روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.552
۶۳ – الَمُنْتَقِم

قال الله تعالی: فَانْتَقَمْنَا مِنْهُم. معنی مُنْتَقِم دادستان بود از دشمنان، و از دوستان دلستان. دلهای دوستان صید جمال بر کمال اوست، جانهای محبّان بر بستۀ باز راز جلالِ اوست. از قومی منتقم و بر قومی منعم. المُنْتَقِم مِنْ اَعدائه، والمُنْعِم عَلی اَوْلیائه. قومی را می کُشد وَ ذلکَ مِنْه عَدْلٌ، و قومی را می کَشد وَذلکَ مِنْهُ فَضْلٌ. دلها همه کباب شد و همه زَهره‌ها آب شد از دست نمای مشیّتِ بی علّت.

بیت
قصدِ آن دارد که از ما دل رباید بی کناه
رای آن دارد که از ما جان ستاند رایگان
با چنان دلبر لئیمی کرد نتوانم به دل
با چنان جانان بخیلی کرد نتوانم به جان

سحرۀ فرعون چون شجرۀ ایمان در باغ دل بکاشتند و ثمرۀ آمَنّا بربّ العالمین بر اغصانِ لسان ایشان پدید آمد1، فرعون لعین در خشم شد، گفت: آخر دلتان کِی برد؟ گفتند: سودا مپز، که دل از دلبران نگاه نتوان داشت. گفت: دست و پای‌تان ببرّم. گفتند: لاَ ضَیْرَ. اِی ملعون پایی که به خدمتِ تو آمد بریده بِه، و دستی که عطیّتِ تو ستُد از تن جدا به، و چشمی که ترا دید بر کنده به. ما چون دولت این حدیث یافتیم و حواسِّ حقیقت یافتیم، فَاِذَا اَحْبَبْتُهُ کُنْتُ لَهُ سَمْعاً وَ بَصَراً وَیدَاً وَ رِجْلاً. حواس طبیعت را به شکرانۀ این در بازیم.

ای جوانمرد همچنانکه او به کس نماند صنع او به کس نماند، چون سلطان دنیا خادمان

p.553
را بنوازند کلاه و قبا دهند و ولایت دهند؛ باز چون او کسی را بنوازد کلاه و قبا بستاند و گرسته و برهنه کند. این حدیثی است که به هر که روی آورد تا نکُشد بر نگردد.

شعر
یَا لاَئمِی یَا لاَئمِی یَا لاَئمیِ
لَیْلُ السَّلِیم خلاف لَیْک السَّالِمِ
بحار مغرقه نیران محرقه.

ذوالنّون مصری حکایت می کند که وقتی گردِ کعبه طواف می کردم، جوانی دیدم نیکو روی، پلاسی پوشیده و می خرامید و می خندید و با خود می گفت: هَذِهِ خطوَةُ مَنِ افْتَخَرَ بِغَیْرکَ فکَیْفَ یَکُون خطوة مَن لَیْسَ لَهُ مَعْبودٌ سِوَاکَ وَلاَ مَحْبُوبٌ الاّکَ. /186b/ ذو‌النّون گفت: برِوی فراز شدم و بپرسیدم که مَنْ هَذا الْمُفْتَخِر لِغَیْرِ الله؟ مرا گفت: نمی بینی آن جوان را صَاحِبُ العَبیِد وَالخدَم والغِلْمان وَالحَشَم. ذا‌النّون گفت: بنگریستم، جوانی را دیدم زیبا، غلامان و خادمان پیشِ او ایستاده و او اِزاری از دَقِ مصری بر میان بسته و ردایی هم از آن بر سُفت افکنده، و می خرامید و ازار در زمین می کشید؛ پرسیدم که این کیست؟ گفتند: غلامی است از آن امیر مکّه، آنگاه آن جوانِ سوخته گفت: اگر او افتخار می کند به بندگی امیر مکّه، من اولیترم که افتخار کنم به بندگی ربّ السّموات والاَرْض. ذا‌النّون گفت: من فراز شدم و این جوان را گفتم: شَتّانَ مَا بَیْنَ الخَطْوَتین. بسا فرقا که میان دو خرامیدن است، تو می خرامی که بندۀ امیرِ مکّه‌ای، و او می خرامد که بندۀ خداوندِ تست. ذا‌النّون گفت: چون کلمۀ من به سمع وی رسید آتش این کلمه در دلش افتاد رنگش بگردید و رویش زرد گشت، آن نشاط به فتور بَدَل گشت، آنگه چون طواف تمام کرد آن کلمه در وی عمل کرده بود و تیر بر نشانه آمده، پیشِ امیر مکّه آمد و خود را از او باز خرید و هرچه داشت به صدقه بداد و پلاسی در پوشید. روزِ سدیگر بود پیشِ کعبه آمد، ذا‌النّون گفت: من او را باز نشناختم، روی به من کرد و گفت: یا شیخ اَما تَعْرفُنِی اَنَا الِّذی کُنْتُ اَفْتَخِر اَمْسِ بعُبُودیّة اَمِیر مکّة، والیَوْم اَفْتَخِرُ بعبودیّة ربّ السَّموات والاَرْضِ. یَا ذا‌النّون چه گویی خدای مرا قبول کند؟ ذا‌النّون گفت: اَبْشِرْ فَاَنْتَ حَبِیبُ الله اَمَا عَلِمْتَ اَنَّهُ یَدْعُو المُدْ برِینَ عَنْهُ فکَیْفَ لاَ یَقْبَلُ المُقْبِلِینَ عَلَیْهِ. گفت: دلم خوش کردی که نزدیک بود که پاره شود، آنگه برفت. ذا‌النّون می گوید: چون روز هفتم بود و من بر عزم باز گشتن بودم مرا چنین گفتند: آجَرِکَ اللهُ بالشّابِ التّائب. پرسیدم که حال چه بود؟ گفتند: چون از برِ تو باز گشت در تکِ خانه2 شد و سر بر زانو

p.554
نهاد و شب و روز نوحه می کرد تا آنگاه که جان بداد. چون او را به خاک نهادند ذو‌النون گفت: به خوابش دیدم در بوستانی، حلّه‌ها در پوشیده، و بر سر تاجی نهاده؛ چون مرا بدید برجَست و به استقبال پیش من آمد و می خرامید و می گفت: شَتَّانَ بَیْنَ الخَطْوَتَین. گفتم: از قصّۀ خود گوی، گفت: اِنّ المتّقِینَ فِی جنّاتٍ و نَهَرٍ، الآیة.

محمّد بن سمّاک و ذو‌النّون نزدیک رابعه بودند، عُتْبَةُ الغلام در آمد پیرهنی نو پوشیده و می خرامید، محمّد سمّاک روی به وی کرد که این چه رفتن است، فَقَالَ: کَیْفَ لاَ اَتبَخْتَرُ وَ اَنَا غُلاَمُ الجبّار. این کلمه بگفت و بیفتاد، چون بنگرستند جان داده بود.

جماعتی جان داده و جماعتی بی جان می روند، فَمِنْهُم مَنْ قَضَی نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَنْ یَنْتَظِر. در وقت خون ریختن، گریختن کارِ مردان نبوَد. در حرب بَدْر یار توان بود که شمشیرزن جبرئیل بود، کار آن است که در حرب اُحُد یار باشی. روز بَدْر روز کشتن دشمنان بود و روز اُحُد روز کشتن دوستان بود. /187a/ روز اُحُد خواستیم که آستانۀ حضرت عزّت را به خون عاشقان خلوق زنیم.

سلطان که در مجلس خاص نشست و پردۀ خلوت ببست و ارکان دولت را نشاند کم از بویی نبود. بوی خوشِ سلطانان یا عوُدی یا مُشکی یا عنبری و مانند این بود، امّا حظایرِ قدس و مشاهدِ اُنسِ حضرت ما را که معطّر کنند به عطری دیگر کنند، آن عطر کدام است؟ یک نفَسِ گرسنه3: وَ لَخلُوفُ فَمَ الصَّائم اَطْیَبُ عِنْدَ‌الله منْ رِیح المِسْک؛ یا خونِ کشتگان: زَمّلُوهُم بِکُلُومِهِم وَ دَمَائهم یُبْعَثُونَ یَوْمَ القِیَامَةِ و جرایحهُم تَشْخَبُ دَماءً، اللّون لَون الدّم، والرّیح ریحُ المِسْک. ما گرسنه‌ای خواهیم که از قعرِ دلِ سوخته دمی برآرد، یا کشته‌ای که4 از تیغ قهر ما قطره‌ای از خلق او بیاید تا مفتی عالم رسالت بر منبر بسالت این ندا در دهد: زَمّلُوهُم بکُلُومِهِم. قیامت به خون کشتگان معطّر کنیم، دنیا به نفَس گرسنگان معنبر کنیم. ای گرسنگان دمی برآرید تا دنیا معطّر گردد، ای کشتگان سر بر آرید تا قیامت معنبر گردد. گرسنه‌ای خواهیم یا کشته‌ای؛ مردمِ سیر نخواهیم و عاشق جاندار دوست نداریم حیات آن حیات است که تیغ بیدریغ به تو دهد. حق گفت – جلّ جلاله – در حق شهدا که اَحْیَاءٌ عِنْدَ رِّبهم.

مصطفی – علیه السَّلام – شهید بود به حکم آن لقمۀ خیبرّیه، و حالی عمل نکرد معجزه را آخر وقت اثر کرد، یافت شهادت را. والشُّهَداءُ عِنْدَ رّبهم. لوثِ زندگانی دنیا بود که شمشیر

p.555
قهر از ایشان فروشست و ایشان را به عین طهارت و چشمۀ حیات ابدی رسانید. شَتَّانَ بَیْنَ مَنْ یَعِیشُ بنَفْسِه وَ بَیْنَ مَنْ یَعِیشُ بقَلْبِه وَ بَیْنَ مَنْ یَعِیشُ برّبه.

آب در حقِّ همگنان سبب پاکی است در حقِّ شهدا سببِ آلودگی است. ای آب این مرد شهید گشت و جان بر سرِ تیغ نثار کرد و به سرِ نقطۀ جمعیّت رسید، او را به تفرقه در مَیَفکن، شوینده و نماز کننده را با او کار نیست که او در عینِ حیات است5.
آن عزیزی از عزیزان دین در راه خدای کارزار می کرد نیزه‌ای بر شکمش زدند و به پشت بیرون آوردند، به خود فرو نگرست، آن خون خود دید از امعا و احشای او می دوید، گفت: الحمدُلِلّهِ که به مرادِ خود رسیدم و به کامِ خویشت بدیدم.

آن عزیزی حکایت می کند، گفت: وقتی به رُوم در شدم به جهاد، زنی از پی من آواز داد که ساعتی به ایست تا با تو حدیثی کنم6، و من التفات نمی کردم و آن زن همچنان از پی من می زارید و می نالید، آخر توقّف کردم، به من رسید، گفت: مرا به تو یک حاجت است، گیسوی خود ببرّیده‌ام، از تو در می خواهم که چون به دار حرب رسی از وی پای بندِ اسب خود سازی، بوُ که غباری از راه خدای بر این گیسوی من نشیند. گفتم به موی نامحرم نگرستن در شرع روا نیست. گفت: من این موی را در خرقه‌ای استوار کرده‌ام، /187b/ آنگه بیرون کرد و به من داد.

آن عزیزی می گوید: چون به دشمن نزدیک رسیدم، جوانی را دیدم که آثارِ نور از مشاهدۀ وی می تافت، همی آواز برآمد که دشمن رسید، چون خویشتن بر ایشان افکند و خلقی را از ایشان هلاک کرد، پس دیگر باره حمله کرد و خلقی را هلاک کرد، چنانکه من آن ساعت از شجاعت و حرکت او شگفت بماندم. با خود حقیبه‌ای داشت آن حقیبه به من تسلیم کرد، گفت به مادرِ من بَر، در فلان شهر، در فلان محلّت، پس مرا گفت: دو سه تیر به من ده. بدو دادم، یک تیر بینداخت کافری را بیفکند، دیگر تیر بینداخت دیگری را بیفکند، چون خواست که آن سدیگر برکشد ضربتی بر میان پیشانیش آمد بر موضع سجده بیفتاد و ما به قتال مشغول گشتیم، چون فارغ شدیم آن جوان برداشتیم و گوری بکندیم و در آن گورش نهادیم، آن خاک وی را برانداخت و قبول نکرد به هیچ حیلت؛ چون ساعتی بود سباع و طیور بیامدند و ذرّه ذرّه ببردند. باکش نیاید که جهان را آتش در زند تا سرما گرفته‌ای گرم شود. آن عزیز گفت: بر قضیّتِ وصیّتِ آن جوان برفتم و به درِ خانۀ مادرش آمدم با جماعتی غُزات، و در بزدم،

p.556
دخترکی خُرد بیرون در روی ما نگریست، پس در خانه شد و گفت: ای مادر غازیان آمدند و برادرِ من در میان ایشان نیست. آن پیرزن بیرون آمد، گفت: به تعزیت آمدید یا به تهنیت؟ گفتم: ای پیرزن تا تو چه می خواهی. گفت: اگر پُسرم بنمرده است تعزیت کنید، و اگر شهید گشته است تهنیت کنید. گفتم: اِنَّهُ قُتِل. قالَت الحَمدُ لِله یَابَا قُدّامَه اِنَّ لِقَتْلِهِ عَلاَمةٌ. آن عزیز که این حکایت کرد کنیتِ او بُو قُدّامه بوده است، یَا با قدّامه کشتنِ او را علامتی است اگر راست می گویی علامت چیست؟ گفت: علامت آن است که زمین او را قبول نکرد و بینداخت و سباع و طیور او را تمزیق کردند. قَالَت الحمدُ للّه الّذی استَجابَ دُعَاهُ. آنگاه دست دراز کرد و آن حقیبه بستد و بگشاد، از آن حقیبه بندی و غلّی و پلاسی بیرون کرد و گفت: پُسرِ مرا عادت آن بود که چون شب تاریک گشتی این بند بر پای خود نهادی و این غل بر گردن خود نهادی و این پلاس در پوشیدی و در زاویه‌ای شدی و خدای را می پرستیدی و دعا می کردی که خدا یا مرا شهادت روزی کن و از بطون سباع و حواصل مرغان مرا حشر کن، الحمدُللّه که دعاش مستجاب گشت.

در شأنِ این امّت چنین آمده است که قَرَابِینُهُم دمَاؤهُم. ایشان که قربان کنند خود را قربان کنند. حیاتی که تا صاحب حیاتی در مددِ آن حیات بی حیات نشد بقا نیابد، خاک بر سر آن حیات باد.

هر کجا در عالم محقّقی است و اگرچه علَم اخلاصش به عَیّوق رسیده است در درد /188a/ وجود هستی خویش است. کَیْ بوَد که این وجود را به دست عدم باز دهد و این گبرِ با کِبرِ بیصبر را بردار کند، و این خصم قضاء و قدر را بدر کند، تا دل بر دُلدُل دلال بر روضۀ یَفْعَلُ اللهُ مَا یَشاء به تماشا شود.

هر مرغی که در آب شود فرو شود مگر آنکه7 چنگال خصومت ندارد و منقار وحشت ندارد. آن خایۀ بَط در زیرِ مرغِ خانگی نهند جوژه بیرون آید، چون به لب آب رسد خویشتن در آب افکند و مادر از دور بماند. این چیست؟ این منقار وحشت ندارد و چنگال خصومت؛ لاجرم در آب رفت و غرقه نشد.

ای درویشان کشتنی در راه شرط است باری دل به کفوی دهید تا چون کشته گردید در دست کفوی گردید که عار است دل به نا کفو دادن. همه عالم دل که دادند به ناکفو دادند مگر این مردان، و اگر در همه عالم دل را کفوی بودی هرگز این سرّبه صحرا نیامدی.

p.557

اَلْقُلُوبُ بَیْنَ اصْبَعَیْن مِنْ اَصَابع الرّحمن. قلب را سلیم کن آنگه به ما تسلیم کن و تو از دور می نگر. مادرِ موسی، موسی را به ما تسلیم کرد، دیدی که چه کردیم. مادرِ مریم، مریم را به ما ودیعت داد شنیدی که کارِ او چگونه ساختیم. مادرِ موسی، موسی را به ما تسلیم کرد کنارِ دشمن را مهدِ او ساختیم. هفتاد هزار کودک رضیع از شریف و وضیع در یک روز کشته، و کُشنده او را در کنار به ناز و اعزاز می پرورد. ای فرعون موسی را نکشتی و او به زبان جان می گوید: کیفَ اَقْتُلُ قَاتِلی. و چون مادرِ مریم، مریم را به ما تسلیم کرد به نقص انوثت ردّ نکردیم. چه گویی کسی را که دل به ما تسلیم کند به نقص زلّت بشرّیت ردّ کنیم؟

قدیمی کاری است ما را با شما، یُعْطِیکَ کانَّهُ فَرْضٌ وَ یَسألک و یقُول اِنَّهُ قَرْضٌ. چون عطا دهد از غایت کرم چنان نماید که دادن بر وی فرض است، و چون از تو بخواهد تا برکت زیادت شود در مال تو گوید: این قرض است. یَا کَرَماً لاَمَدَی لَهُ یَشْکرکَ عَلَی مَا وَفَّقَکَ لَه. مرکبِ توفیق به درِ سرای تو فرستاده، و بَرِ یدِ تأیید بر پای کرده و رسول قبول دَمادَم کرده، چون تو بر مرکب توفیق او قصد حضرت او کرده‌ای، او خود – جلّ جلاله – بر داده و نهادۀ خود ترا شکر گفته. نعمت از او، شکر هم از او. سگی قدمی چند از پی شما برداشت ما صدر او را به صُدرۀ خصوصیت بیاراستیم و در ضیافت این اضافت آوردیم که وَ کلْبُهم بَاسِطٌ. و مَلَکی که هفتصد هزار سال در روضۀ رضای ما بلبل‌وار الحانِ تسبیح بر ریحان تقدیس بر‌کشیده بود چون به شما نگرست به نظر شرّ، نحس فلکش گردانیدیم تا معلوم گردد که دولت به لطایف است نه به وظایف است. همه بادها باد است لیکن لطیفۀ صنع ما در باد طایف است. آن مرادی است که او را با ما افتاد، او مراد خود به سر خواهد برد.

جواد کسی بوَد که هرچه کند به فضل کند بی علّت. این دلها عزیز کردۀ جودِ اوست، علّت بیفکن که در وجود علّت نیست /188b/ دلهای عزیزان بر کشیدۀ جلالِ اوست بی علّت. و هر کرا بی علّت بر کشد هرگز بنَنَهد. دوستی با علّت بی اصل بوَد، خواستیم که قدرت خود آشکارا کنیم شما را بیافریدیم، خواستیم که علم خود آشکارا کنیم عقل در شما ودیعت نهادیم، خواستیم که کلام خود آشکارا کنیم سمعی شما را بدادیم، خواستیم که ذات خود جلوه کنیم بصری شما را بدادیم، ذات ما در غیبِ ما8 به عزّ و جلال ما آراسته بود صد هزار تعبیۀ لطف پیدا آوردیم تا ذات خود را بر دیدۀ شما تجلّی دادیم. چون حدیث آسمان و زمین رَود9 ما غیب‌ایم، و چون حدیث شما رود ما آشکارا‌ایم. تا کَیْ این سرّ در سینه دارید، علَم بر صحرا

p.558
زنید و عشق آشکارا کنید. ما آسمان و زمین را به عدم خواهیم برد و ماه آفتاب نیست خواهیم کرد، از میانۀ همه، مراد شمایید، به ابتدا که سخن گفتیم با شما گفتیم، به انتها که سخن گویم با شما گوییم.

گفتۀ عزیزان است. لاَ شیء ابهی و لاَ مقام اَعْلَی من وَاحدٍ وَقَفَ بِمَشْهَدِ مَحبُوبه مُطرِفاً مِن حَیْث الهَیْبة وَ مَولاه یُکلّمُه.

ای درویش! قَد یُعْطِی القَریبَ والبَعِیدَ وَلَکِن لاَ یُخَاطِبُ اِلاّ الْحَبِیبُ وَ بِذَاک جَرَتْ سُنّةُ المُلوک. تختِ مُلک شما راست، و سریرِ خلد شما راست، من هیچ صفت شما را نپسندم پس از صفت محبّت، مگر صفتِ بقا. جانتان غارت کردم و مال و نعمت بستدم ولیکن عهدی که در قدیم رفته است ذرّه‌ای کم نکردم10.

در اخبار آمده است که چون آن فریشتگان رحمت بروند تا جان موحّد بردارند، او ندا می کند که اِلَیَّ اِلیَّ؛ چنانکه مادری باشد مهربان، کودک عزیز از در خانه درآید، مادر گوید: جانِ مادر به مادر آی.

ای جوانمردان ما غریبْ زادگانیم، آنجا که شهرِ ما بود ردای اصطفا و تاج اجتبا بود و ملک در سجود بود و کتفِ مقرّبان تختِ ما بود، باش تا به شهر خود باز شویم تا اعزاز و ناز بینی11. الدارُ دَارُکُم وَ اَنَا جَارُکُم. شما عزیزانِ من‌اید، شما دوست بچگانِ من‌اید.

ای درویش جگری سوخته و جانی تیغ خورده و دلی به صد هزار حسرت گداخته؛ این چنین دردها را بهشت جبر کند، چه جای این حدیث است چون موکب دولت ما فرو کوبند، هفت آسمان و هفت زمین بر فتراک بندیم.

قاضی عبد‌الجبّاری بوده است در اصول، عقیدتِ اعتزال داشته است، درویشی وقتی او را میزبانی کرد و انواع نعمتها بساخت، چون قاضی بر مایده بنشست، گفت: میزبان کجاست؟ گفتند: حاضر نمی آید. گفت: ما بی مشاهدۀ او دست به طعام نبریم، درویش بیامد و گفت: ای قاضی به سرای من، بر خوانِ من، بی دیدارِ من، طعام نمی خوری، فردا در سرای نعیم بی دیدارِ ملک کریم نعمت بهشت چون خواهی خورد؟ والسلام12.

p.558 - 559
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . آ: اغصان لبان بنشست، مج: بیست
  • ۲ . مر: در یک در خانه
  • ۳ . آ: گرسنگان
  • ۴ . مر: کسی که
  • ۵ . آ: در حاشیه افزوده شده: این مذهب شافعی است رحمت الله که برگشته نماز نکنند
  • ۶ . آ: گویم
  • ۷ . مر: کدام مرغی در آب شود مگر آنکه
  • ۸ . مر: در ودیعت ما
  • ۹ . مر: بود
  • ۱۰ . مج، آ: نگردد
  • ۱۱ . مر: باز شوی
  • ۱۲ . مج: + و صلّی الله علی محمد و آله.