بیت
|
چشمم همی بخواهد دیدارت
|
|
گوشم همی بخواهد گفتارت
|
|
همّت بلند کردند این هر دو
|
|
هر چند که نیستند سزاوارت
7
|
شعر
|
باَیّ نَواحِی الْارضِ اَبغی وِصالَکُمْ
|
|
وَاَنْتُم مُلُوکٌ مَا لِمَقْصَدِکُم نَحْوُ
|
هر که طالبِ وی است تا خود را به حکم بر وزنی
8
در ترازوی بی قدری بر نسنجد از وی طلب درست نیاید.
ایشان گفته اند: لاَ یَصْلحُ لِهَذِهِ الطَّرِیقَةِ اِلاّ اَقْوَامٌ کنَّسَ الله
9
بِارْواحِهِم المَزابِلَ.
و هم ایشان گفته اند: عُرِضَتْ اَرْواحُ هَذِهِ الطَّائفةِ عَلَی کِلاَبِ المَزَابِل فَلَم یَنْظُر فِیهَا کَلْبٌ.
ارواحِ آن عزیزان را بر سگانِ مزبله ها
10
عرضه کردند هیچ سگ به آن التفات نکرد.
شبلی
گفت: ذُلّی عَطَّلَ ذُلَّ الْیَهود.
خواری من جهودان را خواری بنگذاشت.
/22a/
بوسلیمان دارانی
گوید: مَنْ رَاَی لِنَفْسِهِ قِیمَةً لم یَذِق
11
حَلاوَةَ الخِدمةِ.
هر که او اعمال و احوال و اقوالِ خود را قیمتی نهد هرگز حلاوتِ طاعت به مذاقِ وقتِ او نرسد.
شُعَیب بن حرب
_ قَدَّسَ الله رُوحَه _ گوید که در طوافگاه بودم یکی از پسِ من درآمد و مرا باز کشید، باز نگرستم
فُضَیلِ عِیاض
را دیدم مرا گفت: یا با صَالِح اِنْ کُنْتَ تَظُنُّ انَّهُ شَهِدَ المَوْسِم شَرٌّ مِنّی وَ مِنکَ فَبئسَ مَا ظَنَنْتَ.
اگر چنان گمان بردی که در این موسم و موقف از من و تو بتر کسی است خطاست.
هم فُضَیل راست که گفت: اگر شومی حضورِ من نبودی امید بودی که اهلِ موقف آمرزیده شدندی
12.
بیت
|
در شهر مرد نیست زمن نابکارتر
|
|
مادر پُسر نزاد زمن خاکسارتر
13
|
بساطِ عزت ربوبیّت بساطی است که هر که به حاشیۀ آن بساط رسید همه دعویهاش برسید و همه سرمایه هاش فرو ریخت و همه حَسَناتش رنگِ زلاّت و سیئات گرفت
14
و همه طاعاتش با معاصی برابر آمد.
اگر فصیحِ جهان است گنگ گردد و اگر عالِمِ عالم است جاهل شود و اگر سالکِ رونده است لنگ گردد.
سلطان جلال او در عالم بی نیازی این ندا به اَسْماعِ خاص و عام رسانیده است که وجودِ شما در عظمتِ ما چون عدم است و عدمِ شما در قدرتِ ما چون وجود.
چون به عظمت و عزّتِ ما نظر کنید همه موجودات را رقم عدم بر