روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.87
۱۶ – الغفار

خداوند – عزَّ و جلّ – غفّار است و غافر است. و غفور و غفّار مبالغت راست. چنانکه عَلاّم. و معنی عَفَر، پوشیدن باشد، و عرب خود را مِغْفَر گویند، زیرا که سر بپوشند 1. و مغفرتِ خداوند – جلَّ جلاله – مر بنده را بپوشد و سترِ گناهان است و عَفوِ ذُنُوب. و این ستر و عفو بِفَضْلٍ مِنَ الله است نه بِفَضْلٍ مِنَ اْلعَبْد. و آنگه علی التحقیق چنانکه معاصی ترا به ستر حاجت است طاعاتِ 2 ترا هم به ستر حاجت است. اگر آفتِ طاعات ترا پیش آرند از طاعت بیش از آن 3 ترسی که از معصیت.

مصطفی می گوید – صلّی الله علیه و سلّم: وَاِنّی لاَستَغْفِرُ اللهَ فِی الیَوْمِ مائةَ مَرَة. دامنِ نبوّت از آن مطهّرتر بود که غبرتِ معصیت و گردِ زلّت بر وی نشیند ولیکن آن استغفار از طاعت بود.

رابعه عدوّیه – قدّس الله رُوحها – بسیار گفتی: اَسْتَغْفِرُ اللهَ مِنْ قِلّةِ صِدْقِی فِی قَوْلِی، اَسْتَغْفِرُ‌ الله مِنْ قِلّةِ اِخْلاصِی فِی عَملی 4.

عایشه صدیقه –رضی الله عنها و عَنْ اَبیِهَا – روایت می کند: از مصطفی پرسیدم از معنی این آیت: وَالّذِینَ یُؤتُون مَا آتَوا وَقُلُوبهُم وَجِلَةٌ، اَهُوَ الرَّجُلُ یَزْنِی وَیسْرِقُ وَیشْرَبُ الخَمْرَ وَیخَافُ؟ –فَقَالَ لاَ هُوَ الرَّجُلُ یُصلِّی وَیصُومُ وَیتَصَدَّقُ وَیخَافُ اَنْ لاَ یُقْبَل مِنْهُ. یا رسول الله این آیت درشأنِ کسی است که خمر خورد و زنا کند؟ گفت نه این آیت در حقِّ کسی است که

p.88
نماز کند و روزه دارد و صدقه دهد و ترسان و لرزان باشد که از وی قبول نکنند.

ای جُوانمرد! پرده دوُ است: یکی برداشته است و هرگز مبادا که فرو گذارند، و یکی فرو گذاشته و هرگز مبادا که بردارند. آن پردۀ برداشته حجاب نکره است 5 از پیش دلهای موحّدان و سینه های مؤمنان، و آن پردۀ فرو گذاشته ستر کرم است پیشِ افعال و اعمالِ عاصیان، نه مطیعان 6 و صدّیقان و متّقیان و مخلصان.

ای درویش پردۀ کرم به حکمِ قهرِ قِدم از پیش طاعت ابلیس برداشتند همه معصیت آمد علم وی را گنگ و لال کردند 7 و علمِ لَمْ یَزَلی خود را به سخن آوردند. پردۀ عفو به حکم لطف محض پیش زلّت آدم فرو گذاشتند حکم به شفاعت زفان برگشاد فَنَسِیَ وَلَم نَجِدْ لَهُ /26a/ عَزماً.

ای جُوانمرد! ستر اوست که ما بر یکدیگر سلام می کنیم و با یکدیگر روزگار می گذاریم، وَالْعیَاذُ بِالله اگر او این ستر بردارد اوّل پدر از پُسر ببرَد 8 و مادر از فرزند.

بیت
گر پرده زروی کارِ ما بردارند
ترسم به خرابات درون نگذارند 9

مرا عجب آید از آن قرّای تُهی مغز، که شبی دو رکعت نماز بگزارد و آنگاه روز دیگر گره خویشتن بینی بر پیشانی افکند و منّت هستیِ خویش بر آسمان و زمین نهد و ذرّات وجود با وی می گویند: سلیم دلا که تویی، اینجا از کعبه بتُخانه می سازند و از عابدِ هفتصد هزار ساله لعینِ اَبَد می گردانند، و بلعامِ باعور را که اسم الله الاعظم در سینه داشت 10 و مستجابُ الدّعوة بود 11 بر طویلۀ سگان می بندند.

بیت
ای بیخبر از کارِ جهانِ گذران
مَستَک شده ای مرا نمی دانی تو 12

مردِ محقّق باید نه قرّای نامرد که هر که روزی از کردِ خود عبارتی کرد 13 و به آن نگرست این حدیث از وی درست نیاید. نامردِ قرّاآن بود که شبی دو رکعت نماز بگزارد روز 14 دیگر خواهد که عالم از آن حدیث پُر شود أمّا مردِ محقّق از شرق تا غرب پر سجدۀ اخلاص کند و آنگاه به آبِ بی نیازی فرو گذارد.

آن عزیزی می گوید: همه روزگارِ خود را مطالعت کردم در همه عمر خود چهل گناه بیش نکرده بودم از هر گناهی سیصد هزار بار توبه کردم و هنوز در قدمِ خطرَم. اگر بتوانی 15 که

p.89
برخویشتن هیچیز نبندی کاری نیکو بود.

بوالحسن خرقانی را سخنانی شگرف است، او گفت: اگر فردا مرا از خاک برآری و خَلقان را حاضر کنی در آن موقف من به دریای وحدانیّت رَوم و در دریای وحدانیّت غوطه خورم تا واحد بُوَد و بو‌الحسن نبوَد.

جهد کن 16 تا یک روز از بامداد تا شب با خویشتن خشم گیری تا آن روز خود چه باشد. این مردان که در این راه آمدند با خود جنگی کردند چنانکه آن جنگ را روی صلح نبود؛ زیرا که نفس را ضدِّ دین یافتند و با ضدِّ دین مردِ صاحب دین صلح کی تواند بود. گاهَش به بهیمه ای صفت کردند، گاه به حَیّه ای، و گاه به سگی، و گاه به خوکی. هر نقش که بر وی کردند راست آمد مگر نقش دین.

بیت
ای نفسِ خبیثِ 17 گمره سودایی
بر هر سنگی که برزنم قلب آیی

تا طاعاتِ خویش را به رنگ معاصی ندیدی و معانی خود را به دَعاوی نشمردی و جانِ خود را مِکنَسۀ مزابل نساختی و سگانِ شوره ها را بر خود زیادتی ندیدی 18 و درِ سرای گبران را به محاسن خود نرُفتی و هزار هزار بادیۀ بی کامی را نه به قدم به سر نرفتی، چون حلقه بردری. خاک را خاک باید بود و از دعویها پاک باید بود. او را مردان اند که از روز وجود خود سر بر آستانۀ عدم نهاده اند در صفتِ فقر و فاقه، که هر گز سر از آن آستانه بر ندارند. از خاک برآیند و به قیامت آیند و بر صراط بگذرند و به بهشت روند و سر از این آستانه برنگیرند. /27b/

ای جوامرد! مرد که به روز به بازار آید جامه در پوشد، و شبانگاه که به خانه باز رود 19 جامه از سر برکشد امّا پوست را چه کند. اگر هزار تاجِ ملکانه بر سر تو نهند و هزار کمرِ پادشاهانه بر میانِ تو بندند چهرۀ گدایی و رنگِ بینوایی را چه کنی؟ فردا آن عزیزان را که از این حرف خبر داشتند در آن خلوتگاه خاص حاضر گردانند و اَقداحِ لطفِ ربّانی پیاپی کنند 20 و نسیمِ وصال از مَهَبِّ اقبال ببَزانند 21، آن عزیز خود می گوید: من همان گدای روز اوّلمَ.

ای درویش! فقر و فاقه ذلّ و خواری خاک و گل را صفت اصلی است آری گرد بر روی نشیند به آب برخیزد اما رنگِ روی به آب بر نخیزد.

p.90

یحیی معاذ رازی گفتی – رحمة الله علیه: حُجَّتی حَاجَتی وَعُدَّتِی فَاقَتِی. حجّتِ من حاجتِ من است و سرمایۀ من فاقتِ من است. هیچ نظر با آفت تر از آن نیست که از تو برآید و هم به تو فرو آید. آن نظر قاعدۀ همه آفتهاست امّا نظری که از تو دور بود قاعدۀ همه فتوحهاست.

سَهْلِ عبدالله تستری گفت: نَظَرْتُ فِی هَذَا اْلاَمْرِ فَلَمْ اَرَ طَرِیقاً اَقْرَب اِلیَ اللهِ مِنَ الافتِقارِ وَلاَ حِجَاباً اَغْلَظ مِنَ الدَّعوی. در این راه نظر کردم و بَصَرِ بصیرت را بر حقایق بر گماشتم 22. هیچ راه نزدیکتر از نیاز ندیدم و هیچ حجاب شگرفتر از دعوی نیافتم. به راه ابلیس نگر 23 تا همه دعوی بینی. به راه آدم فرو نگر تا همه نیاز بینی. ای ابلیس تو چه می گویی: اَنَا خَیْرٌ مِنْهُ؟. ای آدم تو چه گویی: رَبنَا ظَلَمْنا اَنْفُسَنَا؟ همه موجودات از کَتْمِ عدم در فضای قضا آورد از هیچ چیز نباتِ نیاز نَرُست جز از خاک. این مشتی خاک را که سرشتند به آبِ نیاز سرشتند. همه چیزها داشت نیازمندی در بایست بود که پیوسته بر درگاه زاری می کند. نهادِ آدم را از نیاز سرشتند و مدد از نیاز فرستادند مسجود ملایکش گردانیدند 24 و بر تخت پادشاهی و خلافت بنشاندند و مقرّبان را پیشِ وی بر پای کردند و از نیاز او ذرّه ای کم نشد. در فردوس آوردندش و این توقیع روان کردند که وَ کلاَ مِنْهَا رَغَداً حَیْثُ شِئتُمَا. هشت بهشت آنِ تُست چنانکه 25 خواهی تصرّف کن، و افلاسِ او بدان ناچیز 26 نگشت. باللهِ العظیم که آدم بود که قدرِ بهشت بر کفِ وی نهاد در جملۀ 27 موجودات عروسی زیباتر از بهشت نبود چهره ای به آن جمال و پیرایه ای به آن کمال که او داشت همی سلطانِ همّت آدم از عالم غیرت غیبی در آمد و قدرِ او بر کف او نهاد و بهای او در ترازوی کرد بهشت به فریاد آمد که ما طاقتِ این مرد بی باک نداریم.

ای جُوانمرد! اگر فردا در بهشت شوی به گوشۀ چشم دل به وی باز نگری، حقّا و حقّا که در همّتِ آدمیّت قاصر باشی. چیزی که پدرت آن را به دانۀ گندم بفروخت چه کِرا کند رخت آنجا فرو نهادن؟ آدم می گوید: خداوندا اینکه می گویی اِنّیِ جَاعِلٌ فِی الاَرضِ /28a/ خَلیِفَةً درست است و شرفی عظیم است از فضل تُست امّا حقِّ ما آن است که ربَّنا ظَلَمْنَا. آن چهار 28 بالش خلافت عطای تو است امّا دادِ نهادِ ما این است که ربَّنا ظَلَمْنَا اَنفُسَنَا.

آدما، از میانِ همه نعمتها دانۀ گندم چرا اختیار کردی؟ گفت: زیرا که بُوی نیاز از او یافتم. آدم سرشتۀ نیاز بود و در گندم بوی نیاز بود. معجوِن نیاز با بوی نیاز به هم فرا

p.91
ساختند 29. و از اینجا بود که هر کجا تختِ آدم بنهادندی درختِ گندم از پیش تختِ او سر زدی؛ زیرا که مجانستِ سرشت داشت هر کجا آدم می رفت نیاز بر پیِ او می آمد. از بهشت، خلود 30 و نعمت و مُلک و دولت می آمد 31 و از آن دانه مقام اجتبا اصطفا و درد و حسرت بر می آمد. و عیشِ عاشقان در حسرت خوشتر است عیشِ پادشاهان در دولت. آدم در بهشت غریب بود و آن دانۀ گندم در بهشت غریب، و غریب جز با غریب 32 در نسازد.

شعر
اَجَارَتُنَا اِنَّا غَرِیبَانِ هَاهُنَا
وکلُّ غَرِیبٍ لِلغَرِیبِ نَصِیِبُ

آخَر
وَارَحْمَتَا لِلغَرِیب فِی البِلَدِ
النَّازِح مَا بِنَفْسِهِ صنعَا
فارَق اَحْبَابَهُ فَمَا انْتَفَعُوا
بِالْعَیْشِ مِنْ بَعْدِهِ وَ مَا انْتَفَعَا

ای درویش پنداری که کفّارِ مکّه مصطفی را – صلّی الله علیه – از مکّه بیرون کردند، نه این حدیثش بیرون آورد، مردی بود در وطنِ خود نشسته به سلامت، همی این حدیثِ غربت درآمد و دستش بگرفت و از وطن و مستقرِّ خود بیرون آورد و صفتِ غربتش داد.

شعر
وَاِنّی غَریبٌ بَیْنَ بُستٍ وَاَهْلُهَا
وَاِنْ کانَ فیهَا اُسْرَتِی وَ بِهَا اَهْلی
وَمَا غُرْبةُ الاِنْسَانِ فِی بُعْدِ دَارِهِ
وَلکِنّهَا وَاللهِ فِی عَدَمِ الشّکْلِ

آدم را دو وجود است: وجودِ اوّل و وجود دوم. وجودِ اوّل دنیا را بُوَد نه بهشت را، و وجودِ دوم بهشت را. ای آدم از بهشت بیرون آی و به دنیا رَو، و تاج و کمر و کلاه در راهِ عشق درباز، و با درد و محنت بساز. آنگاه ما ترا فردا به این وطن عزیز و بدین مستقرِّ بقا باز رسانیم با صد هزار خلعتِ لطف و انواع کرامت علی رُؤس الاشهاد بمشهد صدهزار و بیست و اندهزار نقطۀ نبوّت و ذات طهارت و منبع صفوت تا خلایق را معلوم گردد که چنانکه به صورت بیرون دانستیم آورد از بهشت 33 در صفتِ قهر، باز دان بُرد در صفتِ لطف. فردا آدم با ذرّیتِ خود در بهشت می رود و از ذرهّ های بهشت آواز می آید از غایت ازدحام. و ملایکۀ ملکوت به تعجّب می نگرند و می گویند که این آن مردِ فرداست که بینوا و بی برگ چند روز از فردوس 34 رخت برداشت؟

ای آدم بیرون آوردنِ تو از بهشت پردۀ کارها وسترِ رازهاست؛ زیرا که صلبِ دولتِ تو

p.92
بحرِ صدهزار و بیست و اندهزار دُرّ نبوّت است. رنجی برگیر و تا روزی چند گنجی برگیر.

ای محمّد! ما که مکّیان را برگماشتیم تا ترا از مکّه بیرون کردند و فرمودیم که هجرت کن و به مدینه رو، و لباسِ غربت در پوش و به زاویۀ حسرتِ اَبُو ایّوب انصاری رَو، این همه تعبیه است مقصودِ اصلی آن است که روز مکّه با ده هزار مردِ مبارز تیغ زن نیزه گذار سلاح پوش که لاَ یُرَی مِنْهُم الاّ الحَدَقُ /28b/ به مکّه باز آریم و صنادِیدِ قریش و رؤس کفّار متعجّب که این آن مردِ گریخته است؟

شعر
وَللهِ سرٌّ فِی علاکَ وَاِنَّمَا
کَلاَمُ العِدَی ضَرْبٌ مِنِ الهَذَیَانِ

ای روح عزیز که معدنِ لطافت و منبعِ رَوح و راحتی، ما که ترا به غربت وطن 35 فرستادیم و در صحبتِ نفسِ شورانگیز نداشتیم و در این خاکدان حبس کردیم مقصود آن بود که به آخرِ کار با صد هزار خِلَع الطاف و تُحَف مبارّ و هدایای اسرار به حضرتِ خود باز خوانیم که یَا اَیَّتُهَا النَّفْسُ المُطْمئنَّة ارْجِعِی اِلیَ رَبک رَاضِیَةً مَرْضِیِةَّ.

ای آدم اگر ترا از بهشت در صحبتِ مار و ابلیس به دنیا فرستادیم در صحبت مغفرت و رحمت و بدرقۀ اقبال و دولت باز آریم 36. و ای محمّد اگر ترا از مکّه در صفتِ ذلّ بیرون آوردیم و در مجاهدت مشاهدت و در صحبتِ عبدالله اُبَیّ سَلوُل و جهودان و منافقان بداشتیم در صحبت فتح و ظفر و نصرت به مکّه باز آوردیم. و ای روحِ عزیز اگر ترا به این خاکدان و منزل اندُهان و بیت الاحزانِ فراق روزی چند مبتلا کردیم و مدّتی در صحبتِ نفسِ خبیث بداشتیم به آخر در صحبتِ رضا و بدرقۀ خطابِ عزّت «ارْجِعِی» به جوارِ کرامت باز آوردیم.

p.92 - 93
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . مج: سر را پوشند
  • ۲ . تو: و بس که طاعات ترا
  • ۳ . آ: پیش تو آرند پیش از آن
  • ۴ . مر، آ: «من قله اخلاص... عملی» ندارند
  • ۵ . آ: حجاب انکار است
  • ۶ . آ: مطیعان
  • ۷ . آ: عمل او را کُند کردند
  • ۸ . آ: نخست پدر از پسر تبرّا کند
  • ۹ . مر: همم نگذارند
  • ۱۰ . آ: دانست
  • ۱۱ . آ: و دعای مستجاب داشت
  • ۱۲ . مج، آ: بیت «ای بیخبر... دانی تو» ندارند
  • ۱۳ . آ: مرد محقق باید نه قرّاء، از قرّاء چیزی نیاید تا مرد روزی عبادتی نکرد
  • ۱۴ . آ: وآنگه + روز
  • ۱۵ . آ: توانی
  • ۱۶ . آ: یکی + جهد کن
  • ۱۷ . مج، آ: خسیسی
  • ۱۸ . آ: «و معانی خود را... زیادتی ندیدی» ندارد
  • ۱۹ . تو، آ: باز آید
  • ۲۰ . آ: لطف پیاپی کند
  • ۲۱ . مر: بوزانند
  • ۲۲ . مر: گماشتم
  • ۲۳ . آ: فرونگر
  • ۲۴ . آ: کردند
  • ۲۵ . تو: پس از «چنانکه» افتاده است
  • ۲۶ . آ: به آن چیز
  • ۲۷ . آ: از جمله
  • ۲۸ . مر: اما چهار
  • ۲۹ . آ: به هم ساختند
  • ۳۰ . مر: بهشت خلود
  • ۳۱ . مر: می داد، آ: برمی آمد
  • ۳۲ . مر: غریب با غریب
  • ۳۳ . آ: «از بهشت» ندارد
  • ۳۴ . آ: بی مرگ با چند برگ از فردوس
  • ۳۵ . آ: وطن غربت
  • ۳۶ . آ: باز آوریم.