روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.73
۱۴ – البارئ

معنی باری آفریدگار است و در این سخن گفته شد. و چون بندۀ مؤمنِ موحّد اعتقاد کرد که آفریدگار خداوند است از ورطۀ ریا خلاص یافت و از ظلمتِ حجاب اِعجاب بِرست؛ زیرا که به اعمالِ دیگران ریا نمودن محال است و اگر چه بنده را کسب است مخلوقِ خداوند است. پس مرد ریا به چه کند و به دست او باد. و چون مرد سالک بساطِ ریا درنوشت و حجاب اعجاب برداشت به روضۀ اخلاص و حدیقۀ حقیقت 1 رسید که گفتۀ ایشان است که اَلْاخْلاَصُ التَّوَقّی عَنْ مُلاَحَظَةِ الْخَلْق فَالْمُخلْصِ لا رِیاء له وَالصَّادِقُ لاَ اِعْجَابَ لَهُ. اخلاص آن است که خلق را از راه برداری 2، و صدق آن است که خود را از میانه برگیری.

و چون بدین مقام رسیدی و آن دو بادیۀ مردم خوار بریدی و در فضای مشاهدات و مکاشفات به بالِ مجاهدات و مُکابدات پریدی نه ریا را پیشِ تو آب روی بماند نه عُجْب را قَدْر. و چون حجاب اعجاب برداشتی و عَلَمِ صدق در عالمِ عشق بر‌افراشتی، ترا بر درگاه حجاب نماند. مُکاشَفةٌ فِی مُکاشَفَةٍ وَمُشَاهَدَةٌ فِی مُشاهَدَةٍ وَ مَلاَطَفةٌ فِی مُلاَطَفةٍ و مُجَاذَبَةٌ فِی مُجَاذبةٍ وَ مُحَاضَرَةٌ فی محاضرةٍ وَحضُورٌ فِی حضُورٍ وَ حُبُورٌ فِی حُبُورٍ وَنورٌ فِی نورٍ و سُرُورٌ فِی سرورٍ و اِقْبالٌ فِی اقبالٍ و وِصَالٌ فِی وِصَالٍ و نَوالٌ فِی نَوَالٍ و اِفْضَالٌ فی اِفْضَالٍ و اِجلالٌ فِی اِجْلالٍ، این همه آشکارا گردد 3.

حجاب نامحرمان راست. چون مَحرم گشت حجاب برخاست. و محرم آن است که از

p.74
جنابتِ اجنبیّت نهاد 4 را غسلی بکرد و تا از جنابت اجنبیّت نهاد خود را غسلی پاک نیاوری به عالمِ قُربت قُرب نرسی که قُربِ تو با او در بُعدِ تو است از تو. و کمترین نشانی /21b/ از نشانها که در قرب متحقّق است و در این مقام صادق، دوامِ محافظت و مراقبت است.

و در حکایات آورده اند که یکی از مشایخ مریدی را از مریدانِ خود به اقبال و نواختِ خود مخصوص گردانید، مریدانِ دیگر بازخواست کردند، آن پیر خواست که به معاملت جوابِ ایشان باز دهد، هر یکی را از ایشان مرغی در دست نهاد و گفت: این مرغ را جایی بکُشید که هیچ کس شما را نبیند ایشان برفتند و به موضعی خالی شدند و مرغ را بکُشتند و پیشِ پیر آوردند، و آن جوان که مخصوص بود به اقبالِ پیر می آمد و مرغ همچنان زنده می آورد. پیر گفت: چرا همچو یارانِ خود نکشتی؟ آن جُوان گفت: مرا فرمودی که این مرغ جایی بکش که هیچ کس نبیند، هیچ موضع نیافتم که از نظر و دیدارِ حق بیرون بُود. آن پیر گفت: سببِ تقدیم و تخصیصِ او آن است که غالب بر شما حدیثِ خلق است و غالب بر وی حدیثِ حق. و آنگاه چون مرد به قرب رسید اگر در عین قرب نظرش بر قُرب افتد در حال مبتلای بُعد گردد که رؤیةُ القُرْبِ حجَابٌ عَنِ القُرْبِ. دیدنِ خود 5 حجابِ قرب است. و از اینجا گفته اند عزیزان: اَوْحَشَکَ اللهُ مِنْ قُربکَ خدای ترا از قُربِ خود مُستَوحش و نفور گرداناد. یعنی از رؤیت و نظرِ تو به قُرب تو.

و علی الحقیقه هر رونده ای که او خود را ذرّه ای محل و رتبت و جای و منزلت اثبات کرد و بدید، در عینِ مکر افتید 6 و در عالم بُعد است. ندیدی که ملایکۀ ملکوت و سکّانِ حظایر قدس به دیدۀ رضا و خوشامد به اعمالِ خود نگرستند که وَنَحْنُ نُسَبّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدّسُ لَکَ. سلطانِ امر از عالم ارادت درآمد که اُسْجُدُوا لآدَمَ. این مشتی گل را سجده کنید تا قدرِ سجودِ شما از پیشِ دیده تان بر خیزد. عجب کاری است فریشتگان را فرمود که روی در خاک آرید، و آدمیان را گفت: روی به سنگ آرید. این چیست؟ قدر و رتبت اعمال باز نمودن. موسی را گفت: وَلَکِن انْظُرْ اِلیَ الجَبلِ. به کوه نگر که الطُّورُ حَجَرَةٌ وَاَنْتَ مَدَرَةٌ. طور سنگی است و تو کلوخی. و سنگی است که سزای کلوخی است و کلوخی است که سزای سنگی است. او که فردا دیدار دهد به عطا دهد نه به سزا. سزاوارِ دیدار او نیست هیچ چشم، و سزاوارِ گفتارِ او نیست هیچ گوش، و سزاوارِ معرفت او نیست هیچ عقل، و سزاوارِ راهِ او نیست هیچ قَدَم.

p.75

بیت

چشمم همی بخواهد دیدارت
گوشم همی بخواهد گفتارت
همّت بلند کردند این هر دو
هر چند که نیستند سزاوارت 7

شعر

باَیّ نَواحِی الْارضِ اَبغی وِصالَکُمْ
وَاَنْتُم مُلُوکٌ مَا لِمَقْصَدِکُم نَحْوُ
هر که طالبِ وی است تا خود را به حکم بر وزنی 8 در ترازوی بی قدری بر نسنجد از وی طلب درست نیاید. ایشان گفته اند: لاَ یَصْلحُ لِهَذِهِ الطَّرِیقَةِ اِلاّ اَقْوَامٌ کنَّسَ الله 9 بِارْواحِهِم المَزابِلَ. و هم ایشان گفته اند: عُرِضَتْ اَرْواحُ هَذِهِ الطَّائفةِ عَلَی کِلاَبِ المَزَابِل فَلَم یَنْظُر فِیهَا کَلْبٌ. ارواحِ آن عزیزان را بر سگانِ مزبله ها 10 عرضه کردند هیچ سگ به آن التفات نکرد.

شبلی گفت: ذُلّی عَطَّلَ ذُلَّ الْیَهود. خواری من جهودان را خواری بنگذاشت. /22a/

بوسلیمان دارانی گوید: مَنْ رَاَی لِنَفْسِهِ قِیمَةً لم یَذِق 11 حَلاوَةَ الخِدمةِ. هر که او اعمال و احوال و اقوالِ خود را قیمتی نهد هرگز حلاوتِ طاعت به مذاقِ وقتِ او نرسد.

شُعَیب بن حرب _ قَدَّسَ الله رُوحَه _ گوید که در طوافگاه بودم یکی از پسِ من درآمد و مرا باز کشید، باز نگرستم فُضَیلِ عِیاض را دیدم مرا گفت: یا با صَالِح اِنْ کُنْتَ تَظُنُّ انَّهُ شَهِدَ المَوْسِم شَرٌّ مِنّی وَ مِنکَ فَبئسَ مَا ظَنَنْتَ. اگر چنان گمان بردی که در این موسم و موقف از من و تو بتر کسی است خطاست.

هم فُضَیل راست که گفت: اگر شومی حضورِ من نبودی امید بودی که اهلِ موقف آمرزیده شدندی 12.

بیت

در شهر مرد نیست زمن نابکارتر
مادر پُسر نزاد زمن خاکسارتر 13

بساطِ عزت ربوبیّت بساطی است که هر که به حاشیۀ آن بساط رسید همه دعویهاش برسید و همه سرمایه هاش فرو ریخت و همه حَسَناتش رنگِ زلاّت و سیئات گرفت 14 و همه طاعاتش با معاصی برابر آمد. اگر فصیحِ جهان است گنگ گردد و اگر عالِمِ عالم است جاهل شود و اگر سالکِ رونده است لنگ گردد. سلطان جلال او در عالم بی نیازی این ندا به اَسْماعِ خاص و عام رسانیده است که وجودِ شما در عظمتِ ما چون عدم است و عدمِ شما در قدرتِ ما چون وجود. چون به عظمت و عزّتِ ما نظر کنید همه موجودات را رقم عدم بر

p.76
زنید، و چون به قدرت و قوت و ابداع و اختراعِ ما دیده بر افکنید همه معدومات را موجود دانید. نه در قدرتِ ما چیزی به ایجادِ شما زیادت شد، نه از عظمتِ ما چیزی به اِعدام شما کم گشت. اگر ما خواهیم در لحظه ای صد هزار چون محمّد بیافرینیم و هر نفسی را از انفاسِ ایشان به مقامِ قاب قوسین 15 گردانیم و در جلال ما ذرّه ای زیادت نگردد و اگر بخواهیم در نَفَسی صدهزار چون فرعون بیافرینیم تا دعویِ اَنَا رَبکُمُ الأعْلیٰ کنند و از بندگیِ ما تبرّا آرند 16 از کمال و جمالِ ما ذرّه ای کم نگردد. و اگر هر چه در روی زمین کافری جاحدی معاندی است در دریای رحمتِ خویش غرفه کینم و جنّتِ فردوس مأوای او بسازیم از صفتِ قهرِ ما ذرّه ای کم نگردد، و گر هر چه در عالم نبی است و ولیّ و صدّیق، همه را در یک سلسلۀ قهر کشیم و خالداً مخلّداً در عذابِ الیم بداریم صفتِ رحمتِ ما را ذرّه ای زیان ندارد 17. آنجا که قدرتِ ما نشان کند، و عظمتِ ما عَلَم زند، و کبریا و جبروتِ ما لوای اعلای خود نصب کند مکوّنات و مصوّرات و مقدّرات و مخلوقات و موجودات را چه خطر. ای اسرافیل تو، صُور در دهان گیر و مشغول صُور می باش. وای میکائیل، تو خزاینِ رزق را گوش می دار. وای جبرئیل، تو تُحَف و هَدَایای اسرار به انبیا و رسل می رسان. و ای عزرائیل، تو جانها قبض می کن که ما کِشتی در روضۀ دنیا پدید آوردیم و داسی از قهر و کاسی پُر زَهر بر دستِ تو نهادیم هر نَبْت که در این روضه 18 سر بر دارد /22b/ به داسِ قهر می درو. و ای رضوان، تو باغِ لطف می آرای. و ای مالک، تو آیینهْ سرای قهر می زدای. و ای آفتاب، تو از شرق به غرب می شو 19. و ای ماه، تو بر این گلشنِ روشن می خرام. و ای آدمیان، شما گاه به آسمان می نگرید و گاه به زمین، اَوَلَم یَنْظُرُوا فِی مَلَکوُت السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ 20، و گاه به کعبه و گاه به بیت المَقدِس و گاه به موسی و گاه به عیسی و گاه به محمّد، وَالْحَقُّ مُتَفَرِّدٌ بِجَلاَلِهِ فِی آبَادِهِ وَآزَالِهِ. این همه مشغولیها از عزَّتِ او بود اگر او را به چیزی حاجت بودی ذرّه ای را به ذرّه ای مشغول نگردانیدی 21 ولیکن بنمود که اگر آیید همان و اگر نیایید همان.

شعر

فلِوَجْهِها مِنْ وَجْهِهَا قَمَرٌ
وَلِعَیْنِهَا مِنْ عَیْنِها کحل

فریشتگان را گفت: گردِ عرش بر می گردید و استغفار می آرید و سبحۀ تسبیح و تهلیل می گردانید، و سُبْحَانَ الله والحَمْدُ ‌لِلّه می گویید. و آدمیان را گفت: گردِ کعبه طواف می کنید وَلیَطوفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ و میانِ صفا و مَروه می پویید اِنَّ الصَّفَا والمَروةَ مِنْ شعَاَئِر اللّه 22. و

p.77
هر چیزی را به سزای او باز بَست امّا آنجا که سزای حق است همه چیزها ناچیز گردد 23.

شعر

وَمَا الدَّهْرُ اِلاّ تَصَارِیف وَاَقْدَار
قَصِّرْ عِناَنَکَ مَا فِی الدَّارِ دَیاَّرُ

آن مردی کودک خود را به دبیرستان فرستاد 24 چون شبانگاه به خانه باز آمد پدر او را پرسید که استاد امروز ترا چه آموخته است؟ گفت: این آموخته است که الف هیچ چیز ندارد. این حدیث در صفتِ عزّت از عالم غیب وحدانیّت پدید آمد و هفت هزار سال در عالمِ غربت ببود 25و هم در کسوتِ عزّت باز خواهد گشت و کس دادِ او نخواهد داد. استاد ابو علی را پرسیدند که مَا الْعبُوُدِیّةُ 26؟ فَقَالَ غَرِیمٌ لاَ یَقْضیِ دَیْنَهُ وَغَرِیبٌ لاَ یُؤدِّی حَقّهُ. ای درویش کمالِ جمالِ سلطانان هم جلالِ سلطانان است لاَ یَحْمِل اَثْقَالَ المُلوُک اِلاّ مَطَایَاء المُلوُک وَالحَقُّ لاَ یَحْمِلُهُ اِلاّ الحَقُّ.

بیت

بیار آنچه دلِ دوستان بهم کشدا
نهنگْ وار غم از دل برون بدم کشدا
بیار نور مغان را بده به پوِر مغان
که رُوسْتم را هم رَخشِ رُوستم کشدا

لقمه نه در خوِر حوصلۀ تو افتاده است، لقمه لقمۀ پیلان، و حوصله حوصلۀ بُنجشکان. ترا در راهی عظیم آورده اند همه عالم در این متحیرُّ گشته اند که فرمان آمد که مرا طلب کنید 27. مردی که عجز او به درجه ای است که قرآن چنین خبر می دهد که وَاِنْ یَسْلُبْهمُ الذُّبَابُ شَیئاً لاَ یَسْتَنْقِذُوه مِنْهُ. مردی که ربودۀ مگسی 28 به دست باز نمی تواند آورد جلالِ ازل را چگونه به دست باز تواند آورد؟ ولیکن به قدرِ وُسع و طاقت مجهودِ خود بذل می کن و او خود از عالمِ خود کارِ تو راست می گرداند، و بحقیقت می دان که این عالم و آن عالم هر دو برای طلب است. و اگر کسی گوید که آن عالم عالمِ طلب نیست محال است، بلی نماز و روزه نیست أمّا طلب هست، فردا همه شرایع را قلم نسخ درکشند و آن دو چیز اَبَد الاَبَد بماند اَلْحُبُّ لِلّه والحَمْدُ لِلهِ آن را انقطاع و انخرام و انصرام نیست، نماز و روزه و حجّ و جهاد شاید که به پایان رسد امّا طلب نشاید که به پایان رسد 29 نماز و روزه روا باشد که منسوخ گردد امّا عقدِ محبّت و عهدِ عشق هرگز نشاید که منسوخ شود. 30. /23a/

ای درویش! بحقیقت اعتقاد دار که اگر در بهشت رَوی، هر روز که بر تو گذرد از شناخت حق – سبحانه و تعالی – بر تو عالمی گشاده شود، که پیش از آن نبوده باشد. این

p.78
کاری است که هر گز به سر نیاید و مبادا که به سر آید.

بیت

تامن بزیم پیشه و کارم اینست
روزم اینست و روزگارم اینست
آرام و قرار و غمگسارم اینست
جویندۀ صیدم و شکارم اینست
31

طلبِ این مردان نه به علّت بُوَد تا به علّت بر خیزد، اگر به مشاهده طلب و شوق و محبّت برخاستی معلول بودی و گر معلول بودی محجوب بودی و گر محجوب بودی مردود بودی. طلبی است اوّل نهادۀ او، و به آخر دادۀ او، و تو در سفر میان نهادۀ او و دادۀ او ازل نهادۀ او، واَبَد دادۀ او، و تو از مسافران نهادۀ او و دادۀ او، در اوّل بی علّت نهادۀ او، و در آخر بی سبب دادۀ او.

شعر

مَا حِیلَتیِ تفعل الْاَقْدار مَا اُمِرتْ
وَالنَّاسُ مِن بَیْنِ ذِی غَیٍّ وَذِی رَشدِ

بیت

آن را که به صحرای علل تاخته اند
بی علّت کار او بپرداخته اند
امروز بهانه ای در انداخته اند
فردا همه آن بُوَد که دی ساخته اند 32

p.78
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . تو: حقیقت + صدق
  • ۲ . تو: از راه برگیری
  • ۳ . مج:«این همه» ندارد
  • ۴ . تو: نهاد + خاک باش
  • ۵ . مج: قرب به خود
  • ۶ . تو، آ: «افتید» ندارند
  • ۷ . مر: هر چند نیستند، تو: هر چند نیست
  • ۸ . مر: مطلبی، تو: مطلی
  • ۹ . آ: کنسوا‌اللّه
  • ۱۰ . آ، تو: ارواح این طایفه را بر سگان شوره ها
  • ۱۱ . مر: یجد
  • ۱۲ . تو، آ:«هم فضیل راست... شدندی» ندارد
  • ۱۳ . مج:«هم فضیل راست... خاکسارتر» ندارد
  • ۱۴ . مر: شود
  • ۱۵ . آ: قاب و قوسین
  • ۱۶ . آ: تبرا کنند
  • ۱۷ . تو: + و نقصان نپذیرد
  • ۱۸ . آ: روضۀ دنیا
  • ۱۹ . مر: شو
  • ۲۰ . آ:«و گاه به زمین... والارض» ندارد
  • ۲۱ . آ: نکردی
  • ۲۲ . مج، آ: «و میان صفا و مروه... شعایر‌الله» ندارد
  • ۲۳ . آ: گشت
  • ۲۴ . مج: آن کودک خود... فرستاده بود
  • ۲۵ . آ: در غربت
  • ۲۶ . مج: ما التوحید
  • ۲۷ . آ: درگاه من طلب کنید
  • ۲۸ . آ: مگسی + را
  • ۲۹ . آ:«که به پایان رسد... نشاید که به پایان رسد» ندارد
  • ۳۰ . آ: گردد
  • ۳۱ . آ، بو، مج: موضع مصراعهای دوم و سوم فرق دارد
  • ۳۲ . تو، مج: فردا همه آن کنند...