روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.560
۶۴ – العَفُوّ

در گذارنده و استرندۀ1 گناه. فردا در آن عالم امر به خصمی /189a/ بیرون آید فضل در پناه آید، شریعت دامن بگیرد، رحمت شفاعت کند، حق – جلّ جلاله – میان امر و حکم میانجی کند، اینت میانجیی بسزا، اینت قاضی عدل. امر تشنیع کند،2 حکم شفاعت کند.

در حدیث می آید که فردا آن نامه در دستِ بندۀ عاصی دهند به معصیتی رسد از معاصی خود، شرم دارد از خواندن آن، خطاب آید که آن روز این کردی شرم نداشتی فضیحتَت نکردم، امروز که می شرم داری از خواندن، فضیحت کنم!

کسری جشنی عظیم ساخته بود فرّاشی جامی زرین دزدیده بود، کس ندید مگر کسری بدید و خاموش بود، بسیار بجُستند و نیافتند، کسری گفت: مجویید آنکه یافت باز نخواهد داد و آنکه دید بنخواهد گفت. پس روزی آن فرّاش بر سر کسری ایستاده بود و آب بر دستِ وی می ریخت و جامهها نیکو ساخته، کسری سر بر آورد و گفت: ای فلان این از آن هست؟ گفت: این و صد چندینِ دیگر از آن است.

بشر حافی را – رحمة الله علیه – به خواب دیدند، گفتند: خدای با تو چه کرد؟ گفت: با من عتاب کرد که ای بشر! چندان در دنیا چرا از من ترسیدی، اَما عَلِمْتَ اَنَّ الکرَم صِفَتِی.

فردا مصطفی را – علیه السَّلام – چندان شفاعت دهد تا آنگه که گوید: خداوندا مرا دریاب، کسانی شفاعت ده که هرگز نیکی نکرده‌اند. خطاب آید که یا محمّد هَذَالِی3. این

p.561
مراست این حقِّ من است، آنگه خطاب آید که اخرجوا مِنَ النّارِ مَنْ ذکَرَنی مَرّةً فِی مقام اَوْخافَ مِنّی فی وَقْتٍ.

این رحمتی است4 که اندیشه را در وی راه نبود5، این لطفی است که گمان در وی نرسد. بندۀ من! اگر طاعت کنی قبول بر من، و اگر سؤال کنی عطا بر من، و اگر گناه کنی عفو بر من؛ آب در جوی من، راحت در کوی من، طرب در طلب من، اُنس در جمال من، سرور به بقای من، شادی به لقای من. اگر کسی مرا بخواهد دید6، تو خواهی دید؛ و اگر کسی بر خواهم کشید ترا بر خواهم کشید.

جماعتی به ابتدا شما را ناسزا گفتند، ما گفتیم: مَلاَئکتِی، اگر درویش‌اند خلعت دهیم، اگر گناهکارند بیامرزیم، باش تا ببینید، پس گویید، چون ببینید نخست ساجد شما باشید.

آدمی عجیب قدرت است و قدرت او ورای عقول است، چین معدن نوادر است و غرایب، چیزی که آن در چین نوادر بوَد هیچ جای آن نیابند. در چین صورتگران استاد باشند صورتی که صورتگران چین در آن عاجز باشند بنگر که چگونه نادر باشد.

هرچه در عالم چیزی بود نهایتِ آن چیز در بدایت آدمیان نرسد، نهایت راه ملک که مقام سجده بود در بدایت خاک آدم نرسید، اُسْجُدُوا لآدَم. ای آدم از بهشت چرا می شوی؟ گفت: تنها دلم می بگیرد. گفتند: با چندین حورا و عَیْنا و غلمان تنهایی؟ گفت: آری7.

ای درویش اگر خاکِ ناپاک چالاک‌وار، در میدانِ8 راز محبّت جولان عشق نکردی هرچه از جلال صمدیّت در حقِّ ما احسان است همه در مخدّرۀ غیب بماندی. /189b/

وهب بن منبّه گوید9 که چون حق – جلّ جلاله – آدم را بیافرید و در بهشت آورد، هفتاد حلّه در وی پوشانید به جواهر مرصّع، و افسرِ پادشاهی بر سرش نهاد، و خلخالها در پایش کرد، آدم خود نیکو روی بود و زیبا و آراسته بود، کسی که خوب بود و نیز بیارایندش، چگونه شود؟ خطاب آمد که یا آدم در فردوس طوافی کن تا خوبتر از خود چه بینی. در گشت، به هرچه نگرست خود را از آن خوبتر دید، فرحی و نشاطی در وی پدید آمد بخرامید، ندا آمد: اَحْسَنْت ای آدم که از خلق من چون تو کس نِه. خَلَقْتُکَ فَرْدالفَرْدٍ. تو خلقی ای که ترا نظیر نیست. ای آدم ترا آفریدم تا مرا باشی که مرا نظیر نیست. ای آدم ترا فرزندان بسیار خواهند بود، ایشان را از تو میراث می باید؛ این خرامیدن به ایشان به میراث گذار. جاهلان بخرامند رعونت کنند، توانگران بخرامند تکبّر کنند، عاشقان بخرامند وَجْد کنند10. کیست که او – جلّ

p.562
جلاله – به او نگریست و اگر به مثل مگسی بود الاّ که موکب جلالت حالت او در هفت آسمان و زمین فرو کوفتند. من خالقَم و رازقَم علی العموم، امّا مولای شماام علی الخصوص، ذَلک باَنَّ الله مَوْلَی الّذین آمَنُوا.

امروز روز نوبت ماست و روزگار دولت ماست، صد هزار و بیست و اند هزار نقطۀ عصمت را نقاب خاک بر چهره بستند تا خلیع العذارانِ مملکت دستی باز زنند و روز دولت خود ببینند.

پنداری که از گزاف بود این کلمه که یحبُّهم و یحبُّونه؟ موسی – علیه السلام – وقتی خوش گشته بود در خود پیچید، گفت: اِلَهی لِی مَا لَیْسَ لَکَ. در کلبۀ گدایی ما چیزی است که در خزانۀ جبروتِ تو نیست، همه ملایکۀ ملکوت چون این سخن بشنیدند، پرّهای قدس را از خون دیده خون آلود کردند، خطاب آمد که ای موسی می چه گویی و او خود دانا!

بیت
پرسید کسی حدیثِ ما، زُو عمدا
گفتا چه کس است، او ز کجا ما ز کجا
موسی گفت: خداوندا راست می گویم، تو چون منی داری و از روی آدمیّت در عالم چون من بسیارند، باز من چون تویی دارم و ترا شریک نیست و شبیه نیست.

ای جوانمرد شفیع ما جهلِ ماست، پیشرو ما سهوِ ماست، بزرگتر دولتی آدم را آن بود که او را گفتند: اِنَّهُ کاَن ظَلُوماً جَهُولاً. اگر ظَلُوم و جَهُولَم، این امانت با ما چه می کند؟ پاسبانی را بر بام خزانۀ سلطان فرستند تا روز چوبچه می زند امّا خزانۀ سلطان را حشمت سلطان نگاه دارد نه چوب زدنِ پاسبان. اِنّا نَحنُ نَّزلنَا الذّکرَ و اَنالَهُ لحَافِظُون. ما که شما در وجود آوردیم کارهای عظیم را در وجود آوردیم لامَرِ مَا جَدَع قَصِیرَ انْفِه. یعقوب را می گویند: یوسف را گرگ بخورد، گفت: پس آن خواب دروغ بود.

این درویشان سالهاست که در صفّۀ صفا قرعۀ عشق می گردانند و فال اقبال می گیرند همه وصال جمال ذو‌الجلال بر می آید، پس این فالها همه دروغ خواهد شد. هر که شادی ابد می خواهد اینک فردوسِ برین و اعلی العلییّن، /190a/ و هر که غم ابد می خواهد اینک دوزخ و سجیّن، و هر که نه غم از شادی باز داند و نه شادی از غم، اینک برداشتگی ما.

سرّی است تا اهل این خود که بوَد12 درد و درمان، غم و شادی، فقر و غنا صفات و منازل و مقامات است و منازل در راه بود، مردِ رسیده را نه مقام است و نه منزل، نه جان است

p.563
و نه دل، نه وقت است و نه حال، نه خوف هجران است و نه امید وصال. برزیگر کِشت را چندان آب دهد که زمان انتظار ادراک است، چون کشت رسید آب باز گیرد، کشتِ رسیده را آب دادن خطا بود. هرگز باشد که جاروبی برگیریم و از صدر خانه رُفتن در گیریم، خواه علم و خواه عقل، خواه معصیت و خواه طاعت، پاک درروبیم، بو که موحّدی بباشیم. بالله العظیم اگر مصطفی را از مشرق تا مغرب ذرّه‌ای آویزش مانده بودی هرگزش13 به آسمان راه ندادندی، کسی را که یک ذرّه بارِ هستی بر زمین مانده باشد بر باد سبقت تواند کرد؟ چون به معراج می رفت بُراق و پرِّ جبرئیل و رَفْرَف مرکبِ او بود، چون باز آمد نه رفرف دید نه جبرئیل14. ای مهتر تو مردی ای، که غیب ترا عین شده است، کدام مرکب بارِ تو کشد. ای سرِّ دولت به سریر عزّت قاب قوسین شدی لیکن الحمدلله که یک ساعت بیش نبودی، زود برِ ما آمدی. عجب کاری، آنجا ذروۀ افلاک است، مَرْحباً بِالوَلدِ الصَّالح و النبّیّ الصّالح والاَخ الصَّالح می شنوی و مقام نمی کنی، و اینجا که عالم خاک است ساحر و شاعر و کاهن و مجنون می خوانند و مقام می کنی. گفت: بیستگانی15 خاص ما را به جگرِ سوختۀ اُویسِ قرنی بیرون کرده‌اند، جبرئیل امین مؤتمن سراپردۀ وحی است لیکن چون پایۀ تخت رفعت ما را بدید صعقش افتاد، اینجا آمد شدی می داشت. سلطان را در غربت هر کسی شاید دید، لیکن چون ما به سرِ ولایت خود رسیدیم بیم بوَد که در کتم عدم افتد، باز اُویسِ قرنی در همه قرن از وی باز پستر کس نیست، لیکن به عزّتِ همّت نگر، یک باد بود از اقبال این حدیث بود که بر دل سوخته‌ای بَزِید هرچه در هفت آسمان و زمین مقدس بود بیقرار گشتند که این بوی از کدام بنفشه زار است. این سرّ بر اهلِ هفت رقعۀ کبود مشکل بود، لیکن متّفق بودند که جز بدین خطّۀ خاکی نوزید، همه بیکبار جبرئیل را گفتند: یا روح القدس ما در هفتصد هزار سال بویی بدین خوشی نشنیدیم که در عهدِ سیّد قاب قوسین می آید. چون جبرئیل مهتر را بدید از این قصّه پرسید، مهتر گفت: اِنّی لاَ جِدُ نَفَس الرّحمن. این نسیم ریح که نصیب روح است از جگر اشتربانی می آید که در ولایت شرعِ ما قَدَم می زند. این قدح مالا مال که بر دستِ بَرِیدِ اقبال به وی فرستادیم که اِنّی لاَ جِدُ نَفَس الرّحمن مِنْ قِبَل الیَمَن، نوش کرد و نعرۀ هَلْ منْ مَزِید می زند. ای محمّد تو حبیبِ مایی، وامّتان تو اَحِبّای مااند، هفت آسمان و زمین خاکِ پای شما کردیم که کلاه محبّت خود بر سرِ سرِّ شما نهادیم /190b/ چون به حضرتِ ما حاضر آیید به حکم انقیاد اعتراف آرید به بندگی که چون ساعتی دیگر بود بر آسمان و زمین
p.564
خداوندی رانید، این سخن در مکیالِ عقول ابناء عصر نگنجد.

این سخن کیمیایی است در جزیرۀ لطفِ غیب برآمده، پس به هدیه به سینۀ ما فرستاده. یک ذرّه از این کیمیا بر هزار هزار مسِ بدعت افکنی همه زر سرخِ سنّت شود. شرف آدمی نه از روی رفت قَدَم آمد از روی لطفِ قِدَم آمد. او خداوندی است که هزار سال را یک نفَس کند و نیم نفَس را هزار سال. به علمِ ازلی خود دانست که اگر این جلوه نکند از مشرق تا مغرب کس را یارای آن نبوَد که حدیثِ او کند. به فضل و کرم خود بی تقاضای کس همی حدیث خود به دلاّلی صد و بیست و اند هزار نقطۀ نبوّت بر مَنْ یَزِیدِ وَلَدَیْنَا مَزِید نهاد که حدیثِ ما کِه خَرَد.

طفیلیی در دعوتی شد، گفت: ترا کِه خوانده است؟ گفت: تو نخوانی و من نیایم، در میانه وحشتی پدید آید.

با بیگانگان به صریح گوید و با دوستان به اشارت، فَاَبَیْنَ اَنْ یَحْمِلْنَها. آدم دست نیاز پیش کرد، اِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً. مردانِ او در ذمِّ خود مدح او شنوند، مرد هجای خود روا دارد در جنبِ مدحِ محبوب. آنکه او را گفت ظَلُوم و جَهُول، تعبیۀ این بود که من عالم و عادلم. ذمّ ما مدحِ اوست. اگر به تقدیر او – جلّ جلاله – این شربتِ زهرآمیغ در بَدوِ کار به آدم ندادی آدمیان در خود به غلط افتادندی؛ او دانست که قاعده چگونه باید نهاد.

چنین گویند که در هندوستان کسانی باشند که قدح زهر بکشند و باک ندارند. آن چگونه بود؟ در کودکی ایشان را زهر با شیر بیامیزند و در گلوی طبع ریزند. سجود ملک شیر و شکر بود و قدح ظلومی زهر بود، بهم بر آمیختند تا هم بارگاه لطف آید و هم بارگاه قهر.

موسی را سیاستِ لَنْ تَرَانِی در مقابلۀ خلعتِ وَ کَلّمَه رُّبه بود و با این همه ریاضتیش بدادند، چون از طور باز آمد، گفتند: مَنْ اَعْلَم اَهْلِ الاَرْضِ؟ قالَ: اَنَا. جبرئیل آمد که اکنون که این دعوی ببود به مجمع البحرین رَو به طالب علمی. حقّا و حقّا که موسی از مجمع البحرین باز آمد، تمامتر از آن بود که از طور باز آمد، زیرا که به طور همه سخن وی شنید و این سماع همه نصیب وی بود، آنجاش شربت لطف دادند و اینجا شربت قهر. کالبد را به طعام پرورند امّا دل را به قهر پرورند.

ای درویش لطف و قهرِ او را با مشتی خاکِ بیباک نهایت نیست، بالله العظیم که هفت آسمان و هفت زمین را از این حدیث رنگی نیست، اگر جای تهمتی هست یا بویی، این مشت

p.565
خاک راست.

در کاروانی که تنگ مشک بود مشک یک جا بود و بوی همه جای. نافۀ مشک عشق و محبّت با حبیب الله بود لیکن بوی مشک به عاشقان پانصد و اند ساله سفر می گرد، واشَوقاه از این بود.

دلهای شما در حمایتِ نظر اوست، و دل خود چندانی دل بود که در حمایت نظر بوَد. از همه عالم نظر باز گرفت و به دل حواله کرد سْوَیدای دل چند پرّ پشه‌ای نیست /191a/ نظری که آسمان و زمین نکشید به پرِّ پشه‌ای حواله کرد و مشتاقان را بدین استمالت کرد و گفت: و لَکِن یَنْظر اِلَی قُلوبکم. آن دل کالبد را به مراد خود آنگاه بیند که زنخش بر بسته باشند، امروز زفان خبر می دهد16 به اشارتِ دل، لیکن اعمال به خاک در می پاشد. کالبد را به عدم برد آنگه بقای خود آشکارا کند تا اسرار اقرار دهند به وحدانیّتِ او بی زحمت این مبغض بغَیض.

p.565
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . آ: بستردن، مج: بسترنده
  • ۲ . مج: تشنیع زند
  • ۳ . مر: لاهذالی
  • ۴ . مج: ای رحمتی که
  • ۵ . مر: اندیشه در وی نبود
  • ۶ . آ: نخواهد دید
  • ۷ . آ: ای که با ما هم اندوه است کم است
  • ۸ . در رزم
  • ۹ . آ: روایت می کند
  • ۱۰ . آ: وجد گویند
  • ۱۱ . مج: اینک من، آ: نهایت ما
  • ۱۲ . مج: تا خود اهل این که بود
  • ۱۳ . مر: هرگز
  • ۱۴ . آ: باز آمد هیچ جا نیامده است ذکر براق و رفرف و پرِّ جبرئیل
  • ۱۵ . مر: انس گاه
  • ۱۶ .آ: اقرار کند.