روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.79
۱۵ – المُصَوِّر

پارسیِ مصوّر صورتْ کننده باشد. قالَ اللّهُ تَعَالیَ: وَصَوَّرکُمْ فَاَحْسَنَ صُوَرکُم. خداوند می گوید جلَّ جلاله: صورتِ شما بنگاشتم و زیبا نگاشتم 1.

بیت

چشمِ بدِ کس به روزگارت مرساد
چشمِ بد دور باد که بس زیبایی 2

ای جُوانمرد! هفت قبّۀ خضرا را برکشید و هفت دایرۀ غبرا را بگسترید و جبالِ راسیات نصب کرد 3 و صد هزار بدایعِ صنایعِ از کتمِ عدم در عالمِ وجود آورد و خُرشیدِ عالم آرای را مدوّر کرد و ماهِ آسمان پیمای را مصوّر کرد و کون به جمالِ ایشان منوّر گردانید و در حقّ هیچ موجود این خطاب نکرد و هیج آفریده را این تشریف نداد که فَاَحْسَنَ صُوَرکُم مگر این مشتی خاک را. آری عِنایةُ الْقَاضِی خَیْرٌ مِنْ شَاهِدَیْ عَدْلٍ. آنکه چشمِ تو را به نرگس تشبیه کرد در وصف قاصر بود نرگس بینا کی دید. و آنکه ابروی تو به کمان مانند کرد نادان بود کمان که تیرش مژگان بُوَد کی دید. و آنکه زلف و عارضِ تو را شَبَه و عاج ماننده کرد جاهل بود 4، شَبَه دلربای و عاجِ شوْرانگیز کی دید و آنکه مژگان تو را به تیر ماننده کرد خطا کرد، تیرِ خونخواره کی دید. و آنکه قدّ ترا به سرو ماننده کرد نا اندیشیده کرد، سرو خرامان که دید. و آنکه خَدِّ تو را به ماه ماننده کرد غلط کرد چون روی تو ماه آسمان کی دید.

p.80
بیت

خود حدیث عاشقی بگذار و انصافم بده
کافری نبود چُنانی را صفت کردن چنین
لقَد خَلَقْنَا اْلاِنْسَانَ فِی اَحْسنِ تَقْوِیم، فَتَبَارَکَ اللهُ اَحْسَنُ الخالِقِینَ. /23b/

ای جوامرد! صورتْگران بسیاراند ولیکن بر آب و باد و خاک و آتش نگار کردن کس نتوانست 5.

ای درویش این همه کرم در خلعتِ خلقت است 6 و در اصل خلقت همه کسان با تو برابرند. دل در این مَبَند که شرف 7 این خلقت روزی باشد و روزی نباشد 8 مگرای، و نیک تأمُّل کن در لطایفِ عواطفِ ربّانی، در این کلمه که بیان کرد: یُحِبُّهُمْ وُیحِبُّونَهُ اللهُ وَلِیُّ الّذِینَ آمَنُوا وَسَقَاهُمْ ربُّهم. تا هیچ ملکِ مقرّب را و هیچ صورتِ مرکّب را این تشریفات داد و این خلعت به ارزانی داشت؟ نه آن جامه ای است بر قدِّ قدرِ آدم، آن شیرْ جگرِ صفْ درِ ثابتْ قدم.

بیت

یک شهر همه حدیث آن روی نکوست
دلهای جهانیان همه شیفتۀ اوست
ما می کوشیم و دیگران می کوشند
تا دست کرا بُوَد کرا خواهد دوست 9

شعر

الْبَسَهُ اللهُ ثِیَابَ الْعُلیَ
فَلَم یُطِلْ عَنْهُ وَلَم یُقْصِرِ

بیت

از جملۀ نیکوان و خوبان سپاه
زیبای کمر تویی و زیبای کلاه

آری فریشتگان مقرّب اند و معصومان و پاکان 10 و مقدِّسان و مسبِّحان اند و روحانیان اند ولیکن خودکارِ آب و گل دیگر است.

شعر

ما کل ماء کصدر الواردة
نعم ولا کل نبت و هو سعدان 11

قَالَ الشَّیخُ الاسلام وَالِدِی قَدَّسَ الله رُوحَه 12: او این مشتی خاک را کمانی در دست نهاده است که جبرئیل و میکائیل آن را به زه نتوانند کرد. هر کجا سایۀ دولتِ آدمی بر افتاد، آنجا کس را یارای دعوی تقدّم نماند. اِنَّ المُلوُکَ اِذَا دَخلوُا قَرْیةً اَفْسَدُوها. اشخاصی 13 بودند نورانی و هیا کلی علوی در مرغزارِ تقدیس، عبهرِ تسبیح چریده، به بالِ اقبال در فضای افضال پریده، چون آفتابِ جلال آدم از برجِ جمال سر بر زد ملایکۀ ملکوت را در پیش سریرِ

p.81
سروریِ او به سجود فرمودند چون سر بر آوردند معلّمِ خود را دیدند مسخ گشته و عقدِ طاعتش فسخ شده.

ای ملعونِ مفتون 14 نه جمالِ روزگار آدم را به سجودِ تو حاجت بود ولیکن جحود تو خود ما را در راندنِ تو از درگاهِ کرم ما را حجّت بود 15. ملایکه عزیزانِ حضرت بودند هر یک در قرطه ای از عصمت با مِنطقه ای از طاعت عبادتی می آوردند بی آفتِ لا یَعْصون اللهَ مَا اَمَرَهُمْ، الآیة. چون نوبتِ دولتِ آدم درآمد و دوالِ جلالِ سلطنتِ او بر کوسِ عزّت زدند زلزله در جانها افتاد ایشان از سرِ طاعتِ خویش آواز می دادند که اَتَجْعَلُ فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیهاَ. آری ایشان به ظواهر نگرستند حق – جلَّ جلاله – به اسرار نگرست. ایشان به کدورت نگرستند حق به لطفِ ربوبیّت نگرست. ایشان به آلایشِ ظاهر نگرستند حق به آرایشِ باطن نگرست، جوابِ شان داد که اِنّی اَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُون. من در میانِ شما آن را که می دانم می دانم 16، و آن را که در میانِ ایشان است می دانم در میان شما چون ابلیسی است روی به نقابِ تلبیس ببسته، در زیرِ وطای عابدان و دلقِ زاهدان 17 قبای عوانان پوشیده و زبر صوف زاهدان فرو کشیده. در میانِ ایشان چون محمّدی است که او در عالمِ قبول همچنان است که ابلیس در عالم ردّ. هر کجا صلواتی است روی به محمّد دارد و هر کجا لعنتی است روی با ابلیس دارد. آری آنکه ناصیۀ عُمرِ آن لعین در 18 دامنِ قیامت بستند نه تشریف او بود ولیکن مقصود الهی آن بود تا هر کجا کودکی را سرِ انگشتی در سنگی آید سنگ لعنتی بر سرش می زند.

ای جُوانمرد! چون فریشتگان گفتند: اَتَجْعَلُ فِیهَا، حق – جلَّ جلاله – نگفت که ایشان فساد نکنند 19 ولیکن گفت: اِنّی اَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُون. شما را بر اسرارِ الهیّتِ ما اطّلاعی نیست و بر الطافِ ربوبیّتِ ما با آدم و آدمیان وقوف نیست. /24a/

شعر

مَا حَطّکَ الواشون مِنْ رُتْبَةٍ
عِنْدی وَ لاَ اَضَرَّکَ مُغْتَاب
کانّهم اَثْنوا وَلَم یَعْلَمُوا
علیکَ عِنْدی بالّذِی عَابُوا

اِنّی اَعْلَمُ مَا لاَتَعْلَمُون. اگر نااهل اند اهل گردانیم، اگر دوراند نزدیک گردانیم، اگر ذلیل اند عزیز گردانیم 20. شما جفای ظاهر ایشان می بینید و من وفای باطن ایشان می بینم. اگر شما به مخالفت اعضا و جوارح ایشان می نگرید 21 من به موافقتِ قلوب و جوانح ایشان

p.82
می نگرم، اگر شما در صُدرۀ طاعت اید ایشان در قرطۀ وصلت اند، و گر شما در حلۀ عبادت اید ایشان در کلۀ مغفرت اند، و گر شما دست به عصمت خود زدید ایشان دست به رحمتِ ما زدند؛ چه خطر عصمت شما را اگر قبول ما نبُوَد و چه ضرر از معصیتِ ایشان چو عفوِ ما بُوَد. اِنّی اَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُون. من آن دانم که شما ندانید و آنچه شما دانید من بهتر دانم 22 ولیکن ایشان برداشتۀ لطفِ ازل و نواختۀ فضلِ اَبَداند. وَالزَّلَلُ لاَ یُزَاحِمُ الاَزَل.

آورده اند که روزی بو‌یزید بسطامی – قدّس الله روحه – در راهی می رفت آواز جمعی به گوشِ وی رسید خواست که آن حال بداند، فراشُد کودکی را دید در آگوش سیاهی افتاده 23 و خلقی به نظاره ایستاده، همی ناگاه ما درِ آن کودک از گوشه ای در دوید خود را در آگوشِ آن سیاه افکند و آن کودک را در ربود و برفت. بو‌یزید چون آن بدید وقتش خوش گشت به نعره زدن ایستاد و می گفت: شفقت بیاید آلایش ببرد 24، محبّت بیاید معصیت ببرد 25.

شعر

اَلْعُذر عِنْدِی لَکَ مَبْسُوطُ
وَالذَّنْبُ عَنْ مِثْلِکَ مَحْلُوطُ
لَیْسَ بِمَسْخُوطٍ فِعَالُ اَمْرِیء
کلّ الّذی یأتِیهِ مَسْخُوطُ

ای جوامرد! چه مانْد که با ما نکرد، کدام خلعت بود که ما را نداد، کدام تشریف بود که ما را به ارزانی نداشت، کدام لطف بود که در جریدۀ کرَم به نامِ ما ثبت نکرد 26، کدام عزّت 27 بود که به ما نفرستاد، کدام مَلکِ مقرّب بود که در کارِ ما نیاورد، کدام نبیّ مکرّم بود که به درِ زاویۀ ما نفرستاد، کدام اشارت بود که به ما نبود، کدام بشارت بود که ما را نبود؟ ما نواختگانِ لطفِ اوییم، برکشیدگانِ عطفِ اوییم، عارفان به تعریف اوییم، مشرّفان به تشریف اوییم، و اصلان به ایصال اوییم، نازان به وصال اوییم. نرگس روضۀ جودیم، سرو باغ وجودیم، حقّۀ دُرِّۀ حکمت ایم 28. نَور حدیقه و نُور حَدَقۀ عالم قدرت ایم. ما مخلوقِ بی مثل و نظیر، و او خالقِ بی مثل و نظیر 29، ما را مِثل روانِه، و او را روانِه: لیسَ کَمِثْلِهِ شیء وَهُوَالسَّمیعُ البَصیِرُ. ما را مثل روا از روی قدرت، امّا روانِه از روی غیرتِ محبّت. /24b/ در قدرت چون ما صد هزار آفریدن 30 روا، امّا از روی محبّت چون ما آفریدن هرگز روانه 31. آن روز که دایرۀ تکوین بر این شخص گلین کشید خطاب کرد که شخصی می آفرینم که هرگز چنین نیافریدم نه آنکه در قدرتم مستحیل بود، ولیکن غیرت عنانِ قدرت فرو گرفت عبارت آمد که وَاَلْزَمَهُمْ کَلِمَةََ التَّقْوَی وَکانُوا اَحَقَّ بِها، الآیة 32. اگر کسی گوید: ترا در این درگاه چه حق است؟ تو گوی:

p.83
چه جای حق است اینجا حدیث احقّ است. من توانم که در هر لحظه ای چون تو هزار هزار ترکیب و ترتیب و تصویر و تقدیر دهم ولیکن ندهم تا سرِّ محبّت بی کیفیّت ترا بُوَد علی الخصوص.

آن مردی بود پُسری داشت و آن پُسر را دوست داشتی، او را گفتند: این پُسر خود را تا چند دوست داری 33؟ گفت: از دوستی که او را دارم نخواهم که مرا فرزندی دگر آید که نباید که در محبّت با وی شریک باشد. استاد بو‌علی گفت: اگر آدم را گفت: اِنَّ اللهَ اصْطَفَی آدَمَ وَ نُوحاً. و خلیل را گفت: وَاتَّخَذ اللهُ ابراهیمَ خَلِیلاً. و موسی را گفت: وَاصْطَنَعْتُکَّ لِنَفْسِی. این مشتی خاک را گفت 34: یُحِبُّهُم ویُحِبُّونَهُ اللهُ وَلیُّ الّذِین آمَنُوا وَسَقاهُم ربُّهُم شَرَابَاً طَهوُراً.

بیت

این قرعۀ عاشقی زاوّل تو زدی 35

آسمان و زمین و عرش و کرسی و بهشت و دوزخ و لوح و قلم طفیل وجود شمااند. یَنزِل اللهُ کلَّ لَیْلَةٍ اِلیَ سَمَاء الدُّنیا فَیَقُول هَلْ مِنْ دَاعٍ. غَرَسَ شجرة طوبی بیده، بنی جَنَّةَ عَدْنٍ بِیَدِهِ. وَفیِ الخَبَرِ فَیَضِعُ الجَبّارُ قَدَمَهُ عَلیَ النَّار فیقُول قَطُّ قَط. لاَ تَسُبّوا الدَّهْرَ فَاِنَّ اللهَ هُوَ الدَّهر، الرحمنُ عَلیَ الْعَرْشِ اسْتَوَی؛ و تمثیل و تشکیل و تشبیه در میان نه.

مقصود از این خلع نه عینِ آسمان و زمین و عرش و کرسی و بهشت و دوزخ بود ولیکن در حکم قِدَم رفته بود که ترا بر این منازل 36 گذری بُوَد و به آن مواضع و مراحل نظری. در هر منزلی نُزلی از لطف خود افکندیم تا چون دوستان ما برسند حَظّ و نصیبِ خود برگیرند.

ای جُوانمردان! دست به عنایتِ ازلی و لطف سابقِ لَمْ یَزَلی او زنید که پیش از خاک و گل بوده است. ای خاک و گل، ای سینۀ تو مخدّرۀ انوار را محمل، ای حَمَاء مَسْنون، ای دوستی تو با ماهرّوز 37 افزون، ای فخّار صلصال الطاف مجد ما، ای سرِّ دل تو معهدِ عهدِ وصال، ای نطفۀ مَهِین، ای در خاتم محبّت نگین، ای غژن گنده، ای به عطر معرفت آکنده 38، ای عزیز کرده، ای هم دوست و هم بنده! گمان مبرید که کار ما با شما امروزین است یا حدیثِ ما با شما اکنونین است، عالم نبود و آدم نبود و عرض و جوهر نبود و عرش و کرسی نبود و بهشت و دوزخ و لوح و قلم نبود و حدیث ما با شما بی شما بود. /25a/

شعر

سَقْیاً لِاَیّامٍ کُنّا فیِ عَیْنِ العَدَم
وَهُوَ بِحُکْمِ الکَرَمِ یَقُوُل یَا عِبَادِ 39
p.84
آخَر

سَقْیاً لِمَعْهَدِکَ اَلّذی لَوْ لَمْ یَکُن
مَا کانَ قَلْبِی لِلصّبَابَةِ مَعْهَدَا

آخَر

اَفْدِیک بَلْ اَیَّامُ دَهْرِی کلّها 40
یُفْدین اَیَّاماً عَرَفْتُک فِیهَا

هزار هزار جانِ عزیز فدای آن وقتِ دلنواز باد که ما را بی ما خلوتگاهی بود که درِ الطافِ بی نهایت بر ما گشاده و خطابِ پاک به سمعی که در وی تصرف استماع نبود رسانیده. از علم سؤال کرده و به مشیّت جواب داده، علم را سائل وار در سؤال آورده و مشیّت را مجیب گردانیده. در حجر اجتماع شیر اصطناع داده، در مهدِ عهد پیش از جدّ و جهد غذای الطاف فرستاده. در وثاق میثاق کارها ساخته و بپرداخته، در صحرای پاک سماع پاک شنوانیده که اَلَسْتُ بِربّکمُ؟ هم او سؤال و هم او تلقین جواب داده، اگر به تقدیر گفتی مَنْ اَنَا، همه را انخراس و انطماس حاصل آمدی و در مقامِ توقف متحیّر گشتندی 41. خود به لطفِ ازلی گفت: اَلَسْتُ بِربّکُم؟ تا یک نیمه سؤال باشد و یک نیمه تلقین جواب.

ای درویش! توسُّل ما بدو به احسانِ قدیم اوست. حسن سهل وزیرِ مأمون بوده است روزی مردی 42 برِ وی در آمد، حسن او را نمی شناخت روی به وی کرد و گفت: تو کیستی؟ آن مرد گفت: اَنَا الّذی اَحْسَنْتَ اِلَیَّ عَامَ کَذَا. من آنم که با من در فلان سال احسان کردی. حسن گفت: مَرْحَباً بِمَنْ تَوَسَّلَ اِلَیْنَا بِاحْسَانِنَا. مرحبا به کسی که به ما به احسان توسُّل کرد 43. پس آنگاه بفرمود تا او را صِله دادند و بنواختند. درویشان که به وی وسیلت جویند به احسانِ قدیم جویند 44 .

شعر

اِن ابْتَداء العَرْفِ مَجْدٌ سَابِق
وَالمَجْدُ کُلُّ المَجْدِ فیِ اسْتِتْمَامِ
هَذَا الهال بُروق اَبْصَارِ الوَری
حُسْناً وَلَیْسَ کَحُسْنِهِ اِتْمامِ

و چنین گویند که پروردگارا در زمینِ دلِ ما به عنایت ازلی تخم هُدی بکشتی و به رسالتِ انبیا آب دادی، به معونتِ توفیق بپرورانیدی 45، و به نظرِ احسان به بَرْآوردی 46 اکنون در می خواهیم که قحطِ عزّت از وی دور داری، و سمومِ قهر بر وی نجهانی، و باد عدل بر وی بوَزانی، این کِشتۀ عنایتِ ازلی را به رعایتِ ابدی مدد کنی. خوفِ مان از تو و رجای مان به تو.

p.85

سهل بن عبدالله تستری گفت: اَلْخَوْفُ ذکر والرَّجاءُ اُنْثی وَمنهما یَتَوَلّدُ حَقَائقُ الْاِیمَانِ. خوف و رجا جفت اند چون با یکدیگر صحبت کنند از میانه، جمالِ ایمان روی نماید. از آنکه رجا صفتِ اُنُوثت دارد و خوف صفتِ ذکُورت. زیرا که غلبۀ رجا کاهلی و سُستی بار آرد و آن صفت اُناث است. و غلبۀ خوف تشمُّر و تجلُّد بار آرد و این صفتِ ذکور است. و بقای ایمان در بقای این دو معنی است، چون این دو معنی از پیش برخاست یا اَمْن حاصل آید یا قُنوط، و هر دو صفت کفّار است. زیرا که اَمْن از عاجزان است و اعتقاد صفت عجز در وی کفر است. و قُنوط از لئیمان است و اعتقاد صفت لؤم در وی شرک است. نه همه ترسِ عقوبت باید نه همه انتظار رحمت. از خوف و رجا معجونی 47 باید ساخته و اطریفلی ترکیب داده. آری چراغی که در وی روغن نباشد روشنایی ندهد و چون روغن باشد تا آتش نبُوَد ضیا ندهد و چون روغن و آتش باشد تا فتیله نبُوَد که هستی خویش فدای سوز آتش کند هیچ 48 کار رونق نگیرد. پس خوف بر مثالِ آتش /25b/ سوزان است و رجا بر مثالِ روغنِ مدد کننده است، و ایمان بر کردارِ آن فتیله است و دل بر شکلِ آن چراغدان. اگر همه خوف باشد چون چراغدانی باشد که در وی همه آتش است و روغن نیست. و گر همه رجا باشد چون چراغی بود که در وی روغن هست و آتش نیست. و چون خوف و رجا مجتمع گشت اینک چراغی پیدا آمد که در وی هم روغن است که مدد بقاست، و هم آتش است که مادّتِ ضیاست. آنگاه ایمان از میان این هر دو 49 از هر دو مدد می گیرد، از یکی ضیا و از یکی بقا، آنگه مؤمن به بدرقۀ ضیا راه می رود و به مددِ بقا قدم می زند.

p.85 - 86
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . تو: صورت شما زیبا و نیکو نگاشتم
  • ۲ . مج: مصراع اول را ندارد مصراع دوم:... که بس زیبا کرد
  • ۳ . تو: قبۀ خضرا بکشید و بر نجوم متلالی که بر مثال در رولاَلی است مزین گردانید و جبال راسخات و راسیات را نصب کرد
  • ۴ . تو: خطا کرد
  • ۵ . آ: نتوانست کرد
  • ۶ . آ: این همه که رفت خلقت است
  • ۷ . آ: سوی
  • ۸ . آ: در حاشیه دارد: ماه را مانی اگر چه ماه را گفتار نیست سرو را مانی اگر چه سرو را رفتار نیست هم نمانی کز تو تا این هر دو بسیارست فرق من گمان بردم که جز گفتار و جز رفتار نیست
  • ۹ . مج، آ: دو بیت «یک شهر همه... خواهد دوست» ندارند، تو: دو بیت مزبور به اضافۀ بیت عربی «البسه الله... یقصر» را ندارد
  • ۱۰ . تو، آ: معصومان اند و باکان اند
  • ۱۱ . مر: به جای بیت مزبور«ماء ولا کصدّانبت ولا کسعدان» دارد
  • ۱۲ . تو، آ: شیخ الالسلام پدرم گفتی رحمه الله
  • ۱۳ . تو، آ: اشخاص چند
  • ۱۴ . آ: ملعون ملعون
  • ۱۵ . تو: و از درگاه کرم ما حجت بود، آ: کرم ما حجت بود
  • ۱۶ . آ: می دانم آن را که می دانم
  • ۱۷ . مر، آ: «در زیر... زاهدان» ندارد
  • ۱۸ . مر: «بر»
  • ۱۹ . آ: ایشان نکنند
  • ۲۰ . مر: «انّی اعلم ما... عزیز گردانیم» ندارد
  • ۲۱ . تو: می بینیت... می نگریت. در این نسخه در چند مورد افعال به صورت لهجه یی و با تبدیل «د» به «ت» آمده است
  • ۲۲ . آ: من بدانم
  • ۲۳ . آ: در غژن سیاه، و در حاشیه معنی شده به لای سیاه
  • ۲۴ . تو، آ: آلایش را ببرد
  • ۲۵ . آ: محنت را ببرد + اگر محبت حقیقی الهی آلایش معصیت بندۀ خود را زایل گرداند از کرم عمیم وی عجب نبود
  • ۲۶ . مر: ثابت نکرد
  • ۲۷ . آ: عزیز
  • ۲۸ . مر: دور حکیم ایم
  • ۲۹ . آ: بی مثل و بی نظیر
  • ۳۰ . آ: + به لحظتی
  • ۳۱ . مر: روانه هرگز
  • ۳۲ . تو: بیت «البسه الله... یقصر» که در ورق /25a/ نسخه های دیگر آمده در این نسخه در اینجا قرار دارد
  • ۳۳ . مر: چه حد دوست داری
  • ۳۴ . آ: لنفسی ما را گفت
  • ۳۵ . مر: مصراع دوم را به این صورت دارد: در دایره محبه مرکز توُبدی
  • ۳۶ . مر: در منازل
  • ۳۷ . آ، مج: هر روز
  • ۳۸ . مر: «ای غژن... آکنده» ندارد
  • ۳۹ . مج، تو: یقول عبادی
  • ۴۰ . تو، آ: عمری کلها
  • ۴۱ . تو: در مقام تحیّر متوقف گشتندی
  • ۴۲ . آ، تو: روزی یکی
  • ۴۳ . تو، آ: به احسان ما به ما وسیلت جست
  • ۴۴ . آ: احسان قدیم او جویند، تو: ای درویشان... جوئیت...جوئیت
  • ۴۵ . آ: و توفیق برویانیدی
  • ۴۶ . آ: بپرورانیدی
  • ۴۷ . آ: معجون
  • ۴۸ . تو: هیچ + جا
  • ۴۹ . آ: هر دو معنی.