خداوندی رانید، این سخن در مکیالِ عقول ابناء عصر نگنجد.
این سخن کیمیایی است در جزیرۀ لطفِ غیب برآمده، پس به هدیه به سینۀ ما فرستاده.
یک ذرّه از این کیمیا بر هزار هزار مسِ بدعت افکنی همه زر سرخِ سنّت شود.
شرف آدمی نه از روی رفت قَدَم آمد از روی لطفِ قِدَم آمد.
او خداوندی است که هزار سال را یک نفَس کند و نیم نفَس را هزار سال.
به علمِ ازلی خود دانست که اگر این جلوه نکند از مشرق تا مغرب کس را یارای آن نبوَد که حدیثِ او کند.
به فضل و کرم خود بی تقاضای کس همی حدیث خود به دلاّلی صد و بیست و اند هزار نقطۀ نبوّت بر مَنْ یَزِیدِ وَلَدَیْنَا مَزِید نهاد که حدیثِ ما کِه خَرَد.
طفیلیی در دعوتی شد، گفت: ترا کِه خوانده است؟
گفت: تو نخوانی و من نیایم، در میانه وحشتی پدید آید.
با بیگانگان به صریح گوید و با دوستان به اشارت، فَاَبَیْنَ اَنْ یَحْمِلْنَها.
آدم دست نیاز پیش کرد، اِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً.
مردانِ او در ذمِّ خود مدح او شنوند، مرد هجای خود روا دارد در جنبِ مدحِ محبوب.
آنکه او را گفت ظَلُوم و جَهُول، تعبیۀ این بود که من عالم و عادلم.
ذمّ ما مدحِ اوست.
اگر به تقدیر او – جلّ جلاله – این شربتِ زهرآمیغ در بَدوِ کار به آدم ندادی آدمیان در خود به غلط افتادندی؛ او دانست که قاعده چگونه باید نهاد.
چنین گویند که در هندوستان کسانی باشند که قدح زهر بکشند و باک ندارند.
آن چگونه بود؟
در کودکی ایشان را زهر با شیر بیامیزند و در گلوی طبع ریزند.
سجود ملک شیر و شکر بود و قدح ظلومی زهر بود، بهم بر آمیختند تا هم بارگاه لطف آید و هم بارگاه قهر.
موسی را سیاستِ لَنْ تَرَانِی در مقابلۀ خلعتِ وَ کَلّمَه رُّبه بود و با این همه ریاضتیش بدادند، چون از طور باز آمد، گفتند: مَنْ اَعْلَم اَهْلِ الاَرْضِ؟
قالَ: اَنَا.
جبرئیل آمد که اکنون که این دعوی ببود به مجمع البحرین رَو به طالب علمی.
حقّا و حقّا که موسی از مجمع البحرین باز آمد، تمامتر از آن بود که از طور باز آمد، زیرا که به طور همه سخن وی شنید و این سماع همه نصیب وی بود، آنجاش شربت لطف دادند و اینجا شربت قهر.
کالبد را به طعام پرورند امّا دل را به قهر پرورند.
ای درویش لطف و قهرِ او را با مشتی خاکِ بیباک نهایت نیست، بالله العظیم که هفت آسمان و هفت زمین را از این حدیث رنگی نیست، اگر جای تهمتی هست یا بویی، این مشت