p.161
۲۳ – الخَافِضُ الرافِع
پارسی خافض، نهنده بُوَد و پارسی رافع بردارنده.
حق – عزَّ و علا – مالک الملک است، یکی را در صدر قدرِ عزّت می نشاند و یکی را در صفّ نعالِ نکال در عین
1
مذلّت می ایستاند.
کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأنٍ یَرْفَعُ قَوْماً وَیضَعُ اُخْرَی
2.
یکی را تاج می دهد و یکی را به تاراج می دهد.
قومی را تاجِ دار می کند و قومی را تاجدار
3
می کند.
یکی را بربساطِ لطف می دارد و یکی را در زیرِ بساط قهر می آرد.
آدم خاکی را از خاک مذلت بر می کشد و تاج اقبال به حکم افضال بر هامۀ همت می نِهد وَ لا مَیْلَ، و عزازیل را که معلِّمِ ملکوت بود از عالمِ علوی در می کشد و بر سرِ چهار سوی ارادت بی علّت از عُقابَینِ عقوبت می آویزد وَلاَ جَور.
/50a/
قومی را می گوید: فَاسْتَبشروا، قومی را می گوید: قُلْ مُوتُوا بِغَیْظکُم.
موسی کلیم بر خاسته به طلبِ آتشِ آنَسَ مِنْ جَانِب الطُور نَاراً می شد، شبانی بود بی گلیمی، چون باز آمد
4
نبیّی بود کلیمی.
و باز بلعام با عور که نام اعظم دانست ولیکن تو بدان چه نگری ولیّی به حکمِ صورت به کوه برشد، سگی باز آمد به حکمِ صفت و معنی
5.
بیت
|
بندۀ بیگانه باشی در بُنِ کوی فراق
|
|
گر نجویی آشنایی بر سرِ کوی وصال
|
|
با ئبی بُد آشنا، بیگانه چون شد بولهب
|
|
وز حبش بیگانه آمد، آشنا چون شد بلال
|
شافعی گوید – رضی الله عنه:
|
p.162
شعر
|
خَلَقْتَ العِبادَ عَلی مِا عَلِمْت
|
|
فَفی العِلمِ بَحْرِی الفَتَی وَ المُسِنّ
|
|
فَهَذَا سعیدُّ فَهَذا شَقِیُّ
|
|
وَ هَذا قبیحِ وَ هَذَا حَسَن
|
|
فَمَا شئت کان و اِنْ لَم تَشَاء
|
|
وَ مَا شئت اِنْ لَم اَشَاء لَم یَکُن
6
|
سگِ اصحاب الکهف چه کرد که گردِ قدم وی را توتیای دیدۀ اولیا ساختند و به تشریفِ وَ کلْبُهُم بَاسِطُّ بنواختند و آن سگِ محلّتِ تو چه کرد که در حقِّ وی این فتوی دادند که اَنْجَسُ مَا یَکونُ الکَلْبُ اِذَا اغْتَسَل.
بیت
|
بسا پیر مناجاتی که بر مرکب فروماند
|
|
بسا رندِ خراباتی که زین برشیرِ نربندد
|
آدم صفی چه کرد که در صفِ صفوتش آوردند و حلیۀ اصطفا و خلعت صفا در جیدِ دولتِ وی افکندند و ابلیسِ مُدبر چه کرد که لباسِ مَلَکی از سرش برکشیدند و نحسِ فلکش گردانیدند؟
اگر علّتِ اصطفا و جاه صفای راه آدم بود تک و پوی آن
7
مقدّم بود نَهْی او – جلَّ جلاله – این خرمن علّت را آتش در زد که به اوّل قَدم به حکم لطفِ قِدَم در جنّتِ عدنش آورد.
و اگر در ردّ کردن ابلیس معصیت را اصل مقیس سازی، او – جلَّ جلاله – اساس این قیاس را خراب کرد به حکم آنکه اگر ابلیس را گفتند: سجده کن، و نکرد؛ آدم را گفتند: گندم مخور و بخورد.
پس چه سبب بود که آن را تاج اجتبا بر کلاه اصطفا زیادت گشت و این مُدبر را ردّی کردند که هرگز قبول را به وی راه نه، و هرگزش بر درگاه پایگاه نه.
جَلّ اَحْکَامُ الجَلاَلِ عَنْ اَنْ یُوزَن بِمیزَانِ اَهْلِ الاعتِزَال. دریای تیّارِ اسرارِ ازل را در سفاین عقول
8
با علل کی عَبْره توان کرد؟
بیت
|
آن روز که مُهر کارِ هر دون زده اند
|
|
مُهرِ زر عاشقی دگرگون زده اند
|
|
واقف نشوی به عقل تا چون زده اند
|
|
کین زر ز سرای عقل بیرون زده اند
9
|
خداوندانِ نظرِ پاک توتیای تحقیق واِثمِدِ توفیق به حکم کرم قِدَم در بصرِ بصیرتشان کشیده اند، و کیمیای رُوح رَوح آمیز بر مسِ نفیس پاشیده اند و نفس شان درِّ نفیس عِقد درد ساخته اند و به آتشِ دلکش عشق سلطانْ وَش، خارِ افتخار به اغیار بسوخته اند، و دیدۀ سرّ از التفات به کونین بردوخته اند، و خطوتِ محبّت از خطّۀ هر دو کون در گذاشته اند، و
|
p.163
علَم صدق در صحرای صفای دل برافراشته اند، و خاک و گل را در عالم احکام الهی از راه بر داشته اند، و هر که در حقّ ِ این گبرِ بی قدر نفسی زده است گبریش پنداشته اند
/50b/
و از این حالت این عبارت کرده اند که القَدَریَّة مَجُوسُ هَذِهِ الاُمّة.
علی التَّحقیق می دان که کون در آیینۀ جلال وی جز خیالی نیست، و هر که به خود چیزی به استقلال
10
حوالت کند جز در بند محالی نیست.
محمّد رسول الله از این مقام چنین خبر داد که بُعِثْتُ دَاعِیاً وَ لَیْسَ اِلَیَّ مِنَ الهِدَایَةِ شئٌ وَ بُعِثَ الشّیطان مُزیّناً وَلَیْسَ اِلَیْهِ مِنَ الضّلالةِ شئٌ.
ای درویش اگر آن مُدبر کسی را در غوایت توانستی افکندن، خود هدایت بر خود نگاه داشتی.
اربابِ بضاعات عقوِلِ بیخبر چنان دانند که بر پشت بُزانِ مختصر بر بادِ بَزان صرصر سبق توان کرد و به ذرّه ای قدرت با عجز آمیخته با احکام جلال در میدانِ جدال توان آمد، و اسراری که از استار غیب ظاهر گردد به بشریّت حوالت توان کرد.
مثالِ ایشان چون آن مورچۀ ضعیف ترکیبِ مختصر نهاد است که بر صحن کاغذ می رود به تقدیر خطّی سیاه بیند که بر کاغذ پدید می آید پندارد که آن عمل قلَم است
11
و همّتش مترقّی نگردد به علم و قدرتِ کاتب.
پس کسانی که ایشان اسبابِ ظاهر می بینند و دیده شان به مقادیر سماوی باز نمی شود، حالِ ایشان همچنین است.
ای دوستِ عزیز!
هنوز آدم گندم نخورده بود که کلاهِ اجتبا ساخته بودند، و هنوز ابلیس سرباز نزده بود که تیر لعنت به زهرِ قهر آب داده بودند.
ابلیس می گوید: اگر ما را فرمودی که آدم را سجود کن و نکردیم، آدم را فرمودی که گندم مخور و بخورد؛ یکی به یکی.
ای طریدِ درگاه ندانی که زلّتِ دوستان در حساب نیاید و طاعتِ دشمنان محسوب ندارد.
شعر
|
وَ اِذَا الحَبِیبُ اَتی بِذَنْبٍ وَاحِدٍ
|
|
جَاءَتْ مَحَاسِنُهُ باَلْفِ شَفِیع
12
|
آخر
|
مَنْ لَمْ یَکُنْ للوصالِ اَهْلاً
|
|
وَ کلُّ اِحْسَانِهِ ذُنُوبٌ
13
|
اگر کسی گوید: پس ندای وَ عَصَی آدَمُ چه بود؟
جواب آن بود،
14، ای جوامرد!
تو به تازیانۀ وَعَصَی آدَمُ چه نگری، تو به تاجِ بزرگوارِ ثُمَّ اجْتَبَاهُ ربّه نگر.
ای درویش!
آدم – علیه السَّلام – از برگِ درختانِ بهشت مرقعی ساخته بود و روی در سفر خاک داشت
15
عصایش در خورد بود، از «وعَصَی» عصایی ساختند
16
که درویش را مرقّع
|
p.164
و عصا زیبا بُوَد.
ای جوانمرد!
کأسِ زهرِ وَعَصَی ساختند
17
و حالی تریاق لطفِ فَاِمّا یأتِیَنَّکم مِنّیِ هُدیً بر پی می فرستادند
18.
یَدٌ تَشحُّ وَ اُخْریَ مِنک تَاسُونی.
آن چندان تاجهای مرصّع سیادت که بر فرقِ سعادت آدمِ خاکی نهادند اگر مرقّع قهرِ انَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولا بر وی بپوشیدندی، وانگلۀ وَعَصَی بر وی ننهادندی، بیمِ کارها بودی.
عجب کاری است او جلّ جلاله اسرارِ ربوبیّتِ خود از جایهایی آشکارا کند که عنقای عقول، پرِّ وهم آنجا بیفکند.
قبضۀ خاک را به کمالِ قدرت قبض کرد، آنگه چهل سال در آفتابِ نظرِ خود بداشت تا نداوت هستی از وی برفت، آنگه ملایکۀ ملکوت را فرمود که به درگاه این بدیع صورتِ غریب شکلِ لطیفْ هیئت روید، و آستانِ جلالِ وی را، که ورای
/51a/
هفت آسمان است، ببوسید که فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِینَ.
ای درویش!
آنکه ملایکه را گفت: آدم را سجده کنید، آن مرتیب و منقبت و منزلت و مکانت نه آب و گل را بود
19
که سلطان دل را بود.
لطیفه ای از الطافِ الهی، و سرّی از اسرارِ پادشاهی، و معنیی از معانی غیبی، که در سَتْرِ سرّ ِ قُلْ الرُّوح مِنْ اَمْرِ رّبی بود،، در سویدای دلِ آدم ودیعت نهادند و بر زفانِ مطهّرِ مصطفی از آن سرِّ سربسته
20
این نشان باز داد که خَلَقَ آدَمَ عَلیَ صوُرَتِهِ، نه بر سبیل تمثیل و تشبیه.
چون ملایکۀ ملأاعلی آن بزرگی و علابدیدند، ارواح خود نثارِ خاک بیباک کردند و آن لعین که خُفّاشِ عهد بود چون در مقابلۀ آفتاب آدم افتاد، چشم بر هم می مالید از غایتِ مُدبری، ذرّه ای از دولت بندید.
بیت
|
با بخت چنینم اتّفاق افتادَست
|
|
کز عشق نصیبِ من فراق افتادَست
|
ذاتِ آدم مستودعِ اسرارِ غیب بود و اِلاّ مشتِ خاک را چه اهلیّت آن بود که سکّانِ حظایر قدس و خطبای منابرِ اُنس، پیشِ وی سجده کنند.
مشتی گل و آبِ بیحاصل را آن آب روی بود که جبرئیلِ امین و میکائیلِ مکین و اسرافیلِ صاحبْ تکمین را گویند: اُسْجُدُوا لَهُ؟
نی نی آن مشتِ گل، حقّه ای در سرِّ دل بود.
ای جوانمرد!
همه عقلای عالم اناملِ تعجّب به اسنانِ تحیّر گرفته اند که چیست که وی این مشت خاک و گل را دوست می دارد، به حقِّ حق که جز خود را دوست نمی دارد؛ زیرا که هر که صنع خود را دوست دارد خود را دوست داشته بُوَد.
21
پیش شیخ بوسعید این آیت خواندند که یُحبُّهم وَ یحبُّونه.
فَقَالَ: نَحْنُ نُحبُّهم فاِنَّهُ لاَ یُحبُّ
|
p.165
اِلاّ نَفْسَهُ.
ای درویش چون در وجود غیری نیست، که توان گفت که وی غیری را دوست می دارد.
استاد ابوالقاسم قشیری گفت – قَدَّسَ الله رُوحَه العزیز – که اَلاَ غْیَارُ فِی وُجُودِهِ فَقدٌ وَالرُّسُومُ وَالاَطْلاَلُ عِنْدَ شُهودِ حَقِّهِ مَحْوٌ.
و آن عزیزی دیگر گفت: هَلّم اِلَی حَضْرَةِ العِز وَ بَسَاطِ الکَرَامَةِ وَ مَجْلِس الاُنسِ وَ فَضَاء الروحِ وَ سَاحَةِ الاْلٰهِیِةِ وَ بُحْبوحَةِ الرُّبوبیةِ حَیْثُ الکَوْن لِمَا فِیهِ عَدَم
22
وَالْکُلُّ بمَا عَلَیْهِ حَکَم.
این خلق که تو می بینی مُثبتِ قدرت اند و مُنفی غیرت.
سلطانِ غیرت جلال از عالم عِزّ و کمال تاختن آورد و کلاهِ از سرِ عالمیان در ربود.
کی روا باشد که تو موجود باشی و او موجود، و تو هست باشی و او هست.
وَاللهُ الغَنِیٌ وَ اَنْتُم الفُقَراء.
وجودی که حدودش به عدم باز شود
23، این وجود را اگر وجود گویی، مجاز باشد.
وُجودٌ بَیْنَ عَدَمَیْنِ کَلاَ وجُودٍ .
آیت عدم خود از لوح قِدَم وی برخوان، رایتِ نیستی خود درعالمِ هستی وی بزن، شرابِ صرفِ نفی تصرف در مجاری احکام از جامِ عهد تصوَف بکش، خطِّ محو بر جریدۀ روزگارِ خود کش، لاشۀ خرِ ادبارِ لَمْ یَکُن خود را با بُراقِ جلالِ لَمْ یَزل و لاَ یَزال در سباق میار.
در عالمِ امر بر مرکبِ وجود نشین تا فرمانگزار آیی، در عالمِ عشق بر مرکبِ عدم نشین تا فرمانبردار آیی.
چون شرابِ خطاب در کأسِ سنَّت و کتاب
/51b/
در رسد خمرِ امر بکش، و مستِ جمالِ امر گرد.
چون خمرِ امر کشیدی و لباسِ امتثال پوشیدی، در خمار عشقِ عدم بر مشاهدۀ شاهد قِدَم مدهوش شو، و از هوش بیهوش شو، در رکوع و سجود خود را هستی و وجود بنه، و در وجود جلال موجود گرد
24، وَ هُوَ اللهُ.
و علی الحقیقة خرقۀ وجود مجازی بدَر، و به جمال الهی و به کمال پادشاهی بر نگر
25.
این خَلقان که تو می بینی، موجودانِ جودِ وی اند و معدومانِ وجود وی، جودِ او کسوب وجود در جیدِ موجودات افکند، و وجودِ او جملۀ موجودات را در کتمِ عدم افکند.
بیت
|
چون با خودم، از عدم کمم کم
|
|
چون با تو بُوَم همه جهانم
|
|
بپذیر مرا و رایگان دار
26
|
|
هر چند به رایگان گرانم
|
ای جوانمرد!
وجود و هستی بشر را جمع کردند و در دستِ دلالِ جلال وی دادند
26، کس
|
p.166
به حبه ای نخرید.
همه صدّیقانِ عالم در آرزوی آن اند که در بحرِ لَمْ یَکُنِی غوطه خورند که هرگز به ساحلِ ثُمَّ کَانَ نرسند.
پیش عمر بن خطّاب – رضی الله عنه – این آیت بر خواندند که هَلْ اَتَی عَلَی الانْسَانِ حیِنٌ مِنَ الدَّهْرِ.
فَقَالَ عُمَر: لَیْتَهَا تَمَّت.
کاشکی آن تخته به پایان شدی بی زحمتِ سر و روی ما.
ای جوانمرد!
این حدیث کسی است که او را از سر و روی خود دل بگرفته باشد و از وجود خود دل بر گرفته باشد.
ای درویش!
اگر آن پروانه را یک ذرّه به نزدِ خود قدری بودی، خود را چنان بر آتش نزدی.
همه عشاقِ عالم در آرزوی آن اند که ایشان را به پروانه یا به دیوانه یی بردارند، و کس خود حدیثِ ایشان نمی کند.
مردی می گوید: وجودِ من و هستی و تندرستی من، حیات و بقای من، آمد و شدِ من، اختیار و ارادت من، سکون و حرکت من، خطوات و خطرات من؛ و از حضرتِ عزّت ندای قهاری می آید که چندین یادِ سودا مپیمایید که قهر ما هزار هزار خرمن سوداها به دمِ دهانی به باد بردهد.
کَیْفَ اَتنعَمُ وَ صَاحِبُ القَرْنِ قَد التَقَمَ القَرْن.
اسرافیل را گفته اند که چون وقت آید دمی در دِه، و این سوداها به بادِ بی نیازی بَرْدِه، ما در این عالم کِشتی کرده ایم و داسی از قهر، و کأسی از زهر در دستِ تو نهادیم، گردِ عالم طوف می کن و هر زرع که سر بر می آرد می درَو، که غیرتِ وَحْدَهُ لاَ شَرِیکَ لَهُ این تقاضا می کند.
ای درویش!
هر چه خلقیّت
28
اثبات می کند وَحْدَهُ لاَ شَرِیکَ لَهُ نفی می کند، هر چه لطف آشکارا می کند عزّ نهان می کند.
ای رومیان ظاهرم تا حجت بر شما لازم بُوَد
29، ای مؤمنان باطنم تا شما را عذر بُوَد.
ای اوّلی که دلهای عاشقان را به مواثیقِ ازل محکم ببستی، و ای آخِری که جانهای صادقان را به مواعیدِ ابد صید کردی؛ ای ظاهری که ظواهر را به امرِ خود در بندِ شریعت آوردی، و ای باطنی که سرایر را به حکم خود در مهد عهد حقیقت نهادی.
چون مرد سفر در صفتِ اوّلیّت کند، صفتِ آخریت تاختن می آرد؛ و چون سفر در صفتِ ظاهریّت کند، صفتِ باطنیّت سرمایه اش به تاراج بر می دهد.
بیچاره میان هر دو صفت مدهوش گشته و میان دو نام بیهوش شده.
/52a/
شعر
|
اَیُها السّائلونَ عَنْ شَرْحِ حَالِی
|
|
اَنَا مُبتَلیٌ بِکُلِّ اَمرٍ عَجیبِ
|
|
p.167
|
اَنَا اَخْفِی اَلهَوَی وَ تَابَی دُموعی
|
|
عِنْدَ اخْفَاء قِصِّتِی بِالحَبیبِ
30
|
|
کَیْفَ اَرْجو اِشْفَاء مَا بِی وَ دَائی
|
|
مِنْ دَوَائی وَ عَلّتی مِنْ طبیبی
31
|
بیت
|
حیرت اندر حیرست و تشنگی در تشنگی
|
|
|
گه گمان گردد یقین و گه یقین گردد گمان
|
|
حضرتش عزّ و جلال و بی نیازی فرشِ او
|
|
|
منقطع گشته درین ره صد هزاران کاروان
|
ای درویش برقی بود که از این حدیث در عالم بجَست، و هزار هزار دلِ بیچاره را آتش در زد، و برق به غیب باز شد، و این مشتی مسکین بیدل بگذاشت
32.
جنید – قَدس الله رُوحَه – مناجات کردی و گفتی: حَبیبی مَن اَبْلاَنی بِکَ
33.
آنگه گفتی: زدنْی مِنْ بَلائکَ وَ زِدْنِی فِی بَلاَئی
34.
آری جان و جهان من هویّت او، حیرتِ جهانیان را تقاضا می کند، و عشقی که در آن عشق حیرت نَبُود لذّت نبوَد.
عقل می گوید: چون؟
و بشرّت می گوید: چگونه؟
و حضرتِ جلال ترا ندا می کند که بی چه و بی چگونه.
یک شربت بود از این حدیث که بر سینۀ آن پیرْ زن ریختند که بلقیس نام او بود، در آن آسایشگاهِ خود به استراحت مشغول گشته بود، و قوّاد و حُجّاب بر درگاه اِستْانیده، کالیو و سراسیمه، رنگ برخاست، و آن آتش از اندرون سینۀ وی سر بر زد
35، همی هُدهُد بیامد صاحبُ التَّاج و الدِّیباج، آن رقعۀ سلیمان – علیه السَّلام – بر آن خلوتگاه انداخت، چون بیدار گشت، با سرهنگانِ درگاهِ خود معاتبت کرد که شما کجایید و از بهرِ چرایید
36، که بیگانه ای در این موضع – که ما خلوت ساخته ایم – آورد؟
ایشان گفتند: هرچه از راهِ در درآید بر ما نویس، أمَا هرچه از هوا درآید، ما را بدان راه نبود.
در از آن سخت تر نتوان بست که داود – علیه السلام – ببست و زِره از آن محکمتر نتوان ساخت که وی ساخت، لیکن تیرِ تقدیر را به زِره تدبیر ردَ نتوان کرد.
اکنون که این ببود، باری بنگرید تا سببِ این سراسیمگی چیست؟
نامه سر یگشاد دید که
37
اِنَّهُ مِنْ سُلَیْمانَ وَاِنَّهُ بِسْمِ اللهِ الرحمنِ الرحیم.
ای بلقیس که تاج داری، تاج از سر فرو می باید گرفت، و نعلین ساز و به درگاه بازآی
38.
ای درویش هزار هزار تاجِ نخوت صفوت به نعلینی بباید انداخت تا یک تار از زنّارِ عشق به تو دهند.
|
p.168
شعر
|
اَثَارَة مُتَهَوِّد صبَغَ الهَوَی
39
|
|
فاذَابَ جِسْمی فِی الهَوَی تَذْکارهُ
|
|
فکانّنی مِنْ صُفْرَةٍ عَسَلِیّةٍ
|
|
و کاَنّنی مِنْ دِقّةِ زُنَّارُه
|
بیت
|
از جور قدِ بلند و زلفِ پستَت
|
|
وزکافریِ نرگس بی مَیْ مستَت
|
|
ترسم به کلیسیای رومم بینی
|
|
ناقوس به دستی و به دستی دستت
|
عقلها متحیّر آمد در جلالِ او خردها سراسیمه گشت از جمالِ او، فهمها عاجز آمد از ادراکِ سرّ او، اندیشه ها زیر و زبر گشت در امرِ او، جگرها خون شد در قهرِ او، دلها بگداخت در شناختِ او.
/52b/
بیت
|
تا مرد زعشق خاک بر سر نکند
|
|
از جملۀ عشّاقِ تو سر بر نکند
|
|
پیدا نشود با تو سر و کارِ کسی
|
|
تا جان به سرِ کارِ تو اندر نکند
40
|
ای درویشان به این راه درآیید تا بنده نواختن بینید، و درآیید تا عاشقْ گداختن بینید.
ظاهر بر شریعت وقف باید کرد، و باطن بر حقیقت، و شب و روز را دو مطیّۀ عملِ خود باید ساخت و بساطِ اغیار بجملگی بر باید انداخت، و از کامِ خود گام بیرون باید نهاد
41
تا بُو که نام تو بر یخ نویسند.
بیت
|
ای کبک هزار بار دَرْ بَنْد از تو
|
|
وی آهوی شیر گیر تا چند از تو
|
|
بس کس که نیافت هیچ پیوند از تو
|
|
خود را به غم و بلا درافکند از تو
|
ای درویش این نقطۀ محبت و نکتۀ مودّت در طیِّ غیرت غیب بود، منتظرِ قدومِ قدم این مشتی خاکِ بیباک غُلغُلی در آسمان و زمین افتاد، شُوْر مُوری در عالم پدید آمد، چون ارادت ایجاد آدم صفی از کمین علم به صحرای ظهور آمد، همی نخست این ندا دردادند
42
که چنین لشکر کشی خصمْ کُشی در عالم خواهد آمد، امواجِ مقالاتِ اصحابِ مقامات در تلاطم آمد، آنان که عینِ طهارت و ذات پاکی بودند به سخن درآمدند که ما و ما، حکم سلطانِ علمِ ازل در میدانِ جلالِ لَمْ یَزَل می رفت، نه به شورِ
43
کسی التفات کرد و نه به گفت کس نگریست، علمِ لَمْ یَزَلی این ندا درداد که
44
هَیْ!
«اِنّی اَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ».
کاری از این
|
p.169
بِنَواتر که هست، شغلی از این بنظامتر، عالمی همه تسبیح و تقدیس و طهارت و عصمت و پاکی؛ اِنّی اَعْلَمُ مَا لاَ تَعلَمون.
آه ما را کاری در راه است که علم وی در آن سفیر است؛ بلی تسبیح و تقدیش هست لیکن عاشقی باید وَحْدانیّ الذّات فَرْدانیّ الصّفات، که به یک جستن
45
از دارالبقاء به دارالبلاء جَهَد، و باک ندارد.
بلی شما راست روید، و ایشان هر گونه روند.
ولیکن در پردۀ دوستی کارها رود که هرچه بیرونِ آن پرده بُوَد، عینِ تاوان بُوَد، امَّا در پناهِ دوستی محتمل بُوَد.
شعر
|
وَ اِذَا الْحَبیِبُ اَتَی بذنبٍ وَاحِدِ
|
|
جَاءَتْ مَحَاسِنُه باَلف شَفیِع
|
ما چون ایشان را در وجود خواستیم آورد و دانستیم که از ایشان عثرات و زلاّت بود، بساطِ محبّت بگستردیم تا هر چه کنند به حکمِ محبّت از ایشان مرفوع بُوَد.
46
آن یکی با یکی، مدّتی، صحبت داشته بود، چون وقتِ وداع بود، عذری می خواست – همانا ابراهیم ادهم بوده است – گفت: در فارغ دار که ما با تو صحبت از روی محبّت داشته ایم و دوست از دوست بد نبیند.
بویزید بسطامی گوید – قَدَّسَ الله رُوحَه – : لَیْسَ العَجَبُ مِنْ حُبّی لَکَ وَانَا عَبْدٌ ضَعِیفٌ اِنَّمَا العَجَبُ مِنْ حُبِّکَ لِی وَاَنْتَ رَبُّ قویُّ.
عجب نه آن است که من تو را دوست می دارم که صاحبْ جمالِ بر کمال را عاشق کم نیاید، عجب از آن است که تو مرا دوست می داری و از فرق تا قدمِ من همه عجز و ضعف و خاکساری و آلودگی است.
یوسفِ ماهروی را عاشق کم نیاید، امّا فاقۀ بلال سیاهْ روی را مردی باید که دوست دارد.
/53a/
ای جُوامرد!
تو هم دوستی، و هم بنده؛ بنده ای که ظاهرت بندِ فرمان است، دوستی که در باطنتٍ نثارِ لطفِ رحمن است.
از طینۀ گلِ سینۀ تو، هرگز کَیْ روا بودی که گلِ محبّت رُستی، لیکن چون وی – جَلَّ جلاله – در مُحکمِ تنزیل بر دستِ ساقیِ لطف این شرابِ مالامال و این کاسِ اقبال می فرستد که: یُحِبُّهم وَ یُهحِبُّونه، چه کند عاشقِ مسکین که قلمِ صبوری بنه شکند و سودای عشق بر سویدای دلِ وی رقم نزند.
بیت
|
در راهِ تو من کِیمَ که در منزِل من
|
|
از چهرۀ تو گُلی دمد بر گلِ من
|
|
در عشقِ تو این بس نبود حاصلِ من
|
|
کاراستۀ مهرِ تو باشد دلِ من
47
|
|
p.170
حدیثِ عشق بتحقیق خود در این سرای نتوان گفت، سرایی که ساختِ وی خود از کفی کفک بُوَد و سقفِ وی از پاره ای دود، و نورِ وی از جمادی، و حیاتِ وی به قطره ای بُوَد
48، در وی حدیثِ عشق کَیْ توان گفت؟
ای درویش!
عشق جز با دل ستد و داد نکند، و عاشق جز بر جانِ خود بیداد نکند.
جوهرِ عشق از آب گرد برآرد و از خانۀ آتش بادِ سرد برآرد، و هر دو کون ذرّۀ عشق را پای ندارد.
دریغا که اگر ذرّۀ عشق نصیبِ تو آمدی لیکن کجاست در عالم ذرّۀ عشق.
آن پیری گفت: از غیب خود یک ذرّه عشق یبش به صحرا نیامد، گردِ همه عالم بگشت، کس را اهلِ خود ندید دیگر بار به غیب باز شد.
بیت
|
عشقی ز کمین غیب سلطانْ وش خوش
|
|
آورد به من حمله چونی بر آتش
49
|
باز بویزید گفت – قَدَّسَ اللهُ رُوحَه: شبی از زاویۀ خود بیرون آمدم، پای بنهادم تا حلق
50
به عشق فرو شدم.
آن اوّل چه بود، و این دوم چه.
آن جلالِ حضرت بود که بر آن پیر آشکارا کردند، و این جمالِ درگاه بود که بر این دیگر جلوه کردند.
51
ای درویش بحقیقت دان که محبّت آبِ هر دو عالم ببرد.
در عالمِ عبودیّت بهشت و دوزخ را قدر است، امّا در عالمِ محبّت هر دو را ذرّه ای قدر نیست.
هشت بهشت به آدم صفی دادند، به دانۀ گندم بفروخت، و رختِ همّت بر تختِ بخت نهاد
52، و آمد تا سرای اَندُهان.
آورده اند که عیسی – صلواة الله علیه – بر گذشته بر آن سه کس؛ ایشان را دید ضعیف و نحیف گشته، ذُبُولی و نُحُولی بر ایشان ظاهر شده، ایشان را پرسید که سببِ این نُحُول و نحافت شما چیست؟
گفتند: اَلْخَوْفُ مِنَ النّار.
روح الله گفت: حقٌ عَلَی الله اَنْ یُؤمِنَ الخائف.
چون از ایشان در گذشت، کسِ دیگر را دید نُحول و ذُبولِ ایشان زیادت تر، پرسید که سببِ نحول چیست؟
گفتند: الشوقُ اِلَی الجَنَّةِ، فَقَالَ : حقٌّ عَلَی الله اَنْ یُعْطِیکم ما ترجون.
چون از ایشان در گذشت، سه کسِ دیگر دید نُحول و ذُبولِ ایشان زیادت تر، کاَنَّ عَلی وُجوهِهِم المِرایاء مِنَ النُّور، گفتی: رویهای ایشان آیینه هاست از نور، فَقَالَ : مَا الّذی بَلغَ بِکُم مَا اَرَی؟
قَالُوا حبُّ الله تَعَالی.
فَقَالَ: اَنْتُمُ اَلْمقرِّبُون، اَنْتُمُ المُقَرّبونَ، اَنْتُمُ المُقَرِّبون.
مقرِّبانِ درگاهِ عزّت شما اید، خاصگانِ حضرتِ ربوبیّت شما اید.
|
p.171
آورده اند که ربّ العّزة به داود وحی فرستاد: یَا دَاود ذِکْرِی لِلذّاکِرِینَ وَ جَنَّتِی للمُطیعین وَ زِیَارَتی للمُشْتَاقِینَ وَ اَنَا خاصَّةٌ للمُحِبیّن.
یا داود!
ذکرِ من ذاکران راست، و بهشتِ من مطعیان راست، و زیارتِ من مشتاقان را، و من خاصّ عاشقان را.
/53b/
حقّا و حقّا که حدیثِ عفو و مغفرت در حدیثِ شوق و محبّت فرو رفت که هیچ
53
بر نیامد.
آورده اند که ممشاد دینوری در نزع بود
54، درویشی در پیشِ ایستاده بود و دعا می کرد که بار خدایا بر وی رحمت کن، یهشتِ خود را کرامت کن – ممشاد در وی نگرید و بانگی بر وی زد و گفت: ای غافل سی سال است تا بهشت با طُرَف و غُرَف و حور و قصور بر من جلوه می کنند، فَمَا اعرَتهَا طَرْفِی
55، اکنون که به سرِ مشرب حقیقت می رسم زحمتِ خود آوردی و مرا بهشت و رحمت می خواهی.
این حدیث در حوصلۀ تو نگنجد، این را علمِ باطن گویند، و این علمِ باطن را که این مردان – که انفاسِ ایشان تریاقِ مجرّب درد است به آن مخصوص اند – اصلی است در سنّتِ
56
مصطفی علیه السَّلام.
قال الشَّیخ
57
الامام الزاهد
ابوالفضل عبدالله بن احمد النیسابوری
فیما اَذِنَ لِی اَخْبَرَنا الشَّیخُ الفَقیه
أبو حامد احمد لن جعفر الراذکی
الی ان بلغ الأسناد اِلی حُذَیفة بن الیَمان – رضی الله عنه – فقال سَألتُ رسول الله – صلَّی الله علیه و سلَّم – عَنْ عِلْم الباطن
58، فَقَالَ: علمٌ بَیْنَ اَوْلیائه لَمْ یَطَّلِعْ عَلَیْه مَلکٌ مُقرّبٌ وَ لاَ اَحَدٌ مِنْ خَلْقِهِ.
گفتۀ عزیزان است: اَسْرارُنَا بِکرٌ لم یقبضها وَ هُمْ وَاهِمٍ .
الأسْرار فصونُوها عَنِ الاَغْیار.
بیت
|
آن را که ازین معنی بویست غیورست
|
|
گویی که مر او را نه زمان و نه کلامست
|
|
ور نیز سخن گوید از غیرت معنی
|
|
حدِّ سخنش در طلل و رسم خیامست
|
اربابِ حدایقِ حقایق و طلاّبِ شرابِ قطعِ علایق از کمالِ غیرت که بر جمالِ معانی عزّت دارند هزار هزار استارِ صورت ببندند تا بُوکه بی زحمتِ تهمتِ اغیار، عروسِ معانی را به خِدْرِ صدرِ صاحب درَدی درُدی کشی فرستند صُدوُر الأحْرارِ قُبوُر الأسْرَارِ مَنْ لَیْسَ لَهُ سِرٌّ فَهُوَ مُصِرٌّ.
مِنْ شَأنِ الأبْرارِ حِفْظُ الأسرارِ مِنَ الأغْیَارِ.
گاه این حدیث را به زلف و خالِ لیلی برون دهند، گاه به شوریدگی حال مجنون، گاه به سُکر، گاه به صحو، گاه به فنا، گاه به بقا، گاه به وجد، و گاه به وجود.
این الفاظ و عبارات و حروف ظروفِ رحیقِ تحقیقِ معانی است، آنکه از زمرۀ احباب است مشغولِ عینِ شراب
|
p.172
است، باز آنکه نااهل است در بندِ جام بمانده است.
فهمِ این مردان در اسرارِ سنَّت و کتاب به جایی رسیده است که وَهْمِ اربابِ ظواهر زهره ندارد که گردِ آن حَرَم محترم گردد.
ایشان را در هر حرفی مقامی است از هر کلمه ای پیامی، از هر سورتی سوزی، از«الف» الفت با اسرار، و انفَت از اغیار نصیب ایشان است، از «با» برّ و برائت، از «تا» تقوی و تلاوت؛ همچنین تا آخرِ حروف.
وعید در راهِ ایشان وعد است و وغد در حقِّ ایشان نقد است؛ بهشت و دوزخ بر راهِ ایشان منزل است، هر چه دونِ حق است به نزدیکِ ایشان باطل است اَلاَ کلُّ شَیءٍ مَا خَلاَ الله بَاطِلٌ .
دنیا و آخرت در بادیۀ وقتِ ایشان دو میل است، دل و جان شان
/54a/
بر عشق سبیل است، روز و شب در راهِ ایشان دو مَطیّه است، اذیالِ احوالِ ایشان از الواثِ اغیار نقیّه است
59، روز در منزلِ رازند، شب در محمل نازند؛ روز در نظرِ صنایع اند، شب در مشاهدۀ جمال صانع اند؛ روز با خَلق در خُلق اند، شب با حق در قدم صدق اند؛ روز در کارند، شب در خمارند، به روز راز جویند، به شب راز گویند.
شعر
|
لَیْلی مِنْ وَجْهِکَ شَمْسُ الضُّحی
|
|
وَ اِنَّما الظُّلْمَةُ فیِ الجَوّ ِ
|
|
وَالنَّاسُ فَی الظُّلمَةِ مِنْ لَیْلِهم
|
|
وَ نَخْنُ مِنْ وَجْهِکَ فِی الضَّؤ
|
نفس را در بوتۀ نفَس بسوخته اند، مشعلۀ عشق در راهِ صدق برافروخته اند، هامۀ همّت از افلاک در گذاشته اند، رخت از منزِل خاک بر داشته اند، هوای نَفْسِ حرون را در هاویه ریخته اند، نهادِ خود را از خواب غفلت بر انگیخته اند، اذانِ اَلَسْتُ بربّکم به آذان عشق
60
بشنیده اند، به پایگاهِ آزادْمردی
61
رسیده اند و در حقّ ِ خود نرسیده اند، به زمزمِ قدسِ انس فرو دفته اند وز جنابتِ جَهُولیّت غسلی آورده اند، و بر سجّادۀ عهدِ حضرت مننظرْقامت لِمَن المُلکُ الیَوْم بنشسته اند، راهِ دراز بر مرکبِ نیاز بریده اند، حلقِ شهوت به تیغِ صدق ببیرده اند، از دام کونین بجسته اند، و از دَمِ اژدهای هوی برسته اند.
فَهُمْ فیِ الاَرْضِ سماوِیّونَ وَ فیِ السَّماء رّبانیّون اَجْسامُهُم اَرْضِیّةٌ وَ قُلوُبهُم سَمَاوِّیة بَلْ عَرْشیّةٌ بلْ اَحَدِیّةٌ بَلْ صَمَدیّةٌ لاَشَرْقِیّةٌ وَلاَ غَرْبیّة بَلْ جَلاَلیّة بَلْ جَمَالِیّةٌ غَیْبیّةٌ.
اَطمار به روی اقمارِ اسرار کشیده اند، کَانَتِ المُرقَّعاتُ غطَاء الدُّرَر.
دُرِّ سرِّ سروری کون به صدفِ خرقه پوشیده اند، وَ صَادرت دُرّاً وَ الدُرّ فِی الصَّدَف
62.
ای جان و جهانِ من، ملایکۀ ملکوت می آمدند، اطلسِ جلالِ تقدیس و قُرطۀ کمال تسبیح پوشیده، وَ اِنَّا لَنَحْن الصّافّون وَ اَنَّا لَنَحْنُ المُسبّحون، و
|
p.173
آدمِ خاکی می آمد، مرقّع جَهُولی و خرقۀ ظَلُومی پوشیده، لیکن ایشان خطبۀ روزگارِ خود بر خواندند که وَ اِنَّا لَنَحْنُ الصّافّون، و او – جلّ جلاله – به خودی خود مدحِ این مشتی خاک گفت: وَ لَقَدْ کرَّمْنا بَنِی آدَمَ، وَ لَقَد اخْتَرْنَاهُم عَلَی عِلْمٍ عَلی العَالَمیِن.
سرّی است ما زخم خوردۀ فنای خویشیم، و عطا دادۀ بقای وی، چون برجودِ خود نگریم همه فنا بینیم، و چون به جودِ بی علّتِ وی نگریم همه بقا بینیم.
ای درویش!
تو به صورتِ تربت منگر، به سرّ تربیت نگر
63، هر دانه ای که به خاک دهی، اضْعَاف مُضَاعَفَه باز دهد، هر چه به آتش دهی پاک بسوزد.
آن دانۀ گندم را که رازدارِ سرمایۀ قوت است به دایۀ خاک دهند تا وی را در کنار و سینۀ خود بپرورد، آنگه به مدّتِ اندک اضعاف مضاعفه رَیع باز دهد فِی کلّ ِ سُنْبُلَةٍ مائةُ حَبَّةٍ.
او – جلَّ جلاله – حبّۀ محبّت و دانه یگانۀ مودّت را در طینۀ سینۀ خاک پاشید که یُحِبُّهم ویحبُّونه، آنگه به یدِ لطف آن طینه را تخمیر کرد که خَمَّرَ طِینَةَ آدَمَ بِیدِهِ
/54b/
اَرْبعیِنَ صَبَاحاً، و به شمالِ نوال بپرورد و به زلالِ افضال از سحابِ اقبال مدد کرد که واَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ.
و در نهایت اسرار سنبله قبول ببست، و رَیع وصل و وصول در پیوست وَ مَثَلُ کَلِمَةٍ طیّبةٍ کَشَجَرَةٍ طیّبةٍ اَصْلُهَا ثَابِتٌ وَ فَرْعُهَا فِی السَّماء تُؤتِی اُکُلَها کلّ حینٍ باِذنِ ربّها.
کلمۀ شهادت شجره ای است بر شطِ بِرْکۀ با برکتِ دل بررسته است، عِرْقِ او در زمینِ عشق، ساقِ او در عالمِ اشتیاق، بالای او در عالم آلاء و نعَم، مددِ او از زمزمِ لطف و کرم، اغصانِ او در هوای هوّیت، اوراقِ او از اسرارِ عندیّت، انوارِ او از عالمِ انوارِ قلوب، ازهارِ او تحف سرادقات غیوب، ثمارِ او قربت، نثارِ او محبّت.
آری چنین
64
درخت جز در باغِ الله نبود، حارسش جز نظرِ پادشاه نبود.
آنگاه هر درختی در سالی یک بار بَرْدهد، این درخت را هر دم بری
65، هر لحظه باری، از سّرِ غیب ثمری دهد، بیخِ او در قعرِ بحرِ دلِ صدیقان، ظِلّ ظلیلِ او مستروح ارواح عاشقان.
مُسْتَراحُ العابِدِینَ تَحْتَ شَجَرَةِ طُوبی.
امروز شجره طیّیه، فردا شجرۀ طوبی.
شاخ او متمسَّکِ صادقان.
فَمَنْ یَکْفُر بالطّاغُوتِ وَ یُؤمِن باللهِ فَقَد اسْتمْسَکَ بالعُروةِ الوُثْقَی.
برگِ او قرطاسِ انفاسِ مشتاقان، میوۀ او لذّتِ مناجاتِ سوختگان.
آدم را چنین درختی بود که از آن
66
ثمرۀ اجتبا باز کرد، ثمَّ اجْتَبَاهُ رّبه فَتَابَ عَلَیْهِ هَدَی.
نوح را درختی بود که از آن ثمرۀ مناجات باز کرد، وَاصنع الفُلْکَ باَعْیُنِنا.
موسی را درختی بود که از آن ثمرۀ مناجات باز کرد، فَلَمّا اَتَاها نُودِی مِنْ شاطُئ الوَادِ الایْمِن فی البُقعةِ الْمُبَارَکَةِ مِنَ الشّجرةِ.
زکرّیا را درختی بود که از آن درخت ثمرۀ شهادت باز کرد، مریم را
|
p.174
درختی بود که از آن درخت رطب باز کرد، وَ هُزّی اِلَیْکِ بَجِذْعِ النَّخْلَةِ
67، الایة.
مصطفی را درختی بود که از آن درخت ثمرۀ رضا و سعادت باز کرد، اِذْ یُبَایِعوُنَکَ تحتَ الشَجَرةِ.
ما را درختی بود که از آن درخت ثمرۀ محبّت باز کردیم
68
وَ مَثَلُ کَلِمَةٍ طیّبةٍ کَشَجَرةٍ طیّبةٍ، الایة.
ای جوانمرد!
درختی که بیخش در زمینِ یقین بُوَد، و شاخش در آسمانِ دین بُوَد، و مددش از زلالِ افضال و چشمۀ اقبال سیّد المرسلین بُوَد، و کارنده اش ربّ العالمین بُوَد، و دارنده اش خاتم النبیّین بُوَد، و انوارش از اذکارِ قاید الغرّالمحجّلین بوَد
69، و او راقش از آثار مطرِ نظر خداوندِ آسمان و زمین بود؛ چه عجب اگر ثمره اش در این عالم یقین بود و در آن عالم دیدارِ بی چه و بی چگونه در خلد برین و اعلای علیّین بوَد.
دیگر درختی که بیخش در طینۀ سینه بوَد و فرعش در آسمانِ ایمان و سکینه بود، هُوَ الّذِی اَنْزَل السَّکینةَ فِی قُلُوبِ المؤمِنیِنَ.
و مددش از عین الحیاة ارواخ بود، و کارنده اش فَالِقُ الاَصْبَاح و خَالِقُ الاَشباح بود، و اوراقش از لطف روز میثاق بود؛ چه عجب اگر ثمره اش در این عالم محبّت و مودّت و اشتیاق بوَد، و در آن عالم راحتِ وصل بی زحمتِ فراق بوَد.
دیگر درختی که بیخش در ثریِ دولت بود، و شاخش در ثریای همّت بود، و مدرش از چشمۀ فوّارۀ صفوت بوَد، و انوارش از انوارِ حقیقت بوَد، و اوراقش از اوراقِ شریعت بوَد؛ چه عجب اگر
/55a/
ثمره اش در این عالم مکاشفت و مشاهدت بوَد، و در آن عالم مواصلت و رؤیت بود.
دیگر درختی که بیخش در زمینِ کفایت بوَد، و شاخش در آسمانِ رعایت بوَد، و مددش از چشمۀ عنایت بود، و کارنده اش بدایت بوَد، و دارنره اش حمایت بود، و انوارش از هدایت بود و اوراقش از ولایت بود؛ چه عجب اگر ثمره اش در دنیا شهادت بود، و در عقبی سعادت بود.
دیگر درختی که اصلش در زمینِ وصل بود و شاخش در آسمانِ فضل بود و مددش از چشمۀ اُنس بود، و انوارش از عالمِ قدس بود؛ چه عجب اگر ثمره اش این عالم ولا بود، و در آن عالم بقا و لقا بود.
که داند که در این خاک چه ودایع است، دریغ بُوَد که از این عالم بروی در عینِ اضاعتِ روزگار گذاشته و از این بضاعتِ با خطر، بیخبر بوده.
مَنْ ظَنَّ اَنَّ نِعْمَةَ اللهِ عَلَیْهِ فِی مَطْعَمِهِ وَ مَشْرَبهِ وَ مَلْبَسهِ وَ مَنْکحهِ فَقَد قَصُر عِلْمهُ وَ حَضرَ عَذابُهُ.
پنداری که همه کار این است که تو در وی ای و بس، لاَمْرٍ ما جدَع قَصیرَ انفه.
ترا شرط آن است که حرّاسِ شریعت و حقیقت، جمله بر حواس و انفاس خود بر گماری، نفَسی از انفاسِ خود ضایع بنگذاری، میتِین مجاهدت برگیری و آن سنگ را که در پیشِ چشمۀ دل حجاب گشته است
|
p.175
بشکنی تا به زلالِ مشاهدت رسی.
نه کارِ هر تردامنی است که در معرکۀ مردان رود، و تیغ زند، تا آنگه که غنیمت حلال به دست آورد.
بیت
|
تیغِ خویش از خون هر تردامنی رنگین مکن
|
|
|
چون تو رُستمْ پیشه ای، آن بِه که بر رستم زنی
|
|
در خرابات از نهادِ خود بر آسوده است خلق
|
|
|
غمزه بر هم زن هم زن یکی، تا خلق را بر هم زنی
|
اگر خواهی که فردا در آن انجمنِ عظیم پایمال نشوی، امروز از گوشمال این خصمِ بی محابا
70
غافل مگرد، بدن را مرکَبْ وار در کارآر، لگامِ تقوی بر سرش کن، زینِ ریاضت بر نِه، حِزام حزم بر او بَنْد، به سوط عزمش در میادینِ دین بر سوی صراط مستقیم بدار، دل را – که پادشاه نهاد است – در وسطِ مملکت بر تختِ عزّ در صفّۀ صفوت بنشان، قوّت مخیّله را که حجرۀ وی مقدم دماغ است صاحبْ بَریدِ وی گردان، قوّت حافظۀ را که مسکن موخّرِ دماغ است خازنِ وی ساز، زفان را ترجمانِ وی گردان، حواسِ خمسه را جواسیسِ وی ساز، هر یک به صاحبْ خبری به ناحیتی فرست، چشم را به عالمِ الوان، و گوش را به عالمِ اصوات، همچنین هر یکی به عالمی؛ تا این جاسوسان اخبار به قوّتِ متخیّله که صاحب بَرید است می رسانند، صاحب برید به قوّتِ حافظه که خازن است می رساند
71، پس آنگه قوّتِ حافظه بر دل که پادشاه است عرض می دهد.
اَوَلَم یِنْظرْوا فِی مَلکوتِ السموات والاَرض وَ فِی اَنْفُسِکم اَفَلاَ تُبْصِرُون.
تَفکّروا فِی الخَلْقِ وَلاَ تَتَفکّروا فِی الخَالقِ.
ولا بدّ این ترتیب نظر در بدایت شرط است، و چون مرد مسافرِ راهر و سالک قصدِ راه کرد
72
و در مسالک سلوک راه بر این جمله بُوَد، هر دم از عالمِ غیب و پردۀ عزّت و سترِ غیرت سرّی بر وی آشکارا می گردد، سینۀ خالی و همّت عالی دریاهای هستی را به حرف نهنگ آهنگ
73
در آشامیده عبهرِ عهد و گلِ دل و ریحانِ روح از لطفِ رحمان در روضۀ وقت بردمیده، نورٌ فِی نورٍ سُرورٌ فی سُرورٍ، حُضورٌ فِی حُضُورٍ
74
اِلَی مَا لاَ یَتَنَاهی.
/55b/
ای جوانمرد!
این دلِ تو در این قصرِ صدرِ تو سلطانی است، و او را لشکرهاست بر آراسته
75، بعضی در چشم آیند و بعضی در چشم نیایند، امّا آن لشکر که در چشم آیند: اعضاء ظاهره است، و دلیل بر آنکه این اعضا لشکر دل است که چون دل بفرماید چشم را
|
p.176
که بنگر، بنگرد؛ و چون گوید منگر، ننگرد.
و چون دست را فرماید که بگیر، بگیرد.
همچنین در دیگر اعضا؛ همچنانکه ملایکه مسخّر امرِ ربّ العزّة اند – جلّ جلاله – این اعضا مسخّرِ دل اند اِلاً آنکه فرق میانِ ایشان در یک چیز است، و آن آن است که این اعضا مسخّرانِ بیخبرند
76، و ملایکۀ ملکوت مسخّرانِ با خبرند، و این لشکر که در چشم نیاید، چون غضب و شهوت و علم و حکمت.
و این شهوت بر مثالِ غلامی است سیّئ الاَدب
77، بد کارِ مکار، خود را در صورتِ ناصحان پیدا آورده، و عادتِ وی منازعت کردن است با وزیرِ عقل.
و غضب بر مثالِ صاحبْ شرط است که وی را شحنه گویند، و صاحب شرط باید که بر شرطِ شرع بُوَد، و آنکه بر شرط شرع بُوَد کی مؤدّب باشد به سوطِ عقل.
و چون این معلم گشت، بدان که جمله حیوانات در شهوت و غضب و حواسِ ظاهر با آدمی شریک اند، پس آنچه خاصِ جوهرِ دلِ آدمی است علم است و معرفت، و این هر دو ورای مرتبتِ محسوسات است.
و اشارت بدین سرّ بر زفانِ خداوندان دل این است که اَلْعِلْمُ نوُرٌ یَقْذِفُهُ اللهُ فِی قَلْبِ مَنْ یَشَاء مِنْ عِبَادِهِ.
و دیگر گفته اند: المَعْرِفةُ حَیَاةُ القَلْبِ مَعَ الله.
پدرم گفتی – قَدَّسَ الله رُوحَه: دو حیّ
78
باید که با هم صحبت دارند تا از میانِ ایشان بچه ای به حاصل آید: حیاتی است که غیبی مددی، وَ کَذَلِکَ اَوحَیْنَا اِلَیْکَ رُوحاً مِنْ اَمْرِنَا.
و حیاتی است غریزی که وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی.
چون این دو حیات به هم صحبت دارند، از میان حیاتی توّلد کند که آن را معرفت گویند.
عبارت از او این آید که المَعْرفَةُ حَیَاةُ القَلْبِ مَعَ اللهِ.
مثالی دیگر گفته شود مردل را، آنگه به سرِ سخن باز آییم.
این دلها بر مثالِ اَوَانی است و در وی رحیقِ تحقیق معانی است.
امیر المؤمنین علی می گوید – رضی الله عنه: اِنَّ لِلهِ تَعالی فِی اَرْضِه اَوانٌ اَلاَ وهِیَ القُلُوبُ فاَحبَّها اَلَیْهِ اَرقُهَا وَ اَصْفَاهَا وَ اَصْلَبُها، ثُمَّ قال: اَصْلَبُها فِی الدّینِ، وَ اَصْفَاهَا فِی الیَقِین، وَ اَرقُها عَلَی الاخْوانِ.
آن آنیۀ اوّل پاره ای گل بود، نه طعام را شایست و نه شراب را؛ او را بر آتش گذری دادند، آنگاه از وی هم جامِ شراب ساختند و هم کاسۀ طعام.
اکنون شرطِ تو آن است که دل را بر آتشِ عشق گذری دهی، تا شایستۀ طعامِ قُربت، و بایستۀ شرابِ محبّت شود، آنگه ترا در جامِ دل شرابِ دولت دهند.
عبارت این آید که وسَقاهم ربُّهم شَرَاباً طَهوراً.
ای درویش چون دل بر مثالِ آنیه است، آنیه که پُر آب بُوَد هوا در او نیاید.
همچنین دل که به غیرِ حق مشغول بُوَد حدیثِ غیب در وی نیاید که اَلْمَشْغُول لاَ یُشْغَلُ.
به حرف اول باز
|
p.177
شویم
79: چون معلوم گشت که خاصیتِ دلِ آدمی علم و حکمت است و کمالِ حالِ این طینت در علم است و شرفِ راهِ او در حکمت، چون او علم و حکمت را دست بدارد و در راهِ جهل و جهالت قدم زند، بهیمه ای بُوَد بحقیقت، آدمی بصورت.
مثالِ این اسب است که خاصیت
/56a/
کَرّ و فَرّ دارد
80
و مشارکت دارد با خر، در قوّت بار برداشتن.
اگر خاصیت کَرّ و فَرّ در وی نیابند، از وی پالانی سازند و به منزلت خرانش باز آرند
81.
همچنین اگر آدمی خاصیتِ خود را کار نبندد به درجۀ بهایمش باز آرند.
اولئک کالاَنْعام بَلْ هُمْ اَضلّ؛ زیرا که خاصیتِ این جوهر، نه به تغذّی و تناسل است که نبات را همین است، و نه به حسّ و حرکت، که حیوانِ دیگر را همین هست، و نه به صورت زیبا، که بر دیوار همین هست؛ خاصیتِ وی علم و معرفت است.
ای درویش خطرْ گاهی دادند آدمی را که به یک لحظه به درجۀ جبرئیل و میکائیل رسد، بل که در گذرد، و به یک خطرت سگی و خنزیری گردد.
اگر بر موجبِ علم و مقتضای عقل برود، اینک مَلَکی کریم.
مَا هَذَا بَشَراً اِنْ هَذَا اِلاّ مَلَکٌ کریم.
و اگر بر پیِ شهوات رَود، و دل در آستانۀ شیطان بندد، اینک بهیمۀ بلاقیمت.
امّا حریصی چون خوک، یا مُتملّقی چون گربه، یا حَقُودی چون اشتر، یا متکبّری چون پلنگ، یا محتالی چون روباه، یا شریری چون سگ.
فَمَثَلَهُ کمَثَل الکَلْبِ.
آدمی مصری جامع است و ذاتِ وی وِعای معانی کلِّ عالم است.
و حکمت آن بود که چون ربّ العزّة خواست که این عجیبْ شکل را بر خزاین علوم اطّلاع دهد، و کلّیتِ معانی عالم را مُشاهِد گرداند، و عالم بس واسع بود، ورقعۀ زمین بس متّسع بود، در طریقِ بشرّیت
82
نبود که تطوافی کند گردِ عالم – باَسرِهِ لِقِصرِ عُمْرهِ وَ قُصور اَمْرِه – پس حکمت الهی اقتضا کرد و بر قدرت تقاضا کرد تا نسختی مختصر از اصلِ عالم اکبر بر گرفت و در این عالم اصغر ثبت کرد، و آن لوحِ مختصر در پیشِ طفلِ عقل بنهاد، و او را بر آن اشهاد داد، چنانکه گفت: وَ اَشْهَدَهُم عَلَی اَنْفُسِهِم اَلَسْتُ بِربّکم، قَالُوا بَلَی.
اکنون بدان که در ترکیبِ جِسدِ تو اشارت است به ترکیبِ افلاک و ابراج و سماوات و طبقاتِ آن ؛ و از این همه قویتر نفسِ تو به اذن الله تعالی.
و مراد از این نفس صورتِ کالبد است، و اشارت است به رفتنِ اجناس ملایکه در اطباقِ آسمانها و زمینها، از اعلای علیّین تا اسفل السَّافلین، چنانکه هفت فَلک مرتّب ساختند، هفت عضو مرکّب نهادند؛ و چون فلک مقسوم بود بر دوازده برج – چنانکه ربّ العزّة خبر داد در مصحف مجد: وَالسَّماء ذَاتِ البُرُوجِ – در بنیتِ جسد تو دوازده ثقبه بود بر مثالِ دوازده برج: عَیْنان و اُذنان و منخران و سَبیلان و ثدیان و فم و سُرّه.
و چون شش برج جنوبی بود و شش برج شمالی، همچنین شش ثقبه در جسدِ تو از جانبِ یمین، و شش ثقبه از جانب شمال.
ذلِک تقدِیرُ العَزِیز العَلِیم وَ تدْبِیرُ المَلِک
|
p.178
العَظیِم.
و چون فلک بر کشید و این بساط ازرق بگسترید، هفت کوکبِ سیّاره که در زعمِ بعضی نحوست و سعادت در نواصی ایشان بسته است وَالغَیْبُ عِنْدَ الله، همچنین در جسدِ تو هفت قوّت است که صلاحِ جسدِ تو در آن بسته است: قوّتِ با صره
83
و قوّتِ سامعه و ذایقه و شامّه و لامسه و ناطقه و عاقله.
و اصلِ این شاخها
/56b/
در دل است، و اشارت بدین سرّ در کلامِ نبوی این است: اِنَّ فِی الجَسَدِ لَمُضْغَةً اِذَا صَلُحَتْ صَلُحَ لهَا سائر الجَسَد، وَ اِذَا فَسَدَت فَسَدَ لهَا سائر الجَسَد اَلاَ وَهِیَ الْقَلْبُ.
و چون در فلک دو عقده بود و آن را رأس و ذَنَب خوانند
84، و هر دو خفیُّ الذّات اند، ولیکن به حکم قدرتِ ربّانی اثرشان ظاهر گردد.
همچنین در کالبدِ تو دو معنی است خَفی، و اثرشان ظاهر
85، و آن صحّتِ مردم و سوء مزاج است و حرکاتِ او چون حرکاتِ کواکب، و ولادتِ او چون طلوعِ کواکب، و موتِ او چون غروبِ کواکب ، و استقامتِ احوالِ او چون استقامتِ کواکب، و تخلّف و ادبارِ او چون رجوعِ کواکب، و امراض و عللِ او چون آفاتِ کواکب، و تحیّرِ او در امور چون توقفِ کواکب، و ارتفاعِ منزلت او چون ارتفاع کواکب، و انحطاطِ منزلتِ او چون هبوطِ کواکب.
این قدر اعتباری است به عالمِ علوی، امّا اعتبارِ این بنیت به عالمِ سفلی: جسد چون زمین است و عظامِ او چون جبال، و مخِ او چون معادن، وجوفِ او چون دریا، و اَمْعا و عروقِ او چون جداول، و گوشت چون خاک، و موی چون نبات، و روی چون عَامِر، و پُشت چون غامر، و پیشِ روی چون
86
مشرق، و پسِ پُشت چون مغرب، و یمین چون جنوب، و یسار چون شمال، و نفس چون ریاح، و سخن چون رعد، و اصوات چون صواعق
87، و خنده چون نور، و غم و اندوه چون ظلمت، و گریه چون باران، و خواب چون مرگ، و بیداری چون حیات، و ایّام صبی چون ایّام بهار، و ایّام شباب چون ایّام صیف، و ایّامِ کُهُولت چون ایّام خریف، و ایّام شیخوخت چون ایّام شتا.
در جمله و تفصیل می دان که هیچ حیوان
88
و نبات و صامت و ناطق و فلک و کوکب و برج موجودِ دیگر نیست اِلاّ که خاصیتِ او در این نقطۀ خاکی باز یابند و یا مثال آن بیابند، تا بزرگان این گفته اند: همه چیز در آدمی باز یابند امّا آدمی را در هیچیز باز نیابند.
گاه شجاعی گردد چون شیر، گاه بَدْدلی چون خرگوش، و گاه بخیلی چون سگ، و گاه وحشی چون پلنگ، و گاه انیسی چون کبوتر، گاه مکّاری چون روباه، و گاه سلیمْ دلی چون گوسفند؛ گاه شتا بزده ای چون آهو، گاه گرانی چون خرس، گاه عزیز الجانبی چون پیل، گاه دلیلی چون اشتر، و گاه خرامنده ای چون طاووس، و گاه مبارکی چون طوطک، گاه شومی چون بوم، گاه راهبری چون قَطَا، گاه گنگی چون ماهی، گاه منْطِقی چون هزارْدستان، گاه مستحیلی چون گرگ، گاه حریصی چون خوک، گاه گمراهی چون اشترْ مرغ، گاه نفّاعی چون نَحْل، گاه مضرّی چون موش، گاه میمونی چون همای.
/57a/
|
p.179
ای جواهمرد!
کسی که دعوی معرفتِ چیزها کند و به خود جاهل بُوَد، چون کسی بُوَد که دیگران را را طعام دهد و خود گرسنه بود، یا چون کسی که دیگران را راه نماید و او خود گمراه بود.
و از آنجا که حقیقت است تا امداد توفیق متصل نگردد مرد را شناختِ خود حاصل نگردد.
و علی الحقیقه هر که خود را بشناخت، یک دم با خود نساخت.
و آن جسد که عالمِ صورت است هیکلی است بیاراسته، مؤلَّف گردانیده از گوشت و پوست و رگ و پی و استخوان، و آن اجسامی است ظلمانی و زمینی و زمانی.
و امّا دل جوهری است آسمانی روحانیِ نورانی، او را با این خاکدان قرابتی نه.
شب و روز در اندیشۀ آنکه کی باشد که از مخالبِ مطالبِ این گرگِ درنده خلاص یابد و به عالمِ لطفِ ارْجعی اِلَی رّبک شتابد.
بیت
|
ای خوشا وقتا که ناگه بردمد صبح ِ وصال
|
|
باد پیروزی بر آید بر وَزد بر عاشقان
89
|
مرغِ بیچاره که به ناکام در دام
90
افتد، همه همّتِ وی صحرا ست.
و این سخن به نزدیکِ عقلا پیداست.
به داود – علیه السّلام – وحی فرستاد که یَا دَاوُد کُنْ کالطّیرِ الحَذِرِة لاَ تَأمُن وَلا َ تَسْتَقِرُ.
ابله مرغی بوَد که با قفصِ تنگ بسازد و دل از روضۀ خرّم بر دارد، همچون مرغ بهاری که وی را بدان صفیر مکر بگیرند از مرغزار خرّم
91، و او به طمعِ وصالِ جفتِ دلجوی به حلق از حلقۀ دام بیاویزد
92.
ای بلبلِ باغ دلهای احباب اگر تو در بهار عهد ایمان خود را مِلواحْ وار بردامِ عهدِ دعوت نبستی که اِنَّما اَنَا بَشَرٌ مِثلُکُم ما را با قفص تنگِ تکلیف چه کار بودی؟
ولیکن آن ملواح هم بلا زده است، بَعَثْتُکَ لاَبْتَلِیکَ وَ اَبْتَلِی بِکَ.
آن صیّاد می گردد و آن دام در دست، تا مرغزارِ سبز کجا بیند، آنگه در میانِ سبزه دامِ مکر بنهد، و آن مرغک بر آن گلبُنِ سبز آمده و با یارِ خود در معاتبت
93، که دوش وقتِ سحر که نسیم صبا – کِش پیکِ بی مُزدِ عاشقان گویند – به روزگارِ ما جَست، کجا بودی؟
ای هزار دلِ با دلال غلام سر قادمۀ آشیانۀ آن بلبلِ بیدل که به اشارت جواب باز دهد، صدهزار صفیرِ لطف میان جفت، و جفت می رود و ایشان معانی لطافت فهم می کنند، و مرد صیّاد آن صدهزار معانی را به چهل حکایت می کند، آن مرغک بیاید بر آن شاخکِ شکوفه نشیند و می سُراید به آوازی، با صد هزار شکستگی و بستگی
94، سرّی را بفرستند از مشیّب، تا آن یارِ وی را پنهان کند، آنگه وی در طلب یار به حلق در آویزد، آنگهَش بگیرند و در قفصِ تنگ کنند، روزی چند دانه بچِنَد.
آن عوانان که عبارت از ایشان شهواتِ باطن است، گویند: تن در باید داد که طپیدن سود ندارد.
|
p.180
بیت
|
ما صبر گزیدیم به دامِ تو که در دام
|
|
بیچاره شکاری چه کند جز که طپیدن
95
|
|
زین روی که بر خاکِ سر کوی تو خسبد
|
|
مولای سگِ کوی توام وقت گزیدن
|
|
اکنون که رضای تو بر اندوهِ تو خُفْتَست
|
|
اندوهِ تو ما را چو شکر شد به چشیدن
96
|
بیچاره آن محبوس از دانه حذر گیرد
97، روزی چند بر آید با دانه بسازد.
اوّل که صیّادش در قفص کند آن مرغِ دیگر می سُراید و او به تعجّب نظاره می کند که در این قفصِ تنگ چگونه سخن گویم، روزی چند بر آید، او نیز در حدیث آید، میانِ ایشان بساطِ مباسطت بگسترانند، آن مرغِ قدیم را گوید: در دام چرا اوفتادی و اکنون که اوفتادی دامِ ما چرا بودی؟
آری ارواح که در عهدِ اوّل بودند، بلابلِ مفرد بودند در ریاضِ لطف، به انواع تسبیح و الوانِ تمجید می سرایییدند، صیّادی در مرغزار آمد، نامِ آن صیّاد قدرت بود، و آن مرغ نوْ گرفته آدم بود ملواح خو با دانۀ گندم کرده، مرغانِ سرایندۀ ارواح را در مرغزار فردانیّت به ملواحِ آدم صید کردند.
ای جوانمرد!
/57b/
چنانکه آن مرغک را در قفص کنند، آن جانِ لطیفِ اصلی را در قفصِ جسمِ کثیف کردند، و او در شبانه روزی چندین بار سر از دریچه هر نفس فراز کند که کَیْ بُوَد که بپرّم.
نگر تا بالِ او بنکَنی، معصیت کردن کندنِ بالِ اوست، چون امروز پرّ و بالش بکنی به وقتِ آنکه به شاخِ بدایت باز باید رفت، درماند.
و آن مراتب رفتن بر صراط از این سبب است.
هر که را بالِ اعمال صالحه قویتر، روشش قویتر؛ و هر که امروزش پر کنده بُوَد، فراشۀ شمع چنان نیوفتد که وی در آتش
98.
هر چند که بنیتِ انسانیّت از آنجا که حسِّ دیدۀ تست مختصر است، امّا از روی معانی و معالی و کنوز و رموز که در وی مودّع است عالم اکبر است.
آری این کواکب که در این عالمِ بلند مواکب خود بر آراسته اند و این ماه که بر شکلِ شاه بر تختِ زبرجدی نشسته است و مِغْفرِ اخضر در سر نهاده، گاه در صفتِ عاشقان پیدا آید، و گاه د صورتِ معشوقان.
و این آفتاب که رایتِ نور را نصب کند و لباسِ ظُلمت را غصْب کند همه نور که گیرند از دلِ مؤمن گیرند و دلِ مؤمن که نور گیرد از نظرِ حق گیرد.
اَفَمَنْ شَرَح اللهُ صَدْرَهُ لِلاِسْلاَمِ فَهُوَ عَلَی نُورٍ مِنْ ربّهِ.
ربّ العزّة عرش را بیافرید و بر سفت مقرّبان نهاد، و بهشت را بیافرید و به رضوان داد، و دوزح را بیافرید و به مالک داد، چون دلِ مؤمن بیافرید، رضوان گفت: به من دهند که در وی
|
p.181
رحیق اُنس و شرابِ قُدس است.
مالک گفت: به من دهند که در وی حریقِ شوق آتشِ عشق است.
مقرّبان گفتند: به ما دهند که عرشِ رفیعِ محبّت است و صحنِ وسیع مودّت است
99.
دیگران گفتند: به ما دهند که آسمانی است آراسته، خواطر در وی چون شهبِ ثواقب.
ربّ العزّة همه را مهزول کرد و به خودی خود گفت: اَلْقُلُوبُ بَیْنَ اصْبَعَین مِنْ اَصَابع الرحمن.
و مراد از این فضل و عدل است، گاه نسیمِ فضل بر وی وَزد، نازان گردد؛ و گاه سموم قهر بر وی جَهَد گدازان گردد، میانِ دو صفت مدهوش، میانِ دو حالت بیهوش.
بیت
|
گه شربتِ وصلِ تو مرامست کند
100
|
|
گه ضربتِ هجرِ تو مرا پست کند
|
|
چون بگذارم به هجر نقدی ز غمت
|
|
نقدی دگرم عشق تو در دست کند
|
|
p.181 - 182
اختلاف نسخه ها
-
۱
. آ: در صف نعال در عین
-
۲
. آ: آخرین
-
۳
. آ: تاج تار
-
۴
.آ: شبانی در گلیم و می آمد
-
۵
. آ: سگی به حکم معنیو صفت فرود آمد
-
۶
. مج: بیت «فما شئت … لم یکن» را ندارد
-
۷
. آ: قدم + آن
-
۸
. آ: عقول مختصر
-
۹
. مج، آ: کاین زر ز سرای ضرب بیرون زده اند
-
۱۰
.آ: به اسبقبال
-
۱۱
. آ: قام نهاد
-
۱۲
. مج: بیت «واذا...شفیع» را ندارد
-
۱۳
. مج: بیت «من لم...ذنوب» را ندارد
-
۱۴
. مج:«آن بود» ندارد
-
۱۵
. آ: نهاد
-
۱۶
. آ: عصایش ساختند
-
۱۷
. آ: و عصی آدم می فرستادند
-
۱۸
. مر: در پی او دادند
-
۱۹
. آ: نه دربان گل را بود
-
۲۰
. آ:سرّ سریشته
-
۲۱
. آ: داشته باشد
-
۲۲
. آ: الکون فیه عدم
-
۲۳
. آ: به عدم دیگران باز شود
-
۲۴
. آ: «گرد» ندارد
-
۲۵
. آ: در نگر
-
۲۶
. آ: بی هیچ نخر مرا هم از من
-
۲۷
. آ: نهادند
-
۲۸
. آ: خالقیت
-
۲۹
. آ: لازم شود
-
۳۰
. مج: بیت « انا اخفی … بالحبیب» را ندارد
-
۳۱
. مج: من و دادی … ، آ: سه بیت شعر عربی را ندارد
-
۳۲
. آ: در حاشیه افزوده شده:
ایهّا السَّائلون عن شرح حالی
انا مبلی بکلّ امر عجیب
کیف ارجو شفاء مالی ودائی
من دوائی و علّتی من طبیب
-
۳۳
. آ: در حاشیه چنین معنی شده: مرا که در بلای تو انداخت
-
۳۴
. مج: «زدنی من بلائک» ندارد
-
۳۵
. آ: از اندرون سر بر زد
-
۳۶
. مر: چه آید
-
۳۷
. آ: ندا بر آمد که
-
۳۸
. آ: و به خدمت درگاه آی
-
۳۹
. مج، آ: متهود صبغ الهوی لونی به
-
۴۰
. مج: تا سربسر کار تو اندر نکند
-
۴۱
. آ: «و از کام خود... باید نهاد» ندارد
-
۴۲
. آ: همی به نخستین کلمه
-
۴۳
. آ: نه به سوی
-
۴۴
. آ: «علم لم یزای... داد که» ندارد
-
۴۵
. آ: طرفه، مر: طفره
-
۴۶
. آ: مرفوع و مدفوع بود
-
۴۷
. مج، آ:
این جود نه بس است زمهر تو حاصل من
کز عشق تو آراسته باشد دل من
-
۴۸
. آ: به قطرۀ آب
-
۴۹
. مج، بیت «عشقی ز کمین … بر آتش» را ندارد، آ: چو بر نی آتش
۵۰
. آ: تا به خلق
۵۱
. آ: جلوه کرد
۵۲
. آ: بر بختی بخت نهاد
۵۳
. آ: هیچ جا
۵۴
. آ: در آن حالت که ممشاد در نزع بود
-
۵۵
. مج: به گوشۀ چشم در وی نمی نگرم، آ: در حاشیه چنین معنی شده: بدان التفات نکردم
-
۵۶
. آ: اصلی است درست از
۵۷
. آ: اخبر نا الشیخ
۵۸
. آ:... احمد النیسابوری فیما اذن لی قال اخبرنا الحاکم الزاهد ابو الحسن احمد بن محمد بن شاذان بن عبد الله السوسی قال حد ثنا نصر بن علی المقدس قال حد ثنا احمد بن عطاء قال سألت احمد بن غسان عن علم الباطن
۵۹
. آ: پاک است
۶۰
. آ: اذان عشق
۶۱
. آ: پایگاه مردی
۶۲
. آ: «و صادرت درّاً … الصدف» ندارد
۶۳
. آ: به سر ربوبیّت نگر
۶۴
. آ، کب: اینچنین
۶۵
. آ: نو باوه ای
۶۶
. آ: از آن درخت
۶۷
. آ: «و هزی … النخلة» ندارد
۶۸
. آ، کب: ثمرۀ محبت و بر قربت باز گردیم
۶۹
. آ: «و انوارش... بود» ندارد
۷۰
. آ: این خصم اندرونی
۷۱
. آ: می سپارد
۷۲
. کب: سالک در مسالک بر این جمله بود
۷۳
. آ: نهنگ آسا
۷۴
. آ: حبور فی حبور و اقبال فی اقبال
۷۵
. مر: لشکر ها آراسته
۷۶
. آ: مسخّر بیخبر
۷۷
. آ: سیّی الارادة
۷۸
. آ: دو چیز
۷۹
. آ: باز آییم
۸۰
. آ: مثال این آن است که خاصیت آب کر و فر است
۸۱
. آ: باز دارند
۸۲
. آ: در طوق بشرّیت
۸۳
. مر: قوت ناظره
۸۴
. آ: ذنب است
۸۵
. مر: ظاهر کرد
۸۶
. آ: و پیش چون
۸۷
. مر: صوایق
۸۸
. مر: حیوانات
۸۹
. مج، آ: باد نیروزی
۹۰
. آ: ناگاه در دم
۹۱
. آ: از روضۀ خرم
۹۲
. آ، مج: به خلق بیاویزد
۹۳
. مج، آ: معاتبت می کند
۹۴
. آ: شکسته بسته
۹۵
. آ: بیچاره شکاری خبه گردد ز طپیدن
۹۶
. مج: ابیات «زین روی... چشیدن» را ندارد
۹۷
. آ: آن محبوس دانه چیدن گیرد
۹۸
. آ: آتش + دوزخ
۹۹
. آ: «و صحن وسیع مودت است» ندارد
۱۰۰
. مج: هست کند.
|