روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.361
۳۶ – اَلْجَلیلُ الجمیل

بزرگوار و نیکو کار. دلها را به جلال خود بگداخت، و جانها را به جمال خود بنواخت1 دلها را به کمالِ خود هباء منثور کرد، جانها را به جمالِ خود معدن شادی و سرور کرد. دلها را به کمالِ خود قرین اندوه و غم کرد، جانها را به جمال خود شاد و خرّم کرد. عارفان در مشاهدۀ جلالِ او نالۀ وَاحَسْرتاه برکشیدند، محبّان در مشاهدۀ جمالِ او شربت نوال از دستِ ساقی اقبال در‌کشیدند. چون به جلالش نظر کنی جگرها در میانِ خون است، و چون به جمالش نظر کنی راحت دلهای محزون است. ای بس کسی را که رسول جمال2 به راه دعوت کرد چون امید وصالش قوی گشت سلطان جلال را بر گماشت تا سرمایه اش به غارت کرد و به باد برداد.

شعر
مَا حِیلَتِی اَنّی جَهُولٌ بِالْهَوَی
غَرّ وَاَنْتَ بهِ بَصِیرٌ حَاذِقٌ

بنای محبّت بر این است که اوّلش همه رفق، و آخرش همه قهر. اوّلش همه شهد و آخرش همه زهر. کودک را که به دبیرستان خواهند برد، بیارند و تعویذی بر گردن بندند و غُلاله ای به وی دهند که بدان ساکن گردد، لیکن چون دو روز برآمد و دوال استاد بدید، داند که آن همه بهانه بود، آنگه جز صبر روی نبوَد.

p.362

بیت
در عشقِ خوبرویان جز صابری چه سود

در عشق پای‌دار و مگردان ز‌عشق روی
ای آنکه می دَوِی زپیِ دل به هر سویی

آنجا که گم شده است، هم آنجاش باز جوی
افلاس عاشقی بحقیقت توانگریست

بُرد آنکه مفلس است به میدان عشق گوی

اَلْبَسَنَا لِبَاسَ المحبَّةِ ثمَّ عَرَضَ عَلَیْنَا الاَ مَانَةَ والمُحبّ مَحمولٌ فَاحْتَمَلْنَا وَاِنْ لَمْ نُطِقْ وَلَیْسَ الآباء فِی الشرَّطِ ثمّ لَمْ یَحْتَشِم مِنَ العِتَابِ، فَقَالَ اِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً؛ وَالتَّحیُّر رُکْنٌ فِی شَرْعِ المحبَّةِ3. قَالَ قَائلهُم.

شعر
اَقَامَ عَلَی هَجْرِی کَانِّی مُذْنِبُ
وَمَالِیَ فِی حُکم الهَوَی عِنْدَهُ ذَنْبُ
وَاَعْرَضَ عَنَّی حِینَ لاَلِیَ حِیلَةٌ
فهَلاّ جَفَانِی حینَ کانَ لِیَ القَلْبُ

ما را لباسِ محبّت در پوشید4، و گفت: یحبُّهم و یحبُّونه وَالّذِینَ آمَنُوا اَشَدّ حُبّاً لِلِه، آنگه امانت بر ما عرضه کرد، و محبّ متحمّل بود و بارها را حامل بود و در راه حمول بود، تحامل را به تحمّل پیش آید و تطاول را به تطوّل، و تکبّر را به تذلّل. از سوزش آتش محبت باری که آسمان و زمین و کوهها از حملِ آن عاجز آمدند برداشتیم و اگر چه طاقت آن نداشتیم.

امّا تحیّر در شرع محبّت رکنی عظیم است، لا جرم بار برداشته و اِبَا بگذاشته، و خطاب می آمد که اِنَّهُ کانَ ظَلُوماً خَهُولاً. بقطع و تحقیق بدان که کمال دولت آدم و آدمی بود که آسمان و زمین سرباز زدند که از دو بیرون نبودی: یا آدمی شریک بودی یا محروم؛ با شرکت لذّت نیست و محروم را دولت نیست. /120a/ وَلَمّا شهِدَ الاَ حْبَابُ اَنَّهُم فِی حَمْلِ مَنْ لَمْ یَزَل لم یحتَشِمُوا مِنْ حَمْلِ اْلاَمَا نَةِ وَلَمّا حَملُوا اَمَانَتَهُ جَلّ جَلالُهُ وَلَم یَرُدّوهَا قَالَ سُبحانَهُ وَحَمَلْنَاهُم فِی البَرّ وَالبَحْرِ، هَلْ جَزَاء الاحْسَانِ اِلاّ الاحْسَان. آسمان و زمین بارِ امرِ او دیدند، ترسیدند، باز آدم فرد و مردانه در‌آمد و گفت: بر امیدِ آن بار هزار بار برهامۀ همّت بکشم و باک ندارم.

عجب کاری است، مشتی خاکِ ضعیف باری که آسمان و زمین از حمل آن عاجز آمده، برداشته و خطاب پاک از عالم عزّت می آید که الحمدُلِلّهِ ربِّ العَالَمِین؛ لاَ الحمدُ للمَاء

p.363
وَالطّین. مرد تیر بر کمان نهد در هدف اندازد، اَحْسَنت تیر را نگویند، اندازنده را گویند. تیر گوید: مرا در ریاضت کشیده و در خرط آورده و راست کرده و به آتش برده و انداخته، و آنگه احسنت دیگری را؟ ای تیر! تو به خود نیستی، وَ مَا رَمَیْتَ وَلَکِنَّ الله رَمَی.

مرد بامداد برخیزد و نماز کند، گوید: الحمدُلِلّهِ عَلَی التَّوفِیق. سرِّ سنّت این است، و هرچه ورای این است گبری است. نوری در سینه ات ودیعت نهادم تا ایمان قبول کردی. قوّتی در زفانت نهادم تا کلمه بگفتی، سرّی در نهادِ تو تعبیه کردم تا عمل صالح آوردی، تو به قوّتِ خود به حضرتِ ما نتوانی آمد که کنّاسی که از کنیف برآید او را بر تخت سلطان نگذارند. باش تا خلعتی از توفیق در تو پوشیم5، آنگه به حضرتِ ما آی، تا ترا که ببینیم در خلعت خود بینیم که کردِ تو بی من همه باطل است و کردِ من همه حق. سرمایۀ تو از باطل نسازم از حق سازم؛ زیرا که چون حق پدید آید باطل مضمحل گردد، در دستِ تو هیچیز نماند. وَقَدِمْنَا اِلیَ مَا عَمِلوا مِنْ عَمَلٍ، الآیة. سرمایۀ تو از توفیق و تأیید و عون خود ساختیم تا چون حقِّ ما آشکارا گردد اَلْمُلْکُ یَوْمَئذٍ الحَقُّ لِلرَّحمن. حقِّ ما پیش باز شود آنگه ترا در میان کاری برآید.

سُبْحَان الله چندین الطاف الهی در حقِّ این مشتی خاکِ بیباک! عالم را در وجود آورد به قدرت خود، هیچ جای نقصانی نبود، لیکن مشیّت عنان بر بالا داشت و خود متقاضی بود، از قدرت طالبی بخاست و از وجود متقاضی میان در بست. آن طالب قدرت به متقاضی خود نظر کرد از میانه آدم پدید آمد، از این مقام این نشان باز داد که اِنّی جاعِلٌ فِی الاَرْضِ خَلِیفَةً. از گلی دلی، از صلصالی اتّصالی، از نطفۀ گنده دوستی و بنده‌ای. و علی الحقیقه سرمایۀ نطفۀ ما دریافتِ ما و طلب ما نبود، دادنِ او بود. عقدی بست در ازل میان عطای6 خویش و سؤالِ ما، میان اجابتِ خویش و دعای ما، میان آمرزشِِ خویش و عذرِ ما، آنگه سرمایه در این عقد، کردِ ما نبود، فضلِ او بود جلّ جلاله، وَاللهُ الغَنِیّ وَاَنْتُمُ الفُقراء. توانگر سرمایه دارد که به نقد بدهد، امّا درویش که مفلس بود به مهلت دهد؛ آنگه چون خلق در این عالم آمدند متقاضیان به درها فرستاد تا آنچه بر شماست بدهید، عطای ما را بر شما وامی است، به سؤال وامِ ما بگزارید. اجابتِ ما را در شما حقّی است، به دعا آن حق بگزارید، آمرزش ما را بر شما حقّی واجب است، به عذر از آن واجب بیرون آیید، و شما /120b/ مردمانی اید گوش آکنده و سرگرفته. گویند متقاضی از آن خواهیم7 که عقد با وی بسته ایم، هر شب به خودی خود ندا

p.364
کند: هَلْ مِن سَائلٍ، هَلْ مِنْ دَاعٍ، هَلْ مِنْ مُسْتَغْفرٍ، هَلْ مَنْ تَائب؟

بیت
ای کرده به کوی عاشق خویش گذر 8
استاده و پرسیده و باگشته زدر 9
عذرِ قدمت چگونه گوید چاکر 10
در دیده کشد خاکِ قدمهات مگر

وَ هُوَ الّذِی یَقْبَلُ التَّوْبةَ عَنْ عِبَادِهِ. توبه چیست؟ اَلْاَسَفُ عَلَی مَا سَلَفَ، مُدَاوَاةُ السَّقم بِمُقَاسَاةِ النَّدَم، خَلْعُ لِبَاسِ الجفَاء وَ نَشْرُ بسَاطِ الوَفَاء، نارٌ فِی القَلْبِ یلَتهِبُ وَصَدَعٌ فِی الکَبدِ لاَ یَنْشَعِبُ، حُرْقَةٌ بِالخَجل مقْرُوَنَةٌ وَمُهْجَةٌ بالاَسَفِ مَشْحوُنَةٌ، نُحول البَدَنِ وَلُزُومُ الحَزَن بِسُرْعَةِ الدَّمْعةِ لِتَمکُّنِ اللّوْعَةِ. توبه آتشی است در دل سوزان، و آبی است بر رخساره چکان؛ بادی است از سرِ حسرت وزان، خاکی است بر سرریزان به صفت متظلّمان.

ای درویش! الطَّاعَةُ لاَ تُسْتَبْدَعُ مِن المُطِیعیِنَ وَکَذَلِکَ الزُّهُد مِنَ الزّاهِدینَ وَاِنَّما العَجَبْ التَّوَبةُ مِنَ العَاصِینَ وَالکَرِیمُ یَقْبَلُ الحَقِیرَ مِمَّن لاَشَی له غَیْرهُ. وَحُکِیَ اَنَّ بَعْضَ الاَعْرابِ خَرَج قَاصِداً بَعْضَ المُلُوکِ یَسْتَمْنِحهُ فَاسْتَطَابَ المَاء فِی بَعْضِ المنَاهِل فِی الطّرِیقِ فمَلأ مِطْهَرَتَهُ وَحَمَلَهُ اِلَی ذَلِکَ المَلِکُ فلمّا دَخَلَ عَلَیْهِ، قَالَ جِئتُکَ بِشَیءٍ لَیْسَ لاَحَدٍ مِثْلَهْ وَعَرَضَ عَلَیْهِ الماء11 وَقَدْ تَغَیَّرَ بِطُوِل المَکْثِ فَقَالَ لَهُ المَلِکُ اِمْلؤا مِطْهَرَتَهُ دَنَانِر، فَقَالَ لَهُ نُدَماؤهُ فِیهِ، فَقَالَ جَاءنَا الاَعْرابِیّ بِمَالَم یَکُن لَهُ غَیْرُهُ وَلَنَا مِنْ هَذِه الذَّنَانِیرِ غَیْرَمَا اَعْطَیْنَاه فَالْیَدُ لَهُ. هنوز دست دستِ اوست. اَلَم یَانِ لِلّذِینَ آمَنُوا اَنْ تُخْشَعَ قُلُوبهُم لذِکْرِ اللهِ. به حضرتِ ما آی، اگر ترا زلّت به اَوْقار است، ما را مغفرت بی مقدار است. وَهُوَ الّذِی یَقْبَلُ التّوبةَ عَنْ عِبَادِهِ بشارت است، وَیعفوا عَنِ السیّئات امید وفا کردن به صریح عبارت، وَیعْلَمُ مَا یَفعَلونَ تهدید به اشارت است.

ای درویش12! اینجا سرّی است که هزار جان اَرزد. خداوندی که امروز در سرای فنا ترا بلا نمی رساند تا آنگه که بر تخویفِ تَطْمِیع و تأمیل تقدیم نکرد، گمان بری که فردا در سرای عطا و بقا خالداً مُخلّداً ترا بسوزد، هَیْهَات وَکَلاّ، یَعفو عَنِ السّیئات نصیبِ ظالمان، و یَسْنَجِیبُ الّذِین آمَنوا نصیبِ مقتصدان، وَیزِیدُهُم مِنْ فَضْلِه مشربِ سابقان13.

ای جوامرد! همه توبه ها قبول دارد مگر توبۀ محبّان.

شعر
مَنْ ظَلّ عَنْ حُکم الهَوَی تَائباً
لاَقَبِلَ اللهُ لَهُ تَوبَتَهُ
رجوت مِن حُکم الهَوی تَوبة
یَا توبةً اَقْبَحُ مِنْ حَوبتِه
p.365
گاه گاهی بُوَد که بحرِ بلا موج زدن گیرد و محب را طاقت مقاسات و تحمّل بلا نماند، اعتقاد کند که از محبّت توبه کند تا از بلای هوی خلاص یابد، امّا آن اعتقاد غلط است و در شریعت محبّت توبه هوس است؛ زیرا که آن طلب فرصت است و ابتغا رخصت است، والتَصوُّفُ عَنْوَةٌ لاَصُلحَ فیِه وَقَهرٌ لاَ رَحم فِِیه14. /121a/

شعر
یَا وَاعِظاً لِی بِحُسْنِ نُصْحٍ
تَطْلُبُ عَنْ حُبّه رُجُوعی
لاَ جَمَعَ اللهُ یَوْم حَشرِ 15
اِلاّ عَلَی حُبِّهِ ضلُوعی

ای درویش! این توبه مکتسب است16 و محبّت نه مکتسب است و نه متعلّق به سبب است. وقت بُوَد که جمال محبوب بر محبّ کشف کند به احکام غیرت و نگاهداشت دیده از ملاحظت و نظرت، بلکه فکرت و خطرت، و جلال مطالبه کند به ترک حظوظ و ارادات، و اختیارِ مرادِ دوست بر مرادِ خود در هجر و قهر، و منع و ردّ، و قمع و طَرْد؛ و محّبِ سوخته شَاءاَمْ اَبیَ با خود توبه کند از طلب ارب، و نظر به سبب، آنگاه هَواجِم اشتیاق و لواعج احتراق را بر دل و جگرش گمارد، محبّ بی طاقت گردد، نتواند که بر موجب صبر و شکیبایی رود17. فَیا عَجَباً للمُحِبِّ فِی هَذِه الْحَالَةِ، وَ یَا عُنفاً عَلَیْه لاَرَحْمَةَ فِیهِ وَلاَ اسْتمالَة18. اگر توبه نگاه دارد، گویند: احسنت ای ملول؛ و اگر بشکند، گویند: زه ای بد عهد19.

شعر
اِذَا اَنَا لاَاَشْکوا تَقُول مِللتَنِی
فَمَا لَکَ لاَتَبْکِی اَقَلْبُکَ مِنْ صَخْرِ
وَاِن دَمَعَتْ عَیْنِی یقول شَهَرتنَی
وَاَظْهَرْتَ اَسْرَارِی وَاَخْبَرْتَ عَنْ اَمْرِی
فَاِنْ قُلْتُ هَلْ لیِ مِنْ ذُنوبی تَوبةٌ
یَقول نَعَم تَبْکی کَیْباً اِلیَ الحَشَرِ 20

غزل
گز ننالم من زعشقت ای برخ همچون پری

گویی از من سیر گشتی یا شدی از من بری
ور بگریم، گوییَم مشهور کردی مرمرا

پس چه سازم حیلتی تُم بگو کِم دلبری
آبِ چشمم خشگ گشت از آتشِ سوزانِ دل

هر کرا در چشم آب است گو بیا بر من گری
p.366
گفتم ای جان چون کنم تا من زعشقت بر خورم

گفت هرگز بر نیابی تو زعشقِ سرسری
تا نسوزی تو، به عشق اندر نگردی کامگار

تا نبازی جان و دل را در جمالم ننگری

هیچ کس نیست در عالم که به بوی خشنود گردد مگر محبَ 21.

شعر
وَاِنّی لاَرضَ بِدُون الرّضَا
وَاَقْنَعُ بِالمَوْعِدِ الکَاذِبِ

او– جلّ جلاله – همه محبّان به بوی راضی کرد22 و به حدیث راضی کرد و حقیقت به کس نداد. منزلتی باشد و رای منزلت موسی، لیکن خواست که از این سخن در گذرد، گفتند: موسی! به مقامِ خود باز شو، از مقامِ حدیث می خواهی که به مشاهده رسی؟ کس در سوز راهِ حق به پایگاه موسی نرسد و کس در سوز راه خلق به پایگاهِ یعقوب نرسد. ای موسی اینک سخنی، و ای یعقوب اینک بویی، و ای ابراهیم اینک رنگی. به حقیقتِ بلا به کس داد و نه حقیقتِ عطا. این همه حدیث ایّوب و بلای او [که] شنیده ای، به صورت بود، آن بلا که بر ایّوب نهاد بر کس ننهاد، هرّوزی 23 خبرئیل– علیه السَّلام – بفرستادی که ایّوب را سلام گوی، اینجا بلا نماند.

ای درویش! برقی از غیب بجست، همه عالم را سر گشته کرد، و دلها را زیر و زبر کرد، و عقلها را رقمِ حیرت بر‌زد، و جانها را داغ بر نهاد و به غیب باز شد24.

p.366
اختلاف نسخه ها

  • ١ . تو: بیفروخت
  • ٢ . آ: ای بسا کسها به رسول جمال
  • ٣ . مج: شرط المحبة
  • ٤ . کب: لباس محبت بر ما پوشید
  • ٥ . آ: پوشانیم
  • ٦ . آ: خطاب
  • ٧ . مر: متقاضی آن خواهم
  • ٨ . مج: چاکر خویش گدر
  • ٩ . مج، آ: واگشته زدر
  • ١٠ . مج: چگونه خواهد چاکر
  • ١١ . آ، مج: ذلک الماء
  • ١٢ . مج: «ای درویش» ندارد
  • ١٣ . آ: سابقان + است
  • ١٤ . آ: لارحمه فیه
  • ١٥ . مر: یوم یحبوا
  • ١٦ . آ: از + مکتب است
  • ١٧ . کب، آ: برود
  • ١٨ . آ، مج: + ان حفظ التوبة نسبه الی الملالة و ان نقضها قذفه برفض العهدة و تضییع الحاله
  • ١٩ . آ: زهی بدعهد
  • ٢٠ . مر: اشعار را ندارد
  • ٢١ . تو، آ: که توبه نکرد مگر محب
  • ٢٢ . آ: خشنود کرد
  • ٢٣ . مج، آ: هر روز
  • ٢٤ . مج، آ: و به برق غیب باز شد.