روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.355
٣٥ – الحسیب

وَ کَفَی بِاللهِ حسیناً! حسیب را دو معنی است: یکی کافی، کفایت کنندۀ /117b/ کارهای بندگان و ضعیفلن؛ و دیگر مُحَاسِب. و محاسب، حساب کننده بوَد. بر وجه اوّل فعیل به معنی مُفعِل است2. چون بدیع به معنی مُبْدِع. و بر وجه دوم به معنی مُفَاعِل. چون ندیم به معنی مُنَادِم و امثال این.

بحقیقت بدان که آنکه مردان3 کارِ فقر اختیار کردند از خوفِ حساب که فردا بود، تا گفتند: طُوبی لِلْفَقیِر فِی الدُّنیا وَالآخِرَةِ امّا فِی الدُّنیا لاَ مؤنَةَ عَلَیْهِ وَ لاَ خَراجَ، وَ اَمَّا فِی الآخِرَةِ لاَ عِتَابَ مَعَهُ وَلاَ حِسَابَ. خنک مردرویشان را در دنیا و آخرت، در دنیاشان مؤنت و خراج نه، و در آخرتشان حساب و بازخواست نه؛ بلکه لذّتِ اعتذار چنانکه در آن خبر می آید: یُؤتِیَ بِالرَّجُل یَوْم القِیَامَةِ فیَقوُل الله عَبْدِی اِنَّما لَمْ اَزْوعَنْکَ الدُّنیا لهَوَ انِکَ عَلَیَّ اِنَّمَا زَوَیْتُ عَنکَ لِصَلاَحِکَ وَ صَلاحِ دِینِکَ وَ دُنیَاکَ اَوْ کَلاَمُ هَذَا مَعْنَاهُ.

آورده اند که ابن عطا غنا را بر فقر تفضیل کردی، و جنید فقر را بر غنا؛ روزی میان ایشان مناظره رفت، حجّت آورد جنید این حدیث را که4 رسول می گوید: یدخلُ فُقَراء اُمّتی الجَنَّةَ قَبْلَ اَغْنِیَائهم بِنِصْفِ یَوْمٍ وَ ذَلِکَ خَمْسُ مائةِ عَامٍ. گفت: کسی که در بهشت رود فاضلتر از آنکه پانصد سال در شمار بماند. ابن عطا گفت: لا بل که این فاضلتر که در شمار بماند از بهرِ آنکه آن کس که در بهشت است در لذّتِ نعمت است و آنکه در شمار است در

p.356
لذّت عتابِ حق است، و با دوست سخن گفتن اگرچه مقام مقام عتاب است ورای آن باشد که به غیر دوست مشغول شدن و گرچه مقام مقام نعمت بود؛ زیرا که در بلای دوست با دوست بودن خوشتر از آنکه در نعمت بی دوست بودن. جنید جواب داد که اگر توانگر را لذّت عتاب است درویش را لذّت عذر است؛ فرداربّ العزَّة درویش را گوید که دنیا از تو باز داشتم نه از خواریِ تو بود، لیکن صلاح دینِ تو در آن بود. اگر با غنی عتاب می کند از فقیر عذر می خواهد، و لذّتِ عذر ورای لذّت عتاب بود؛ زیرا که عتاب با دوست و دشمن باشد امّا عذر جز در میانِ دوستان نباشد.

و این حدیث که مصطفی گفت– علیه السلام: اَلْیَدَ العُلْیَا خَیْرٌ مِنَ الیَدِ السُّفْلی، نه دلیل فضلِ غناست بلکه دلیلِ فضل فقر است5 لاَنَّ الیَدَ العُلْیَا وَ هِیَ المُعْطِیَةُ تَسْلُکُ سَبیِل الفَقْرِ، وَالْیَدُ السُّفلی وَهِیَ الآخِذَةُ تَسْلُکُ سَبیِلَ الغِنَی وَ فَضَّلَ رسوُل اللهِ طَالِبُ الْفَقْرِ عَلیَ طَالِبِ الْغِنَی.

مُعْطِی که فضل یافت نه به غنا یافت، لیکن بدان یافت که در اوّل فقر اختیار کرد به دادن6. این فضل از این وجه است نه از آن روی که عوام کَالاَنعام فهم کنند.

و بعضی از بزرگان چون درویشی را چیزی دادندی در دست درویش ننهادندی، لیکن دستِ خویش را پیش دستِ درویش داشتندی تا درویش از دستِ ایشان برداشتی؛ زیرا که فقر را بر غنا فضل دانسته بودند، دستِ خویش را زیر داشتندی و آن فقیر را زبر، /118a/ تا فاضل علیا باشد و مفضول سفلی.

آورده اند که بعضی از ملوک بنی عبّاس، جعفر صادق را گفت: اَنبئونَا بشَرَفٍ لَکُمْ تزیدوا7 بهِ عَلَیْنَا نُقِرُّلَکُم بِالفَضْلِ فَقَدْ ساوَیناکُم فِی کلَّ فَضِیلَةٍ، فَقَالَ الصّادقُ: کَفیَ لَنَا فَضْلاً اَنْ لاَ یتَمنّی اَحَدٌ مِنّا لَیْتَ اَنَّهُ مِنْ غَیْرنا رَغْبةً عَنْهُ اِلاّکانَ کافِراً. جعفر را گفت: مرا خبر ده از شرفی و زیادتی که شما را بر ماست تا به فضلِ شما معترف گردیم که با شما برابریم در همه فضلهای ظاهر. صادق گفت: ما را این شرف بسنده است هیچ کس از ما تمنّا نکند که کاشکی از غیرِ ما بودی برسبیلِ سبک داشتنِ ما، اِلاّ آنکه کافر شود8.

و در این9 سخن که صادق گفت، سرّی است در تفضیلِ فقر؛ و آن آن است که چون درویش را وقت تنگ گردد و نَفَس به آخر رسد آرزویش نکند که کاشکی که من توانگر بودمی، امّا توانگر چون مرگ درآید، آرزو کند، گوید: کاشکی که درویش بودمی. درست شد

p.357
که فقر ورای غناست. و این همچنان است که هر امتّی تمنّا کردند که کاشکی این امّت بودندی، و این امّت تمنّا نکردند که کاشکی از امّتی دیگر بودندی، عَلَی مَا قَالَ الله تعالی: کُنْتُمْ خَیر اُمَّةٍ. بدین درست گشت که این امّت فاضلترند. و همچنین علما تمنّای جهل نکنند امّا جهّال تمنّای عام کنند.

امّا محقِّقان در مقامِ فقر و شرح آن نفَسها زده اند، گوینده ای می گوید: الفقر الاُنْسُ بِالْمَعْدُوم وَالْوَحْشَةُ عَنِ الْمَعْلُوم. و دیگری می گوید: تَرَقّی الاَسْرَارِ عَنْ مُسَاکَنَةِ الاَغْیَارِ10.

و دیگری می گوید: اَلْفَقْرُ التَّلَذُّذُ بِالا فْلاسِ وَ تَرَسُّم القَلْبِ بالیَاسِ.

و دیگری می گوید: الفَقْرُ التَجَرُّدُ عَنِ الحِرَاک وَالتَفَرُّدُ عَنِ الاَمْلاکِ11.

و دیگری می گوید: الوَفاءُ بِالعُهُودِ ثُمّ الغَناءُ عَنْ کلِّ مَعْهُودٍ.

و بعضی گفته اند: الفَقِیرُ الّذِی لاَنَسَبَ لَهُ فَی العَالَم لیَرْجع اِلَیْهِ.

و استاد بو‌علی دقّاق می گوید: الصُّحْبَةُ مَعَ التِّنّینِ اَهْوَن مِنَ الصُّحْبَةِ مَعَ الفَقْرِ. با اژدها صحبت داشتن آسانتر از آن است که دمی با فقر ساختن؛ زیرا که الکَون بِلاَ عُلاقَةٍ لاَ یُطِیقُهَا اِلاّ نَبیٌّ اَوَولیٌّ. در عالم علاقت به تجرید و تفرید زیستن، جز کارِ انبیا و اولیا نیست. رُجوُع الاَغنْیَاء اِلیَ مَعْهُودِ هِم وَ رُجوُع لفُقَراء اِلیَ مَعْبُودِهِم الاَغُنِیَاء همّتُهُم الاَرزاقُ وَالفُقَراء هِمّتُهم الرّزاقُ لانَّ السُّکون اِلیَ المَعْلوُمِ عِلّة.

آورده‌اند که لقمان سرخسی را وقتی موی بر سر دراز گشته بود، بر خاطرش بگذشت که کاشکی دِرمی بودی که به گرماوَه فرو شدمی، و موی باز کردمی. هنوزش این آرزو به خاطر نیامده بود که جمله صحرا زر دید، لقمان دیده فراز کرد و با خود گفت:

بیت

گر من سخنی بگفتم اندر مستی
اشتر به قطارِ ما چرا در بستی 13

آن عزیزی به لبِ دجله آمد، گفت: سیِّدی اَنَا عَطْشَانُ وَ مَضَی وَلَم یشْرَبْ. آن عزیز فارغ بود از غیرِ حق در مشاهدۀ حق، نه دجله دید و نه آبِ دجله. کسی که مشغول کاری بوَد اگر حَورایی پیشِ روی او /118b/ بگذارند، خبر ندارد. دیگر هر چند که آب سببِ زوالِ عطش است علّت نیست. آن عزیز در نظارۀ مسبّب از سبب فارغ گشت. دیگر چون در آب دادن شهوت نفس بود به دوست می نالید از تشنگی؛ زیرا که در کونین جز دوست ندید، و اگر آب نمی خورد مخالفت نفس را بود که این طایفه دانسته اند که موافقتِ حق در مخالفتِ نفس

p.358
است. هر که نفس را مخالفتر، حق را موافقتر؛ و هر که نفس را موافقتر، حق را مخالفتر. بلی آن کلمه درست است که اِنَّ لِنَفْسِکَ عَلَیْکَ حَقّاً، لیکن مرد مُرادِ نفس آنگه دهد که نفس از خدمتِ دوست عاجز آید.

و ورای این سرّی هست و آن آن است که اَنَا عَطْشَانُ اشارت نه به عطش نفس است زیرا که نفس عدوّ است و حق دوست، و با دوست حدیثِ دشمن نگویند. و اگر دوست مُراد باشد کُشتن نفس بی مرادِ دوست یک دم زدن روا ندارد. خواهی به عطش کُش و خواهی14 به سببی دیگر، لیکن مراد از این عطش سرّ بود و آن عطش هیجانِ شوق بود؛ زیرا که محبّت در ذاتِ خود آتشی است و هر آتشی را زفانه ای هست، زفانۀ نارِ محبّت شوق است، و شوق چیست؟ تَعَطُّشُ القُلُوبِ اِلیَ لِقََاء المَحْبُوبِ؛ الشَّوُق عَدَمُ القَرَارِ لبُعْد المَزَارِ.

ای جوامردان شراب که آن عزیز را بایست خورد، اگر راوی این حکایت نظارۀ ظاهر بود ناخوردن دید، اگر همه تشنگانِ عالم چون نیابند از عطش ننالند، و محبّان هر چند که شراب بیش خورند تشنه تر باشند؛ زیرا که اگر عطش محبّت از شرابها ساکن گردد محبّت برخیزد، و زوالِ محبّت از زنّار و عسَلی و بت پرستی بَتَر است.

آن عزیز دیگر چنین گفت: اَلْفَقْرُ فَقْدُ المَعْلُومَاتِ وَالْمَعْلُومَاتُ مُتَنَوِّعَةٌ فَمِنْ مَالٍ وَ مِنْ جَاهٍ وَ‌مِنْ وِرْدٍ وَکلُّ مَا‌لاَجْلِهِ یَکْرَمُ العَبْد والفَقِیرُ الصّادقُ مُجرذٌ عَنْ جَمِیع المَعْلُومَاتِ.

قَالَ اللهُ تَعَالیَ: یَا ایُّها النَّبیُّ حَسْبُکَ اللهُ وَمَنِ اتَّبَعَک مِنَ المؤمِنیِنَ. تا مال نفقه نکردی به احسان وَ جود، و جاه در خاک نمالیدی در عالمِ شهود، و از سرِ نظر به وِرْد برنخاستی در نظر موجود، به سّرِ صدقِ فقر نرسی. مصطفی را – علیه السَّلام – از همه مفرد و مجرّد کردند، آنگاه از حضرتِ عزّت خطاب آمد که یَا ایُّها النَّبِیُّ حَسْبُکَ الله. یا محمّد ما ترا بسنده ایم.

این نقطۀ فقر که آشکارا گشت در عهدِ آب و گل آشکارا گشت، آدم که اساسِ کار بود و معدن انوار اسرار بود جّنت عَدْن و فردوس اعلی به تنعُّم مشغول گشته بود؛ چُه کارِ سلطنت و خلافت دست بر هم زد فقیر از عالمِ غیرت ناگاه تاختن آورد و تاج و حلّه و تخت و کلاه بر هم زد. ای آدم کجا روی تنعّم است که این راهی است به خنده به سر نیاید و به سودای مرید برنیاید 15. لَیْسَ الاَمْرُ بالهُوَینا وَلاَ بِالحَدِیثِ قلیل. مَنْ اَرَادَ صُحْبَةَ المُلوُکِ لاَ یَنالها اِلاّ بِتَجرُّع کأسَاتِ السَّمٌ والفَمُ ضَاحِکٌ وَاِن نجَامِنْهُ یَکون ذَلِکَ الاّتفاقُ بِمَا فِیهَا مِنْ مزَاجَاتِ الرُّوح. وَجَرَاحَاتِ الکَبدِ16 یَقِلُّ الرَّاغِبُ فِیهَا. غوّاصان که دریا فرو روند، حدیثِ

p.359
جان در باقی کنند؛ زیرا که نه ماهی می طلبند /119a/ که به دِرمی اَرزد، گوهری می طلبند 17 که شب تاریک را روشن کند. جانوری بمیرد آبش بر سرافکند، باز گوهرِ عزیز در قعرِ دریا قرار گیرد، گوید: اگر مات می باید بر ما آی، از جان پای افزار ساخته.

الفَقِیرُ وَحْدَانِیُّ الذَّاتِ لاَیَقْبَلُ اَحَداً وَلاَ یَقْبَلُهُ اَحَدٌ. درویش تنها رَو است، نه او را با کس کار، و نه کس را با او شمار18. این سرّ فقر در طریقت آدم آشکارا گشت، آن وقت که به حکم زلّت ملایکۀ ملکوت دست بر پُشت آدم می نهادند، چنانکه کسی را ازعاج کنند19.

ای درویش هر که به دست خود سر خود بر نتواند داشت هرگز بوی گلِ فقر نشنیده است، پای در دامن کشیده و به سلامت نشسته، کارِ هر عجوزی و عاجزی است. مرد آن است که چون حدیث قهر درآید و تیغی از غیب آشکارا گردد جان را به استقبال پیش برد.

یکی را گفتند: در جهان خصم کیستی؟ گفت: روزی هنوز به حدِّ بلوغ نرسیده بودم در غرقابی20، خوف هلاک بود، یکی آنجا رسید و خود را در آنجا افکند و مرا برآورد، خصم او اَم، تا چرام رها نکرد تا هلاک شدمی؟

ای درویش بقطع و تحقیق می دان که هر که به خود نگرست از نظرِ جلال حق باز ماند. مَنْ قَالَ اَنَا فَقَدْ نزَع الرّبوبیّة. َنَا گفتن سرّ همه کافریهاست، سرِ همه مَنْ گویان ابلیس بود.

جابر گوید: به درِ حجرۀ رسول – علیه السَّلام – فراز شدم، در بزدم، مصطفی گفت: کیست؟ گفتم: من. رسول گفت: یا جابر تو نیز با هستیِ خدای هستیِ چیزی دیگر اثبات می کنی؟

بوالحسین نوری را می آید – قَدَّسَ الله رُوحَه – که روزی پیس جنید در‌آمد، گفت: ای شیخ جنگ سخت شده است. گفتا چگونه؟ گفت: می گوید: اِمّا اَنَا وَاِمّا اَنْتَ؛ یا من یا تو.

ای درویشان به خویشتن هیچیز برمبندید21، دامن پاک دارید که همه گرد است و جامه پاک بشویید که همه شوخ است. الدُّنیا مَدرَةٌ وَلَکَ مِنْهَا غبرَةٌ. آن جوامردان که چون هستی حق دیدند به عین الیقین هستی خود جمله در‌باختند. ای عزیزان هرچه سرمایه دارید پیشِ او برید22 و هیچ طمع مدارید. وَالْقَدَرُ خَیْرهُ وَشبَرُّهُ مِنَ الله. این است که همه سرمایه‌ها پیش حضرت در بازی.

یَوْمَ یُسْحَبون فِی النَّارِ عَلَی وَجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ. شیخ الا سلام گفتی23: همه مفسِّران زفان بگشادند در تفسیرِ کلام الله، اتّفاق کردند که این آیت در حقِّ قدریان است. فردا قَدَرّیه

p.360
در آتشِ دوزخ بر روی می خواهند کشید. باز اهلِ سنّت را وُجُوهٌ یَوْمَئذٍ نَاضِرَةٌ اِلیَ رَّبها نَاظِرَةٌ.

اوّل مَاخَلَق اللهُ القَلَم. اوّل که آفرید باری – عزّاسمه – قلم آفرید، و قلم که رَود سرنگون رَود از تواضع. خاطر می اندیشد و قلم از سرنگونی اثبات می کند24. اوّل مَا خَلَق اللهُ تَعَالیَ القَلَم، فَقَالَ لَهُ: اُکْتُبْ، فَقَالَ: مَاذَا اَکْتُبُ؟ فَقَالَ جلّ جلاله: مَا هُوَ کاینٌ اِلیَ یَوْمِ القِیَامَةِ. هر که سرنگونی اختیار کرد نفی وی عین اثبات کنند، و فنای وی عین بقا سازند. اهلِ بدعت سرافرازان اند، و اهلِ سنّت خاک آلودگان اند25.

مرد نه آن است که روی به کعبۀ صورت آرد /119b/ و سجودی کند، مرد آن است که پشت به روم هوی آرد و دل به قبلۀ هُدَی، و میتینِ مجاهدت می زند تا آبِ مشاهدت از چشمۀ موافقت برجوشد، آنگه خضروار آنجا غسلی کند تا زندۀ اَبَد شود26.

p.360
اختلاف نسخه ها

  • ١ . آ: + نامی است از نامهای حق جل جلاله، و نص کتاب به آن ناطق است قال الله تعالی و کفی بالله حسیبأ
  • ٢ . تو: مفعول است
  • ٣ . آ: از + مردان
  • ٤ . آ: این حدیث که
  • ٥ . آ: غنی است ... فقیر است
  • ٦ . آ: به دادن + فقر اختیار کرد و غنی دست بداشت و آخذ فقر رها کرد و غنی احتیار کرد
  • ٧ . مر: تشر قوا
  • ٨ . آ: کافر گردد
  • ٩ . مر: و این
  • ١٠ . مج، آ: «الانس بالمعدوم ... الاغیار» ندارد
  • ١١ . مج: «الفقر التجرد ... عن الاملاک» ندارد
  • ١٢ . آ: و از بو‌علی دقّاق می آید که او چنین گفت
  • ١٣ . کب: بیت «گر من سخنی ... در بستی» را ندارد
  • ١٤ . آ: خواهد ... خواهد
  • ١٥ . آ: راهی است که پدر را پسر بباید داد و پسر را پدر بباید داد
  • ١٦ . مج: و فتاتات الکبد
  • ١٧ . آ: می جویند
  • ١٨ . آ: با او کار
  • ١٩ . آ: از جای از عاج کند
  • ٢٠ . افتاده بودم
  • ٢١ . آ: در مبندید
  • ٢٢ . کب، آ: سرمایه دارید به یک داو بزنید
  • ٢٣ . آ: شیخ الاسلام + پدر خواجه امام مظقر سمعانی گفتی
  • ٢٤ . آ: + وضع الخد‌للحق غز قلم چیست؟ پیش گویی ضمیر و فکرت عقل و بصیرت پای بند حدیث و رؤیت اثباتها به قلم حواله کردند
  • ٢٥ . آ: خاک آلودانند
  • ٢٦ . تو: زندۀ جاویدند، آ: + وصلی الله علی محمد وآله.