p.325
٣١ – الغَفُوُر الشَّکوُر
از این در سخن
1
مختصر خواهیم کرد از خوفِ ملالِ دلهای محبّانِ ذوالجلال.
غفور و شکور چه باشد؟
بزرگ آمرزِ خُردپذیر.
و معنی غفور و غفّار و غافر گفته شده است
2.
و شَکُور مبالغت است از شاکر /107b/ چنانکه غَفُور مبالغت است از غافر.
بعضی گفته اند: ربّالعزّة – جلّ جلاله – شَکُور است به آن معنی که جزا دهد بر شکر بنده.
و مثالِ این بسیار است.
قال الله تعالی: اللهُ یَستَهزِئ بِهم اَیْ یُجَازِیهِم عَلَی اِستِهزائهِم.
و بعضی گفته اند که معنی شکور آن است که بندگان خود را بسیار ستاید و ثواب دهد بر اندکی طاعت.
و این از کمال فضلِ الهی است و لطف پادشاهی
3، که هم او – جلّ جلاله توفیق خدمت داده و هم او – جلّ جلاله – بر خدمتِ اندک مدْحَتِ بسیار کرده.
یَا کَرَماً لاَ مَدَی لَهُ، التَّائبُون العَابِدُون.
عجب نبود که تو با کمال نقصانِ خود مدح و ثنای او گویی بر امید اُذْکُرُونِی اَذْکُرْکُمْ؛ عجب آن بود که او – جلّ جلاله – با کمال و جلال خود مدح و ثنای تو گوید با آنکه بحرِ بی نیازیِ او موّاج است.
دنیا بِقَضِّهَا و ثضِیضِهَا در کار تو کرد و این رقم به حکمِ عدم بر چهرۀ وی کشید که قُلْ مَتَاعُ الدُّنْیَا قَلِیلٌ.
و عروس طاعت ترا اگرچه از خِدْرِ توفیقِ او پدید آمده بود به سترِ
4
شکر و حُلی و حُلَل ثنای خود بیاراست، گفت در مُحکم کتاب: وَالْذَاکِرِینَ اللهَ کثیراً وَالذَّاکِرَاتِ.
خود عمر تو چند است تا ثنای تو چندین بود، لیکن بنده نوازی
5
کارِ ماست، چه ماند با تو نکردیم و چه ماند که تو با ما نکردی که من با تو آن
|
p.326
کردم که با سلطانان کنند، و تو با من آن کردی که با بندگان کنند.
ای ما را از خود به گله کرده و ما از تو گله ناکرده.
ای بس که ما گلۀ تو با و به سرّ گفته
6
و با خلق از تو بجز شکر ناگفت.
شعر
|
وَ اِذَا عَتَبْتُ عَلیَ الصّدِیقِ شکوتهُ
7
|
|
سِرّاً اِلَیْه وَ فِی الْمَحَافِلِ اَشْکُرُ
|
ای لَوْمِ ترا به کرم مقابله کرده، ای بدِ ترا نیکی جزا داده، ای ما ترا با بی نیازی خود به رسالت رُسُل به درگاه خود خوانده و تو با نیازمندی خود از ما فارغ بوده، ای ما همه موجودات را رقمِ مهجوری برکشیده و در شبانروزی سیصد و شصت تیر لطف به دلِ تو کرده، ای ما قدرِ تو از قدرِ همه مکوّنات در گذرانیده و تو قدرِ خود نادانسته، ای ما ترا از اهل خلقت مصون و محروس آفریده و تو خود را به ناارزانیان متبدّل کرده
8، ای ما آنچه کفایت روزگارِ تو است ضمان کرده و قباله نبشته و تو به وعدۀ ما به دیدۀ تهمت آلودۀ خود بیرون نگرسته، ای ما به خودی خود حاجت تو روا کرده و تو به معارضه بیرون آمده، ای در خود نیست بوده و به احسانِ ما هست گشته، ای در هستی خود بی نشان بوده و به احسانِ ما نشان یافته، ای تو هیچ عهد با ما نگاه نداشته و ما هیچ عهدِ ترا بر زمین نازده، ای تو هیچ امرِ ما را رعایت ناکرده و ما همه احوالِ ترا به عینِ رعایت تصفّح کرده، ای آنکه پیش از آنکه بر تو چیزی واجب گردانیده حق تو بر کرم خود واجب کرده، ای آنکه به من عزیز گشته به درگاهِ دیگری مرو و نیاز برِ مخلوقی عرضه مکن که ذلیل گردی و نومید باز گردی. /108a/
مفاتیح آسمان و زمین و مقالید کنوِز عالم در قبضۀ قدرت ماست.
کیست در عالم که اگر ما دَرِی بگشاییم ببندد؟
و کیست که اگر ما دَرِی ببندیم بگشاید؟
مَا یَفْتَحِ اللهُ النَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلاَمُمْسِکَ لَهَا.
لاَ مَانِعَ لِمَا اَعْطَیْتَ وَ لاَ مُعْطِیَ لِمَا مَنَعْتَ
9.
سلطانانِ دنیا چون به حضرتِ ایشان شوند می نگرند تا کیست که جامۀ او فاخرتر و حشمتِ او بیشتر، تا حاجتِ او روا کنند
10، ما می نگریم تا کجاست گدایی تا حاجتِ وی روا کنیم؛ کجاست بینوایی، تا به مرادِ وی کار کنیم؛ کجاست ژنده پوشی، تا حکمی که رانیم به درخواستِ وی رانیم؛ کجاست درماندۀ رانده ای، تا جلعتِ لطف که پوشیم به کتفِ وی پوشیم.
آن ضعیف بینوا را می بینی که به نزدِ خلق خوار است
11 به حضرت ما آی تا وی را بینی که هیبت شیران و قوّتِ پیلان دارد، آن راندۀ مردودی را که کس وی را نپذیرد به درگاه ما آی تا ناز کردنِ وی بینی، آن تاختۀ هر دری را که همه کس دامن از وی کشند به سراپردۀ
|
p.327
جلالِ ما آی تا تحکّمها و حکم راندنهای
12
او بینی.
آن درویش گوید: به بیت المَقْدِس در رفتم، یکی را دیدم که می گفت که اگر نَعْلَینم بازدهی، بازدهی والاّ هم اکنون قندیلهای خانه ات بشکنم.
با خود گفتم: اِمّا مَجْنُون وَ اِمَّا مُحبٌ مَدِلٌّ.
یا دیوانه است یا دوستی نازنین.
گفت: در حال یکی درآمد و نعلین می آورد و پیشِ وی بنهاد و گفت: بیش از این صفرا مکن که نعلینت باز دادیم.
به وقتِ دَیْ چون در باغ گلبنِ لطیف خاربن کثیف نماید، باش تا روزی چند برآید و دست مشاطۀ بهار بر لبِ جویبارِ اسرارش در جلوه آرد.
فردا آن گدا می آید که اَلْخُلْدُ بِیَمِینِهِ وَالْمُلکُ بِیساره
13.
بیت
|
آن سیاهی کز پیِ ناموسِ حق ناقوس زد
|
|
|
در عرب بُو لیل بود و در قیامت بُو نَهَار
|
|
پرده دارِ فقر دان اسم ملامت بر فقیر
|
|
|
پاسبان دُر شناس آن آب تلخ اندر بِحَار
14
|
|
گر بقا خواهی ز درویشان طلب زیرا که هست
|
|
|
بُودِ درویشان قباهای بقا را پود و تار
|
|
ورنه جز بادی نداری در دو دست ارْ مر ترا
|
|
|
جز به خاکِ پای مشتی خاک باشست افتخار
15
|
|
ژنده پوشانی که ایشان زندگان دولتند
16
|
|
|
تا نداری خوارشان از بهرِ نخوت زینهار
|
|
کز برای خاکباشی، نازنینی را خدای
|
|
|
کرد در پیشِ سراپرده سیاست سنگسار
|
در عرب عادت است که چون کسی، کسی را به همسایگی در پذیرفت و در جوارِ خود آورد، گوید: اُحْکُم عَلَیَّ کَحُکْمِ الصَّبی عَلیَ اَهْلِهِ.
بر من همچنان حکم کن که کودک بر مادر حکم کند.
وگر کسی را بکشد دیت دهند، وگر با کسی خصومت کند خصمی کنند، وگر مالی از آنِ وی هلاک شود تاوان دهند
17، وگر حیوانی از آنِ وی بمیرد عوض دهند؛ گویند: روا نباشد که تو در پناه ما باشی و ترا زیانی رسد، در جوارِ ما باشی و کسی را به چشم دشمنی در
|
p.328
تو بیند، در عهدۀ عهدِ ما باشی و ترا چیزی ضایع گردد.
شعر
|
مَا ضَرَّ جَاراً لِی اُجَاوِرهُ
|
|
اَنْ لاَ اَکون بِبَابِه سِتْرُ
|
|
نَارِی وَ نَارُالْجَارِ واحِدةُ
|
|
و الَیْه قَبْلِی یُنزِل القدرُ
18
|
ربّ العزّة از همه کریمان کریمتر است، رُبَّ اَشْعَثَ
* اَغْبَر ذِی طِمْرَینِ لا یوبهُ لَهُ لَوْ اَقْسَمَ عَلیَ اللهِ لاُبَرَّهُ.
ابوریحانه
19
از کبارِ عزیزان بوده است /108b/ روزی بر لبِ دریا نشسته بود و چیزی می دوخت، سوزنش به دریا افتاد گفت: بار خدایا بر تو حکمی می کنم؛ عَزَمْتُ عَلَیْکَ لتَرَدنَّ عَلَیَّ اِبْرَتِی
20.
در حال ماهیی می آمد و سوزن به دهان گرفته و پیشِ وی بنهاد.
حمّادِ موسی گفت – قدّس الله روحه: وقتی به مکّه بودم، خواستم که به مدینه شوم، با خویشتن دیناری چند داشتم، گفتم: برِ کهمَس بن حسن بنهم به ودیعت.
برِ وی بردم
21، گفت: بر آن طاق بنه، آنجا بنهادم و به مدینه شدم، چون باز آمدم برِ او شدم، گفتم: آن دینارکها بازده.
گفت: آنجا که نهاده ای، بردار.
دست فراز کردم نیافتم، او را گفتم: نمی یابم.
کهمس بر پای خاست و بجُست، هم نیافت؛ نعلین برداشت و من بر اثر وی می آمدم تا به مسجدِ حرام؛ پیش منبر بایستاد و دو رکعت نماز بگزارد، آنگه گفت: یَا رَبّ اَیْنَ مَالُ حَمَّاد کَاَنَّهُ یُخَاطِبُ اِنْسَاناً؛ بار خدایا این زرِ حمّاد چه کردی؟
که من ترا دانم، کسِ دیگر را ندانم، هم اکنون خواهم که به من بازدهی.
پس مرا گفت: بازگرد و زر بردار.
از گشتم، دست بازِ طاق کردم زر دیدم آنجا نهاده.
ندانم که ما خود کیستیم و ایشان که بودند، همانا که عهدِ ادبار است، همانا که روزِ اِعراض است، همانا ما نااهلیم.
ای جوامرد!
با عدو راه نتوان ساخت، و آنکه دعوی سوختگی درگاه کنی عروسان طبیعت پیش نشانده و بر زر و زیور و رنگ و بوی و ایشان عاشق شده، خواهی که سلطانان شریعت و شاهنِ حقیقت ترا به سرادقاتِ سرّ و خیام برّ خود راه دهند؟
قرطۀ جفا پوشیده و تیغ هوی کشیده به صفّۀ صفا و قبّۀ بقا فرو نتوان آمد.
طرح النَّفْسِ فِی العُبُودِیّة وَ تَعْلِیقُ القَلْبِ فِی الرُّبوِبیّةِ وَالنَّظَرُ اِلیَ الحقِّ بِالکلّیّةِ.
باید که طراز کسوت راز تو گردد تا بازِ عالی همّتِ طریقت به منقارِ استغفار تذروِ رنگینْ تهمتِ با شهوت را از پیشِ تو در رُباید.
دامن از این خضراء الدِّمَن بیفشان
22، و در ضیافت اضافتِ قُلْ یَا عِبَادِی جانِ عزیز را برافشان.
|
p.329
بیت
|
جان افشان کن که روزِ جان افشانست
|
|
سر پنهان کن که شاه خود در شانست
23
|
التَصَوُّفُ حَقِیقَتُهُ رَفْعُ الْهمم عَمّا تَنَا فَسَتْ فِیهِ اْلاُمَم مَخَافَةَ اَنْ یَزِلَّ القَدَمَ وَالزُّهْدُ فِیمَا اَحَلَّ اللهُ لاَ فِیمَا حَرَّم.
مردْوَش
24 باش و در هر دو کون گردنکش باش که یاسمین و گل در باغ که زود سپری شود از تردامنی بوَد، و سرو و نَشک
25 که در دی ماه چشم در ایشان نظاره کند از خویشتنداری و مردانگی و بیباکی بوَد.
یَا ایُّهَا الذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرتَدَّ مِنْکُم عَنْ دِینِه الی قوله اَذِلَّةٍ عَلَی لمُؤمِنیِنَ.
هان و تا گردِ جسدِ پُرَحَسَد نگردی، و گرد نهادِ بی فریاد خود طوف نکنی که کرمِ پیله چون بر خود تَنَد، در حبسِ نفسِ خود بماند.
ترا اگر باید که به جناح نجاح و بال اقبال و پّرِ فرّ در فضای افضال در مشاهدۀ جمال ذوالجلال تطواف کنی از این گلخنِ سیاهِ ظلمانی بیرون آی و طواف گردِ کعبۀ رجا و خوف کن، تا ترا فردا نوری دهد که در صحرای قیامت عقاب
26
عقوبت چون چشم ترا بیند فریاد برآرد که جُزْ یَا مُؤمِنُ فاِنَّ نُوُرکَ /109a/ اَطْفَألَهبی.
و هان و هان تا چون قصدِ حضرتِ جلال کنی هیچ بارِ تهمت و شهوت و اُمنیّت نبندی که با حوُرالعین بس محال بوَد با پیرهن خفتن.
و اگر می خواهی که فردا کحُلِ لطیف لطیفه وُجُوهٌ یَوْمَئذٍ نَاضِرَةً اِلیَ رّبها نَاظِرَةٌ در دیده ات کشند، امروز گردِ سُم بُراق شریعت را در دیدۀ عقل کش و پای از قید و دام محمّد رسول الله مکش که اللهُ وَالنَّبیُّ وَالدِّینُ العَربیّ.
پاکبازی بباید تا از این عالم کون و فساد و دامگاهِ شیطان با جحود و عناد بر گذرد، و سوی عالم مقدّس به یک نفَس چون مرغِ از دام جَسته بر پرّد، و چون برپدید و از کونین ببرید، مقرّ بر قمر نسازد، و مرقدِ همت بر فرق فرقد ننهد، و به جوزا و وحَوْرا** باز ننگرد
27؛ قدم با دل دارد و دل با اندیشه دارد، و اندیشه با سرّ دارد و سرّ با حق دارد
28.
چون مصطفی می باید که یک خطوه به مسجدِ حرام نهد و دیگر خطوه به مسجدِ اقصی نهد، و هر آسمانی را به گامی گداره کند
29
تا به منزل سدرة المنتهی فرود آید، پس از سدره برخیزد در غیب پاک رفتن ایستد، رفیقان را گذاشته، از انبیا در گذشته، قدم از ملأ اعلی در گذرانیده، تنها و یکتا روی به مقصد شوق و مقعدِ صدق نهاده به منزِل ثُمَّ دَنَا رسیده، بر بساطِ فَتَدَلّی قدم نهاده به قاب قوسینِ قُرب آرامیده در مقام اَوْاَدْنَی قرار گرفته و راز شنیده، شراب چشیده، به
|
p.330
مشاهدت رسیده، از هر دو کون رمیده، با دوست آرمیده.
این راه چنین پیکانی است و میدانِ چنین مردانی، و صحرای چنین بازانی است.
این راه را مردی باید همّتش بالا گرفته، قصدش مقام اعلی شده، صفاتش فرو بردۀ اژدهای « لا » که هست دربان عالم « الاّ »، نفس را درِّ نفیس عقدِ شریعت گردانیده، دل را بر دُلْدُلِ طلب نشانده، روح را منتظر فتوح گردانیده، سرّ را به بقای خدای – جلّ جلاله – مسرور داشته، و این اسرار انوار نقش فصّ خاتم حالت او شده: خُلُوُ الْیَدِ مِنَ الاَمْوَال وَ صَفَاء القَلْب مِنَ الآمَالِ وَ مُرَاعَاةُ الْحَقِّ عَلَی کلِّ حال.
اینت نادره کاری، اینت عجب قصّه ای، روحی را از عالم انوار آورده و قلادۀ اسرارِ توحید برجیدِ او بسته، و به تحفه به شما فرستاده، و شما قدرِ آن ندانسته، و دست در کمر نفسِ مختصر آورده، و روح مَلَک صفت را به حکمِ شهوت پیشِ خنزیر حرص و تهمت و سگ آرزو و شهوت به یک پای ایستانیده.
ای محبوسِ سِجْنِ حرص و آز!
تاکَیْ برای نفسِ حربی مزاج دور از قبول علاج، با جانِ پاکیزه جفا کنی، و خرد و عقل را هَدَر و هَبَا کنی؟
وقت آن نیامد
30 که با صدیقانی که نقش فص وقت ایشان این است که وَالمُوفُون بِعَهْدِهِم وفا کنی؟
بِالله العَظِیم که از تو اَم عَجَب
31 می آید، عیسی پاک را که کلمة الله و روح الله عنوانِ نامۀ جلالت حالت اوست پیشِ تو نشانده و در مکتبِ نهادِ تو آورده و تو از غایت عشوه خری و غوایت مسخّرِسُمِ خرِ وی شده، لیکن اِذَا اَدْبَرتِ الدّولَظُ فَمَا الحِیلَةُ.
و بازخواهی
32
که بر شجرۀ بُستانِ غیب نشینی، و خواهی که از چشمۀ روضۀ لطف آبِ حیات کشی، خواهی که فلک هفتم را /109b/ خاک قدم خود سازی.
لحظه ای به دست فنا در مشاهدۀ دست بقا این پنج دریچه را ببَنْد، و رخت از این عالم فنا و دارِ عنا بربند
33.
بیت
|
آب و خاک و باد و آتش دشمنند
|
|
برگذر زین چار و نوبت پنج کن
|
وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الهَوَی فاِنَّ لجَنَّةَ هِیَ الْمَأوی.
وگر خواهی که دلت صدف دّرِ سّرِ حقیقت گردد همچون صدف بحری از غیر الله به حکم غیرت در راه معرفت کور و کر گرد که شبلی را – قدَّسَ الله رُوحَه – گفتند که عارفان کیستند و صفت ایشان چیست؟
فَقَالَ: هُمْ صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ.
او راگفتند: هَذَا صِفَةُ الْکَافِرِین؛ این صفتِ ناگرویدگان
34
است.
فَقَالَ: الکَافِرُون صُمٌّ عَنْ سَمَاعِ الحقّ، بُکْمٌ عَنْ قَوْلِ الحقّ، عُمْیٌ عَنْ رُؤیةِ الحقّ؛ وَالعَارِفُوَن صُمِّ عَنْ سَمَاعِ
|
p.331
غَیْرِ الحقّ، بُکْمٌ عَنْ قَوْلِ غَیْرِ الحقّ، عُمْیٌ عَنْ رُؤیةِ غَیْر الحقّ.
عجب کاری است، حُطَام ریزه ای که پایمالِ گلبنان باغِ قربت
35 بوده است به حکمِ حرص و شرَه تاج سر کرده؛ و حالتی و وقتی که سالکان درگاه از آن مثقالی به هزار جان شیرین خریده اند دستمالِ مشتی مست ابلیس ریزۀ طرّار کرده.
ای ارواح ِ پاک که در آن توده های خاک ودیعت اید یکی گوش بدین مشتی خاکِ خاکباش بی عقل و بی هوش باز دارید و این خاک را خطّۀ اهلِ خطا و مقامِ اهلِ جفاست به تابشِ خُرشید ارواح خود که از برجِ صفای عهدِ شما می تابد لعل و گوهر و یاقوت کنید که آفتابِ رخشان چون مدّتی بر خاک تابد زرِ کانیش گرداند
36.
اینت نادر کاری، مردی می گوید که آسمان و زمین کمان عقل و علم من به زه نتواند کرد، و سرایی که به جَوی قیمت نیارد از روی انصاف چون خران عشوه خراز بهرِ او در جوال شده، یکی را جرّارۀ با جرأت نفسِ شورانگیز گزیده و او غافل چون مَارگیر نشسته
37، در حبسِ نفس
38 و مطمورۀ طبع خود بمانده که کَیْ بوَد که این نفس خسیس گُمْرهِ سودایی، راهِ روحِ پاک گیرد و چون ماهِ نو از دیده های اغیار پنهان شود و از این دامگاهِ تعزیر و تلۀ تزویر بر آشیان آسمان و پالگانه مقرّبان رود، و مقعدِ صدق را به قدم صدق آراسته گرداند.
شمع عاشق وشِ پروانه کُش چون بعین صدق محبّت رسید تن را به آتشِ جانسوز که بر سر خود افسر نهاد است بسوخت و ذرّه ای بر خود دلش نسوخت؛ لا جرم چون تن بوالحزن به آتشِ مِحَن سوخته گردد و دیده از مطالعات بردوخته شود رُوح در عالم رَوح دستِ خود باز زند و بی قیل و قال و جواب و سؤال در بازارِ شریعت نهانش عیان شود، و هر قفلِ بسته و هر اشکالِ ناشده و هر رمزِ عجیب که بود، بی منّتِ عقل ریزۀ بوالفضول و بی طمطراق و قیل و قال اهلِ ظواهر چون آفتاب گردد.
ای درویش بلند همّت باش که ترا نه از برای کاری مختصر در وجود آورده اند آسمان و زمین بر خود بلرزید چون منشوِر سلطنت آدم بنبشتند
39.
بیت
|
همره جان و خرد باش سوی عالم قدس
|
|
نه ستوری که ترا عالم حسّ است و جَرَس
|
|
گرچه با طاعتی از حضرت اُولاَ تا من
|
|
ورچه با زلّتی از درگه اولاَ تَیأس
|
|
گرچه خوبی بسوی زشت به خواری منگر
|
|
کاندرین ملک بکارست چو طاووس مگس
40
|
|
p.332
مردی که او را پادشاهی
41 عالم قدس داده باشد او کَیْ روا دارد که به پاسبانی عالمِ حسّی باز آید.
بِاللهِ العَظیم که اگر قدم جدّ و اجتهاد در عالم طاعات و معاملات نهی، و ظاهر خود را به وظایفِ شریعت بیارایی، و باطن را به لطایفِ حقیقت بپیرایی، قدمت از قادمۀ پرّ جبرئیل در گذرد.
نبینی که برگِ توت
42 از نهادِ خود سفر کرد و از صورت گذر کرد به تبدیلِ صفات قبای پادشاهان لباس شاهان گشت.
اِنْ اَرَدْتَ مَقَامَ الاَبْدالِ فَعَلَیْکَ بِتَبْدیِل الاَحْوَال.
پیش از آنکه این طاووس روح که جبرئیل سِدْرَة المنتهای عالم کالبد است به عالم وَ انّ اِلیَ رّبکَ المُنْتَهَی رود
43 و تو از دور به حسرت و تأسّف می نگری، میتینِ مجاهدت بر صخرۀ صمّای نَفْس زن بُوکه ینابیع مشاهدت بر جوشد، و در آنجا یونس وار، بلکه مفلس وار غُسلی بیار، باشد که از جنابت اجابت نَفْسِ خود پاک شوی. /110a/
|
p.332
اختلاف نسخه ها
-
١
. مر: «از اینجا در» ندراد
-
٢
. کب، آ: گفته آمده است
-
٣
. کب: به فضل و لطف او
-
٤
. آ: به ستر صدر تو به حلی
-
٥
. کب: بنده وازی
-
٦
. تو: ای بسر گلۀ تو با تو گفته
-
٧
. تو: علی حبیب شکوه
-
٨
. کب: مبتذل کرده، مج: گردانیده
-
٩
. آ: در حاشیه افزوده شده:
کس بسته دری تو باز نتواند کرد
ورباز بود فراز نتواند کرد
هر پشه که در کوی تو پرواز کند
صیدی کند او که باز نتواند کرد
-
١٠
. مر: کند
-
١١
. آ: خاراست
-
١٢
. آ: رانده های
-
١٣
. مر، مج: بشماله
-
١٤
. آ: به جای بیت مزبور که در متن ندارد در حاشیه افزوده شده:
گلبنی کاکنون ترا هیزم نموده از جوِر دی
باش تا در جلوه آرد دست انصاف بهار
، تو، مج: نیز بیت «پردهدار ... بحار» را ندارد
-
١٥
. مر: باشد افتخار
-
١٦
. مج، آ: حضرت اند
-
١٧
. مر: دهد، آ: بدهند
-
١٨
. تو، کب: نیرالقدر
-
١٩
. مر: ایوب مجانه
-
٢٠
. مج: لتردنّ ابرتی
-
٢١
. آ: به وی بردم
-
٢٢
. کر: درخشان، آ: درفشان
-
٢٣
. آ:«سر پنهان ... است» ندارد
-
٢٤
. تو: مرد وی
-
٢٥
. مر: سرو و نوش، آ: تر دامنی شد و سرو و شمشاد
-
٢٦
. مر: عقابین
-
٢٧
. آ: التفات نکند
-
٢٨
. آ: در حاشیه افزوده شده:
چه مانی به هر مرداری چو زاغان اندرین پستی
چو طاووسان قفص بشکن بر پر برین نالا
بیت:
خیز تا ترک این جهان گیریم
سود او سر بسر زیان گیریم
ما که طاووس باغ قدسِ وییم
برتر از سدره آشیان گیریم
-
٢٩
. مر: بگذرد
-
٣٠
. آ: وقتی آن آمد
-
٣١
. آ: از تو عجبم
-
٣٢
. مج، آ: و بال خواهی
-
٣٣
. آ: دربند
-
٣٤
. کب، آ: ناگریویدگان
-
٣٥
. آ: باغ قدرت
-
٣٦
. آ: زرش گردانید
-
٣٧
. تو: غافل و ساکن نشسته
-
٣٨
. تو: عبارات «یاسمین و گل در باغ که زود
/109a/
... نفس خسیس» را در اینجا ندارد بلکه در شرح اسم «العلیّ الکبیر» آمده است. این جابجایی بر اثرِ صحافی نادر است نسخه پیش نیامنده و ظاهراً از لغزشهای کتاب نسخه است
-
٣٩
. آ: آدمی شنید
-
٤٠
. آ: در حاشیه افزوده شده:
بندۀ خاص ملک باش که باداغ ملک
روزها ایمنی از شحنه و شبها زعسس
ساکن و صلب و امین باش که تا در ره دین
زیر کان با تو نیارند زد از علم نفَس
-
٤١
. آ: سلطانی
-
٤٢
. آ: تود
-
٤٣
. تو: شود.
-
*
. در کتابِ روح الارواح: اَشْعَتَ.
**
. از معنی اش «به جوزا و حَوْرا» درست می باشد.
|