جان در باقی کنند؛ زیرا که نه ماهی می طلبند /119a/ که به دِرمی اَرزد، گوهری می طلبند
17 که شب تاریک را روشن کند.
جانوری بمیرد آبش بر سرافکند، باز گوهرِ عزیز در قعرِ دریا قرار گیرد، گوید: اگر مات می باید بر ما آی، از جان پای افزار ساخته.
الفَقِیرُ وَحْدَانِیُّ الذَّاتِ لاَیَقْبَلُ اَحَداً وَلاَ یَقْبَلُهُ اَحَدٌ.
درویش تنها رَو است، نه او را با کس کار، و نه کس را با او شمار18.
این سرّ فقر در طریقت آدم آشکارا گشت، آن وقت که به حکم زلّت ملایکۀ ملکوت دست بر پُشت آدم می نهادند، چنانکه کسی را ازعاج کنند19.
ای درویش هر که به دست خود سر خود بر نتواند داشت هرگز بوی گلِ فقر نشنیده است، پای در دامن کشیده و به سلامت نشسته، کارِ هر عجوزی و عاجزی است.
مرد آن است که چون حدیث قهر درآید و تیغی از غیب آشکارا گردد جان را به استقبال پیش برد.
یکی را گفتند: در جهان خصم کیستی؟
گفت: روزی هنوز به حدِّ بلوغ نرسیده بودم در غرقابی20، خوف هلاک بود، یکی آنجا رسید و خود را در آنجا افکند و مرا برآورد، خصم او اَم، تا چرام رها نکرد تا هلاک شدمی؟
ای درویش بقطع و تحقیق می دان که هر که به خود نگرست از نظرِ جلال حق باز ماند.
مَنْ قَالَ اَنَا فَقَدْ نزَع الرّبوبیّة.
َنَا گفتن سرّ همه کافریهاست، سرِ همه مَنْ گویان ابلیس بود.
جابر گوید: به درِ حجرۀ رسول – علیه السَّلام – فراز شدم، در بزدم، مصطفی گفت: کیست؟
گفتم: من.
رسول گفت: یا جابر تو نیز با هستیِ خدای هستیِ چیزی دیگر اثبات می کنی؟
بوالحسین نوری
را می آید – قَدَّسَ الله رُوحَه – که روزی پیس جنید درآمد، گفت: ای شیخ جنگ سخت شده است.
گفتا چگونه؟
گفت: می گوید: اِمّا اَنَا وَاِمّا اَنْتَ؛ یا من یا تو.
ای درویشان به خویشتن هیچیز برمبندید21، دامن پاک دارید که همه گرد است و جامه پاک بشویید که همه شوخ است.
الدُّنیا مَدرَةٌ وَلَکَ مِنْهَا غبرَةٌ.
آن جوامردان که چون هستی حق دیدند به عین الیقین هستی خود جمله درباختند.
ای عزیزان هرچه سرمایه دارید پیشِ او برید22 و هیچ طمع مدارید.
وَالْقَدَرُ خَیْرهُ وَشبَرُّهُ مِنَ الله.
این است که همه سرمایهها پیش حضرت در بازی.
یَوْمَ یُسْحَبون فِی النَّارِ عَلَی وَجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ.
شیخ الا سلام گفتی23: همه مفسِّران زفان بگشادند در تفسیرِ کلام الله، اتّفاق کردند که این آیت در حقِّ قدریان است.
فردا قَدَرّیه