دهند
7، از این گفت: اَوَّل تُحْفَةُ المَؤمِنِ المَوْتُ، النَّاسُ نِیَامٌ فَاِذَا مَاتُوا اِنْتَبَهوا8.
بیت
|
قدرِ عیسی کجا شناسد خر
|
|
لحن داود را چه داند کر
|
کاه به خران بگذار، و استخوان به سگان، و به سوی عالم قِدم
9 قَدم بردار، و دل از هرچه غیر است بکلّی بردار.
وَ تَبَتَّلْ اِلَیْهِ تَبْتِیلاً لاَ تُبْقِی وَلاَ /115a/ تَذَرْ مِنَ الغَیْرِ کَثیِراً وَلاَ قَلِیلاً.
تا بدین قبّۀ قربتَت راه دهند
10 که لِی مَعَ اللهِ وَقْتٌ لاَ یَسَعُنِی مَلکٌ مُقرَّبٌ وَلاَ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ.
بیت
|
دست در دامنِ محبت زن
|
|
پای بر فرقِ دیوِ شهوت زن
11
|
آنکه گفت: اَبِتتُ عِنْدَ ربّی وَ اِنّی اظَلُّ عِنْدَ رّبی، پنداری که این کالبد را بود، آن همه روحانی را بود، و اینکه گفت: قُلْ اِنَّما اَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُم همه جسمانی را بود.
نانخواران و آبخواران دیگرند و مردانِ وی دیگر.
ایشان گفته اند نفس را سرّی است و روح را سرّی، سرِّ نفس که پیدا آمد بر فرعون پیدا آمد که گفت: اَنَا ربُّکمُ الاَعْلیَ، و سرِّ روح که پیدا آمد مصطفی را پیدا آمد که گفت: اِنَّما اَنَا عَبْدٌ اَجْلِسُ جَلسةَ العَبیِدُ وَآکُلُ کَمَا یَاکُلُ العَبیِدُ
12.
سرِّ روح منتظر بود تا کی بوَد که آن مهتر پای در رکابِ وجود کند.
فریشته ای است در آسمان، یک نیمۀ او از آتش است و یک نیمۀ او از برف، و تسبیح او این است: سُبْحَان مَنْ اَلَّفَ بَیْنَ الثَّلْج وَالنَّارِ.
و برف با آتش چنان ضدّ نیست که جسم با روح؛ عدوّی و عدوّی و ضدّی در کالبد باز داشته، بظاهر با هم صلح، و بباطن دشمنِ یکدیگر.
آن عزیزی را دیدند در آن وقت که حال بر وی تنگ شده بود طرب و شادی می کرد، گفتند: این چه طرب است؟
گفت: در این طرب چه عجب است؟
وَقَدْ قَرُبَ وِصَالُ الحَبیبِ وَ فِرَاقُ العَدُوّ.
آن کدام روز باشد
13 که علی الفُتُوح به صبوح شربتی در رسد و ضربتی؛ آن کدام شربت و ضربت بود؟
آنکه این کبر را بردار کنند و آن سلطان را از وثاقِ تاریک نجات دهند و برُبراقِ اقبال به حضرتِ ذوالجلال برند.
اَرواحُ الشُّهَدَاء فِی حَوَاصِِلِ طَیْرٍ خُضرٍ.
این نه بس کاری بود که جانهای شهیدان در حوصله های مرغان سبز کنند
14، و در قنا دیلِ نور گفته اند، و در مرغزارهای بهشت گفته اند.
امّا قومانی اند
15 که حوصلۀ محبّتِ ایشان از آن فراختر است، که به حوصلۀ مرغی فرو آیند، ایشان را مقام چیست؟
اَرواحُ الاَ حُبَابِ فِی قَبْضَةِ