روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.546
۶۲ – الَتّواب

توبه دهنده. ثُمَّ تَابَ عَلَیْهِم لِیَتوبوا. توبه کردن بنده به ندم، و توبه دادنِ من به حکم کَرم؛ توبه کردن بنده1 به دعا، و توبه دادنِ من به عطا؛ توبه کردن بنده به سؤال، و توبه دادن من به نوال؛ توبه کردن بنده به انابت، و توبه دادن من به اجابت. هم او – جلّ جلاله – توفیق توبه داده، ثُمَّ تَابَ عَلَیْهِم لِیَتوبوا. چون تو، به توفیقِ او توبه کرده ایA همو مدح تو گفته: التَّائبون العَابِدون. همو نام تو بر جریدۀ محبّتِ خود ثبت کرده، اِنَّ الله یحبُّ التوّابین و یحبّ المتطهرّین. التوّابِینَ مِنَ المَعْصِیَة، وَالمتطهّرینَ مِنْ آفاتِ الطّاعَة، التّوابِین من حبّ الدٌنیا2 والمتطهرّین من حبّ العُقْبی، وَهُمُ الّذینَ یَتَمسّکوَن بحبّ العلیّ الاَعْلَی، فَتَوبةُ العَام مِن الذّنُوِب وَالسیّئاتِ، و تبةُ الخاصّ منَ العُیُوبِ و الآفات، و توبةُ الاخصّ مِن رؤیة الحَسَنات وَالالْتِفَاتِ عَلَی الطّاعاتِ. عزیزان دین گفته‌اند: رُبما یکوُن الذّنْبُ سبب الوُصول اِلَی الحقّ، اَلاَ تری اَنّ الهُدْهُد وَصَلَ اِلَی مناجاةِ سلیمانَ3 بذلک.

بسیار باشد که گناه سببِ رسیدن به رضای حقّ بوَد. آن عاصی را ندامتی در دل آید اشکی از دیده ببارد یا از سرِ حسرت آهی بر‌آرد، با او گویند: امروز گریستن، فردا نگریستن؛ امروز گامی، فردا پیامی؛ امروز حسرتی، فردا نظرتی؛ امروز آهی و فردا پناهی؛ امروز خطوتی و فردا خلوتی.

ای مسلمانان این شادی آن روز تمام گردد که پرده بر‌دارند و آرزوی دیرینۀ دل ما را به

p.547
دلها رسانند4. ای دوستان خبری صحیح است از مصطفی – علیه السَّلام – که چون فردا مؤمنان در بهشت روند جای در بهشت زیادت آید، فَیُنْشئ الله خلقاً آخَر، آنگه حق – جلّ جلاله – خلقانی نو آفریند و آن جایگاهها به ایشان دهد.

ای درویش نیک بیندیش، روا بوَد از روی کرم که خلقی آفریند عبادت ناکرده و رنج نابرده، و حور و قصور و غلمان و ولدان به ایشان دهد. قومی را که رنجکها دیده و کارکها کرده و امیدها داشته، غلامکان دیرینه، بندگان5 نخستین از در بیرون کند؟ حقّا که نکند.

ای درویش به روم و هند و ترک کس می فرستد تا ناآمده را بیارد، آمده را کَیْ راند6؟ تویی که تقاضای علم ما به نهادِ تو پیوست پیش از آنکه تقاضای عمل تو به رحمت ما پیوست. تویی که هنوز اندیشۀ توبت بر دلت نگذشته بود که نام تو در جریدۀ تایبان نوشته بودیم که التَّائبوُن؛ تویی که هنوز قدم در درگاه عالمِ وجود ننهاده بودی که ما اسم ترا در جریدۀ عابدان ثبت کرده بودیم که العَابِدون. اگر آزادیت دهیم به کِت دهیم، اگرت نخواهیم به کِت رها کنیم، اگر ترا از لطف ما ملال می گیرد ما را از عصیان تو ملال نیست، اگر تو بارِ ما نمی توانی کشید رحمت ما بسیار است و ترا با همه جرمی خریدار است. روزکی چند صبر کن /184b/ امروز امر و نهی بر وفق مرادِ تو نیامد، فردا همه کارها به مرادِ تو خواهد بود. اگر امروز عجایب امر و نهی می بینی، باش تا فردا غرایب علم و حلم بینی؛ اگر به قُدرتَت امروز در رنج آوردم، به حکمت فردا به آسایش فرستم، و اگر به حکمت امروز تکلیف بوده است فردا به فضل تخفیف خواهد بود.

چون سلطان محمود بر تختِ سلطنت بنشستی و باردادی، ایاز7 بر کنارۀ بساط بیستادی و دست بر دست نهادی؛ باز چون شب خلوت در آمدی ایاز محمود گشتی و محمود ایاز شدی.

امروز مدارِ کارها بر اَلَسْتُ برّبکم، فردا قرارِ کارها بر یُحِبُّهم و یحبُّونه. امروز بساط اَلَسْتُ برّبکم از طیّ خود باز کردند نماز و روزه و حجّ و جهاد به صحرا آمد، فردا ترا در آن عالم حشر کنند و بساطِ یحبُّهم و یحِبّونه نشر کنند، نه روزه بوَد و نه نماز، همه حبّ بوَد و ناز. در ازل همه احسانِ من، در حال همه انعام من، در اَبَد همه افضال من. عطای ما چون در آید تمیز از میان بردارد.

ای عقلها همه خیره شوید در صنعِ ما، چون محاسبت کنیم ذرّه ذرّه بگیریم، و چون

p.548
مسامحت کنیم کوه کوه در گذاریم. آخر روزی یحبُّهم ما را دست گیرد. مؤمنان سر از خاک برآرند و او ندا می کند: مَرْحَباً لمَقْدمِکم. مبارک باد آمدنِ شما. ترا که بپذیرفت نه به صورتِ معاملتِ تو پذیرفت، بدان تعبیه گاهی پذیرفت که منظر نظر علم ازلی است. هرچه در عالم چیزی است تبع آن تعبیه است، در نگر به لطایف این خطاب، و دقایقِ این عتاب، که در مُحکمِ کتاب گفت: حم، تَنْزِیلُ الْکِتَابِ منَ اللهِ العَزِیزِ العَلِیم. غَافِر الذّنب وَ قَابِل التّوب شَدِیدِ العِقَاب ذِی الطَّول لاَ اِله اِلاّ هو اِلَیه الْمَصیِر. حم، حمّ ما هُوَ کائنُ. آنچه بودنی بود حکم کرده شد.

و بعضی گفته‌اند: حا اشارت به حلم است و میم به مُلک. من حلمی دارم بی نهایت و مُلکی دارم که حدِّ آن کس نداند. از عجایب حلم من یکی آن است که اگر صد سال جفا کنی چون عذر خواهی، گویم: کس را در میان شفیع مکن تا ندانند که تو چه کردی8. و عجبتر از این اگر به جای تو جفا کنند، شفیع خود نینگیزی، من آن روز که ترا شفیع باید، خود شفیع انگیزم. مَنْ ذا الذی یَشفَعُ عِنْدَهُ اِلاّ بِاذْنِه. و آن روز که شفیع انگیزم عذر جفاهای تو با او نگویم، و اگر نه شفاعت نکند، حلم من کشد بارِ جفایِ تو، شفیع نکشد.

آن خبر درست است که روز قیامت بنده‌ای را به دوزخ می برند، مصطفی او را ببیند گوید: یَاربّ اُمّتیِ9. خطاب آید که یا محمّد ندانی که وی چه کرده است؟ عددِ جفای بنده با او بگوید، مصطفی گوید: سُحْقاً سُحْقاً. هلاک بادا هلاک بادا. اینک شفیع تو است چون10 خبر دهم از جفای تو، چنین گوید. تَنْزِیلُ الکِتَابِ منَ الله. حِلمُنَا و مُلکُنَا اِقتَضَی تَنْزِیلُ الکِتَابِ عَلَیکم. نه چنان بود که چون کتاب فرو فرستادیم ندانستیم که چه خواهی کرد با کتابِ ما، لیکن دانستیم که خلاف تو در مُلک من نقصانی نیارد. غَافِر الذّنْبِ وَقَابِل التَّوب. بر قاعدۀ عقل چنان بایستی که توبه مقدّم بودی و غفران مؤخّر، توبه مؤخّر آمد و غفران مقدّم؛ گناه بیامرزم /185a/ و توبه بپذیرم.

ای جوانمرد! اگر گفتی توبه پذیرم باز گناه امرزم، پنداشتندی تا توبه مقدّم نبود آمرزیدن گناه نبود. گفتم: گناه آمرزم و توبه پذیرم. اگر گفتمی توبه بپذیرم باز گفتمی بیامرزم، توبه علّت گشتی غفران ما را، و ما کار به علّت نکنیم تا دانند که چنانکه به توبه آمرزم، بی توبه آمرزم. ملوث و آلوده را به درگاه ما بار نیست و به حضرت ما کار نیست. نخست بیامرزم تا چون بر بساطِ ما قدم نهی، پاک نهی11؛ پنداشتی که عذر تو خواستی تا من بیامرزیدم؛ تا من ترا به

p.549
زلال افضال پاک نکردم تو زفان به عذر نجنبانیدی. غافرم آن عاصی را که توبه نکرده است و قابلم آن را که توبه کرده است.

دلیل بر آنکه مراد از این غفران ذَنْب در این موضع غیر تایب است که «و» در میان است و «و» واوِ عطف است و معطوف غیر معطوفٌ علیه بود، لیکن در حکم یکسان باشند، چنانکه گویند: جاننی زیدٌ وعمرٌو، و عمرو یکی بود و زید دیگر، لیکن هر دو را حکم یکی بود در آمدن؛ و اگر حکم مخالف بودی عطف خطا بودی، و اگر هر دو یکی بودندی واوِ عطف غلط بودی.

چگونه کنم تا آن سخن که مرا مراد است به آن اشارت کنم که به عبارت من در نمی گنجد. آلوده و ملوّث نپذیرد مگر من، معیوب نخواهد کس بجز از من. غافر و قابل گفتم صفت خود گفتم، چون حدیثِ عقوبت رفت شَدِیدُ العِقَاب گفتم، شدید صفت عقوبت نهادم، و غافری و قابلی صفتِ خود. چون عقوبت ما سخت است به لحظه‌ای سست کنیم. باز غافری و قابلی صفت من است. و عقوبت محلّ تصرّف آید، امّا صفات من محلّ تصرّف نیاید. عقاب مرا ملک است و آمرزیدن و پذیرفتن12 صفتِ من. اگر همه ملک نیست کنیم جلال مرا نقصانی نبود و کمال مرا قصور نبود، امّا صفات مرا تغیّر و تبدّل13 روا نبود.

ای من ترا دوست گرفته، و تو مرا ناشناخته؛ ای من ترا خواسته و تو مرا نادانسته؛ ای من ترا بوده و تو مرا نابوده؛ ای به حای محبّتِ من دوست گشته نه به هنرِ خود؛ ای به میمِ منّت مرا یافته نه به طاعت خود.

حم. الحاء اشارةٌ اِلَی المحبّة والمیم اشارةٌ الی المنّة. صد هزار کس هستند که ایستاده‌اند و دعا می کنند و کس به دعای ایشان التفات نمی کند، و شما را می گویم: اَعْطَیْتکُم قَبل اَنْ تَسألونِی و اَجَبْتُکُم قَبل اَنْ تَدْعُونی، و غَفَرتُ لکم قبلَ اَنْ تَسْتَغْفِرُونِی.

کسی که در جوارِ جلالِ لاَ اِلَه اِلاّ الله بوَد او را گزندی نرسد، اگر نه اقبال ازلی مرا بودی در حق شما، به شما که نگریستی. یونس‌وار فرو روید تا خویشتن نبینید، محمّدوار بر روید تا چون خویشتن بینید به الله بینید. پشتِ زمین پر طاعت شما، شکمِ زمین پر مغفرتِ شما، هفت آسمان قبّۀ قربت شما، هشت بهشت محطِّ رحل رحلت شما. پندارید که شبِ معراج رسول – علیه السَّلام – به قاب قوسین تنها رفت بی ما؟ نی ما همه با وی بودیم، اگر ما سزای آن بودیم که حق – جلّ جلاله – در ازل در بدوِ کار، بیواسطه با ما سخن گفت، سزای آن نباشیم که رسول – علیه السّلام شبِ معراج ما را با خود برد. /185b/ از عزّت حرکت و سکون

p.550
شما بود که هیچ حرکت و سکونِ شما مهمل نگذاشت، بر هر یکی رقمی از ردّ و قبول و ثواب و عقاب و رضا و سخط برکشید و الاّ ماه و آفتاب در فلک خود متحرّکی است و هیچ کس حدیث ایشان نمی گوید.

ای جوانمرد! کسی که کسی14 را دوست دارد هر چه در حقِّ او کند در حقِّ خود کرده باشد. اگر من عطا دهم به فضل خود، آن درخت دوستی را آب می دهم. اگر به آسمان نگری ولایت تو، و اگر به زمین نگری مملکت تو، و اگر به عرش نگری نام تو. این چیست؟ من در ازل در حقِّ تو سخنی گفتم آن را تمام می کنم. از تو گمانی و از ما جهانی، از تو قدمی و از ما عالمی15. اگر قدرت نداری اَنَا عِنْدَ ظنّ عَبْدِی بِی، و اگر قوّت نداری که بیایی وَ هُوَ مَعَکُم اَینَما کنْتُم. روی به عالم آر و تیغ می گذار، من خود پشتِ تو نگاه می دارم. از کِی در گیرم؟ از ابلیس درگیر که من او را زنده برای آن داشتم تا بر دستِ تو کشته شود. دشمنان را به دستِ تو هلاک کنم تا من مانم و تو، آنگه من ترا بکشم تا من مانم. و تو شهید شاهد خود گردی؛ هزار هزار جان فدای کسی باد که نخست بتان بشکند پس بمیرد، با بُت به گردن فرو آویخته به گور فرو شدن خوش نبوَد.

ابراهیم بُتان می شکست و آزر بتان می تراشید، این به راه خویش می رفت و آن به راه خویش. پدرِ ابراهیم نقّاشی بوده است و ابراهیم نیز بر آسمان نگرست نقشی دید فلَمّا جَنَّ عَلَیْه اللّیلُ، لیکن در نقش نقّاش را فراموش نکرد، هَذَا رّبی اشارت به جمعیّت سینه بود در راه مقصود. به خدای که اگر پاک نباختی بماندی؛ سنگ محکِّ حکمت بوَد لیکن دست با آفت به سنگ رسید سنگ تهمت زده گشت. آزر سنگی را بتراشید عالمیان را گفتند: پشت به او آرید، و ابراهیم سنگی نهاد عالمیان16 را گفتند: روی به او آرید. واتّخِذُوا مِنْ مَقَام ابِراهیمَ مُصَلّی. تا بدانی که اعتبار به اختیار ماست نه به کلوخی و سنگی. خلیل با نمرود مناظره کرد، خلیل گفت: رّبی الّذِی یُحیی و یُمیتُ. نمرودِ لعین گفت: اَنَا اُحِیی و اُمِیت. نیم بشّه را بر وی گماشتند، ای ملعون دعوی می کنی که مرده زنده کنم؟ این نیم پشّه که مرده است زنده کن تا بپرّد که قوّت آن ندارد که از دماغت بیرون پرّد؛ و اگر زنده نمی کنی باری آن نیمه را که زنده است بمیران تا از دست او باز رهی، و اگر عاجز آمده‌ای این دعوی اَنَا اُحیی و اُمیت کجا شد؟

عجب کاری است خلیل با همه رتبت و منقبت و درجت و رفعت و خلعت می گوید:

p.551
وَاجْعَل لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الآخِرِین. ذکرِ مرا بر زفان امّت محمّد تازه دار. رغبت و شوق انبیای گذشته به تو از آن بود که افضال خود با تو با ایشان شرح داد نه افعال تو؛ اگر افعالِ تو شرح دادی همگنان دامن از تو در چیدندی17. اِنَّ اللهَ اصْطفَی آدَمَ، تا شما نیامده بودید یکان یکان بر می گزیدیم، چون نوبت شما در آمد عَلَی العُمُوم و الشُّمول گفتیم: کُنْتُم خَیْرَ اُمَّةٍ، همه برگزیدگانِ من‌اید.

اگر به تقدیر به خرابات در شوی /186a/ یکی را بینی خمر در روی مالیده در این جمله آید که ثمَّ اَوَرثْنَا الکِتَابَ الذین اصْطَفَیْنَا. شما را بدین عالم پس از همه آورد و بدان عالم پیش از همه برد. بدین عالم پس از همه آورد تا عملِ شما مایدۀ دیگران بوَد تا همه متطفّل باشند بر مایدۀ مودّت و سفرۀ رحمتِ شما؛ بدان عالم پیش برد تا رحمت دیگران ماندۀ شما بود یا سبک بود. اللهُ ولیُّ الّذِینَ آمَنُوا، دوستِ شماام.

از حقایق اسرار خود ذرّه‌ای آشکارا نکردیم تا شما را در وجود نیاوردیم، بر غلامان عددی چه آشکارا توان کرد و از دوست چه نهان توان داشت؟ از دوستان در حال وصال جمال بود و در حال فراق طیف خیال18. ما از خیال پاکیم، لیکن چون امواج اشتیاق در حال فراق متلاطم گشت از نود و نه نام عقدی بستیم و نام الله را واسطۀ قلاده ساختیم و بر دست خاتم النبیّین که باز سپید عالم راز بود به شما فرستادیم تا انموذج جمال و جلال بر کمال بود.

p.551
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . مر: توبۀ بنده
  • A . در این کتاب: «توبه کرده ١ ای».
  • ۲ . مج: «من آفات... الدنیا» ندارد
  • ۳ . آ: الی سلیمان
  • ۴ . آ: دلها را به دلها رسانند
  • ۵ . مر: بندگان
  • ۶ . مر: «نعم الربّ رب خلقک... واطلعک علی سرّه» ندارد
  • ۷ . آ: ایاس
  • ۸ . آ: کرده‌ای
  • ۹ . آ: امّتِ من
  • ۱۰ . آ: شفیع ترا چون
  • ۱۱ . آ: بر پاکی نهی
  • ۱۲ . آ: پذیرفتن + توبه
  • ۱۳ . آ: + و تنقّل و تحوّل
  • ۱۴ . آ: کسی کسی را
  • ۱۵ . آ: علمی
  • ۱۶ . آ: عالم
  • ۱۷ . آ: در چیدی
  • ۱۸ . آ: طیف + و خیال بود.