روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.389
۴۰ – الوَاسع

بعضی گفتهاند: معنی واسع عَالِم است، و بعضی گفتهاند: غنی، و بعضی گفتهاند 1: بسیار عطاست. در متعارف اللّسان چنین گویند که فُلاَنٌ وَاسِعُ العَطَاء. فلان بسیار عطاست. و حق – جلّ جلاله – با هر موجودی 2 عطایی است و از کمال کرم اوست که عطای خود به خطا باز نگیرد و نعمت به جَفوت قطع نکند.

ذِّوالنّون مصری حکایت کرد که وقتی به جامه شویی رفته بودم به شطِّ نیل، چون به جامه شستن مشغول شدم در آن میان ناگاه کژدمی را دیدم سخت عظیم، می آمد، که هرگز بزرگتر از آن ندیده بودم. از آن عقرب بترسیدم فَاسْتَعَذْتُ بِاللهِ مِنْ شرّهَا فَکَفَانِی اللهُ شرِّها، و از پی 3 آن کژدم می نگرستم. چون به لبِ آب رسید ضِفْدعی از آب بر آمد بزرگ و پُشتِ خویش را بداشت و آن عقرب بر پُشتِ وی نشست و از نیل بگذشت، و من به تعجّب بماندم و با خود می گفتم عقرب را: عَبَرَ النّیلَ عَلَی ظَهْرِ ضِفْدعٍ اِنَّ هَذَا شَأناً 4. /129b/ اِزاری بر میان بستم و از آن سوی آب شدم، آن ضِفْدع آن عقرب را بنهاد و به موضعِ خود باز شد؛ آن عقرب می رفت و من بر پیِ او، تا رسید به درختی عظیم با شاخهای بسیار، نگاه کردم غلامی را دیدم اَمْرَد و مست، در بُنِ 5 آن درخت افتاده و خوابش باز برده 6، و عقل و هوش از وی برفته، گفتم: اِنَّا لِلهِ وَ انّا اِلَیْهِ رَا جِعون. هم این ساعت این کژدم این جوان را هلاک کند. در این بودم، اژدهایی دیدم می آمد، قصد کرد تا آن جوان را هلاک کند، آن عقرب بر پُشتِ او جَست،

p.390
وَلَدَغَ دِمَاغَ التِّنّین وَ قَتَلَهُ وَ رَجَعَ اِلَی المَاء وَ اَنَا خلْفُهُ حَتَّی عَبَرَ عَلی ظَهْرِ الضّفْدَع، فَرَجَعْتُ اِلَی الغُلاَمِ وَ هُوَ عَلَی حَالِهِ 7. آن عقرب بر دماغِ آن اژدها زد، و به زخمی 8 او راهلاک کرد، پس به لبِ آب آمد و بر پُشتِ ضفدع جَست و برفت. من باز آمدم و آن جوان را دیدم در خوابِ غفلت بود، آواز بر آوردم:
شعر
یَا رَاقِداً وَالجَلِیلُ یَحْفَظُه 9
مِنْ کلِّ شرّ یَدِبُّ 10 فِی الظُّلم
کَیْفَ تَنَامُ العُیُون عَنْ مَلِکٍ
تَا تِیک مِنْهُ فُوَائدُ النِّعمَ
آن کودک بیدار گشت. ذالنّون گفت: وَاللهِ زَادَتْ حَلاَوَةُ الغلامِ 11 عَلی حَلاَوَةِ الکلاَمِ. روی به من کرد که ای شیخ چه حالت است؟ فَقُلْتُ اُنْظُرْ اِلَی مَا صَرَفَ اللهُ عَنْکَ بِمَاذَا صَرَف اللهُ عَنْکَ؛ و قصۀ بَازُو بگفتم. چون کودک این سخنان بشنید دردی در دلش آمد، فَبَکی بُکاءً شَدِیداً، بسی بگریست و نوحه کرد، وَ اَشَارَ بِطَرْفِهِ نَحْو السَّماء یَا سیّدی وَ مَولاَی هَذَا فِعْلُکَ بِمَنْ عَصَاکَ البَارِحَة، فَوَ عزّتِکَ لاَ اَعْصِیکَ حَتَّی اَلْقَاکَ، وَ خَلَعَ ثِیَابَ بَطَالَتِهِ وَ لَبِسَ خِمَارَ 12 الْخَیْرِ وَالرّشد.

آوردهاند که آن اعرابی دست در استارِ کعبه زد، و می گفت: مَنْ مِثْلِی؛ مانندِ من کیست؟ لِی اِلهٌ اِنْ اَدْنَبْتُ مَنَّانِی وَ اِنْ تُبْتُ رَجانی وَ اِنْ اَقْبَلْتُ اَدْنَانِی وَ اِنْ اَدْبَرْتُ نَادَانِی اِنَّ رَّبنَا لَغَفُورٌ شَکُور.

ربّ العزّة – جلّ جلاله – به کمالِ کرم وَجُودِ خود چهار در بر تو بگشاد: درِ احسان، و درِ نعمت، و درِ طاعت، و درِ لظف. درِ احسان وَجُود بر تو بگشاد تو به اساءت پیش آمدی و آن در بر خود ببستی. حق – جلّ جلاله – رسول کرامت را با کلید تجاوز و عفر بفرستاد و گفت: اُسْتر اِسَاءتکَ بِرَحْمَتِی 13 فَاِنّی سیّدٌ لطیفٌ وَ اَنْتَ عَبْدٌ ضَعِیفٌ؛ وَ هُوَ الّذِی یَقْبَلُ التَّوبةَ عَنْ عِبَادِه وَ یَعْفُو عَنِ السیّئات، اِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الحُسْنَی. درِ نعمت بر تو بگشاد و تو به کفران پیش آمدی و آن در بر خود ببستی به تقصیر در شکر. وَ اِذَا اَنْعَمْنَا عَلَی الانْسَانِ اَعْرَضَ وَنَأیَ بجانِبِه. حق – جلّ جلاله – رسول فضل را بفرستاد با مفتاح منّت، و گفت: اِنْ قَصَّرْتَ اَنْتَ فِی شُکْرِی فَلاَ اُقَصِّرُ اَنَا فِی بِرِّی. اگر تو در شکر نعمت تقصیر روا داشتی ما نعمت رحمت خود هرّوز زیادت خواهیم داشت. قُلْ بِفَضْلِ اللهِ وَ بِرحَمَتِهِ. درِ طاعت بر تو بگشاد، تو به تقصیر پیش آمدی و خواستی که به معصیت /130a/ در بندی، ربّ العزَّة رسوِل مغفرت را

p.391
بفرستاد با کلیدِ توبت، و گفت: اِنْ اَذْنَبْتَ وَلَمْ تُبَالِ اَغْفِر لَکَ وَلاَ اُبَالِی؛ قُلْ یَا عِبَادِی الّذِینَ اَسْرَفُوا. درِ محبّت بر تو بگشاد به جفا پیش آمدی و دَرْ دربستی بر خود به دلیری 14، رسول حکم را بفرستاد با کلیدِ پوشش، و گفت: عَبْدِی اِن اجْتَرَأتَ 15 عَلَیّ بسوءالمُعَامَلةِ اَتَجاوَز عنک لاَنّی حَبِیبُکَ وَ اَنا اَرْحَمُ لرَّاحِمین.

وَهْب بن منبّه گفت – رحمه الله علیه – در تورات چنین دیدم که یا ابْنَ آدَمَ اَدَمَ اَکَلْتَ رِزْقِی وَلَمْ تَشْکُرْلِی وَ بارْزتَنی وَلَمْ تَسْتَحِی مِنّی عَبْدِی اِنْ لَمْ تَسْتَحیِ مِنّی فَانَا اِسْتَحْیی مِنْکَ.

آوردهاند که گبری موسی را گفت علیه السلام: چون به مناجات شوی خدای خود را بگوی که مرا روزی تو می نباید و هرگز ترا خدمت نخواهم کرد و از خدایی تو ننگ می دارم. چون موسی از مناجات فارغ گشت، ربّ العزّة گفت: اَدَّرسالة عَبْدِی فَقَالَ مُوسَی اَنْتَ اَعْاَمْ بِه. آن رسالت که بندۀ من گفته است برسان. موسی گفت: تو خدایی، و خود می دانی. فَقَالَ خَلّ جلاله: قُلْ لَهُ اِنْ کُنْتَ تَسْتَنْکِفُ 16 مِنْ رُبوبیَّتی فَانَا لاَاَسْتَنْکِفُ عُبُودِ یَّتِکَ وَ اِنْ لَمْ تُرِد رِزْقِی فَانَا اَرْزقُکَ عَلَی رَغمِ انفکِ. آن مرد را بگوی که اگر تو از خدایی من ننگ داری 17 مرا از بندگی تو ننگ نیست، و اگر تو روزی من می نخواهی من عَلَی رَغْم ترا روزی به تو خواهم داد 18: موسی به. آن مرد بگفت، فَقَالَ لاَ یَنْبَغیِ اَنْ یُعصی ربٌّ هَذِهِ صِفَتُهُ فَاَسْلَمَ. گفت: نشاید که چنین خداوند را معصیت کنند 19 و مسلمان شد.

بیت
گه بنوازی مرا و گه بگدازی
گه عُنف و گهی لطف بهم در سازی 20

معروف است که گبری از ابراهیم – علیه اسَّلام – طعام خواست، طعامش نداد، ربّ العزّة وحی فرستاد که اَیْنَ کَرَمُک؟ ای ابراهیم کرم تو کجاست؟ ابراهیم در پی او برفت او را چیزی در پذیرفت تا به ضیافت او باز آید. گبر وی را گفت: ترا این ادب که در آموخت؟ گفت: خدای عزّ وجلّ. فقال: نِعْمَ الربُّ ربٌّ عَاتَبَ خَلِیلَهُ بِسَبَبِ عَدُوّهِ. آن گبر مسلمان شد و گفت: چون نیک خداوندی است خداوندی که عتاب کرد با دوست خود به سبب دشمن 21.

آوردهاند که آن عورتی بود 22 در عهدِ مصطفی – علیه السَّلام – طفلی داشت، مگر یک روز از پیشِ او غایب گشت، پیرزن به جزع در آمد و از جزع اشکِ عقیقین پر گهر می ریخت 23 و فریادی می کرد و با مرغانِ مرغزاری در نِیَاح و زاری مساعدت می نمود. چون فرزند را باز یافت تعطُّفی و ترحّمی می کرد، فقال النّبیُّ صلّی الله علیه وسلّم: اللهُ اَرْحَمُ بعِبَادِه مِنْهَا بِوَلدِهَا.

p.392
رحمت حق – جلّ جلاله – بر بندگانِ خویش بیش از آن است که رحمت این ضعیفه بر این ضعیف. عَبْدٌ ضَعِیفٌ وَ ربٌّ لَطِیفٌ وَ عَلَی الذُنُوب وَالمَعَاصِی مُشْرفٌ مُنِیفٌ یَشْمُلُهُ رَحْمَةُ ربّ لَطِیف انَّهُ المنّانُ الرَّؤفُ 24 فَالرّحمَةُ بَیْنَهما لاَ یَضِیعُ.
چنین دیدهام که روزی صحابه – رضوان الله علیهم – که گلبنانِ حدیقۀ رسالت بودند، پیشِ مهتر – علیه السَّلام – نشسته بودند و دل را به جمالِ نبوّت آسایش می دادند، صَبَاحِی بلِقَائکُم صَباحٌ مُبَارَکٌ. آن مرغکی /130b/ از هوا در آمد و بر سرِ ایشان می پرید، مصطفی که طبیبِ دردِ جگر ایشان بود سر بر آورد و گفت: این بیچاره را کی سوخته است و بچّۀ او از او کی جدا کرده است؟ مردی گفت: من کرده‌ام. مهتر گفت: تواند بوَد که شفاعتِ من دست از آن بیچاره بداری؟ آن مرد بر موجب اشارتِ نبوی برفت و آن مرغک را رها کرد. آن مرغک با آن بچّۀ خود در آن صحرا بپرّید با نشاطی. مصطفی – علیه السَّام – گفت: اللهُ اَلْطَفُ بِعِبَادهِ مِنْ هَذَا الطَّیْر بِوَلَدِهَا. به جلالِ الهی که چنانکه ما درِ مشفق کودک رضیع را بر کنار و سینه دارد و ترسان باشد که نباید که از مخلبِ عُقابِ حدثان آسیبی بدو رسد. او – جلّ جلاله – این مشتِ خاک را در حجر لطف و کنارِ اسرار می پرورد آن روز که در وثاقِ میثاق در عهدِ اَلَسْتُ بِرَّبکُم از پستان احسان شیر نوال و افضال دادیم سوابق وسایل تو کجا بود؟ اگر ترا نخواسته‌اند امید مدار، و اگر خواسته‌اند مترس. بنگر تا در حدِ غیب 25 چه نبشته‌اند.

در عرب قبیله‌ای است مُدبِرترینِ قبایل، مستمندی بود در آن قبیله از عدادِ ناقصاتِ عقل؛ همی ناگاه خاطب رسول – علیه السّلام – آنجا شد بی سابقتی و خدمتی:

بیت
من خفته بُدم زدر درآمد یارم
آن چاره کنندۀ غمِ بسیارم
نه مقدّمه‌ای، نه تمهیدِ کاری، نه امیدی؛ خاطب رسول را دید – علیه السَّلام – که آمد گفت که رسول خطبۀ تو می کند. آن ضعیفه گفت: مرا باور نمی باشد. این شراب در پیمانۀ من نمی گنجد، این خمار بنتوانم کشید 26، همی چون عقد ببود و حلال گشت، مصطفی – علیه السَّلام – دیده بر گماشت، بر ظاهر بَشرۀ وی سپیدیی دید. تَزَوَّجَ بِامْرَأةٍ مِنْ بَیَاضَةٍ فَرَاَی فِی کَشْحِهَا 27 بَیَاضاً، فَقَالَ لَهَا اَلْحِقیِ بِاَهْلِکِ 28. و اویلاه اگر اعتقاد پیسه بوَد. اعتقاد پیسه کدام بوَد؟ آنکه گویی: او و من. زنی که ظاهر بشرۀ وی دو رنگ بوَد، مرد عقد فسخ تواند کرد،
p.393
چون رنگ یکی بوَد نتواند 29 که فسخ کند. مصطفی – علیه السَّلام – عقد فسخ کرد، چنین دیدم وَالعُهْدَةُ عَلَی الرّاوی، که در حال جبرئیل می آمد که یا محمّد ربّ الارباب می گوید: به مجرّد لونی مخالف عقد وصلت فسخ می کنی، فردا که صدهزار خراباتی را که 30 خرمنها کبایر بهم باز نهاده باشند چه خواهی کرد؟ مِنَ اللّیْلِ فَتَهَجَّد.

آن اعرابی را بر نعش نهاده بودند و می آوردند 31 بر منجنیقِ خطر، بر مرکبِ بی زین، دست و پای بسته، امید خوابانیده، زفان داوری بریده، گوشِ جاسوس کَرْ شده، چشمِ صاحب خبر کور شده، و کودکی چند ضعیف در پی وی می دویدند و از رمضای ریگ، خاک بر سر فشاندند 32.

آن پیرزنی بود گاوکی داشت، غلامی بود از آنِ سلطان بیامد و آن گاو را بغصب ببرد. آن پیرزن در آن گاوک می نگرست، چون مادرِ مهربان در فرزند؛ ملک از شکار می آمد سیصد و شصت کوشک داشت و سیصد و شصت وصیف داشت و سیصد و شصت وزیر داشت، هرّوز نوبت وزیری بود در سرای وصیفی 33. آن پیرزن پیش آمد جوشن افلاس در بر و سپرِ ناداشت 34 در دست، تیغِ یقین کشیده زفان جرئت دراز /131a/ کرده، دستِ بیچارگی از چادرِ حسرت بیرون کرده، و عنان ملک بگرفت، آن غلام خواست که او را ردّ کند، سوطی بی رحمی 35 بر آورد، ملک گفت: مزن که در عین نفیر آمده است ما را آن آورده است که ما را نیست، عنانش بگرفت که یا ملک در این منزل جواب دهی یا در آن منزل 36؟ ملک زیرک بود. پای از رکاب شاهنشاهی جدا کرد و بر آن خاک تیره بنشست و گفت: چه بوده است؟ گفت: غلامت گاوکِ من ببرده است، بگوی تا باز دهد تا آسمان بر زمین نزنم.

ذو‌النّون مصدی گفت: وقتی درویشی دیدم که چندین روز طعام نیافته بود، آنگاه ماهیی به دست آورد به درِ سرایی فرا شد که مرا جَذوه‌ای آتش دهید. ندادند، مسکین روی سوی آسمان کرد و گفت: مدّتها طعام ندهی، و چون سببی بر دستم نهی، داغی بر جگرم نهی ذو‌النّون گفت: گفتم تا آسیب این کلمه کجا خواهد رسید، نماز دیگر دیدم آتش در شهر افتاد و نیمی سوخته، و او آن ماهی بر سِر چوبی کرده و بریان می کرد، گفتم: آتش چنین خواهی؟ گفت: آری، هر که ما را آتش ندهد آتش در خان و مانش زنیم.

آمدیم به سرِ حکایت، آن پیرزن بنشست با ملک بر خاک، و غلامان صفّ بر کشیده که یا ملک این چیست که بر خاک مذلّت نشسته‌ای؟ آری ما خوانده‌ایم: اَنَا عِنْدَ ظَنّ عَبْدِی

p.394
بِی فَلیَظنِّ بِی ماشاء. ملک بفرمود تا گاوک به وی باز دادند. پس مدّتی بر آمد آن ملک در گذشت، پیرزن خبر یافت، گفت: او را بر من حقّ است. چون او را بر نعش نهادند 37، پیرزن بیامد و بر سرِ راه بیستاد و گفت: چون مرکبت جنازه خواست بودن، اسبانِ راهوار چه می کردی، و چون قصرت بحقیقت قبر خواست بودن سیصد و شصت کوشک چه می کردی، و چون همخوابت حشرات خواستند بودن، کنیزکانِ دلارام چه می کردی؟ چون وی را دفن کردند دستها بر داشت و دعا کرد و رحمت و مغفرت خواست آن ملک را، بعد از آن به خواب دیدند که حالِ تو کجا رسید؟ گفت: هرچه پوشیده داشتم از آن مردمان، با مردمان دادند، من برهنه بماندم، اگر گلیم گوشۀ پیرزن نبودی، یعنی دعای وی، هلاک شدمی.

مقصود 38 آن خبر است. آن نعش پیشِ مصطفی آوردند 39، از اَوام پرسید، گفتند: دو دِرَم اوام دارد. پس گفت: صَلّوُا عَلَی صَاحِبِکُم. چنین دیده‌ام، وَ العُهْدَةُ عَلَی الرّاوی. همی ناگاه اثرِ وحی پدید آمد صدهزار قطرات چون طَلّ بر گلِ عذار و نسرین رخسار او نشست 40 و آن گونه چون عقیق شد و دگر باره چون زعفران گشت، چنانه صحابه خفقان دلش می شنیدند. جبرئیل گفت: خدای می گوید: می پنداری که وجود تو علّتِ رحمتِ ماست؟ این مرده اگر ترا امّت است ما را بنده است. مهتر گفت: ندا در دهید که مَنْ تَرَکَ مَالاً فَلوَرثَتِهِ وَ مَنْ تَرَکَ دَیْناً 41 فعَلَیَّ وَ اِلیً.

و ذا‌النّون اِذذَهَبَ مُغَاضِباً فظَنَّ اَنْ لَنْ نَقْدِر عَلَیْه. به لطفشان بخواند و به عنفشان براند، یک تن در نیامدند، همی به حکم غیرت اِهَابش از ضجرت ممتلی گشت تنگدل از میان قوم خود /131b/ بیرون آمد در دریا نشست، همی ناگاه بادی بر آمد که آن را بادِ بلا گویند، گفتند: آیا چه بود در مگر در میانِ ما عاصیی است، قرعه زنیم و چنان کنیم که قرعه میانِ حقّ و باطر جدا کند. جعبه‌ای بیاوردند پُر تیر، و نامها بنوشتند و بهم بر آمیختند، آن را در راه ما عاصیان چه گویند، خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحَاً وَ آخَرَسیّئاً، آخر که قرعۀ خاتمت بر آید بدانیم که لاَ تَخَافُوا بود 42 یا لاَ تیْأسوا. چون بنگرستند نام یونس بر آمد، بار دیگر بهم بر آمیزیدند، همچنان نامِ یونس بر آمد. ای عاصیان شما چه دانید به حقّ حق که اگر هزار بار دست دراز کنند جز نامِ یونس بر نیاید، و اگر هزار بار عصا از دست بدارند جز عصای موسی به دست نیاید. وَ ذَا‌النُّون وَهُوَ یُونُس بنُ مَتّی سُمِّیَ بالنُّون لاِنَّها ابْتَلَعَتْهُ اِذْذَهَبَ مُغَاِضباً. بعضی گفته‌اند: مُرَاغِماً لِلمَلِک حِینَ اخْتَارَهُ لِلنُّبوّة فَقَالَ اِنَّ للهَ تَعَالَی عَلَمَنِی وَلَم اَخْتَرتَنِی وَ ذَلِکَ لاَنَّهُ عَلِمَ اَنَّ النُبوَّةَ

p.395
مَقْرُونَةٌ بِالبلاء فکانَ غَضَبُهُ عَلَیْهِ لِذَلِکَ. و بعضی گفته‌اند: مُغَاضِباً لِقَوْمِهِ لَمّا امْتَنَعُوا مِنَ الایمَانِ 43. و بعضی گفته‌اند: مُغَاضِباً لِرّبهِ. مقصود از این همه بیرون شد بی اِذْن است، و آن زلّتی بود از یونس – علیه السَّلام – فظَنَّ اِنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ اَیْ ضیّق علیه.

و بعضی گفته‌اند: فظنَّ ان لن نحکم علیه ما حکمنا، فنادی 44 فِی الظُّلُمات ظُلْمَة اللَّیْل وَ ظُلْمَة البَحْرِ وَ ظُلْمَة بَطْنِ الحُوت سُبْحَانَکَ اِنّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ لِنَفْسِی فِی الخُرُوج بِغَیْر اِذْنٍ وَ اِنْ لَمْ یَکُن ذَلِکَ مِنَ اللهِ عُقُوَبةً لَهُ؛ لاَنَّ الانْبیاء لاَ یَجُوز اِنْ یُعَاقَبُوا، وَ اِنَّما کانَ تَأدِیباً. وَ قَدْ یُؤدَبُ مَنْ لاَ یَسْتَحِقُّ العُقوَبة کالصّبْیَانِ، فَاسْتَجَبْنا لَهُ و نَجَّیناهُ مِنَ الغَمِّ بِخَطیئتِه، وَ قِیلَ: من بَطْنِ الحُوتِ؛ لاَنَّ الغم التَقَطَتْهُ، وَ فِی مُدّةِ کونهِ فِی بَطْنِهَا ثَلَثةُ اَقَاوِیل، احدهَا: اَربعون یَوْماً، وَ الثَّانِی ثَلَثةَ ایَّامٍ وَ الثّالِثُ مِنْ ارْتِفَاعِ النَّهارِ اِلَی آخِرِه. وَ قَالَ الشّعْبِیُّ اَربعُ سَاعَاتٍ، ثمَّ فَتَحَ الحُوتُ فَاهُ فَرَایَ یُونُسُ ضَوءَ‌الشّمْسِ، فَقَالَ سُبْحَانَکَ اِنّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ فَلَفَظَهُ الحُوتُ اَخْبَر اَنّ اللهَ تَعَلَی یُعَذِبَ قَوْماً خَرَج باَهْلِهِ 45. یونس را – علیه السلام – خبر دادند که عذابِ خدای می آید، از میانِ قوم خود بیرون شد با اهلِ خود فَیُقَالُ اِفْتَرسَ السَّبُعُ اَهْلَهُ فِی الطَّرِیق. شیر عیالش را هلاک کرد در راه؛ وَ اَخَذَ الْیَمُّ ابْنَّالَهُ صَغِیراً وَجَاء موُج البَحْر فَغَرَّقَ ابْنَهُ الآخَر وَرَکِبَ هُوَ السَّفِینَةَ فَاضْطَرَبَ البَحْرَ وَ اَخَذَ النَّاسُ فِی القاء الاَمْتِعَةِ وَ تَخْفِیفِ السَّفِینَةِ فَقَال لَهُم یُونُسُ لاَ تُلْقُوا اَمْتِعَتَکُم وَ اطْرَحُونِی فِیِه اَنَا المُجْرم فِیمَا بَیْنَکُم.

آورده‌اند که چون به آن طوف کشتی آمد، ماهیی را دید دهان باز کرده، به جانبِ دیگر آمد، همان ماهی را دید دهان گشاده، حَتَّی دارَ اِلَی کلّ جَانِبٍ فلَمّا عَلِمَ اَنَّهُ مُرَادٌ بِالبَلاَء اَلْقَی نَفْسَهُ فِی البَلاء فَابْتَلَعَهُ الحُوتُ وَ هُوَ مُلِیمٌ، اَیْ اَتَی بِمَا یُلاَمُ عَلَیْهِ. ربّ العزّة وحی کرد به آن حوت که لاَ تَخْدشَنِّ مِنْهُ لَحْماً وَلاَ تَکْسرَنَّ مِنْهُ عَظْماً. /132a/ ما از نهادِ تو حقّه‌ای ساخته‌ایم و این دُرّ بی همتا در وی ودیعت نهاده ایم تا این ودیعت را حقّ داری، این ودیعت ماست نه طعمۀ تو.

و آورده‌اند که آن ماهی که یونس را ابتلاع کرد ربّ العزَّة فرمود وی را که گردِ همه بحر طوف کن، چنانکه یکی را خلعت دهند گردِ همه شهرش بگردانند.

جایی نبشته دیدم 46 که لَمّا صَارَفِی بَطْنِهَا، قَالَ یَا ربّ اتَّخَذْتَ لِی مَسْجِداً فِی مَوضِعٍ مَا اتَّخَذْتَهُ لاَحَدٍ. خداوندا مرا مسجدی ساختی در موضعی که هرگز کس را نساختی، عجب کاری است یونس روزی چند با ماهیی صحبت داشت تا قیامت می گویند: ذا‌النّون؛ هرگز

p.396
این نسب باطل نگردد. محبّی صادق و عارفی موافق که هفتاد سال محبّت و معرفت و خدمت را موافقت نماید گمان بری که حق – جلّ و علا – این باطل کند، کلاّ و حَاشَا.

یونس می گوید: سُبْحَانَکَ اِنّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمین. آدم که منبعِ اسرار و مطلع انوار بود، می گوید: رَّبنا ظَلَمْنَا اَنْفُسَنَا. و هر یک از نهادِ خود فریاد می کنند، آدم جوشنِ عصمت 47 پوشیده بود یک بار دیده بر کمینِ غیب گماشته بود تیرِ وَعَصَی بر حدقه‌اش آمد.

داود – علیه السَّلام – هر بار که زبور بر خواندی و آن مزامیرِ اُنس در مقاصیرِ قدس بزدی، مرغانِ هوا به استماع آمدندی، روزی وقتِ طهارت بر خاست، آفتاب قضا به دریچۀ قَدَر در افتاد، بنگرست، قدّی دید بر کشیده، و رویی چون دایرۀ ماه نگاشته، دلش بدو میل کرد وَتُخْفِی فِی نَفْسِکَ، الاَرواحُ جُنُودٌ مُجندَةٌ. روح در قالب بر مثالِ مرغی است در قفص، به امرِ کُنْ فَیَکوُن. روح نورانی و سماوی است و نفس سفلی و ظلمانی، و دل که هست متقلّبی متحیّری. صفتِ روح همه موافقت، و صفتِ نفس همه مخالفت، و قلب در میان متقلّب.
بتحقیق بدان که اگر بحقیقت سرمایۀ آدمی همه از طین کردندی، او همان بودی و موجوداتِ دیگر همان؛ ولیکن سرمایۀ او که ساختند از عیب پاک ساختند.
روح به امرِکُنْ فَیَکُون از عالم عدم آورده و در قفصِ کالبد باز داشته و در دستِ حواسّ داده؛ صیّاد آن مرغ را بگیرد و به قهر در قفص کند، در دم اجنحۀ رجا می گشاید، پندارد که درِ قفص باز شد، خواهد که بپرّد و قفص بگذارد و بر آن مرغان شود. ارواحِ پاک را بَدْو کار در عالم صفا و وفا تطوافی بود در ریاضِ رضا. خَلَقَ الاَرْواحَ قَبْلَ الاَجْسَاد بِاَلْفی عَامٍ. صیّاد قدرت در آمد و از خاک و گل قفصی ساخت همچنانکه یونس را در شکم ماهی قفص ساختند، روح را از قالب بنده قفصی ساختند. آدم صفی صافی، آن سالکِ اوّل، آن مطلع خرشید دوَل، آن وقت که پیراهن گل داشت و لباس صلصال، بر شکلِ الفی در مهدِ لطف نهاده و هنوز فتوح روح به وی نارسیده؛ پس خطاب آمد روح را که دَرْ رَو، به قالب تقرّب کن. گفت: خداوندا منقادم، لیکن من جوهری لطیفم و ذات نورانی، حبسی مظلم و زندانی تاریک و قفصی تنگ /132b/ می بینم. خطاب آمد که اُدْخُلِی کارِهَةً وَاخْرُجِی کارِهَةً. چون انوار ارواح به دماغ رسید 48 چندین قُوَی و قُدر بر وفق قضا و قَدر آشکارا گشت، آن برکۀ با برکت پیدا شد در وی سمکۀ زفان گویا شد، گفت: الحمدُ‌ِللهِ. ربّ العزّة گفت: یَرْحَمُک رُّبکَ.

p.397
اختلاف نسخه ها

  • ١ . مر: «و بعصی گفته‌اند غنی» ندارد
  • ٢ . مر: هر موحّدی
  • ٣ . آ، مج: و ذو‌النون می گوید + از پی
  • ٤ . مج: ان انساناً
  • ٥ . آ: در زیز
  • ٦ . آ: ببرده
  • ٧ . مج: حالته
  • ٨ . آ: زخمی بزد
  • ٩ . تو: والحبیب یحرسه
  • ١٠ . مج: سؤیدبّ، آ: مسویدبّ
  • ١١ . مج: فانتنه الغلام
  • ١٢ . مج: اطمار
  • ١٣ . مج: استر برحمتی
  • ١٤ . آ: به جرئت
  • ١٥ . آ: اصورت
  • ١٦ . مج: تستکنف
  • ١٧ . آ: می داری
  • ١٨ . آ: روزی می خواهم داد
  • ١٩ . مج: معصیت آوردن
  • ٢٠ . تو، آ، مج: بیت «روزی که بنوازی مرا ... در ساری» را ندارد
  • ٢١ . آ: دشمن + خود
  • ٢٢ . تو: عزیزی بود
  • ٢٣ . تو، آ: می بارید، مر: بر گهربا می ریخت
  • ٢٤ . تو، مج: «و علی الذبوب الرؤف» ندارد
  • ٢٥ . تو: در اصل غیب
  • ٢٦ . آ، تو: نتوانم کشد
  • ٢٧ . مج: فوجد بکشحها
  • ٢٨ . تو: «تزوج ... با هلک» را ندارد
  • ٢٩ . آ: نرسد
  • ٣٠ . مر: هزار را که
  • ٣١ . آ: «آن اعرابی ... می آوردند» را ندارد
  • ٣٢ . آ: رمضای احجاز بر سر می فشاندند
  • ٣٣ . آ: و وصفه و سرای
  • ٣٤ . مر: سپرمکاس
  • ٣٥ . مر: سوط بی رحمتی
  • ٣٦ . آ: در این پل ... یا در آن پل
  • ٣٧ . مر:«گفت او را بر من حق است او را بر نعش نهادند» را ندارد
  • ٣٨ . آ: مقصود حدیث سلمه است
  • ٣٩ . آ: + گفت. هل علی صاحبکم دَیْن؟
  • ٤٠ . آ: بر گل ارغوانی نشست
  • ٤١ . مج: و من ترک کلا اودنباً
  • ٤٢ . آ: قرعه خاتمت بر امید لا تجافوا بود
  • ٤٣ . تو: «و بعضی گفته‌اند مغاضباً ... من الایمان» را ندارد
  • ٤٤ . مر: «ان لن یحکم ... فنادی» را ندارد
  • ٤٥ . تو: + دون قومه
  • ٤٦ . آ: تو، آ: جایی دیدم
  • ٤٧ . مج: معصیت
  • ٤٨ . کب: به ما رسید؟