روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.67
۱۳ – الخالق 1

معنی خالق پیدا آرنده از عدم بُوَد و هست کننده از نیست. و بعضی گفته اند که خلق به معنی تقدیر است. و بعضی گفته اند: به معنی مصوِّر 2 است. و درست آن است که معنی خَلْق اختراع است و دیگر مَجاز است.

و چون بندۀ مؤمن اعتقاد کرد خالق خداوند است و کمالِ قدرت او راست و بشرّیت محلّ عجز و سرمایۀ ضعف است دامن از مخلوقات در چِنَد 3، و دل از معلومات و مرسومات بر کَنَد، بر ربّ الارباب توکّل کُند، آنگه صدق عبودیّت آشکارا گردد در فنای مطالعت بشریّت و انقطاع مُساکنت بَریّت، /19b/ مونسش الله، مجلسش بر درگاه الله، نه او را به کس راه، نه کس را بدو راه، گاه و بیگاه در خلوت، گاه سر در سجود، سرّ در شهود و دل در وجود، جان بر بساطِ جود، در مشاهدۀ معبود 4.

شعر

وَلَقَدْ جَعَلْتُکَ فِی الْفُؤادِ مُحَدِّثی
واَبحتُ مِنّی ظَاهِر لجَلِیسیِ
فَالْکُلّ مِنّی للْجَلِیسِی مُوَانِسٌ
وَحَبیبُ قَلْبِی فِی الفؤادِ اَنِیسِی

و دیگر چون بندۀ مؤمن بدانست که حق – جلَّ جلاله – خالق است و او مخلوق، باید که حکمِ آفریدگار را منقاد باشد و فرمانِ او را مُسْتَسلم؛ زیرا که مخلوق را بر خالق اعتراض نیست و از وی اعتراض نیست.

p.68
آن عزیزی را پرسیدند که مَا العُبُودِیّة؟ بندگی چیست، قَالَ: الاِعْراضُ عَنِ الاِعْتَراضِ. اعتراض در باقی کردن و قضاء را به رضا پیش آمدن، و زهر حکم را به دندانِ تسلیم خاییدن، و گره 5 در پیشانی ناآوردن.

شعر

اُحِبُّکَ یَا شَمْسَ الزَّمانِ وَبدْرَهُ
وَاِنْ لاَمَنِی فِیکَ السُّهَی والفَرَاقِدُ
وَذَاکَ لانَّ الفَضْلَ عِنْدَکَ بَاهِرٌ
وَلَیْسَ لانَّ العَیْشَ عِنْدَکَ بَارِدُ

ای جُوامرد! بنده بودن عظیم کاری است 6، هفصد هزار سال آن ملعون بندگی کرد و یک دم بنده نتوانست بودن. العُبُودِیّةُ تَرْکُ الاِخْتِیَارِ فِیمَا یَبْدُو مِنَ الاَقْدَارِ، العُبُودِیّة تَرکُ التَدْبِیرِ و شُهُودُ التَّقدِیرِ، العُبُودِیّةُ اَنْ تَکُونَ عَبْدَهُ عَلَی کُلّ حالٍ کَمَا اَنَّهُ ربُّکَ عَلَی کلّ حالٍ، العُبُودِیّة شُهُودُ الرُبوبیّةِ، العُبُودِیةُ فِی اَرْبَع خِصَالٍ: الوَفاءُ بالعُهُودِ، وَالحِفْظُ لِلحُدُودِ، والرّضاءُ بِالمَوْجُودِ، وَالصَّبْرُ عَلیَ المَفْقُودِ. العُبُودِیّةُ اِسقَاطُ رؤیةِ التَعَبُّدِ فِی مشاهَدَةِ المَعْبُودِ، العُبُودِیّة تَرْکُ الاَشْغَالِ وَالاِشْتِغَالُ بِالشُّغْل الّذی هُوَ اَصْل الفرَاغَةِ، العُبُودِیّةُ حُسْنُ القَضَاء وَتَرْکُ الاقتَضَاء، العُبْودِیّةُ اَدَاء مَا عَلَیْکَ وَشُکْرُ مَا لَدَیْکَ، العُبُودِیّةُ الخُمُودُ بِتَرْکِ الاِخْتِیَار تَحْت جَرَیانِ الحُکم وَتَصَارِیف الاَقْدَارِ، کما قال:

تجری عَلَیْکَ صُرُوفهُ
و همُومُ سرّک مَطرُوفه

بیت

خواهیم بکُش خواه بران خواه بدار
یک رویه شدست مرمرا با تو شمار
آن عزیزی دیگر می گوید:
شعر

وَلَیْسَ لِی سِوَاکَ حَظّ
فکَیْفَ مَا شِئتَ فَاخْتَبِرْنِی

خارِ اختیار از مجاری اقدار از قدم راهرو بر می باید کَنْد، سرِ شرِّ نَفْس نصیب و طلب 7 را می بباید افکند، در زیرِ آسیای عناء جریان احکام خامد می باید گشت، در تصاریف تقدیر ربّانی دست از تدبیرِ بشری می بباید شُست، تا به مقامِ بندگی رسی. و عَلَی القَطع والتَّحقیق بندۀ او آن است که از نصیب نصیبها پاک است و از اختیار و ارادت متبّری.

آن مهترِ ما گفتی – شیخ الاسلام قَدّسَ الله رُوحَه – که «در این عالم صدهزار عبد ‌الرزّاقّ و عبد‌الوهّاب و عبد‌الرّحیم است أمّا یک عبدالله 8 نبینی». نه مقصود آن است که عبدالله به نام

p.69
نبینی، که عبد‌الله به نام بسیار است أمّا بحقیقت بندۀ او آن است که از نصیبها پاک است، و آنکه او را به نصیب پرستد، بندۀ نصیب است نه بندۀ خدای 9.

و هم آن مهترِ ما گفتی – و همانا سخن پیر بو‌علی سیاه : /20a/ اگر ترا گویند بهشت خواهی یا دو رکعت نماز؟ تو بهشت اختیار مکن، دو رکعت نماز اختیار کن، زیرا که بهشت نصیبِ تو است و نماز حقّ او، و هر کجا نصیب تو در میان آمد و اگرچه کرامت تو بود روا باشد که کمینگاه 10 مکری گردد، أمّا نصیبِ تو پُر مکر و غایله است و گزاردِ حقّ او بی غایله و مکر است.

موسی صلواة الله علیه – آن مکلّمِ حضرت و مکرّمِ درگاهِ عزّت چون به طور آمد عصا در دست داشت و آن عصا چوبی بود بی هیچ مکر و غایله، راست چون خطابِ جبّاری درآمد که وَمَا تِلْکَ بِیَمیِنِکَ یَا مُوسَی، در دست چه داری ای موسی؟ قَالَ: هِیَ عَصَایَ. چون دعوی 11 نصیب آشکارا گشت، همی در حال عصا ماری شد و روی به وی آورد تا بدانی که در هر چه دعوی نصیب کردی، فتنه و شور و آشوب و بلا پدید آمد.

همچنین همه عالم در روزگارِ نوح – صلواة الله علیه – به سلامت بودند به حکم ظاهر، و هیچ جا شوری و اضطرابی نبود، راست چون نوح به دعوی بیرون آمد که 12 اِنَّ ابْنِی مِنْ اَهْلِی، عالم را زیر و زَبر کردند و آبِ سیاه از عالم برآوردند و طوفان فرستادند. این چه بود آفتِ دعوی در فرزند خویش، راست چون فرزند نوح هلاک شد چنانکه نصّ کتاب خبر داد 13: وَحالَ بَیْنَهُمَا المَوْجُ، الآیة. خطاب آمد که یَا اَرْضُ ابْلَعِی مَاءکِ وَیا سَمَاء اَقلِعی. ای آسمان آب باز گیر، وای زمین آب فرو خور، که تعبیۀ سرّ خداوندی تمام گشت.

و همچنین خلیل – علیه السَّلام – به اسماعیل نظری کرد، فرمان آمد که اسماعیل را بکُش. چون خلیل دل برداشت 14 و تیغ بردست گرفت و اسماعیل را چون گوسپند بخوابانید از غیب ندا در رسید که آنچه مقصود بود حاصل آمد.

و همچنین موسی – علیه السَّلام – چون به نزدیکِ خضر آمد دوبار بر وی اعتراض کرد: یکی در حقِ آن غلام، و دیگر از جهتِ شکستنِ کشتی، چون نصیب در میان نبود خضر صبر می کرد، چون موسی به نصیبِ خود بجنبید که لَوْ شِئتَ لاَ تَّخَذْتَ عَلَیْهِ اَجْراً، قَالَ: هَذَا فِرَاقُ بَیْنِی وَ بَیْنِکَ. اکنون که به نصیبِ خود بجنبیدی ما را با تو روی صحبت نماند. موسی در اعتراض کردن در شکستنِ کشتی به نصیبِ خود نجنبید، زیرا که وی از دریا نترسید که او را

p.70
خود در بَدْوِ کار در دریا انداختند تا با دریا آشنا گردد 15 ای موسی! امروز با دریا آشنا گرد تا فردا چون به لبِ دریا رسی، دریا ترا به خود راه دهد و از نهادِ خود ترا میدانی سازد تا سر پُر نخوتِ فرعون را در آن میدان در خَمِ چوگانِ قهر آری. با مادر موسی گفتند: فَاِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ فَاَلْقِیهِ فِی الیَمّ. چون بر موسی بترسیدی از خصمان در دریاش انداز. اَحْسَنت ای علاج ترس، چون تو او را در دریا اندازی، ما دریا را بفرماییم تا او را دایگی کند.

عجب کاری است، مادر بچّۀ خویش را از آب و آتش نگاه دارد و مادرِ موسی به وحی ما، که فَاَوْحَیْنَا اِلیَ اُمّ مُوسَی، الآیة، موسی را گاه در آب پرورد و گاه در آتش. آری صمصمامی که خواهند که به وی سرِ اعدا برگیرند گاه بر آتش گذرانند /20b/ و گاه بر آب. فرعونی بد راه است که دعوی 16 اَنَا ربّکُمُ الاَعْلَی می زند. ما از نهادِ موسی صمصمامی ساختیم و سرِ دعوی او را بدان صمصام بینداختیم.

مقصود آن است که موسی در آن اعتراض متعرّضِ نصیبِ خود نبود و در اعتراضِ کُشتنِ کودک، امّا در سیم حالت چون به نصیبِ خود پیدا آمد، گفتند: روی صحبت نماند.

عجب کاری است، کردِ خضر بحقّ، و اعتراض موسی بحق. لَقَدْ جِئتَ شیئاً اِمْراً 17. آن کردارِ خضر چه بود و آن اعتراضِ موسی چه بود؟ آری موسی متصرّف بود و خضر مصرّف. مشرب این دیگر است و مشرب آن دیگر، مقام این دیگر و مقام آن دیگر. آن را تورات مزّین به اوامر و نواهی فرستاد و این را لوح المحفوظ احکام غیبی در پیش نهاد. موسی صاحبِ شریعت بود و خضر صاحبِ حقیقت. موسی از امر خبر می داد، خضر از حکم نشان می کرد. میان ایشان صحبت درست نیامد، زیرا که خداوندانِ رسوم با خداوندانِ کشوف طاقتِ صحبت ندارند.

شیخ الاسلام گفتی: سی سال دانشمندی را با صوفیی در دیگی کردند و آتش دربستند و می جوشیدند، چون برآوردند هر دو خام بودند. اصحابِ ظواهر اصحابِ بواطن را نشناسند اما اصحاب بواطن اصحاب ظواهر را بشناسند. موسی خضر را نشناخت لاجرم از وی مصاحبت خواست امّا خضر موسی را بشناخت گفت: اِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِی صَبْراً.

ای جوامرد! مأموُرٌ بِه دیگر است و محکومٌ بِه دیگر. مذهبِ اهل سنَّت و جماعت است که روا بَود که مأمورٌ بِه دیگر بوَد و محکومٌ بِه دیگر. مأمورٌ بِه در حقّ بوجهل و بولهب و فرعون و نمرود دیگر بود و محکومٌ بِه امر می آمد و تازیانۀ دعوت گرم فرو می آورد و حکم می آمد و

p.71
عنان 18 باز می کشید. فعل بنده روا باشد که خلاف مأمورٌ بِه بُوَد امّا نه روا باشد 19 که خلاف محکومٌ بِه بُوَد. همه حجّتها که خیزد از عالمِ امر خیزد و همه عذرها که خیزد از عالمِ حکم خیزد 20. آن که با وی فضل خواهند کرد امر را در حقّ وی زبان ببندند و حکم را در گفت آرند، و آنکه با وی عدل خواهند کرد حکم را در حق او زبان ببندند و امر را در سخن آرند. اینکه حدیثِ رحمت می شنوی جز آن نیست که او لشکر سلطان حکم خود را دستوری دهد 21، و آنکه حدیث عقوبت می شنوی جز آن نیست که او لشکرِ امر را برگمارد. چون 22 خواست که آدم را برکشد و تاج اجتباش بر سر نهد حکم خود را به سخن آورد، و چون خواست که ابلیس را به دودِ لعنت روی سیاه کند امر خود را گویا کرد مَا مَنَعَکَ الاّ تَسْجُدَ اِذْ اَمَرْتُکَ. هنوز آدم زلّت نیاورده بود که خیّاط لطف صُدرۀ توبه دوخته بود، و هنوز ابلیس معصیت نکرده بود که طبیبِ قهر شربتِ زهرِ وَاِنَّ عَلَیْکَ اللّعْنَةَ آمیخته بود.

ای جُوامرد! مذهبِ ما نه جبر است و نه قَدَر. قَدَری می خواهد که لا ‌اِله اِلاّ‌ الله برگیرد، جبری می خواهد که با محمّد رسول الله منازعت کند. لا ‌اِله الاّ ‌الله نفی مذهب قدر است، محمّد رسول الله محوِ تختۀ جبر است. ایمان به قَدَر و حکم درست نیاید، به اقرار و قول و کسب و فعل درست آید. و آنگه هرچه به خداوندی باز گردد /21a/ به تعظیم پیش باز می شویم و هرچه به عبودیّت بازگردد به عجز اقرار می دهیم.

جعفر صادق را – رضی الله عنه – پرسید: اَجْبَرَ اللهُ تَعَالیَ العِبَادَ عَلَی الاَفْعَال؟ قَال: هُوَ اَعْدَلُ مِنْ اَنْ یجبرهُمْ ثُمَّ یُعَاقِبهُمُ. قَیِل فَاَهْمَلَهُم، فَقَالَ: هُوَ اَحْکَمُ مِنْ اَنْ یُهْمِلَهُم. یا جعفر خدای تعالی بندگان را بر افعال و اعمال اِکراه کرد؟ گفت: او از آن عادلتر است که بنده را بر فعل اِجبار کند، پس عقوبت کند. گفتند: پس مهمل شان بگذاشت، گفت: او از آن حکیمتر است که بندگان را مهمل و معطّل بگذارد.

عدلِ وی می آید و سرمایۀ جبریان بر باد می دهد، عزّ و قدرت و عظمت و علم و حکمتِ او می آید و آتش در خرمنِ سودای قَدَریان می زند. قدریان قدرِ قدرتِ وی ندانستند به خود غرّه شدند، و جبریان به نهایتِ حکمِ وی نرسیدند از عدلِ وی غافل گشتند.

اهل جبر گویند: «همه او کرد.» و اهلِ قَدَر می گویند: «همه ما کردیم.» و اهل سنَّت می گویند: «آنچه او کرد ما نکردیم و آنچه ما کردیم او نکرد. او از آن بزرگتر است که آن کند که ما کردیم 23، و ما از آن عاجزتریم که آن توانیم کرد که وی کرد. 24»

p.72
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . آ: شرح این اسم افتاده است
  • ۲ . تو: تصویر
  • ۳ . تو: برچید
  • ۴ . تو: موجود
  • ۵ . مج: کرج، تو: ارج
  • ۶ . تو: کاری عظیم است
  • ۷ . تو: نفس طلب
  • ۸ . تو: عبد‌الرحمن
  • ۹ . تو: بندۀ او
  • ۱۰ . تو: + تو
  • ۱۱ . تو: به + دعوی
  • ۱۲ . تو: چون نوح در پسر دعوی کرد که
  • ۱۳ . تو: در نص قرآن است
  • ۱۴ . مر: دل پر داشت
  • ۱۵ . تو: گشت
  • ۱۶ . کب: بانگ، مج: فرعونی بر راه است که
  • ۱۷ . مج: + لقد جئت شیئاً نکراً
  • ۱۸ . تو: عنایت
  • ۱۹ . تو: اما روا نباشد
  • ۲۰ . تو: عالم حکمت پیدا شود
  • ۲۱ . تو: دست دهد
  • ۲۲ . تو: که چون
  • ۲۳ . مج: ما کنیم
  • ۲۴ . تو: که او کند، مج: + و صلی الله علی محمد واّله اجمعین.