روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.381
۳۹ – المُجیب

پاسخ کنندۀ دعاها. کما قال اللهُ تعالی: وَ قَال رّبکم ادْعُونِی اَسْتَجِبْ لکُم. و علامةُ اجابةِ الدُّعاء المُوَاظَبَةُ عَلَی الدُّعاء وَاِنْ وَاظَبْتَ عَلَی الدُّعاء 1 فَاِن بقِیتَ عَنِ الاجَابةِ الّتی هِیَ حَظُّکَ لَمْ تَبْقَ عَنِ العبادةِ الّتی هِیَ حقُّهُ. نشانِ اجابتِ دعا ثبات بر دعاست و چون بر دعا ثبات کردی اگر از اجابت که نصیب تست 2 محروم مانی به عبادت که حقّ الله است مشرّف گشتی، و این قدم و رای آن قدم است. و دعا را شرایط است: یکی از آن اضطرار: اَمَّنْ یُجِیبُ المُضْطرَّ اِذَا دعَاهُ. دیگر استغاثت: اِذْتَسْتَغِیثُون رّبکُم. دیگر اخلاص: اِنَّ اللهَ لاَ یَسْتَجِیبُ دُعاء قَلْبٍ لاَهٍ. دیگر تضرُّع: اُدْعُوا رَّبکم تضرُّعاً وَ خُفْیَةً. دیگر رغبت و رَهْبَت: وَیَدْعُونَنَا رَغَباً وَ رَهَباً. دیگر اَکلِ حلال. چنانکه مصطفی در آن حدیث گفت: وَ مَلْبَسُهُ حَرَامٌ وَ مَطْعَمُهُ حَرامٌ 3 فاَنّی یُسْتَجابُ لَهُ. وَ حُکِیَ اَنَّ وَاحِداً مِنَ الظَّلَمَةِ خَافَ دعاء الاَخْیَار عَلَیهِ فَاَضَافَهمُ بِحِیلَةٍ فَاَکَلُوا مَنْ حرَامِهِ فَلَم یُجِبِ اللهُ دُعَاءهُم عَلَیهِ، فَامْتَنَعوُا مِنْ اَکْلِ الطَّعامِ ثم دَعوا عَلَیْه فَخَسَفَ اللهُ بِهِ الاَرْضَ. دیگر ثقتی 5 و اعتمادی بباید داعی را، چنانکه در خبر می آید: اُدْعوُا اللهَ وَ اَنْتُم مُوقِنوُن بالا جَابَةِ.

حُجره‌ای بود عجوزه‌ای را اندربنی اسرائیل، در جوارِ ملکی؛ روزی آن عجوزه بیرون شد به شغلی از آن خود، چون باز آمد، آن پادشاه خانۀ او خراب کرده بود و در کوشک خود آورده. عجوزه از سرِ اضطرار گفت: الهی اِنْ لَمْ اَکُنْ حَاضِراً فَاَیْن کُنُتَ فَاَهْلکَ اللهُ الملکَ وَدَارَهُ.

p.382

محمّد بن علی ترمذی چنین گفت7 : مَنْ دَعَا الله وَلَمْ یَعْمُرْ قبلَ ذَلِکَ سَبیِل الدُّعاء بِالتّوبةِ وَالاَنَابةِ وَ اَکْلِ الحلالِ وَ اتِّباع السُّنَّةِ وَ مُرَاعاةِ السرّ کانَ دُعَاؤهُ مَرْدُوداً. هر که حق را – جلّ جلاله – بخواند و پیش از دعا راهِ دعا را عمارت نکرده باشد به توبه و اخلاص و پاک داشتنِ لقمه و خرقه و نگاه داشتنِ باطن از باطل، دعای او مردود است و درِ اجابت مسدود. و قالَ رّبکم: ادْعُونِی اسْتَجِبْ لَکُم. چندین لطف در این کلمه تعبیه کرد، و نگفت: و قالَ الجبَّار، و قال القهَّار، و قال الله؛ زیرا که اگر چنین گفتی، بنده بترسیدی، بر بساطِ انبساط نیارستی آمد؛ گفت: وَ قَالَ رُّبکم؛ پرورانندۀ 8 شما، اُدْعُونِی اسْتَجِب لَکُم، کأنَّهُ جلّ جلاله قال: اَنَا لَکَ وَمَالِی لَکَ فَلاَ تَحْتَشِم مِنَ السُّؤال فاِنّکَ وَ اِنْ تَرَکْتَ سؤالکَ غَضِبْتُ عَلیکَ. /127a/

شعر
اللهُ یَغْضَبُ اِنْ تَرَکْتَ سؤالَهُ
وَ بنیّ آدَم حِینَ یُسْألُ یُغْضَبُ 9

ابراهیم ادهم را – قدّسَ اللهُ رُوحَه – پرسیدند که حق – جلّ و علا – می فرماید: اُدْعُونِی اَسْتَجِب لَکُم 10، و ما شب و روز دعا می کنیم، و اجابت نمی بینیم. گفت: لاَنَّ قُلوبکم مَاتَتْ بِعَشَرَةِ اَشْیاء. دلهای شما به ده چیز بمرده است. عَرَفْتُم اللهَ وَلَمْ تُؤدّوا حَقّهُ. خدای را شناختید و حق او نگزاردید. وَ قَرَأتم کِتَابَهُ 11 وَلَم تَعملوابه. کتاب او بر خواندید و بدان عمل نکردید. وَ اِدَّعَیْتُم حُبَّ رسول اللهِ وَ تَرَکْتُم سُتَّهُ. دعوی دوستی رسول کردید و سنّتِ او [را] دست بداشتید. وَ اِدَّعَیْتُم عَدَاوةَ الشّیطان وَ وَافَقْتُمُوه. دعوی دشمنی شیطان کردید و به موافقتِ او بیرون آمدید. وَ اِدَّعَیْتُم حبّ الجنَّة وَلَم یَعملُوا لَهَا. و دعوی دوستی بهشت کردید و عمل صالح نیاوردید. وَ اِدَّعَیْتُم خَوْفَ النَّار وَ رَهَنْتُم اَنْفُسَکُم بهَا. و دعوی ترسیدن از دوزخ کردید و خود را به آتش گرو کردید. وَ اَقْرَرتُم بَانَ المَوْتَ حقٌ وَلَم تَسْتَعدّوا لَهُ. و اقرار دادید که مرگ حق است ؤ کار او نساختید. وَ اشْتَغَلْتُم بِعُیُوبِ اِخْوَانِکُم عَنْ عُیُوبِ اَنْفُسِکُم. و به عیب دیگران از تفحّصِ عیبِ خود مشغول گشتید. وَ اَکَلْتُم نِعْمةَ اللهِ وَ کَفَرْتُم. و نعمتِ خدای بخوردید و کفران حرفت 12 ساحتید. وَ دَفَنْتُم اَمْوَاتَکُم فَلَم تَعْتَبِروا. و مردگان خود را به دستِ خود دفن کردید و عبرت نگرفتید. فَقَالَ وَاحِدٌ مِنَ الکُبَراء: مَثَلُ الّذِی یَدْعُو بِغَیْرِ عَمَلٍ کالّذِی یُرْمِی بِغَیْرِ وَترٍ. آنکه دعا می کند بی عمل، همچنان است که به کمان بی زه تیر می اندازد 13.

وَ قَالَ رُّبکم اُدْعُونِی اَسْتَجِب لَکُم. صد هزار و بیست واند هزار نقطۀ عصمت در قرطۀ حرمت می گویند: رَّبنا؛ آدم که اساسِ دولت الفِ اوّل بود بر لوح اطف می گوید: ربّنا

p.383
ظَلَمْنَا؛ و ما شما را می گوییم: وَ قَالَ رّبکم اُدْعُونِی اَسْتَجِب لَکُم. مرا بخوانید، وَ اِنْ لَمْ تَدْعُونِی فاَنَا اَدْعُوکم؛ فَاطِرُ السّمواتِ والارض یَدْعُوکُم. وَ قَالَ رّبکُم اُدْعُونِی اَسْتَجبِ لکُم؛ اُدْعُونِی بالمَعْذِرَة، اَسْتَجِب لکُم بالمَغْفرَةِ. چنانکه گفته اند: شَفِیعُ المُذْنِبِ اِقْرارهُ و تَوبتُهُ اِعْتَذارُهُ. شفیع گناهکار 14 اقرار به گناه است و چون به گناه اقرار آورد رحمت او را پناه است. اُدْعوُنِی بِلاخْلاَصِ اَسْتَجِب لکمُ بِالخَلاَصِ. اُدْعوُنِی بالتّذلّل اَسْتَجِبِ لَکُم بالتَّفَضُّل. اُدْعُونِی بِالخَوْفِ وَالطَّمع اَسْتَجِب لَکُم بِالعَطَایَاء وَالْخلَع، اُدْعُونِی بِلاَغَفْلَةٍ اَسْتَجِب لَکُم بِلاَمُهْلَةٍ، اُدْعُونِی بَقَطْعِ العَلاَئق اَسْتَجِب لَکُم بِبَذْلِ الحقَائق، اُدْعُونِی بَلاَ تَوَانِی اَسْتَجِب لَکُم بِنَیْلِ الاَمَانِی، اُدْعُونِی مِنْ رأس الاضْطِرَارِ اَسْتَجِب لَکُم بِدَفْعِ اَسْبَابِ المَضَارّ وَ فَتْحِ اَبْوَابِ المَبَارّ.

یحیی معاذ گفت رحمه الله: اَدْعُوکَ فِی المَلأ کَمَا یُدْعَی الا ربابُ وَ اَدْعُوکَ فِی الخَلأ کَمَایُدْعَی الاَحْبَابُ. فاَقوُل فِی المَلأ: یَا اِلهی، وَ اَقُول فِی الخَلأ: /127b/ یَا حَبیبی. در میانِ خلق چنان خوانم که بندگان خداوندان را خوانند، گویم: یا الهی؛ و در خلوت چنان خوانم که دوستان دوستان را خوانند 15، گویم: یا حبیبی. حق – جلّ جلاله – در مصحفِ مجد گفت: واللهُ یَدْعُوا اِلَی دارِالسَّلام. آنگاه به آخر بفرمود که فَلْیَسْتَجِیبُوالیِ. پس گفت: اُدْعُونِی اَسْتَجِب لَکُم. چُنانستی که می گوید: اَنَا اَدْعُوکَ فَلاَ تُجِیبُ فَادْعُونِی اُجِبْکَ. بندۀ من ترا می خوانم و اجابت نمی کنی، تو مرا بخوان تا اجابت در اجابت بینی.

بنی اسرائیل گفتند موسی را – علیه السَّلام: اُدْعُ لَنَا رّبکَ. ایشان را یارای دعا نبود به ذاتِ خود تا در بساطِ انبساط به سؤال آمدندی. و چون نوبت بدین امّت رسید ربُّ الاَرْباب گفت: اُدْعُونِی اَسْتَجِب لَکُم. فرمود که اُدْعُوا رّبکم تَضَرُّعاً وَ خُفْیةً، و فرمود که خَوْفاً وَ طَمَعاً، و فرمود که مُخْلِصیِن لَهُ الدّین. در این آیات شرایط و تقییدات بنهاد از اخلاص و تضرّع و خوف. باز در این آیت دعا را به هیچ شرط معلّق نکرد فقال – جلّ جلاله: اَسْتَجِب.

عادتِ خلق آن است که مرغی بگیرند و آن را قفصی سازند و آب و علف مُعدّ گردانند تا وقت سحر بانگ کند و بامداد و شبانگاه همچنین. ربّ العزّة عارفان را در وجود آورد دنیا را قفص ایشان ساخت و منافع و مصالح ایشان مهیّا گردانید، فَقَالَ فِی مُحکم کتابِه: وَ بِالاَسحارِهُم یَسْتَغفِرُون. و قال: یَدْعُون رّبهم بِالغَدَاةِ وَالْعَشِیّ 16 کی بود که این طاووسِ روحانی از این ناموسِ نفسانی خلاص یابد و در فضای ارواح بی زحمت اشباح دستی باز

p.384
زند. جسم تو سترِ کثیف است چون این ستر برداشتند انوار اسرار متلالی گشت و تُحَفِ الطاف متواتر شد 17، عرش را در وجود آورد و گفت: عظمت تُرا؛ کرسی را در وجود آورد و گفت: سِعَت ترا؛ ابلیس را در وجود آورد و گفت: لعت ترا؛ و مؤمن را در وجود آورد و گفت: رحمت ترا؛ و عارف را در وجود آورد و گفت: تو مرا و من ترا، وَ قَالَ رُّبکم اُدْعُونِی. قُلْ مَا یَعْبَؤا بِکُم رّبی. چه به کار است مرا عذاب کردنِ شما 18؟ لَوْلاَ دُعَا ؤکُم الاَصْنَامَ. اگر نه آنستی که شما بتان را به خدایی گرفته‌اید، و شرک آوردن 19 در تحتِ عفو نیاید، امّا انبساط در آید. چون کافران را عذاب کردند که او را شریک گفتند، مؤمن را که او را یکی گفت، کَیْ عذاب کند؟ اُعِدَّتْ لِلکَافِرِینَ می گوید، نمی گوید: اُعِدَّتْ لِلمؤمِنیِن. مَا یَفْعَلُ اللهُ بِعَذَابِکُم اِنْ شَکَرُتم وَ آمَنْتُم، وَ کلّ مؤمنٍ یَشْکُر عَلَی الاْیمان. قُل ما یَعْبَؤا بِکُم رّبی لَوْلاَ دُعَاؤکُم. کافران منکر 20 را بگوی: اگر این مؤمنان نیستندی من چه باک دارمی از عذاب کردنِ شما. چنانکه حق – جلّ جلاله – فرمود که تَکَادُ السّموات یَتَفَطّرْنَ مِنْهُ، الآیة. آسمان خواهد که بر خود بدرّد و زمین خواهد که بشکافد و کوهها خواهد که نگوسار شود و بر کافر افتد، از بهر آنکه بر خداوند – جلّ جلاله – شریک گویند. گوید که شتاب مکنید که در میانِ ایشان مؤمنان اند لَوْلاَ رِجَالٌ مؤمِنُون. برکتِ مؤمنان /128a/ عذاب از کافران باز داشت، چه گویی، به برکتِ ایمان تو عذاب از تو باز ندارد؟ وَ قَالَ رُّبکم اُدْعُونِی. ربّ عرش و کرسی نگفت، ربّ جبرئیل و میکائیل نگفت، ربّ این نطفه و مضغه گفت.

اگر ابتدا تو گفتی: خدای من؛ دعوی بودی، موسی گفت: اِنَّ مَعِی رّبی. خلیل گفت: رّبیَ الّذی یُحیِی وَ یُمیِت. یوسف گفت: اِنَّ رّبی لَطِیفٌ. و همچنین نوح و هود و صالح و شُعَیْب – علیهم السَّلام – چون نوبت به تو رسید و تو بر بساط غفلت غلتیده و پیراهنِ معصیت پوشیده، نیارستی گفت: هُوَ رّبی 21؛ من گفتم: وَ قَالَ رّبکم. پروردگارِ شما، آفریدگارِ شما. لَیْسَ لِعَبْدِ‌اللهُ اِلاّ‌اللهُ عصی اَو جفی اَو وفی.

چون مخلوقی با مخلوقی جفا کند، هیچ نگوید تا که مُقرّ آید، چون مُقرّ آمد، بر دارش کنند. من از تو می خواهم که به معصیت مُقرّ آیی، چون مقرّ آمدی در گذارم. وَ آخَرُون اعْتَرَفُوا بِذُنُوِبهِم. به جای مخلوقی جفا کنی هزار شفیع بیاری تا بوکه بپذیرد. تو هزار جفا بکنی بظاهر، پس پشیمانی خوری، من در گذارم. النَّدمُ تَوبةٌ. پادشاهان چون مست گردند جانداری 22 را به پای کنند، گویند: ما را نگاه دارید. تو در میانِ مستی و غفلت، من ترا نگاه

p.385
دارم. قَلْ مَنْ یَکلؤکُم بِاللّیْلِ وَالنَّهار. مخلوق چون بندۀ خود را بخواند اگر آلوده پیش آید ادب کند، تو با چندین الوان معاصی به حضرتِ ما می آیی و اگر نیایی من خوانم. فَنِعْمَ المَوْلَی. هر چند که به خطا آلوده ای، حاجت از من خواه که من سایلان را دوست دارم: وَ اَمَّا السَّائل فَلاَ تَنْهَرْ.

و در خبر آمده است: اَعْطُوا السَّائِلَ وَلَوْ جَاء کُم عَلَی فَرَس. به اسب و لباس منگرید، به ذلّ سؤال نگرید. برادران یوسف پیشِ یعقوب زاری کردند که اَرْسِلْهُ مَعَنَا غَداً یَرْتَعُ وَیلْعَبُ. هر چند که دانست که دلِ ایشان با معصیت است چون زبان سایلان داشتند یوسف را از ایشان باز نداشت.

آورده‌اند که کافری در میان مبارزت علی را گفت – رضی الله عنه: شمشیر به من ده. بدو داد. گفت: یا علی یا سخت دلیری یا عظیم غُمْرِی، شمشیر چرا به خصم داری؟ علی گفت: تو دستِ سایلان به من دراز کردی، روا نداشتم که گندِ بُخل به مشام من رسد، هر چند که دلِ دشمنان داشتی لیکن زبانِ سایلان داشتی. آورده‌اند که آن کافر مسلمان گشت.

عَبْدِی! توبه درگاهِ ما آی، تن به معصیتها آلوده، کالبد به مخالفتها فرسوده، هر چند که تنِ عاصیان داری، لیکن زبانِ سایلان داری. تو سؤال لایق به حال خود کنی و من عطا لایق به کمالِ خود دهم. هم تو جنّت از من خواهی و من دیدار بر سر نهم و بدهم. للّذِینَ اَحْسَنُوا الْحُسْنیَ وَ زِیَادَةٌ.

ای جوامرد این همه که رفت مشربِ عوام است که ایشان به عطا آسایند 23، امّا خواص و اهلِ اختصاص را در منع لذّت بیش است. العصاةُ مِنَ العَوَامِ دَمْعَةٌ مِنْهُم تَطفِی غَضَبَ الرّبِ، فاَمَّا المُحِبُّون 24 لَوبکَوا طول عُمْرِهِمْ بِدَمٍ مَا رَحِمْتُهُم.

شعر
جَوُر الهَوَی اَحْسَنُ مِنْ عَدْلِه
وَ مَنْعُهُ اَظْرَفُ مِنْ بَذْلِه

الحُبّ جَورٌ کلّهُ. آنجا که رقمِ بندگی است نشانِ قربت و نواختن است و کارها بر مرادِ ساحتن است و آرزو در کنار نهادن است و عطا دادن است./128b/ و آنجا که رقم محّبت است در اندوه و گداختن است و سوختن و کُشتن است و هر لحظه جان کَنْدَن است.

ربُّ العزّة – جلّ جلاله – در قصۀ موسی کلیم الله این احوال را بیان کرد و اهل حقایق را عیان کرد: وَ واعَدْنا مُوسَی ثَلاَثِینَ لَیْلَةً. سی روز در انتظر داشته و ده روز 25 زیادت کرده.

p.386
ولَمّا جاءَ مُوسَی لمِیقَاتِنَا وَکلّمَهُ رُّبهُ. چون بر بساطِ انبساط گفت: اَرِنیِ اَنْظُرْ اِلَیْکَ فَهَا اَنَا صَعِیفٌ بَیْنَ یَدَیْکَ والمُسْتَغَاثُ مِنْکَ اِلَیْکَ. خطاب آمد که لَنْ تَرَانِی لَمّا نَهَرْتُهُ کَاسَاتُ الکَلامِ 26 و سَکَرِ فِی ذَلِکَ المُقَام مِنْ غَیْرِ المُدَام، ظَنَّ اَنَّهُ فِی دَارِ‌السَّلام فَنَسِیَ نَفْسَهُ وَالسَّلام. چون بی التماس و بی اندیشه بی تمنّی و بی طلب و بی جستجوی و بی بیوس کرامت مکالمت یافت، بیواسطه سُکر غالب گشت عاجز آمد از ضبط کردن جوارح. چون زفانِ پادشاه را در سُکر دید به عیّاری بیرون آمد، گفت: اَرنِی. از این عیّاری و انبساط در مملکت شور پدید آمد، سرا پرده‌ای از هیبتِ جلال حق چون ضبابی گرد بر گرد کوه برکشیدند، آفتاب روی نهاد کرد؛ ای موسی این چه بُسْتَاخِی است، نه همانی که بر سر چاهٍ مَدْیَن می گفتی: ربّ انّی لما اَنْزَلْتَ اِلَیَّ مِنْ خَیْر فَقِیر، به گرده‌ای قانع بودی 27 اکنون چه بود؟ آری آن وقت به پاره‌ای نان قانع بودم که محلّ مَدْیَن بود، اکنون که این خطاب شنیدم وَاصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسی، اگر در سُکر شکر این خطاب زفان عیّاروش عَرْبده کند جای آن هست. اینت نادره کاری، ربّ العزّة گفت: وَقَالَ رُّبکم ادْعُونِی اَسْتَجبِ لَکُم. دعا ورای دعای موسی نبود، و اخلاص ورای اخلاصِ او نبود، و اشتیاق ورای اشتیاقِ او نبود، و خطابِ لَنْ تَرَانِی کَذَا قَهَرَ الاَحْبَابَ.

محقِّقان چنین گفته‌اند که اگر حق – جلّ و عزّه – موسی را به قول لَنْ تَرَانِی بگذاشتی و به گفتِ وَلَکِن انْظُرْ اِلَی الجبَلِ در نیافتی و نگاه نداشتی، آنچه در صعق افتاد در محق و محو افتادی، لیکن جلاب لطف در قدح عطف بر دستِ ساقیِ وَلَکِنْ بفرستاد تا به طمع وَلَکِنْ به دست آمد. همچنانکه مصطفی گفت – علیه السَّلام: اِنَّ اللهَ تَعَالَی لاَ یَنْظُر اِلَی صُوَرکُم، پس به قوِل وَلَکِنْ یَنْظُرُ اِلَی قُلوبکُم دریافت و بر توحید نگاه داشت.

ای درویش 28! اینجا سرّی لطیف است و آن است که اگر موسی را با این همه ریاضت و مجاهدت امید وفا کردی، مفلسان شکسته دل شدندی، پنداشتندی که نظر به من جزای اعمال 29 است موسی را با همه کمال و بضاعت اعمال گفتم: لَنْ تَرَانِی، تا مفلسان شکسته دل نگردند، لَنْ تَرَانِی کمال حال موسی را از چشم مقرّبان ستر بود و نظر باری به دل عاصی با این همه معاصی و قبایح و فضایح او را ستر بود. موسی خوانده و نوید داده به ضیافت، لیکن چون به صفت انبساط پدید آمد از نظر ممنوع گشت، باز عاصی طفیلی گرم بود چون به عینِ ذلّ و انکسار سر بر آستانِ حسرت نهاد به نظر الطاف مخصوص گشت.

در این 30 لوامع اشارات و طوالع عبارات دُرّی ثمین است 31 که جز غوّاصان /130a/

p.387
حقیقت از بحرِ طریقت بر نتوانند آورد، آن همه عنا و مشقّت و مجاهدت و مکابدت موسی چه بود، و خطابِ ردِّ لَن تَرَانِی به آخر ثمرۀ آن، و آن ناگاه بردن و مفاوضه کردنِ مصطفی چه، و آنگه از وی در آن عطاها عذر خواستن چه بود؟ آری چون موسی به مَدْیَن افتاد و گوسپندان را آب داد چون حاجت خواست، خود را اشارت کرد: اِنّی لِمَا اَنْزَلْتَ اِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ. من گرسنه‌ام یا ربّ. و چون در بیابان آمد و آن کارها آشکارا گشت، اعتماد بر آتشزنه و سنگ کرد و تکیه برعصا کرد. هِیَ عَصَایَ اَتَوَکّؤا عَلَیْهَا وَاَهُشُّ بِهَا عَلَی غَنَمِی. حقّ – جلّ جلاله – آتش از سنگ باز گرفت و اعتماد از عصا و طمع از درخت، پس آنگه گفت: یَا مُوسَی اِنّی اَنَا‌اللهُ. اینت تهدید و تأدیب؛ یا موسی تا کَیْ گویی: من و آنِ من؟ منَم سزای من گفتن. امّا مصطفی – علیه السّلام – از اوّل کار دنیا به جملگی بر وی عرضه کرد، التفات نکرد، گفت: اَجوُع یَوْماً وَاَشْبَعُ یَوْمَین. گفتند: خداوند – جلّ جلاله – زلاّت کرده و ناکردۀ ترا بیامرزید، خود را ندید، گفت: اَفَلاَ اَکُون عَبْداً شَکُوراً، آنگه از کون و منزل و منزلت و مکان و مکانت در گذاشتند و به جایی رسانیدند که افهام و عقول از ادراک نور شِراک نعلین عزّ او عاجز آمدند، گفتند: سخنی بگوی. گفت: لاَ اُحْصِی ثَنَاءً عَلَیْکَ اَنْتَ کَمَا اَثْنَیْتَ عَلَی نَفْسِکَ. گفتند: چاره نیسث، گفت: التَّحِیَّاتُ المُبَارَکاتُ الصَّاواتُ الطیّبَاتُ لِلهِ. همچنین به خود اضافت نکرد؛ لا جرم در این ضیافت اضافت این خطابش آوردند: فَاَوْحَی اِلَی عَبْدِهِ مَا اَوْحَی. هر که تحفه چنان برد، هدیه چنین آرد. یا محمّد اکنون که دامنِ دولت به کلّیّت از غبارِ اغیار بفشاندی، و حدیث خود جمله در باقی کردی وَکَفَی بِاللهِ بگفتی 32، همه آنِ تست. ما می گوییم: وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رُّبک فَتَرْضَی. ای همه آنِ ما، و ما آنِ تو. یا محمّد هر چه تحتِ قدمِ تو، همه خدمِ تو، و خدمِ تو فدای قدمِ تو 33.

p.387 - 388
اختلاف نسخه ها

  • ١ . تو: الدعاء + لانک ان وضت علی الدعاء
  • ٢ . آ: که به نصیب تو مشوب است
  • ٣ . تو: + و مشربه حرام
  • ٤ . تو: فاتقّوا
  • ٥ . مر: یقینی
  • ٦ . آ، مج: عجوزه‌ای بود در بنو‌اسرائیل
  • ٧ . تو، مر: «محمد بن علی ترمذی» ندارد
  • ٨ . آ: پرورنده
  • ٩ . تو، مج، آ: «الله یغضب ... یسأل یغضب» ندارد
  • ١٠ . تو: «ابراهیم ادهم ... لکم» ندارد
  • ١١ . تو: الکتاب
  • ١٢ . آ: حرفت + خود
  • ١٣ . تو: بی گمان تیر می اندازد
  • ١٤ . تو، مر: گناهکاران
  • ١٥ . مر: بندگان خداوندان خوانند ... دوستان دوستان خوانند
  • ١٦ . آ: در حاشیه افزوده: کی بود که این طاووس روحانی از این ناموس نفسانی خلاص یابد و در فضای ارواح بی زحمتی اشباح دوستی باز زند
  • ١٧ . تو: «وتحف ... شد» ندارد
  • ١٨ . آ: + چه پاک دارم من از عقوبت شما اگر دعای شما نیستی فقد کذبتم ایّها اکافرون رسولی فسوف یکون العذاب لراما. ویقال. ما یعبونکم ربی. چه به کار است مرا عذاب کردن کافران
  • ١٩ . آ: در دوستی به دل آوردن
  • ٢٠ . مج: کافران مکّه
  • ٢١ . آ: هیچ ربی
  • ٢٢ . آ: جانداران
  • ٢٣ . مر: رسانید
  • ٢٤ . آ: المحبوب
  • ٢٥ . آ: ده روز + دیگر
  • ٢٦ . مج: هزّته اریحیة الکلام، تو: شرب من کأس الکلام
  • ٢٧ . مج: به گردۀ نان قانع بود
  • ٢٨ . مج: ای جوامرد، آ: ای جوانمرد
  • ٢٩ . آ: این + اعمال
  • ٣٠ . آ: ورای این
  • ٣١ . آ: درّی یتیم
  • ٣٢ . مج، آ: و گفتی: للّه
  • ٣٣ . مج: + وصلّی الله علی محمد و آله.