p.341
٣٣ – الحَفیظ
حفیظ به معنی حافظ بُوَد، چون علیم به معنی عالم، و حکیم به معنی حاکم.
و حافظ نگاه دارنده بوَد و ربّ العزَّة – جلًّ جلاله – نگاه دارندۀ همه موجودات است به قدرتِ خود از آسمان و زمین و عرش و کرسی و بهشت و دوزخ و غیرِ آن، و نگاه دارندۀ دلهای خواص خود است از التفات به اغیار.
و این سَرِ همه نعمتها و سَرِ همه کرامتهاست و به حکم این معنی بود که چون مصطفی را – علیه السَّلام – به خلق فرستاد برای دعوت کردن خلق، اقرِبا و تَبَار بر وی خروج کردند و در هلاک وی سعی کردند؛ زیرا که چون از باری – عزَّاسمه – وحی آمد که یَا محمّد یا ایُّهَا المُدَّثِّرُ قُمْ فَاَنْذِر.
بر خیز و خلق را به درگاهِ من دعوت کن.
بر خاطرِ نبی – علیه السلام – گذر کرد که الحمدُلِله که ما را این نبوّت میانِ عشیرتِ خود آمد که همه به امانت و پاکی من مقرّ آمده اند.
چون بر خاطرش این قدر بگذشت و این مقدار اعتماد افتاد قصّه برگشت؛ هر چند دعوت بیش کرد خویشان را نفورتر دید
1، و از قول دورتر دید.
ای عجب تا دعوت نبود به نزدیکِ شما امین بودم، اکنون که علَم رسالت بر درگاهِ ما زدند، خاین گشتم؟
یا محمّد ما چنین کارها کنیم، از عینِ خوف رجا آریم و در عینِ رجا خوف تعبیه کنیم.
بر آنها که دل نهادی که به دعوتِ تو آشنا گردند میان تو و ایشان صدهزار خیمۀ هجران بزنیم و از آنها که امید نداشتی میان تو و ایشان صد هزار قُبّۀ وصال ببندیم.
درست است که گفته اند که کُنْ مَالاَ تَرْجُوا اَرْجَی مِنْکَ لِمَا تَرْجُوا وَلَوْ سَقَطَتْ قَلَنْسوَةٌ مِنَ
|
p.342
السَّماء لَمَا وَقَعَتْ اِلاّ عَلَی رَأسِ مَنْ لَمْ یَرْجُهَا.
خویشان و تبار را بر وی بیرون آوردیم تا چون از نزدیکترِ نزدیکان جفا بیند
2 بر دوران دل بنهد، همه را به جفا بیرون آورد تا به عین جفا به خلق نگرد و سر را از خلق برکَند.
خواست تا سرّ وی را از /113a/ کلّ عالم ببرّد و به خود پیوندد.
فاِنَّ الاْتّصَالَ بِالْحقّ عَلیَ قَدْرِ الاْنفِصَالِ عَنِ الخَلْقِ وَاللّهِ مَا وَجَدَ اِلیَ الحقّ طَرِیقاً مَنْ اَعْرَضَ عَنْهُ وَ اَقْبَل عَلیَ خَلقِه طَرْفَةَ عَیْنٍ.
هر که از خلق بَعیدتر، به حق نزدیکتر؛ و اگر کسی در همه عمرِ خود طرفة العَیْنی روی از حق بگرداند و به خلق آرد هرگز به خدای – جلًّ جلاله – راه نیابد.
هَذَا لِمَنْ اَعْرَضَ فِی جَمِیع عُمْرِهِ طَرْفَة عَیْنٍ فَکَیْفَ حَالُ مَنْ لَمْ یُقْبِلْ عَلیَ الحقّ فِی جَمیع عُمْرِه طَرْفَةَ عَیْنٍ
3.
ای دوست نپسدیم
4 که در هر دو کون اعتماد تو جز بر ما بوَد، همه را بر تو بیرون آریم تا در هر دو کون جز از مات یاد نیاید.
حدیث یعقوب – علیه السّلام – همچنین بود، دل بر پُسر نهاد و اعتماد کرد، ربّ العزّة – جلّ جلاله – نزدیکان را بر گماشت تا از پیش پدرش بر ربودند و به چاه افکندند و بفروختند.
این چه بلاها و محنتهاست؟
دوست ما را یارای آن بود که سوی پُسر نگرد یا دوست ما را یارای آن بوَد که بر تبار اعتماد کند، همه بر وی خروج کنید
5 تا سرِّ وی از همه بُریده گردد، تا داند که چون از خویشان وفا نخواهد یافت از دوران و بیگانگان اولیتر.
ای جُوانمرد!
ربّ العزّه دانست که اگر مصطفی – علیه السّلام – دعوت کند و تبار با وی باز گردند و او را نصرت کنند تا مسلمانی آشکارا شود تبار را بر وی منّت بود و بیگانه را حجّت، زیرا که مصطفی از قریش بود و قریش سیّد عرب اند، و عرب افضلِ اهلِ عالم اند، عرب را بر همه عالم فضل است و قریش را بر همه عرب فضل است.
چون اَقْرِبا باز وی گشتندی، همه عرب اتّباع ایشان بودندی و با ایشان باز گشتندی، آنگه تبار را بروی منّت بودی، گفتندی: تو مردی بودی تنها، نه حَشم و نه خدم و نه سپاه و نه علَم، به ما بود که خلق ترا مُنقاد شدند، در زیرِ بار منّتِ ایشان بماندی.
و بیگانه را بر وی حجّت بودی، گفتندی: تو جهان به قوّتِ شمشیر قریش گرفتی نه به قوّت و بَسَالت رسالت، و دلالت معجزه.
پس ربّ العزّة همه را بر وی بیرون آورد تا با وی یار نباشند بلکه خصم باشند.
سیزده سال به مکّه قرار گرفت و دعوت می کرد، نگرویدند؛ قصدِ مدینه کرد مَدَنیان به عشق پیش آمدند چنانکه شنیده ای.
|
p.343
ای جُوانمرد!
چون مبارک چیزی است اِعراض از خلق، و چون شوم چیزی است اقبال به خلق، بنگر که تا ملایکه بر آدم اقبال می کردند مهمانی بود، و چون زلّتی از وی در وجود آمد و ملایکه اعراض کردند خلیفه گشت.
مهتر – علیه السلام – از وطنِ خود به مدینه آمد سّرِ غربت بر وی آشکارا گشته.
یا انصار شما را به نان پاره ای مواسات باید کرد.
عجب کاری است سرِ همه متوکّلان تویی، به نان پاره ای یاران را اعتماد بر خلق می کنی؟
گفت: ما نه بر آن می رویم که اعتماد ما بر خلق است، از سرِ قوّت ایمان خود نمی گوییم، بل از سرِ ضعیفی ایمان می گوییم.
چنانکه اعتماد کردن بر قوّت ایمانِ خود واجب است بر ضعفِ دل و یقین
6 ایشان رحمت کردن حَتْم است.
آنگه بتدریج /113b/ خُرد خُرد، قوّت اسلام پدید آمد
7 عالم را به قهر کردن ایستاد، کافران به حربِ بَدْر، سه بار چندِ مؤمنان بودند با عدّت و آلات و ساز و اُهْبَت؛ بر خاطرِ مهتر می گذشت: آه چگونه بوَد حالِ اصحاب من؟
سپاهِ کفر بدین بسیاری و سپاهِ اسلام بدین اندکی.
یا محمّد ما از غیب خود کارها و رازها آشکارا کنیم، آن حال ندیدی که با تو چه کردیم؟
مکّیان را بر تو گماشتیم تا ترا از مکّه بیرون کردند تا آلتِ8 قوّت تَبَار و همشهریان از تو بیفتاد.
اگر امروز شما قوی بودندی و ایشان ضعیف، و قوی را بر ضعیف دست دادمی، خلق عالم نظارۀ قوّت کردندی.
من جز این خواهم کرد، ضعیف را بر قوی دست خواهیم داد تا همه عالم نظارۀ صنعِ لطفِ9 ما باشند.
ای با سلاحِ بسیار مقهور باشید، و ای بی سلاحان قاهر گردید10.
و آن روز که به مکّه در آمد شمشیر که عذبۀ عذاب و جذوۀ عقاب است در نهاد، مکیّان گفتند: یا محمّد به چه آمده ای؟
گفت: آمدهام تا همه را به شمشیر بگذارم.
ای مهترِ کونین پیش از آنکه برفتی، گفتی که مکّه حرام است و حَرَم است
11.
آری ما آمده ایم تا حِلّ را حَرَم کنیم و حَرَم را حِلّ کنیم.
مَنْ دَخَلَ دَارَ اَبِی سُفْیَان فَهُوَ آمِنٌ وَاقْتُلوُا الاَخْطَل وَلَوْ کانَ مُتَعَلَّقاً باَسْتار الکعبة.
از وقتِ آدم تا اکنون کسی را در مکّه یارای شمشیر کشیدن نبود، امّا من امروز می کشم که مرا حلال است.
یا محمّد!
ما رضای ترا درختی کردیم بَرِ او توفیق و ایمان، و از غضب و سخط تو سحابی ساختیم و باران و سیلِ او تبعید و خذلان، چون آن مهترِ بدیع صفاتِ پاک ذات در عالم آمد از تخت خسرو و از قصر قیصر و تاج نوشروان و صفّۀ کسری آوازِ واوَیلی برآمد.
روزِ فتح مکّه صنادیدِ قریش و رُؤساء شرک که چون پیلِ مست حمله می بردند، چون بریق حسام انتقام مهتر بدیدند، چون کرمِ پیله خود
|
p.344
را نهاد می کردند.
مهتر عمامۀ سیاه بسته، امروز سلطانِ جهان سیاه پوشیده است که روزِ سیاست است.
شعر
|
رَاَیْتُکَ فِی السَّوادِ فَقُلْتُ بَدْرٌ
|
|
بَدَا فِی ظُلمةِ اللّیْل البَهیِم
|
|
فَاَلْقَیْتُ السَّوادَ فَقُلْتُ شَمْسٌ
|
|
مَحَابضِیَائهِ ضَوَّالنُّجُوم
|
یا محمد خون ریختن حرام است در حرم، لیکن مراد تراست، هرچه خواهی می کن.
ای دوست مکّۀ حرام حلال می کنم برای مرادِ دلت را، چه گویی رحمتِ ما که وَسِعَتْ کُلّ شَیءٍ و هرگز حرامی به وی راه نیافته است بر امّتِ تو حرام کنیم؟
شمشیر در نهاد و رقاب خصوم و اعداء دین را قراب شمشیر 12 خود گردانید، و هم برای قطع سرِ وی را بود از اغیار که از همه مقاماتش در گذرانیدند؛ زیرا که هر که به مقام برتر باشد همه جویانِ مقام وی باشند و او از مقامِ دونان و فروتران گریزان بود.
هرکه خردمند است طالب عزّ است 13 و از ذلّ گریزان.
مصطفی را – علیه السّلام – شبِ معراج از همه مقامات بگذاشتند تا چون برتر از همه باشد همه جویانِ مقام وی باشند و او از مقام ایشان /114a/ ترسان بود، چون از کلِّ مقاماتش بگذاشتند جز بی مقامی نماند، و آن صفتِ حق است – جلّ جلاله – اطناب خیمۀ سرّ خود را از همه مقامات بکَند ناظر به حق گشت نه ناظرِ به مقام.
همه خلایق ناظرِ مقام بودند و وی ناظر به حق – جلًّ جلاله – این است معنی خبر که مصطفی گفت – علیه السلام: اَعُوذُ بِعَفْوکَ مِنْ عِقَابِکَ.
اوّل مقامی در راه خوف و رجاست، خوف از نظارۀ عقاب خیزد و رجا از نظارۀ عفو.
و عفو و عقاب دو فعل اند، اثرِ ایشان بهشت و دوزخ.
آنگه بنمودندش که به دستِ بهشت و دوزخ هیچیز نیست، اگر آتش سوزنده بودی به ذاتِ خود خلیل را بسوختی، و اگر بهشت نوازنده بودی به نفشِ خود آدم را بنواختی، سوزنده آتش نیست غضبِ ماست، و نوازنده بهشت نیست رضای ماست.
اگر آبِ رضا بر آتش زنیم بوستان گردد، و اگر آتشِ غضب در بوستان زنیم عین جهنّم گردد.
از این مقام در گذشت، گفت: اَعُوذُ بِرِضَاکَ مِنْ سَخَطِکَ.
چون دید که بهشت به رضا قایم است و رضا نعمت است، و دوزخ به سخط قایم است و سخط عقوبت است، گفت: اَعُوذُ بِرِضَاکَ مِنْ سَخَطِکَ.
آنگه نیز از این مقام بگذشت که رضا و سخط صفت است و صفت فعل نکند، لیکن موصوف به صفت فعل کند، چون این بدید تعلّق
|
p.345
به صفت و فریاد خواستن از صفت به یک سو نهاد، و گفت: اَعُوذُبِکَ مِنْکَ.
فریاد من به تو از تو
14، که اگر بلا از غیرِ تو استی، فریاد به تو خواستی
15، چون از تست جز به تو فریاد چگونه خواهم16.
شکایت کردن بر سه وجه است: یا از دوست است به غیرِ دوست، یا از غیر دوست به دوست، یا از دوست هم به دوست.
از دوست به غیرِ دوست نالیدن تبرّاست از دوست؛ زیرا که تا از دوست بیزاری نبود، به غیرِ دوست ناله نباشد، و از غیرِ دوست به دوست نالیدن شرک است که تا غیر دوست نبیند به دوست چگونه نالد، و غیرِ دوست دیدن شرک است.
باز از دوست به دوست نالیدن عینِ توحید است، ظاهرش شکایت است و باطنش شکر باز نمودن است که چون جز تو کس ندارم با کی گویم؟
خلق پندارند که محبّ گله می کند و او خود بدین سخن اخلاص محبّت عرضه می کند.
و از این معنی بود که حق – جلَّ جلاله – از ناله ایّوب – صلواة الله علیه – خبر داد که مَسَّنِی الضُّرُّ، و با این ناله او را صابر خواند.
اِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ اِنَّهُ اَوّابٌ.
صبر با شکوی چگونه بود؟
ربّ العزَّة بنمود که شکوی آنگه بوَد که به غیر ما بنالند، امّا چون به ما نالند آن شکوی نبود.
نگفت: یَا ایُّها النّاسُ مَسَّنِی الضُّر، گفت: ربّ مسَّنِی الضُّرُّ.
این عجز خویش پیشِ قوّت بردن است و ذلّ خود بر پی نیاز عرضه کردن است، نه شکایت نمودن.
آنگه از این مقام هم بگذشت، گفت: لاَ اُحْصیِ ثَنَاء عَلَیْکَ.
مدحِ توهم تو کن که تو دانی.
شعر
|
لَعَمْرُکَ اَنّی اَفْصَحُ النَّاسِ کلّهم
|
|
وَلکِنّی عِنْدَ الْتِقَائکَ اَخْرَسُ
17
|
این عجز نگر که همه خلق ثنای دوست /114b/ از وی می آموزند و او به عجزِ خود از ثنا مُقِر می شود.
این چگونه باشد؟
آری چون با خلق باشیم علم ایشان در جنبِ علم من جهل بوَد.
ایشان را شرط خاموشی بوَد و مرا شرط گفتن.
باز چون با تو گویم: علم من و علم همه کون و هزار هزار بار چندین علم در جنبِ علمِ تو جهل بوَد، اینجا مرا خاموشی رسد.
از این مقامش نیز بگذاشتند؛ زیرا که گفتِ لاَ اُحْصیِ اقرار به عجز است چنانکه گفت اَعُذبِکَ مِنْکَ خبر از قدرت است
18 و این عجز صفتِ تو است، همچنانکه قدرت
19 صفت حقّ است.
یا محمّد هنوز در نظارۀ صفت خویشی تا از نظر به صفاتِ پاک برنخاستی، ما را نبیی.
گفت اَنْتَ کَمَا اَثْنَیْتَ عَلیَ نَفْسِکَ.
تو خود چنانی که خود را ستایی، مرترا وصف کردن هم تو
|
p.346
توانی.
لاَ اُحْصِی تجرید است اَنْتَ کَمَا اَثْنَیْتَ تفرید است، و تابنده از غیرِ حق مجرّد نگشت حق را فرد نگردد، والسَّلام.
|
p.346
اختلاف نسخه ها
-
١
. آ: خویشان نفور بودند
-
٢
. آ: از نزدیکان جفا بیند
-
٣
. تو: عبارت «هر که از خلق بعیدتر ... طرفة عین» را ندارد
-
٤
. مر: نپسندیدم
-
٥
. آ: کردند
-
٦
. آ: برضعف یقین
-
٧
. آ: می آید
-
٨
. مر: دالت
-
٩
. آ: لطف
-
١٠
. آ: باشند ... گردند
-
١١
. آ، تو: «و حرم است» ندارد
-
١٢
. آ: سیف
-
١٣
. آ: شرف است
-
١٤
. آ: فریاد مرا به تو از که هم از تو
-
١٥
. آ: خواهمی
-
١٦
. آ: چگونه فریاد خواهم
-
١٧
. تو، مج، آ: عبارت و بیت «مدح تو هم تو کن ... لعمرک انی ... اخرس» را ندارد
-
١٨
. آ: دعوی قدرت است
-
١٩
. آ: آن + قدرت.
|