روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.367
۳۷ – الکریم

نامی است1 از نامهای خداوند – جلًّ جلاله – ، و در زفان 2 عرب کریم کسی بود که از مجرمان عفو کند و از گناهکاران در گذارد، و اگر کسی در حقِّ وی اِسَاءت کند به احسان مقابله کند. اینچنین کس را عرب کریم گوید، و علی الحقیقه این نام مخلوقان را مجاز است و حق را – جلًّ جلاله – حقیقت. هرّوز احسانِ او بر شما بیش است و عصیان شما پیشِ عطای او زیادت، و خطای شما زیادت.

آن عزیزی را گفتند: کَیْفَ اَصْبَحْتَ، فَاجَابَ: اَصْبَحْتُ وبی مِنْ نِعَمِ اللهِ مَا لاَ اُحصِیهِ، وَقَدْ غَرِقْتُ فِی بِحَارِ‌الخجلِ مِنْ کَثْرَةِ3 مَا اُعْصِیهِ، فَلاَ اَدْرِی عَلَی مَاذَا اَشْکُرُه علی جَمیلِ مَا نَشَرَاَم عَلَی قَبِیح مَاسَتَر./121b/ لطفِ حق را با بندگان نهایت نیست و کرمِ او را غایت نیست. صُنْعُ الله غَادٍ ورائحٌ. کَمْ ِللهِ مِنْ صُنْعٍ خفِیّ وَ لُطْفٍ خفَیٍّ. لاَ یُسألُ اِلاَّ اللهَ؛ فَاِنَّهُ اِنْ اَعْطَاک اَغْنَاکَ. اَلْخَیْرُ اَجْمَع فِیمَا یَصْنع الله. اِنّ للهِ بِالبَرِّیةِ لطفاً4 سَبقَ الاُمّهاتِ وَلآباء. اللهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ، وَ مِنْ لُطْفِهِ وَ کرَمهِ عَلَی الْعَبْدِ بانَّه کَرُمَ وَ لَطُفَ؛ اِذْلَوْلاَ لُطْفُهُ وَ کرَمهُ لَمَا عَلِمَ العَبْدُ لُطْفَهُ وَ کرَمَهُ. وَ مِنْ لُطْفِه وَ کرمِه کِتْمان العَاقِبة لانَّهُ لَوْ عَلِمَ الْعَبْد سَعَادَتَهُ لاْتَّکَلَ عَلَیها وَ قَلَّ عَمَلُه، وَلَوْ عَلِم شقاوَتَهُ لاَّیِسَ وتَرَکَ عَمَلَهُ، فَارَادَ جَلَّ جَلاَلُهُ اَنْ یَکون العَبْدُ بَیْنَ الْخَوْفِ وَالرَّجاءِ. وَ مِنْ کرَمهِ اَنْ یُنْسِیَهُم مَا عَمِلوهُ فِی الدُّنیا مِنَ الزَّلةِ کَیْلاَ یَتَنَغّصَ عَلَیْهِم العَیشُ فِی الجنَّةِ. وَ مِنْ لُطْفهِ وَ کرمهِ اَنْ بَعَثَ الرُّسُل دُعَاةً اِلَی حَضْرَتهِ مَعَ کمَالِ غُنْیَتهِ. یَا مِسْکِین اَنْتَ

p.368
اِنْ لَمْ تَکُن لِی فَاَنَا عَنْک عَنیٌّ. اَنْتَ المِسْکِین اِنْ لَمْ اَکُنْ لکَ فمَنْ تَکُون اَنْتَ. اگر تو ما را نباشی ما را چه زیان، و گر ما ترا نباشیم تو که باشی. به تو کِی در نگرد. مَنْ ذَا‌الّذِی یُحْسِنْ اِلَیْکَ مَنْ ذا‌الّذِی یَنْظُر اِلَیْک، مَنْ ذَا‌الّذی یَرْحَمُک، مَنْ ذَا‌الّزِی یَهْتَمُّ بِشأنِک. اَنَا لاَاَرْضَی اَنْ لاَتَکون لِی، اَفَانتَ تَرضیَ بِاَنْ لاَتَکون لِی. یَا قَلِیلَ الوَفاء یَاکثَیِرَ الجَفاء5 اِنْ اَطَعْتَنیِ شکَرْ تُک، واِنْ ذَکرتَنی ذَکرتُکَ، وَ اِنْ خَطَوْتَ لاِجْلِی خَطْوَةً مَلأتُ السَّمواتِ وَالاَرْضَ مِنْ شُکْرِک. عبدی اَلَیسَ مِنَ الجفاء اَنْ تَدْعُوَنِی مَرَّةً فَاسْتَجِیبْ لَکَ، وَاَدْعُوکَ اَلْفَ مَرَّةٍ فَلاَتَسْتَجِیبْ لِی، فَلْیَسْتَجیِبُوا لِی. اگر پدرت را یک بار گفتم: اُخْرُج، ترا هزارهزار بار گفتم: اِرْجِع وَالله یَدْعُوا اِلَی دَارِالسَّلام. اگرچه جفا کاری6، به درگاهِ ما آی که ترا کارها ساخته ایم.

نُزلاً مِنْ غَفُورٍرَحیِم. معنی نُزل فضل است امّا به عبارت «نُزَل» یاد کرد اظهار کمالِ فضل و غایتِ کرم را. وَلَقَد سَمِعنَا انّ الملوکَ اِذَا دَخَلُوا قَرْیةً یُلقیَ لَهُم النُّزْل. لکِن مَا سَمِعْنَا عَبْداً عَاصِیاً مُذْنِباً یَرِدُ عَلَی مُوْلاَه فیُلقیَ له النُّزل. یَا کرَماً لاَنهایة لهُ، وَیا فَضْلاً لاَغایَة لهُ. نُزلاً مِنْ غَفُورٍ رحِیم می گوید، نمی گوید: مِنْ جَوَادٍ. این دلیل آن است که این قوم به مغفرت محتاج اند، و این نشان ارباب معصیت است. قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ، یَا عِبَادِی الّذِین اَسْرَفُوا، الآیة.

آورده‌اند که این آیت پیشِ رسول – علیه السَّلام – بر خواندند، چون خواننده اینجا رسید که یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمیِعاً، رسول گفت – علیه السَّلام: بَلی وَلاَیُبَالِی، ثُمَّ قَالَ: لَعَنَ الله المنفّرین ثَلاثاً یعنی الّذِین یُقنِطوَن النَّاسَ مِنْ رَحمة الله.

و از موسی – علیه السَّلام – آورده‌اند که گفت: الهی تُرِیدُ المَعْصِیةَ مِنَ العِبَادِ وَ تُبْغِضُهَا قَالَ جلّ جلاله: ذلک تَأسِیسٌ لعَفْوِی. اینجا سؤالی نیکوست، اگر کسی گوید: این چندین تکریم و تشریف که در حقّ آدمی است این ابتلا به معاصی را حکم چیست؟

بدان که از این سؤال جوابهاست: یکی آن است که /122a/ گویی حکمت آن است که تا بنده عُجْب نیارد که اِعجاب داعی حجاب است. ندیدی که چون بلعم به اسم الله اْلاَ عظم عُجب آورد سگی گشت. فَمَثَلهُ کمَثَل الکَلْب. کانَ صاحبُ الوَقْتِ وَالقَلْب فَصَارَ بِالا عْجَابِ اَنْجَسُ مِنَ الکلْب7.

و دیگر جواب آن است که حِذق و مهارت و استادی زجاجی در آبگینۀ شکسته پیدا شود. دلِ تو بر مثالِ آبگینه است، سنگِ معصیت به وی باز آمد، بشکست، ربّ العزّة آن را به

p.369
آتشِ توبه به صلاح باز آورد. وَاِنّی لَغَفّارٌ لِمَنْ تَابَ. اگر موسی را با جلالت حالت او گفت: اِنّی اَنَا‌اللهُ، ما را گفت: وَاِنّی لَغَفَّارٌ.

و دیگر جواب آن است که حق را – جلّ جلاله – دو خزانه است: یکی پر ثواب، و یکی پر مغفرت و رحمت. اگر طاعت آری ثواب و کرامت، و اگر معصیت آری رحمت و مغفرت، تا خزانۀ ما ضایع نشود. وَیُقال: اِنَّما اِبْتَلاکَ بِالمَعْصِیَة کَیْلا تُصِیبَکَ عین ابلیس الیس ان البستان اذا کان حسناً ینصب هناک رأس حمار کیلا یصیبه العَیْن8. وَیُقالُ: اِنَّما قَضَی عَلَی الْعَبْدِ الذّنب لِیَکون دَلِیلاً عَلَی طهَارَةِ الرَّبِّ. ویُقَالُ: اِنَّما ارَاد بهِ رَغْم اِبْلِیسَ عَلَیه اللّعنة لاَنَّ الصَّیّاد اِذَا لَمْ یَقَعْ فِی شَبِکَتهِ صَیْدٌ کانَ اَسْهَل عَلَیْهِ مِمّا اِذَا وَقعَ ثمَّ هَرَبَ. این رمزی غریب است، و روا بوَد که گویی: حکمتِ رّبانی در ابتلاء عبادِ خویش به معاصی رغم ابلیس بود که اگر صیّاد را صید در دام نیفتد، چندان رنج نکشد که در افتاده بجَهَد و از دست بشود9.

و دیگر آنکه هر کجا صاحب جمالی بوَد از نظرِ خلق معصوم نماند، همچنان نهاد که اگر به جمال طهارت آراسته بودی و از زنگ معصیت پاک بودی نبایستی که شیطان را در تو نظرِ تمام افتادی که به معصیت افکند تا شکسته شوی و شیطان را در تو نظری نماند. پس از آن رحمتِ حق به دلِ شکستۀ تو نازل گردد که اَنا عند‌المنکسرة قلوبهم.

و دیگر جواب آن است که هر که پاک و مطهّر بوَد از عیوب، دوست و دشمن را به وی چشم در نهند، و هر کس در وی طمع کند، ابتلا به معصیت حکمت این بود تا همگنانت ردّ کنند، تا خاصّ او را باشی. نشنیدی که خضر چه گفت چون آن کشتی بشکست، گفت: حکمت در تَعْییب سفینه آن بود تا آن پادشاه ظالم را چشم در نبیند10. و همچنین یوسف نام دزدی بر ابن یامین نهاد، چون خواست که وی را باز گیرد و خاصّ خود گرداند. حق تعالی خواست11 که بنده را خاصِّ خود گرداند، زلّت بر او قضا کرد، چون به گناه معترف گشت، گفت: اگر نومیدش گردانم عیب به کرمِ من باز گردد و این روا نبوَد. ابلیس – علیه اللّعنه – می گوید: فَبِعِزّتِکَ لأُغَوِیَنَّهُم اَجْمَعِین. و حق – جلّ جلاله – می گوید: لاَغْفِرَنَّ لَهم جَمِیعاً. گفت حق – جلّ جلاله – : لاَغْفِرَنَّ لَهَمُ، نگفت: غَفَرْتُ لَهْم کَیْلاَ یَمْسِک الْعَبْد عَنِ التَّضَرُّع وَالبُکاء وَالْخَوْفِ وَالرَّجاءِ، تابنده میان خوف و رجا با تضرُّع و بکا و زاری و دعا بوَد و توبوا اِلَی الله جَمیِعاً. اِنَّ الله یَغْفِر الذُّنُوب جَمیِعاً. همه به من آیید که من همه را خریدارم. وَ مِنْ کمَالِ کَرَمِهِ جلّ جلاله اَنَّهُ عَاتَبَ الرُّسُل بسَبَبِ العُصَاة کمَا عَاتَبَ اِبْرَاهِیم وَقْتَ عُرُوجِه اِلَی السَّماء، قَالَ

p.370
لَهُ: کُفَّ عَنْ عِبَادِی یَا اِبْرَاهیِم فاِنَّ مِنْ اَسْمائی الصَّبُور، وَعَاتَبَ مُوسَی لِاَجْلِ قارون حِینَ 12 اسْتَغَاثَ بهِ سَبْعیِنَ مَرَّةً، فَقَال: وَعِزّتی لَو اسْتَغَاثَ بِی مرَّةً لاَغَثْتُهُ. حق – جلّ جلاله – می فرماید: قُلْ یَا عِبَادِی، ای بندگانِ من! سَقْیاً لاَیّام /122b/ کنافِی عَیْن العَدَم، وَهُوَ یَقُول: یَا عِبَادِی، ای بندگان من! لَوْ عَلِمَ الصَّبیُّ الّذِی فِی المَهْدِ مِنَ الّذِی یدا عِبه لذابَ فَرحاً. هزار جان فدای آن وقت باد که ما نبودیم و سمع ما نبود حدیثِ او با ما بود.

شعر
سَقْیاً لمَعْهَدِکَ الّذِی لَوْ لَمْ یَکُن
مَا کانَ قَلْبِی لِلصَّبابَةِ مَعْهَداً

کَوْنُهُ لَکَ قَبْل کَوْنکَ لَکَ مِمّا سَبَقَ لَکَ مِنْ کَرِیم قِسْمَتِه. بودنِ او – جلّ جلاله – ترا پیش از بودن تو ترا، لطفی است که وصفِ واصفان به ادنای آن نرسد.

ابراهیم را – صلوات الله علیه – گفت: وَلَقَدْ آتَیْنَا اِبْرَاهیِم رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ 13، ما را چه گفت؟ اَعْطَیْتُکم قَبلَ اَنْ تَسْألُونِی، وَالکَون لِلحَبیِب حَالَةَ کَوْنهِ کَرَمٌ، و قَبْلَ کَوْنهِ محبّةٌ، وَبعْدَ وَفَاتِهِ وَفاء. یَا عِبَادِی، کدام بندگان؟ لاَ الّذِین اَطاعوا، لاَ الّذین اَجابوا، لاَ الّذین اَقاموا، لاَ الّذین حَجّوا، لاَ الّذین جاهدوا، لاَ الّذین تَصَدّقوا. پس کدام؟ الّذِین اَسْرَفوا. آن کسانی که از اندازه بگذشتند.

یوسف صدّیق گفت: وَقَد اَحْسَنَ بِی هَذَا غَایَةُ الکَرَم. برادران از جفا هیچ بافی نگذاشتند، در چاهش انداختند، قصد کشتن کردند، طعامش ندادند، بسیارش بزدند، به دِرَمی چند نفایه بفروختند، چون ربّ العزّة خلاص دادش در آن روز که پدر و برادران جمع بودند، گفت: وَقَدْ اَحْسَنَ بِی اِذْاَخْرَ جَنِی مِنَ السَّجْنِ. حدیث چاه یاد نکرد، زندان یاد نکرد، حدیث فروختن یاد نکرد گفت: وقد احسن بی. پس گفت: مِنْ بَعْدِ اَنْ نَزَغ الشّیطانُ بَیْنِی وَبیْن اِخْوَتِی. ایشان را برادر خواند و گرچه کرده بودند آنچه کرده بودند. فردا جراید جرایم و سجلاّت زلاّتِ شما در گردن آن لعین آویزند. در قصّۀ آدم چه گفت؟ فَدَلّیهما بِغُرُورٍ، فَاَزلّهما الشّیطانُ، الّذِین اَسْرَفُوا. پرده ندرید، نگفت: زنا کردند، مردم کشتند، مجمل یاد کرد، گفت: الّذِین اَسْرَفُوا، اسراف کردند، چون بخواست، آمرزید، پرده ندرید. لَمْ یَقُلْ لِلعَرْشِ یَا عَرْشِی، وَلاَ لِلقَلَمِ یَا قَلَمِی، وَلاَ لِلّوح یَا لَوْحِی، وَلاَ لِلجنَّةِ یا جنَّتِی، وَلاَ ِللنَّار یَا نَارِی، وَقَالَ لِلعُصَاةِ یَا عِبَادِی کَفَی لَکُم بهَا فَخْراً یَا عِبَادِی.

p.371
وَالجَّنة تَقول: حظّی حظّی، والنَّار تَقول: نَصِیبِی نصِیبِی، والله تعالی یَقول: عَبْدِی عَبْدِی. در قیامت تو می گویی تنِ من تنِ من، و مصطفی می گوید: امّتِ من امّتِ من، و بهشت می گوید: نصیبِ من نصیبِ من، و دوزخ می گوید: قسمِ من قسمِ من، و ربّ العزّة می گوید: بندۀ من بندۀ من. چندین هزار خوانندۀ من به انواع لغات از مسبِّحان و مُهَلِّلان هرگز کسی را نگفتم: لبّیکَ عَبْدِی ادْعُونِی اَسْتَجِب لَکُم. چند سال است و چه جای سال و ماه است تا می گویم: عَبْدِی، و تو هرگز نمی گویی لبّیک. شرمت بادا. اَلاَ تَرَاهُ قَالَ فَلْیَستَجیبوا لِی. بندۀ من چون تو مرا خوانی اجابت کنم، چرا که چون من ترا خوانم اجابت نکنی؟ /123a/ لاَ تَقْنِطُورا نگر از رحمتِ ما نومید نگردی و طمع از عفو ما نبّری، هرچند که گناهت را نهایت نیست و عیبت را عدد نیست و زلّتَت را اندازه نیست؛ شاید که رحمتِ ما را حدّ نیست و عفو ما را قیاس نیست و کرامتِ ما را اندازه نیست. ابلیس در میانه طعنه زد که اصلش از گل است، ای لعین ظاهر می بینی آراسته به گل، باطن نمی بینی آراسته به دل. وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوِبکُم. یَا مَلاَئکة لکُم الطَّاعة، وَیا رُسُل لَکُم الرِّسَالة، وَیا زهّا دلَکُم الزَّهَادَة، وَیا عُبّاد لَکُم العبَادة، و یا عُصَاة لَکُمُ الرَّبّ. اَلاَ تَرَاه؟ قالَ: وَمَنْ یَعْمل سؤاً اَوَیظلِم نَفْسَهُ ثُم یَسْتَغْفِراللهَ یَجِداللهَ، وَمَنْ وَجَدَاللهَ وَراَی حظَّه عِنْدَهُ لَمْ یَرْجُ سِوَی اللهِ14.

ای جوامرد! چون خواهد که خلعتشان پوشاند، گوید: رُّبکم. خود را با شما اضافت کند. و چون خواهد که از عذابتان برهاند شما را به خود اضافت کند، گوید: عِبَادِی، بندۀ من. در عرش نگر تا عظمت بینی، در کرسی نگر تا وسعت بینی، در لوح نگر تا کتابت بینی، در آسمان نگر تا رفعت بینی، در دل نگر تا معرفت بینی، در معرفت نگر تا محبّت بینی، در محبّت نگر تا محبوب بینی. به اوَّل آیت گفت: یَا عِبَادِی. ای بندگانِ من؛ به آخر گفت: وَاَنیِبُوا اِلَی رَّبکم. ای من آنِ شما، ای من آنِ تو و تو آنِ من، لاَ تَقْنِطُوا، از رحمتِ من نومید مگرد که بنده بی زلّت نبوَد خداوند بی رحمت نبوَد. وعده کردم که بیامرزم، اگر گفتی که آمرزیدم، شفاعت رسول باطل شدی و او را عِزّ شفاعت نبودی. روزِ قیامت مصطفی شفاعت کند، من بیامرزم، تا او را عِزّ شفاعت بوَد، و مرا عزّ الهیّت بوَد، و تو بندۀ مؤمن چون آمرزیده شدی، عزِّ ایمان، وَلِلّهِ العِزَّة وَلِرَسُولِه وَلِلمؤمنیِن. آنجا که کُشته حَمْزه بود و خصم چون محمّد، عفو کردم؛ اینجا که از محمّد شفاعت بود و از حق وعدۀ رحمت بود، آمرزیدگان گناه را چه خطر بوَد. موسی گفت: الهِی لِمَ تَرْزق الاَ حْمَقَ وَتَحْرِم الکیِّسَ؟ فَقَال جلّ جلاله: لِیَعْلَمَ الکیِّسُ اَنَّ الرِّزق

p.372
بِا لقِسْمَة لاَبِا لکِیَاسَةِ. روز قیامت عاصیان را بیامرزد تا خلایق را معلوم گردد که رحمت مَوْهُوب است نه مَکْسُوب، به عنایت است نه به عبادت. نه یک جا خواندم ترا بندۀ خود: نَبیء عِبَادِی، وَقُلْ لِعِبَادِی، وَاِذَا سَألکَ عِبَادِی، یَا عِبَادِی تا بدانی که بیگانگی روی نیست. اگر ترا آنِ خود خواندم، عَجَب نیست، عَجَب آن است که خود را آنِ تو خواندم. وَالهُکُم اِلهٌ وَاحِدٌ، وَاَنَا رُّبکم فَاعْبُدون، ذَلِکَ بِاَنَّ الله مَوْلَی الّذِین آمَنُوا، اِن رَّبکم الله الّذِی خَلَق السّموات وَالاَرْض15.

ای جوامرد! ملوک عالم که کسی را از آنِ خود خوانند بر همه‬اش فخر باشد، ای دوست شادی کن که من خود را آنِ تو خواندم، خود را رؤف و رحیم خواندم: /123b/ اِنَّ اللهَ بِالنَّاسِ لرؤفٌ رَحِیمٌ، و رسول را بِالمؤمنِینَ رؤفٌ رَحِیمٌ، کَیْ ضایع ماند ضعیفی میان دو رحیم. من رحیم و رسوِل من رحیم، و یاران رُحَما. رُحَمَاء بَیْنَهُمْ، و امّت مرحومه، که اُمّتی اُمَّةٌ مَرْحُومَةٌ. هر که به قیامت مطیع آید تِلْکَ الخنَّةُ الّتی نورثُ مِنْ عِبَادِنَا مَنْ کانَ تَقِیّاً، و هر که مفلس آید قُلْ بِفَضْل اللهِ وَبِرَحْمَتِهِ، لاَ‬تَقْنِطُوا مَنْ رَحْمةِ الله؛ زیرا که رحمتِ من ازلی است و معصیتِ تو وقتی؛ ازلی وقتی را غالب بوَدنه وقتی ازلی را.

آورده‌اند که جبرئیل و میکائیل هر دو16 مناظره کردند، جبرئیل گفت: خدای خلقی بیافرید بر نیکوترین صورتی، و آسمان و زمین و هرچه در میان آن است او را مسخّر گردانید و به طاعتش فرمود، او به معصیت مشغول گشت، اگر خدایش بیامرزد، عَجَب است. میکائیل گفت: اگر بیامرزد در ملک نقصانی پدید نیاید؛ ندا آمد که دست دستِ میکائیل است.

کعبه را آنِ خود خواندم، گفتم: بَیْتِی، بَیْت بتخانه گشت17؛ مؤمن را آنِ خود خواندم گفتم: عَبْدِی، به معصیت بیگانه شد18. مسجد آن من است فروختن روا نه. ناقه آنِ من است کشتن روا نه. مفلس آنِ من است سوختن را سزا نه. خود را غفور خواندم، مصطفی را رسول خواندم، گفتم: یَا ایُّها الرَّسول بَلِّغْ مَا اُنزِل اِلَیْکَ. یا محمّد! اگر رسالت نگزاری، در رسولی کامل نباشی. من بیامرزم تا کمال صفت الهیّت به خلق نمایم، چنانکه کمالِ رسالت مصطفی به خلق نمودم.

اگر کسی گوید که این همه که شما می گویید، اصلی ندارد به حکم آنکه ربّ العزّة در کلام خود می فرماید: وَاِنْ مِنْکُم اِلاّ وَارِدُ هَاکانَ عَلَی رَّبکَ حَتْماً مَقْضِیّاً. ما گوییم: اعتقادِ19 اهلِ حق آن است که مرتکب کبایر از مؤمنان روا بوَد که هرگز در دوزخ نرود، و حق – جلّ جلاله – جمله کبایرِ وی بیامرزد. و روا بوَد که در دوزخ رود، و حق – جلّ جلاله – عذاب کند

p.373
او را به قدرِ گناهش، پس از دوزخ بیرون آرد و به بهشت بَرَد.

وَاِنْ مِنْکُم اِلاّ وَارِدُهَا. در این دو قول است: مجاهد چنین می گوید که این مرض است، و مصطفی – علیه السَّلام – خبر داد از حق – جلّ جلاله: اِنَّ اللهَ تَعَالَی یَقول: هِیَ نَارِی اُسَلّطُهَا عَلَی عَبْدی المؤمن تَکْفِیراً لِذُنوبه. و قولی دیگر آن است که این دوزخ است، و چون گوییم مراد دوزخ است، دو قول دیگر است: یک قول آن است که مراد از این کافران اند، و دیگر قول آن است که مراد از این مؤمن و کافراند. آنگه در کیفیّتِ ورود دو قول است: یک قول آن است که مراد از ورود دخول است، و این قول ابن عبّاس است 20 لِیَردهَا کُلّ بَرٍّ و فَاجِر. و دیگر قول آن است که مراد از این ورود وصول است بر گذشتن. قال الله تعالی: وَلَمَا وَردَمَاء مَدْیَنَ اَیْ وَصَل، تا نهایتِ سرور حاصل گردد مؤمن را به نجات از او، و آن بعد مشاهدت بوَد21. و در متعارف مردمان آن است که گویند: اِشتَرالدّارَ مِنَ الابْن لاَمِنَ الاب، لاَنَّ الابن لایَعْرِفُ قَدْرَهَا. ندیدی که چون آدم – علیه السَّلام – جنّت رایگان یافت به حبّه‌ای بفروخت. فَیوردُهُم النَّارُ لیَعْرفُوا قَدْرَ الجنَّةِ اِذَا نَجَوا لان وُجُودَ النِّعْمَة بَعْدَ المِحْنَةِ اَطْیَبُ واَلَذُّ. واَیْضاً لاَنَّهُ یُرِیدُ جل جلاله اَنْ یُرِیَ الکفّارَ جَودَة عَنَاصِر الموحّدِینَ لاَنَّ الجَوْهَر /124a/ الاَصْلیّ لاَ یَعْمَلُ فِیه النَّارُ وَلاَ یُفْسِدُهٌ وَاِنَّما یُفْسِدُ البِلّور وَ غَیْرِه. وَالْمؤمن کالذَّهب الخَالِص لاَ یَضُرُّه النَّارُ.

حکمتِ رّبانی آن است که تا جودت عنصر وقوّتِ حالت22 موحّدان به مشرکان نماید که جوهر چون اصلی بوَد آتش را، چشم در وی نبیند امّا جوهر بی اصل را تباه کند. چنانستی که با ابلیس می گوید: تو گفتی: به اوّل: اَاَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طیناً. اکنون نگر که این طین به تمکینِ ما به محلّی رسید که دوزخ از وی فریاد می کند.

ای جوامرد! تأدیب در حکمت مستحسَن است، بُردن مؤمنان به دوزخ ادب است نه غضب. دیگر آب و گل را که بر آتش گذرند همی قیمت نگیرد. دیگر دنیادار باغبار است دَرَن و وَسَخ معاصی بر وی نشسته. از دوزخ گرماوَه‌ای ساختند تا در آن گرماوَه آیی و از اَوساخ مطهّر گردی، آنگه به محلِ کرامت و منزِل سعادت فرود آیی. هر که را از جایی محنت نمودیم هم از آنجاش نعمت نماییم. محنتِ یعقوب از قمیص بود: وَجَاؤا عَلَی قَمِیصِهِ بِدَمٍ کذبٍ. نعمت هم از آنجا نمودیم: اِذْهَبُوا بِقَمیِصِی. محنتِ موسی از دریا نمودیم: فَاَلْقِیهِ فِی الیَمّ، نعمت هم از آنجا نمودیم: واَنْجَینا مُوسَی. ابتداء محنتِ تو از آتش بود که ابلیس گفت: اَنَا خَیْرٌ مِنْهُ. فردا تمامی نعمت به آتش نماییم ثمَّ نُنَجّی الّذِیِنَ اتّقوا23. و نور معرفت عرفان را به آتش

p.374
گماریم تا آتش گوید: جُزْ یَامؤمن فاِنَّ نُورکَ قَدْ اطْفَأ لَهَبِی کانَ عَلَی رِّبک حَتْماً مَقْضِیّاً قَسَماً وَاجِبَاً فَرْضاً مَقْضِیّاً. هر آینه در آتش آرم سوگند را، پس بیرون آرم حرمتِ ایمان را؛ کَمَا قُلْنَا لاَیّوبَ – علیه السلام؛ وَخُذْبِیَدِکَ ضِغْثاً، الآیه. سوگند راست کن و حقِ خدمتِ وی به جای آر. یا ایّوب آن زن بی گناه است و بی گناه را عذاب کردن روا نبوَد، و تو پیغامبری، و در پیغامبری سوگند به دروغ کردن روانهَ. همه را به دوزخ آرم و بَرِی السّاحَهّ بیرون آرم. یعنی حِنْث را، و سوختن وجه نه بس ایمانِ ترا24. پس چه کنم آتش را بَرْد و سلام گردانم تا هم سوگند راست کرده باشم و هم مؤمن پاک را عقوبت نکرده باشم.

استاد امام – قدَّس الله رُوحَه – چنین گفت: یَدْخُلُونَهَا وَلاَ یَحسّون بها فَاِذَا عَبَرُوهَا قَالُوا: اَلَیْسَ وَعَدَنَا جهَنّم عَلی الطّرِیق، فَیُقَالُ لَهُم عَبَرْتُم وَمَا شَعَرْتُم. سوخته را نسوزند. بازی که قصدِ کبوتری کند کبوتر قصدِ هوا کند، چندان بررود که از گرما پرّهاش بسوزد و بیفتد. باز نیز قصدِ وی نکند، گوید: این خود سوخته است، سوخته را نسوزند25.

اگر کسی گوید: پس این آیت چگونه موافق آید با آن آیت که باری – عزّ اسمه – می گوید: اِنَّ الّذِینَ سَبَقَتْ لَهُم مِنَّا الحُسْنَی اُولئک عَنْهَا مُبْعَدُون لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا. ما گوییم که هر دو آیت مطابق و موافق است، مراد از این سَادَه واَعِزّه و پاکان، اهلِ ایمان است که اَوْضَار اَوْزار بر اَذْیال احوال ایشان ننشست26، لاَ یَحْزُنُهمُ الفَزَع الاَکْبَر وَهُوَ الفِرَاقُ، وَتَتَلَقّیهمُ المَلاَئکةُ ویقولون لهم هَذَا یَوْمُکُم الّذِی وُعِدْتُم بِالثَوَابِ، فَمِنْهُم مَنْ یَتَلَقَّاهُ المَلاَئکة وَمِنْهُم مَنْ یَرِدُ عَلَیْهِ الخطَابُ مِنَ الملِکِ.

p.374
اختلاف نسخه ها

  • ١ . آ: نام است
  • ٢ . مر:زبان، آ: برزفان
  • ٣ . آ، تو، مج: «الله ما لا احصیه ... من کثرة» ندارد
  • ٤ . مر: صنعاً
  • ٥ . مج، آ: کثیر التّجنی
  • ٦ . آ: آخر این جفاست
  • ٧ . مج، آ: اخس من اکلب
  • ٨ . مر: «عین ابلیس ... یصیبه العین» ندارد
  • ٩ . مر: «و دیگر انکه هر کجا صاحب جمالی بود ... قلوبهم» ندارد
  • ١٠ . مج: در ننهد
  • ١١ . تو، آ: لا جیبنه، مج: نجینه
  • ١٢ . تو: حیث، مج: حتی
  • ١٣ . مج: + قیل اراد به قبل موسی و هارون
  • ١٤ . آ: و من وحدالله، تو: «وجدالله ... سوی الله» ندارد، مج: خطر عنده لماسوی الله ای خطر اما سوی الله
  • ١٥ . تو: «السماوات والارض» ندارد
  • ١٦ . آ: باهم
  • ١٧ . آ: نگشت
  • ١٨ . آ: نشد
  • ١٩ . آ: اوّل + اعتقاد
  • ٢٠ . کب، آ: و این قول ابن عباس است رضوان الله علیه
  • ٢١ . آ: + که لیس الخبر کالمعاینة
  • ٢٢ . آ: + و علو منصب
  • ٢٣ . ا: «ثم ننجی ... اتقوا» ندارد
  • ٢٤ . آ: «ایمان ترا» ندارد
  • ٢٥ . آ: دوباره + نسوزند
  • ٢٦ . مر: بنشست.