روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.347
۳۴ – المُقیت

بعضی گفته اند: مُقِیت به معنی حفیظ است، و بعضی گفته اند: معنی مقیت قُوت دهنده است خلق را 1، از اَقَاتَ یُقِیتُ اِذَا اَعْطَاهُمْ قُوتَهُم 2 و هر یک را از خلق قُوتی است که قوّتِ او بدان قُوت است که اگر آن قُوت از وی باز بریده گردد هلاک شود. ظاهر را قوتی است و باطن را 3 قوتی، اشباح را قوتی است و ارواح را قوتی، قوالب را قوتی است و قلوب را قوتی، قَدْ عَلِمَ کُلُّ اُنَاسٍ مَشرَبهم. قوت قلوب ذکرِ مُقلِّب القلوب است اَلاَ بِذِکْرِ اللهِ تُطْمَئنُّ القُلُوب. عجب است کسی را که بدین بارگاه عزّت بار داده باشد که مَنْ ذَکَرَنِی فِی نَفْسِهِ ذَکَرْتُهُ فِی نَفْسِی بدین خاکدان پُر وحشت که فنا بر فناست 4 رخت همّت فرو نهد لیکن حماقت را معالجت ممکن نیست. آنکه دیوانه شود باز به راه آید به علاج، و آنکه ابله شود از هیچ درش درمان نیست. عَالَجْتُ الاَکْمَة والاَبْرَصَ فَصَحُّوا وَ اَعْیَانِی عِلاَجُ الاَحْمَقِ. لگدی بر فرق صُوَر و مخلوقات زن، خیمۀ همّت بر تارکِ افلاک زن. کلُّ الصَیْدِ فِی جَوْفِ الفرا. قصدِ عالم الهیَّت کن، چگونه عالمی؟ عالمی که عرشِ جلالِ او پایمالِ هر دون نباشد، و فرشِ کمال او دستباف گردون نیامده باشد 5. التَّوْحِیدُ لِلحَقّ وَالْخَلْقُ طُفَیْلِیُّون. امروز به دیدۀ نااهلِ خود از غایتِ جهلِ خود دستۀ گلِ دولت را بستۀ خارِ محنت می بینی؛ زیرا که گوهر در زیرِ گردِ راه است و یوسفِ ماهروی تو در قعر 6 چاه است. آخر روزی باشد که این پردۀ تهمت را براندازند و این پادشاه زاده را از این سگبان باز ستانند و از دستِ این سگبان خلاص

p.348
دهند 7، از این گفت: اَوَّل تُحْفَةُ المَؤمِنِ المَوْتُ، النَّاسُ نِیَامٌ فَاِذَا مَاتُوا اِنْتَبَهوا8.

بیت

قدرِ عیسی کجا شناسد خر
لحن داود را چه داند کر

کاه به خران بگذار، و استخوان به سگان، و به سوی عالم قِدم 9 قَدم بردار، و دل از هرچه غیر است بکلّی بردار. وَ تَبَتَّلْ اِلَیْهِ تَبْتِیلاً لاَ تُبْقِی وَلاَ /115a/ تَذَرْ مِنَ الغَیْرِ کَثیِراً وَلاَ قَلِیلاً. تا بدین قبّۀ قربتَت راه دهند 10 که لِی مَعَ اللهِ وَقْتٌ لاَ یَسَعُنِی مَلکٌ مُقرَّبٌ وَلاَ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ.

بیت

دست در دامنِ محبت زن
پای بر فرقِ دیوِ شهوت زن 11

آنکه گفت: اَبِتتُ عِنْدَ ربّی وَ اِنّی اظَلُّ عِنْدَ رّبی، پنداری که این کالبد را بود، آن همه روحانی را بود، و اینکه گفت: قُلْ اِنَّما اَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُم همه جسمانی را بود. نانخواران و آبخواران دیگرند و مردانِ وی دیگر.

ایشان گفته اند نفس را سرّی است و روح را سرّی، سرِّ نفس که پیدا آمد بر فرعون پیدا آمد که گفت: اَنَا ربُّکمُ الاَعْلیَ، و سرِّ روح که پیدا آمد مصطفی را پیدا آمد که گفت: اِنَّما اَنَا عَبْدٌ اَجْلِسُ جَلسةَ العَبیِدُ وَآکُلُ کَمَا یَاکُلُ العَبیِدُ 12. سرِّ روح منتظر بود تا کی بوَد که آن مهتر پای در رکابِ وجود کند. فریشته ای است در آسمان، یک نیمۀ او از آتش است و یک نیمۀ او از برف، و تسبیح او این است: سُبْحَان مَنْ اَلَّفَ بَیْنَ الثَّلْج وَالنَّارِ. و برف با آتش چنان ضدّ نیست که جسم با روح؛ عدوّی و عدوّی و ضدّی در کالبد باز داشته، بظاهر با هم صلح، و بباطن دشمنِ یکدیگر.

آن عزیزی را دیدند در آن وقت که حال بر وی تنگ شده بود طرب و شادی می کرد، گفتند: این چه طرب است؟ گفت: در این طرب چه عجب است؟ وَقَدْ قَرُبَ وِصَالُ الحَبیبِ وَ فِرَاقُ العَدُوّ. آن کدام روز باشد 13 که علی الفُتُوح به صبوح شربتی در رسد و ضربتی؛ آن کدام شربت و ضربت بود؟ آنکه این کبر را بردار کنند و آن سلطان را از وثاقِ تاریک نجات دهند و برُبراقِ اقبال به حضرتِ ذو‌الجلال برند. اَرواحُ الشُّهَدَاء فِی حَوَاصِِلِ طَیْرٍ خُضرٍ. این نه بس کاری بود که جانهای شهیدان در حوصله های مرغان سبز کنند 14، و در قنا دیلِ نور گفته اند، و در مرغزارهای بهشت گفته اند. امّا قومانی اند 15 که حوصلۀ محبّتِ ایشان از آن فراختر است، که به حوصلۀ مرغی فرو آیند، ایشان را مقام چیست؟ اَرواحُ الاَ حُبَابِ فِی قَبْضَةِ

p.349
العِزَّةِ یُکَاشِفهُم بِذَاتِهِ وُیلاطِفهُم 16 بِصِفَاتِهِ. و بحقیقت می دان که این مقام دونان 17 نیست. اَلهِمَّةُ لِلعَبْدِ مُزْعِجَةٌ مُقَلْقِلَةٌ لاَ یَسْکن فِی الدُّنیا وَلاَ فِی الآخِرَةِ 18. زیرا که شبرَ وی کارِ هر تردامنی نیست. اَلهِمّةُ لِلعَبْدِ کَالکِیمیَا لِطَالِب المَال. اَکْثَرُ اَهْلِ الجَنَّةِ البُلْهِ، لِاَنَّ الاَبْلَه مَنْ رَضِیَ بالدّار عَنِ الجارِ 19 وَ بِالطّرِیقِ عَنِ الرّفیق.

بیشترِ اهل بهشت ابلهان اند؛ زیرا که دون همّتان اند. قال الله تعالی: اِنَّ اَصْحَابَ الجنَّةِ الیَوْمَ فِی شُغلٍ فَاکِهُون. عوام را به بهشت اضافت کرد و خواص درگاهِ خود را به هیچ غیر اضافت نکرد. قال الله تعالی: اِنَّ المُتَّقیِنَ فِی جنَّاتٍ وَ نَهرٍ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ. متّقیان را نگفت که اصحاب الجنَّة، لأنَ مُقَامُهُم فیها وَ عَرَضَهُم غیرها.

قال النَّبیّ – صلَّی الله علیه و سلّم: اَسألُکَ الجنَّة فَاِنَّهَا /115b/ غَایَةُ الطَّالِبیِنَ وَ تَحْتَ هَذَا سرٌّ لَطِیفٌ.

قال النَّبیّ – صلَّی الله علیه و سلّم: الجنَّة غَایَةُ الطَالِبیِن فامّا مَنْ لاَ طَلَبَ لَهُ وَ لاَ هَرَبَ. فَقَالَ اللهُ تعالی فِی شَأنِهِ: وَ اَنَّ اِلَی ربّک المُنْتَهی. سدرة المنتهی مقام قومی، وَ اَنَّ الَی ربّک المُنْتَهی مقام قومی. وَ مَادَامَ المَقْصُودُ نَوع فَضْلٍ وَ کَرامَةٍ فَبَابُ الاِجَابَةِ مفتوحٌ وَدَسْتُ النَّوَالِ مطروح فامّا سَمَتِ الهِمَّةُ اِلَی مُقامِ الشُّهودِ وَ مَنزل الوُجُودِ قُوبلَ السُّؤالُ بِالرَّدِّ وَالاقْبَال بِالصَّدِّ وَالريالَصْدُ بِالْقَهر، کَذَلِکَ مُوسَی علیه السّلام سَألَ غَیْر شَیءٍ فَاجیبَ وَ قِیلَ لَهُ: وَ لَقد اُوْتِیتَ سُولکَ یَا مُوسَی، فَلَمّا قَالَ مِنْ رَأسِ الشوقِ: اَرِنِی اَنْظُر اِلَیْکَ. قِیلَ لَهُ: لَنْ تَرَانِی کَذا قَهَر الاَحباب.

تا مادام مقصد و مقصد، طالب فضل و افضال است و عطا و نَوال درِ اجابت مفتوح است و مطلوب به اسعاف مقرون؛ امّا چون مرد قدَم جدّ از این مقام در گذاشت و علَم همّت در عالم محبّت بر افراشت و تشوّق و تشوّف را به مقام شهود و مشاهده و منزلِ کشف و مکاشفه در دل جای داد. مَرِیض لاَ یُعَادُ وَ مُرِید لاَ یُرَاد گشت، هر سؤال که کند و هر دعا که گوید و هر قصّه که نویسد و هر شکایت که حکایت کند، الطَّلَبُ رَدٌّ والطَّرِیقُ سَدٌّ، در پیش نهند. نشنیدی قصّۀ موسی – علیه السَّلام – که بسی 20 مقاصد و مراداتش اجابت آمد امّا چون حدیثِ دیدار کرد، گفتند: لَنْ تَرَانِی. آری قهر احباب چنین است و بنای کار بر این است. مَن احْتَشَمَ التّلَف فَما لَه وَالمحبّة المُرِیدُ وَ صَاحِبُ وَ لَه لاَنَّ المُرادَ بِلاَ شُبْهَةٍ وَ لاَ علّةِ. شَأنُ الْمُلوُک اَنْ لاَ صَبْرَ عَنْهُم وَلاَ طَاقَةَ مَعَهُم.

p.350

آن عزیزی گفت: لاَ مَعَکَ طَاقَةٌ وَلاَ مَعَ غَیْرِکَ رَاحَةٌ، فَالْمُسْتَغَاثُ مِنْکَ اِلَیْکَ. تجلّی لِقُلوُبِ اَوْلیائِهِ باَسْمائِهِ وَ صَفَاتِهِ حتّی اَشْرَقَتْ بِاَنْوَارِ مَعْرِفَتِهِ ثُمَّ کَشَفَ لَهَا عَنْ سُبْحَاتِ وَجهِهِ حتّی احْتَرَقَتْ اَوْصَافُهُم 21 بِنَارِ مَحَبتِه، ثم احْتَجَبَ عَنْهَا بِکُنْه جَلاَلِه حتّی تَاهَتْ اَرْوَاحُهُم فِی بِیْدَاء کِبْرِیَائِهِ وَ عَظَمَتهِ فَکُلّمَا اهْتَزَّتْ بِمَلاَحَظةِ کُنْهِ الجَلالِ غَشِیَهَا مِنَ الدَّهشِ مَا غیر فِی وَجْهِ العَقْلِ وَ بَصِیرَتِهِ وَ کُلمّا هَمَّتْ بِالاْنْصِرَافِ ائسَةً نُودِیَتْ مِنْ سُرادِقَات الجمال صَبْرا ایُّها الأئسُ عَنْ نَیْلِ الحَقِّ فَیَتَوقّفُ ثمَّ یَتَعطّفُ بِعَجَلتِهِ 22 فَبَقیَتْ بَیْن الرَّدِّ وَالقبولِ والصدِّ والوصولِ، غَرْقی فِی بَحْرِ مَعْرِفَتِهِ مُحْتَرِقَةٌ بِنَارِ مَحبَّتِه.

او – جلّ جلاله – اسماء و صفاتِ خود را بر عالم جلوه کرد تا عاشقان در کار آمدند، مشتاقان در طلبِ دیدار آمدند، به حکم عزّت پردۀ کبریاء ببست، علَم عظمت بزد، نعت تعزّز سراپردۀ جلال خود گردانید تا دلهای عزیزان کباب گشت و دیده‌های محبّان معدنِ آب گشت 23، هر بار که در اهتزاز آیند و در طلبِ راز آیند از ستارات جمال صمدیّت ندای احدیّت می آید که بُعْداً بُعْداً. ای مشتی خاک! ترا چه یارای آن بود که گِردِ ساحتِ فردا نیّت گردی، و هر بار که کاسِ یأس /116a/ بنوشند و قرطۀ افلاس بپوشند و سر در گریبان حیرت کشند و از یافت نومید شوند، از سرادقاتِ جمال الهیّت ندای لطف آمیز می آید که صَبْراً صَبْراً. هم بر درگاهِ جلالِ ما بر امیدِ مشاهدۀ جمالِ ما روزگار می گذارید و در میان آتش خوش می باشید. اگرچه شب است و تاریک است، دل قوی دارید که طلوع صبح نزدیک است.

او – جلّ جلاله – شمشیر قهرِ خود بر فریشتگان به کار نداشت بر شما به کار داشت؛ زیرا که حیات حقیقت شما راست وَ لِیُبْلیَ المؤمنینَ مِنْهُ بَلاء حَسَناً. ای فریشتگان شما خزاین تسبیح و تقدیس آبادان می دارید، و سُبْحَانَ الله وَاَلحَمْدُلِلهِ می گویید که آدمیان گاه گداختۀ بلای مااند، و گاه نواختۀ عطای مااند؛ گاهشان به شمشیرِ قهر بسمل می کنیم و گاهشان به نظرِ لطف مرهم می نهیم. درویشی عاجز راه گشته بود و عمر در رنج و تک و پوی به سر برده، به آخر روزی چند جان می کَند، پس سپری شد، بر سینۀ وی دیدند نبشته که هَذَا قَتِیلُ الله. این کشتۀ ماست.

بیت

آن دل که ز دست دلبران بربودم
هرگز به کسش ندادم و ننمودم 24
p.351
جانا تو به یک نظر چنان بر بودی
گویی که هزار‌ساله بیدل بودم

گفتۀ ایشان است: المحبَّةُ نَارٌ والمَعرِفةُ نَارٌ وَ هَذَا الحَدِیثُ نَارٌ فِی نارٍ. معرفت آتش است و محبّت آتش است و این حدیث آتش در آتش است. و روا نبود که در محلّتی که آتش در افتاد که در آنجا شور نبود و سوز نبود.

بیت

در کوی من از عشق زهی شور و زهی شر
در کوی تو از حُسن زهی کار و زهی بار 25

و علی الحقیقة می دان که تا آتش در دل نیامد مرد در طلب نیامد. در روزگارِ خلیل – علیه السَّلام – همه آتشها را جمع کردند و در سینۀ وی نهادند از گرمی که او را در راه بود به هرچه می نگریست مقصود می دید. فَلَمّا جَنَّ عَلَیْهِ اللّیْلُ رَاَی کَوْکباً، قَالَ: هَذَا رّبی. به چشمِ سرستاره دید و به چشم سرّ حق – جلّ جلاله – دید، به شهودِ دل به حکم قرب و سوز آتش محبّت پیشدستی کرد و بر شهود دیده غالب آمد. ابراهیم گفت: هَذَا ربّی، آن از دیدارِ دل خبر داد، نه از دیدارِ دیده. ندیدی که چون دیگر بار بنگریست، ستاره را ندید 26، گفت: لاَ اُحِبُّ الآفِلیِن.

مرد را در راه یک نظر مسلّم است. یک نظر است که پاک آمد سرّ ترا، دیگر نظر حظّ و نصیب، سرّ در آن نیست 27. لاَ تُتْبع النَّظرة النظرة فاِنَّ الاُولی لَکَ وَالثَّانِیَةَ عَلَیْکَ بحقیقت دان، و عزیز کلمه ای است محبّ را به نظر اوّل نصیب طلب نیست، امّا به نظرِ دوم نصیب طلب است و همه کمینها که مرد را در راه بر‌آمد از طلب نصیب بر‌آمد و از اینجا گفتند: از طلب نصیب هیچیز درست نیاید. و گفته اند: مَنْ اَحَبَّکَ بِشَیءٍ اَبْغَضَکَ عِنْدَ زَوالِهِ. و از اینجاست که حقیقتِ محبّت از وی درست آمد از هیچ کس دیگر درست نیامد؛ زیرا که هر کس به کارِ خود درمانده است طالبِ حظّ و نصیب جود است، امّا حضرتِ عزّت از نصیب و حظّ منزّه است. یحبُّهم در ازل که می آمد پاک آمد از همه نصیبها، /116b/ آنگه چون پاک آمد یحبُّونه در حمایتِ خود آورد، تا یحبُّونه در حمایت پاک لَمْ یَزَلی یحبُّهم روا گشت. ابراهیم وار در مصافِ قطعِ اوصاف باید آمد و بانگِ رجولیّت بر کلِّ کون باید زد که فَاِنّهُم عَدُوٌّ لِی، تا تاج خلّت بر سرِ سرّت نهند و حلّۀ محبّت در برِ برّت افکنند. ستارۀ نظر به اغیار، و ماهِ التفات به اسباب، و آفتابِ تعلّل به علل راخطِّ عزل درباید کشید تا نجوم محبّت و اقمارِ معرفت و شموسِ صفوت در آسمانِ دل توخیمه های دولتِ خود بزنند.

p.352

شعر
غَابَتْ شُمُوسُ شَوَاهِدِی لَمّا شَهِدْتُ جَمَالَکُم

فَمُلِیتُ مِنْ فَرْطِ السُّرورِ اِذَا افْتَرَضْتُ نَوَالَکُم 28

بیت

ساقیا مَیْ ده که جز مَیْ نشکند پرهیز را
تا زمانی کم زنیم 29 این چرخ رنگ آمیز را
مُلکت آل بنی آدم ندارد قیمتی
بندگی باید نمودن ملکتِ پرویز را
زاهدان و مصلحان مرجنّت و فردوس را
وین گروه لایبالی جام عشق انگیز را
اهل دعوی را مسلّم باد جنّات النّعیم
رطل می باید دمادم مستِ بیگهْ خیز را
جان ما مَی را و قالب خاک را و دل ترا
وین سر پندارِ پُر وسواس تیغِ تیز را
فَلَمّا جَنّ عََلَیْهِ اللّیْلُ رَاَی کَوْکَباً، الآیة. همچنانکه صرّاف زر را بر تختۀ تصرّف ریزد، خلیل الله نقدِ فطرت بر تختۀ فکرت ریخته بود، قراضۀ ستاره و دِرَم ماه و بدرۀ آفتاب در پیشِ خرشید خلّت نفایه دید، از همه روی بگردانید، همی علی الفتوح صرفِ توحید در کاس تجرید بَرَّیدِ ساقی تأیید از حضرت عزّت مختوم به ختام دولت در رسید. اشارت به این شربت از مقام خلّتْ کدام بود؟ اِنّی وَجَّهْتُ وَجْهِی لِلّذی فَطَرَ السَّمواتِ وَالاْرضَ، الآیة.

آورده اند که چون مادر ابراهیم را طَلق بگرفت و هنگام آن آمد که اعجوبۀ قدرت از سترِ غیبت30 به صحرای فطرت آید عالمی به طلبِ او برخاسته بودند تا چگونه هلاکش کنند. و سنّت این است که هر کجا که سرّی آشکارا خواهد شد، عالمی به خصمی بر‌خیزند. نمرود فرمود که: هر کجا کودکی از مادر به زمین آید سرش ببرّید، لیکن قُدْرَةُ التّقدِیرِ 31 عَطَّلَتْ کُلّ التَّدْبِیرِ الهَارِبُ مِمّا هُوَ کائنٌ فِی کَفّ الطَّالِبِ الهَارِبِ. به تغلّب کُشندۀ خود را نتوان کُشت. شیرِ قدرت چون از بیشۀ ارادت به مرغزارِ مشیّت در خرامید، روباه لنگ بر اربابِ تدبیر 32 زَهره ندارد که بجنبد. نمرود آزر را وصیّت کرد گردِ عیالِ خود مگرد، لیکن اِذَا جَاء القَدَر عُمِیَ البَصَر. ای نقاش حکم و قَدَر تا چه نقش خواهی کرد برزرِ وجود. آزر در خانۀ خود آمد با عیال ببود، نعَم لِلهِ دَرّکَ، سلطان ازل را معزول نتوان کرد. الاَزَل لاَ یُنازَع وَالحُکْم لاَ یُکَاَبُر. آن دُرِّ بی همتا /117a/ از صدفِ صُلبِ آزر، مِنْ بَیْن فَرْثِ الکُفرِ وَ دَمِ الشّرْکِ، به حقّۀ رحم مادر آمد. سُبْحَانَ مَنْ اَوْدَع اللّطِیفَ مِنَ الکَثیِف 33 وَالنَّفِیسَ فِی الخَسیِس. ای نمرود اکنون که ما دُرِّ بحر لطف خود به قرارگاه خود رسانیدیم، صدفْ ترا و تو صدف را، چون وقت آن آمد

p.353
که آن نهال را اقبال را در روضۀ عالم ظهور بنشانند مادرش را آن درد بگرفت و آن دُرِّ قیمتی از صدف و حقّه به فضای عالم آمد، جهانِ تاریک منوّر گشت، در شب تاریک مادر ابراهیم – علیه السَّلام – بر‌گرفت و به آن غار آورد و در آن غار غیرت بنهاد و درِ غار سخت کرد و به خانه باز آمد. فَاِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ فَاَلْقِیهِ فِی الیَمّ، گاه گاه بیامدی تا خود حالش چیست؟ او را دیدی انگشتِ خود می مزیدی و از آنجا شیرِ صافی می آمدی. چون روزی چند بر آمد و ابراهیم مُتَرعرع گشت، سلطان عقل در عالم نهادِ وی فرو آمد 34، فَقَالَ لاُمّهِ: مَنْ ربّی؟ قالَت: اَنَا. قَالَ: فمَنْ ربُّکِ؟ قالت: اَبُوکَ. قَالَ: فمَنْ رَبُّ اَبِی؟ قَالَت: اُسْکُتْ، فَسَکَت. ابراهیم همچنان در درون آن داوری می کرد، راست که مادرش این کلمه بشنید، برِ آزر آمد که ای آزر! خبر نداری که آب از میانِ خانه ات بر‌آمده است، بیم است که غرقه شوی، تدبیر چیست؟ آنکه برای او سرها را با گردنها قرابتی نماند از نهادِ تو سر برزده است و خبر نداری، آزر می آمد و بازارِ آزارِ آزری تیز گشته، به نزدیکِ ابراهیم آمد، ابراهیم روی به وی کرد و قصّه را بر وی آغاز کرد: یَا اَبَتَاه مَنْ ربّی؟ اینت عشق و شکیبایی، و اینت رسوایی. قال: اُمّکَ. قالَ: فَمَنْ ربُّ اُمّی؟ قالَ: اَنَا. قالَ: فَمَنْ ربُّکَ؟ قال: نَمْرُود. قالَ: فَمَنْ ربّ نمرود؟ فَلَطَمَهُ لَطْمَةً. و‌الله که ابراهیم 35 در آن حال میانِ لقمۀ حلوا و لطمۀ بَلْوَی هیچ فرقی نمی کرد.

شعر

عَذَلَ العَوَا ذِلُ حَوْل قَلْبِ التَّائِهِ 36
وَ هَوَی لاَحَبةِ مِنْهُ فِی سَوْدَائِهِ
وَ لَقَدْ آتَیْنَا ابْراهِیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ کُنّابِهِ عَالِمیِن. پس روی به پدر و مادر کرد که مرا چند در این غار دارید؟ اگر شما به مُردارخواری تن در داده اید و به نمرودپرستی میان در بسته اید، من باری به صحرای دولت روم، یکی بنگرم، بر مرکب همّت نشینم، صیود نظر گیرم، بر فتراک عقل بندم، به سرای سّرِ خود آرم، به آتشِ شوق بریان کنم، بر مایدۀ درد نهم، به اَصَابع نیاز بر مشّاهدۀ بی نیاز بر‌گریم، در دهان قبول نهم، آنگه خطّۀ خرم بر‌کشم، کعبه بنا نهم، سقفِ شرع بر وی نهم، مهمانخانه بسازم که دوستان در راه اند. وَ اَذّنْ فِی النَّاسِ بِالْحخّ یَأتُوکَ رِجَالاً و عَلَی کلّ ضَامرٍ یَأتِینَ مِنْ کلّ فَجٍّ عَمِیقٍ.

p.353 - 354
اختلاف نسخه ها

  • ١ . تو، آ: قوت دهندۀ خلق باشد
  • ٢ . تو، آ، مج: اعطاه قوته
  • ٣ . آ: ظواهر ... بواطن را
  • ٤ . آ: فِناء فَناست
  • ٥ . آ، کب: ناآمده
  • ٦ .آ: نشیب
  • ٧ . آ: عبارت «آخر روزی باشد ... خلاص دهند» را ندارد
  • ٨ . مج، آ: حدیث «الناس نیام ... انتبهوا» را ندارند
  • ٩ . تو: عالم قدس
  • ١٠ . آ: باردهند
  • ١١ . تو: شهوت نه
  • ١٢ . تو، آ: «مصطفی را پیدا آمد ... العبید» ندارد
  • ١٣ . آ: خواهد بود
  • ١٤ . آ: سبز گفته اند
  • ١٥ . آ: قومی اند
  • ١٦ . تو: ویخاطبهم
  • ١٧ . آ: دون همتان
  • ١٨ . مج: «و بحقیقت ... فی الآخرة» ندارد
  • ١٩ . تو: عن الجار بالدار
  • ٢٠ . مر: در این
  • ٢١ . آ: «اوصافهم» ندارد
  • ٢٢ . آ: بجمله + و عجلته
  • ٢٣ . آ: معدن آتش و آب گشت
  • ٢٤ . مج، آ، به کسی ندادم
  • ٢٥ . آ: به در گاه من ... به در گاه تو، مج: به در گاه من از عشق زه ای سوز و زهی شور به درگاه تو از حسن زهی کار و زهی بار
  • ٢٦ . مر: دید
  • ٢٧ . آ: یک نظر مسلم است یک نظر است که پاک آید بی شوب حظّ و نصیب
  • ٢٨ . آ: بیت «غابت شموس ... نوالکم» ندارد
  • ٢٩ . کب، مج: کم کنیم
  • ٣٠ . آ: از سترسرغیرت
  • ٣١ . مج: قدرت القدیر
  • ٣٢ . آ: بر پیر تدبیر
  • ٣٣ . مج: فی الکثیف
  • ٣٤ . آ: عالم نهاد او جاسوس تفکر را مرکب خواطر سوار کرد و او هنوز در غار
  • ٣٥ . تو: عبارات «قال الله /115b/ ... که ابرهیم» را ندارد
  • ٣٦ . آ: التایهی.