روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.398
۴١ – الحکیم

کنندۀ هر کار به سزا، و نهندۀ هر چیزی برجا 1. او – جلّ جلاله – حکیم است نه بخیل، هر چه نهد به موضع نهد و هر چه دهد به اهل دهد. قادر بود که عالمی آفریدی که این عالم در مقابلۀ آن پرّ پشّه‌ای بودی، لیکن نیافریدی حکمت را. و قادر است که هرچه خواهد بکند؛ حکیم است، نه هر چه تواند بکند. قدرتی دارد با حکمت عنان زنان، حکمتی با قدرت دست در گردن یکدگر آورده، تا خداوندی راست می رود. او – جلّ جلاله – در این عالم پای موری و پرّ پشّه‌ای نیافرید الآ به تقاضای قدرت، بر قضیّتِ حکمت، بر وفقِ مشیّت و موجب ارادت. حکمتی باید عنان سلطان قدرت در دست گرفته، تا کارها بر نظام بوَد، به تقدیر اگر حکمت عنان قدرت رها کند عالم زیر و زبر شود.

صفاتی است او را – جلّ جلاله – که خصم وجود خلق‌اند و خصم افعال خلق، و صفاتی است که شفیع وجودِ خلق، و شفیعِ احوالِ خلق‌اند. عزّ و غنا و قهر و جبروت و کبریا و عزّت خصوم خلق‌اند، حکمت و رحمت و لطف و رأفت وَ جُود و کرم شُفَعای خلق اند. این شفیعان عنانِ خصمان فرو گرفته‌اند تا این مشتی بیچاره، این عمرِ اندک را در سایۀ وجود خود بسر برند، واِلاً اگر این شفیعان دست از این خصمان بدارندی به لحظه‌ای از عرش و کرسی در گیر، تا پرّ پشّه‌ای و پای موری، همه نیست کردندی. یک کلمه بود از غنای خود که در عالم داد که کافران را روز هجران پیش آمد 2: وَ مَنْ کَفَرَ فاِنَّ اللهَ غنیّ عن العالمین. چون

p.399
خواست که این خلق را پیدا آورد، عنان صفت غنا در دستِ جود نهاد آنگه صفتِ قدرت و حکمت را گفت: شما عالمی در وجود آرید. از نتیجۀ قدرت و تأثیر حکمت عالمی پیدا آمد در هر ذرّه‌ای قدرتی، دست در گردن حکمت آورده و حکمتی سر به بالینِ قدرت باز نهاده. قدرت بینان در عالم بسیار‌اند و حکمت بینان اندک؛ صدهزار کس قدرت بیند، یکی حکمت نبیند. چون عالم مدّتی بود و آنچه سرّ کار و خلاصۀ امر بود حاصل گشت صفتِ جود را گفت 3: دست از عنان غنا بدار؛ همی تا صفت جود دست از عنان بداشت قیامت آشکارا گشت و موجودات به صفت عدم شدند. این چیست؟ تاختن آوردنِ 4 لشکر صفتِ غنا و بی نیازی از کمینگاه عزت و قهّاری. آنگه این خطاب که گوید: لِمَنِ المُلْکُ الیَوْمَ این خطاب از صفتِ غنا رود که ولایتِ قهر است و آن خطاب اوّل که گفت: اَلَسْتُ بِرِّبکُم از صفاتِ جود رفت؛ زیرا که ولایتِ لطف وَ جُود بود. آنگه چون مدّتی برآید دیگر باره عنان صفتِ غنا در دستِ صفتِ جود نهد و قدرت را و حکمت را و صفتِ فضل و عدل را در کار آرند؛ آنگه گویند: ای کفّار شما به صفتِ قدرت و حکمتِ ما، در بدرقۀ صفتِ عدلِ ما به دوزخ روید، و ای ابرار شما به قدرت و حکمتِ ما، در بدرقۀ صفتِ فضل به بهشت روید. اِنَّ اْلاَبْرَارَ /133a/ لَفِی نَعِیمٍ، الآیة.

الحَکِیمُ الّذِی حَکمَ عَلَی مَاشَاء بِمَاشَاء فَمَنْ مُقْبِلٌ البس صَدْرَة المُوَافَقَاتِ وَ مُدْبِرٌ کَسَاهُ سَرَابِیل المُخَالَفَاتِ، فَمَنْ مُقْبِلٌ خَصَّهُ بِالقَبُول وَ مُدْبِرٌ حَکَم عَلَی غصن عَهْدِ بالذَّبُول، وَ منْ سَعِیدٌ اَطْلَعَ مِنْ فَلَکِ الافْضَالِ شَمْسُ جَدّهِ وَ شَقِیُّ طَبَعَ عَلَی قَلْبهِ بِطَابعِ الرَدّ فَلَم یَنْتَفِع بشیٍ مِنْ جدّهِ، و هَذَا بَلْعَم بنُ بَاعُور عَلِمَ الاسْمَ الاَعْظَم وَ شَرِبَ مِنْ کأسِ الطَّاعَتِ دِهَاقاً فَلَم یَخْطُر بِبَالِه اَنْ یَنَالَ بُعْداً اَوْ فِرَاقاً لَمّا طَلَعَتْ مِن اَفْلاکِ المَقَادِیرِ شُموسُ التَّقْدِیرِ ربط مَعَ الکَلْبِ، هَذَا مِنْ عَجَائِب اَسْرَارِ الغَیْبِ. قال جلّ جلاله: فَمَثَلَهُ کمَثَل کمَثَل الکَلْبِ. وَ هَذا کلْبُ اَصْحابِ الکَهْفِ اَصْبَح مَضْرُوباً مَطْرُوداً وَاَمْسیَ مَقْبُولاً بَعْدَ اَنْ کانَ مَرْدُوداً. اَصْبَح وَلاَ خَطَر لَهُ عِنْد اَحَدٍ، وَاَمْسیَ و قَدْ صَارَ بحَیْثُ ذُکِرَ قِصِّتهُ فِی کتابِ الوَاحِدِ الاَحد، اَصْبَح وَلاَ هِمَّةَ لَهُم فِی حَقّه اِلآ التَّبْعِیدِ وَاَمْسیَ کمَا قالَ وَ کلْبُهم باسِطٌ ذِراعَیه بِالوَصیدِ، اَصبَحَ و قد ردَّه قَلبُهم و اَمْسیَ کما قالَ خَلَّ جلاله: و رابعُهم. کلبهم. لَعَمْرِی الصُّورةُ فِی الحَقِیقة مَهْجُورة وَالعِبرة بالقضیّة المَسْتُوَرة.

ای جوامرد! اعتبار به صورت مکن که اگر اعتبار به صورت بودی خاک را با اسرار چه

p.400
کار بودی؟ آن افتادگی است 5 غیب را با تو، و ترا با غیب، امّا عشق به اختیار نبوَد 6 ای حَبَّذا روزگارِ کسی که در راهی می رود و همی ناگاه پای وی به گنجی فرو شود، موکلّ این حدیث در آید و کمندی از طلب در گردن وی افکند و می کشد، هر آینه یا زیرِ دار، یا زًبرِ تخت 7.

شوریده‌ای بوده است در مجلسِ سامانیان، همی برقی از این حدیث به گوشۀ دلش بر گرفت 8، آواز غارت در داد، چون ساعتی بر آمد حالت باز بگذشت پشیمانی پدید آمد با پیری از پیران قصّۀ خود بگفت، پیر گفت: از آنچه داشتی هیچیز در صحبتِ تو هست؟ گفت: این گلیمک که بر سفت من است، از آن است. گفت: گلیم است که حجابِ دُرّ یتیم است، گلیم بینداز، بینداخت؛ حالت روی نمود چون ببازی، پاک باید باخت.

هر که استادتر، برهنه تر. استادِ همگنان در شریعت و طریقت آن مهتر است که در خاکِ مدینه خفته است. چندین هزار سال جبرئیل طاعت آورد شب معراج با او گفتند: اگر طرازی می خواهی، آستینِ عهدِ خود را غاشیۀ این مرد بر دوش افتخار نهِ. بامداد برخاستی در خانه نان نه، و شبانگاه نان نه؛ استاد همه عالم بود و از همه مفلستر؛ بنگر که چگونه برهنه‌اش کردند. لَیْسَ لَکَ مِنَ الاَمْرِشَیءٌ. صد‌هزار مرقّع که در عالم می پوشند به طمع آنکه، بُو که مگر بوی مفلسی بیابند. امّا فقر دیگر است و گدایی دیگر. آنکه او – جلّ جلاله – شما را فقیر خواند برای آن بود تا همه تان ردّ کنند، تا همه او را باشید. /133b/

آمدیم به سرِ حرفِ اوّل: عایشه – رضی الله عنها – در حقّ مصطفی چنین میگوید که کانَ یَخْلو فِی غَارِ حِراء. در غارِ غیرت در حِرَای حیرت خلوتگاهی ساخته بود تا مرغِ ظنون چون آنجا رسد پرّ وَهْم بیفکند. الخَلوَةُ مِنْ اَمَارَاتِ اهل الصفوة همّی بی ارتِقاب رَفْع النّقاب فَجَاءه الحقُّ وَهُوَ فِی غَارِ حِرَاء 9. در غارِ حرا ناگاه از عالمِ غیب فرّاش لطف در آمد و در آن غار آبِ اسرار بزد و فرشِ وفا بگسترد و بساطِ وفا بسط کرد و چهار بالشِ خاتم الأنْبیاء در صدر غارِ غیرت نصب کرد نا اندیشیده و گمان نا برده؛ این معنی دامنش بگرفت، یا جبرئیل گاهِ آن آمد که پرّ طاووس در پوشی، و مرکبِ رسالت را ساختِ نواخت بر نهی، و طناب سرا – پردۀ یتیم ابو‌طالب در شاخ سِدْرة المنتهی بندی. یا جبرئیل از عالم روحانی به عالمِ جسمانی رَو، به قبیله‌ای که آن را قریش گویند، در آن قبیله شعبی است آن را بنی هاشم گویند. مصطفی گفت علیه السَّلام: اِنَّ اللهَ اصْطَفیَ کِنَانَةَ مِنْ وَلَدِ اسْمَاعِیل وَ اصْطَفَی مِنْ کِنَانَة قُرَیشاً و اصْطَفَی مِنْ قُرَیش بَنِی هَاشِم وَ اصْطَفَانِی مِنْ بَنِی هَاشِمٍ. این تارج رسالت ببر، بر سرِ

p.401
آن مرد سمایی همّتِ آدمی صفوتِ نوحی دعوتِ خلیلی فصاحتِ اسماعیلی نسبتِ ایّوبی صبرِ‌الیاسی شکرِ سلیمانی جلالِ یوسفی جلالِ موسوی صلابتِ عیسوی زهد نِه. جبرئیل می آمد، فَجَاءه المَلَکُ فَقَالَ اِقْرَأ. آن مَلَک می آمد به اشارتِ مَلِک، گره معلّمان بر پیشانی افکنده، از باغ وحی صادق نوباوۀ اِقْرأ آورده. یَا محمّد اِقْرأ. و قصّه تا به آخر بگفت: اِقْرأ بِاسمِ رّبکَ:

ای جوامرد! چون استاد، جبرئیل بود، چندین رنج در ببایست پذیرفت، چون واسطه در میان نبود بنگر که رسول چه می گوید: فَوَقَعَتْ قَطْرَةٌ فِی فَمِی فَعَرَفْتُ مَا کانَ وَمَا یَکُون 10. قطره‌ای بود از بحرِ غیب که در صدفِ سینۀ ما چکانیدند، هر چه علم اوّلین و آخرین بود همه در ضمیرِ دلِ ما قرار گرفت. مرد را روا بوَد که در خرابات آن جذبه افتد که در کعبه نیفتد.

آن مردی شراب بر کف نهاده بود، خواست که به دهان برَد، همی ناگاه شراب نقاب از روی برداشت، سرّ کار در آن بدید، هفتاد سالِ دیگر بر بوی آنکه در قدح بدید سرگردان می رفت. سَحَرۀ فرعون را در عین جادوی و کافری نکتۀ توحید نمودند، اقْضِ مَا اَنْتَ قَاضٍ، چون عنایت صادق بود و مدد بر مدد بود بدان ننگرستند که جادوان اند 11 و اعمالِ ایشان کید و اباطیل است، گفتند: ای رسنی چند که مایۀ سحر و تخییل اید، و ای شعبده‌ای که محض کید و اباطیل اید 12 نقاب از روی بر دارید و خود را به رنگِ توحید بر ایشان جلوه کنید. ای کفر و سحر که چندین گاه معشوقِ ایشان بودید یکی حجاب از پیش بر گیرید و خود را بی نقابِ تعزیز و برقعِ تزویر به ایشان نمایید، تا عجایب بینید 13. تا اکنون از مرگ می ترسیدند اکنون خود عاشقِ مرگ شدند، فرعون بی عون ایشان را می گوید: لاُ قطعنَّ اَیْدِیَکُم، الآیة. و ایشان می گویند:

شعر
وَمَنْ یهدّد عُریانا بِدِیَباج
وَمَنْ تواعد غرثانا بسِکْبَاج
کَیْ بوَد که این ارجاف حقیقت شود و این خبر معاینه گردد. ما را خصم خود وجودِ ماست، قصارای /134a/ اُمنیّتِ ما آن است که هم در این لحظت بر سرِ این صفت از این عالم کدورت برویم و غسل داده بدان حضرت شویم که نظر او – جلّ جلاله – ما را غسل داد پیش از آنکه لوثِ ما بر ما نشیند در بدرقۀ آن نظرِ قدیم به حضرت رسیم.

یکی را از میان راه ناگاه بگیرند و به مقصود رسانند، و یکی را هردم حسرت بر حسرت

p.402
زیاده می کنند، به لب جیحون آمد خشک شد، خواست که به بادیه فرو رود سدّ ذو‌القرنین پیش آمد، زیر قدم نگرست همه خشک دید، به هر که رسید خواست که نشانی طلبد، همه را بیدل یافت، خواست که به خانه باز شود راه نیافت، خویشتن باز شناسد هر چند که باز جُست نامِ خود گم کرده بود؛ از غیب ندا آمد که بر جای قرار گیر که پیش راه نیست و باز پس شدن روی نیست و در راه غزّتِ ما چون تو متحّیر و سرگردان بسی است 14:
بیت
گر آب زنی ز‌دیده آن میدان را
روُبی به مُژه در گه آن سلطان را
صد جان آری به رشوه آن دربان را
گوید: خطر چه باشد اینجا جان را

بحرِ عظمت 15 در تلاطم آمد امواج عزّت بخاست 16، ارواح طلاّب را بر تارکِ خود نهاد و به جایی برد که آن را بازار محبّان و رستۀ طالبان گویند، چون آنجا رسیدند با ایشان گفتند: سرِ ستد و داد دارید؟ گفتند: داریم وَحَمَلَهَا الانْسَانُ. جان را به حسرت بدل کردند و دل را به اندوه، چون نیک نگاه کردند دستهای خود تهی دیدند و محلِ امید داغِ لا یُدِکُنی زده 17 از سراپردۀ تجرید این ندا پیاپی گشت که بر سرِ این بازر خیمۀ اندوه بزنید و به دستِ حسرت خاکِ حیرت بر سر می کنید که آنکه پدرتان بود همین می کرد، چون از بهشت که مظنّۀ اقبال بود به دنیا افتاد، او را دیدند از غمام غم اشکِ رشک می بارید و خاک بر سر می کرد. گفتند: یا آدم چه می کنی؟ گفت: از ماست که بر ماست. بحقّ حق که اگر گور صد و بیست و چهار هزار نقطۀ دولت از هم بگشایی چشمه‌های حسرت بینی روان گشته؛ اگر بدان کاهبرگ رسی که در آن دیوار است و از وی پرسی که رنگ روی ترا چه رسیده است 18؟ گوید: این زردی حسرت است. چون آدم را نوبت به سر آمد و خواست که تختۀ عدم بر خواند و اینچه می رود زفانِ حال است، جبرئیل در مقام خود آواز برآورد که: نوبت آدم صفی بسر آمد، او را حنوط چه سازیم؟ ندا آمد که در جزیرۀ بحرِ عزّ ما درختی است آن را درختِ حسرت خوانند، مشتی از آن برگ حسرت بیارید و در آن کفن او ریزید که ما حنُوط همه انبیا از این خواهیم ساخت.

باز آی به سرِ سخن: مشتی خاک بود در عینِ مذلّت، بر راهی افتاده پایکوب اقدام خلق شده، همی سلطانِ قدرت و حکمت به سرِ آن رسید، عنان باز کشید، این عبارت بیرون داد که اِنّی جَاعِلٌ فِی الاَرضِ خَلِیفَة. و لسانِ حقیقت بر منبرِ طریقت می گفت: وَ مُوَدَّعٌ سرّ

p.403
هَذِه الخَلِیفة مِنْ حَقَائق الاَسْرَارِ وَ بَدَائع الاَنْوارِ اَلْفَ اَلْفَ لَطِیفَةٍ. اَخْتَلَفُوا فِی مَعْنی جَاعِلٌ، /134b/ فَمِنْهُم مَنْ قَالَ بَانَّهُ بِمَعْنی خَالِق. وَ مِنْهُم مَنْ قَالَ اَنَّهُ بمعنی فَاعِل. والارض قیل اَنَّهَا مَکَّةُ. قال علیه السّلام: دُحِیَتِ الاَرْضُ مِنْ مکّةَ، وَلِذَلَکَ سُمّیَتْ اُمُّ الْقُرَی. والخَلِیفةُ هُوَ القَائِم مَقَامَ غَیْرِهِ مِنْ قَولهِم خَلَفَ فُلاَنٌ فُلاَناً؛ وَالخَلَفُ بتَحْرِیک اللاّم مِنَ الصَّالِحِینَ وَ بتَسْکِینها مِنَ الطَّالِحِین، وَ فِی التَّنْزِیل: فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِم خَلْفٌ.

وَ فِی الحَدِیثِ: ینقلُ هَذا الْعِلْم مِن کُلّ خَلفٍ عَدُوله. وَ فِی خِلاَفَةِ آدمَ وَ ذرّیتِهِ اَقَاوِیلُ: اَحَدُهَا: اَنّ الجنّ کانُوا سُکّانُ الارض فَاَفْسَدُوا فِیهَا ویُسفِکوا الدّمَاء فَجعَل آدمَ وَذُرّیتَهُ بَدَلهُم. وَهذَا قَول ابْنُ عبّاسٍ.

والثَّانی: اَنَّهُ اَراد قَوْماً یَخْلُفُ بَعْضُهُم بَعْضاً مِنْ وَلَدِ آدم الّذین یخلفون آباءهُم آدمَ فِی اقَامَةِ الحقّ و عمارة الارضِ. وَهذا قَوْل الحَسَن.

والثّالِثُ اَنَّهُ ارَادَ خلیفةً یَخْلُفنِی فِی الحُکْمِ بَیْنَ خَلْقِی وَهُوَ آدَمُ وَمَنْ قَامَ مقَامَهُ مِنْ وَلِده وَهَذَا قَول ابنُ مسعودٍ.

وقَالُوا اَتَجْعَلُ فِیهَا، الآیة. وَهَذَا جَوَابٌ مِنَ المَلائکةِ وَاخْتَلَفُوا فِی جَوابِهِم هَذا هَلْ هُوَ عَلَی طرِیقِ الاسْتِفْهَام اَمْ عَلَی طَرِیق الایجَابِ علی وَجْهَینِ:

احَدُهُما اَنّهم قالُوا عَلَی طَرِیق الاسْتفهام والاسْتَخْبارِ حِینَ قَالَ لَهُم اِنّی جاعِلٌ فِی الارض خَلِیفةً، فقال: رُّبنا اعْلَمنا اَجَاعِلٌ اَنْتَ فِی الاَرْضِ مَنْ یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّماء فَاَخَابَهُم اِنّی اَعْلَم وَلَمْ یُخْبِرْهُم.

والثّانی انّهُ جوابُ ایجابِ وَان خَرجت الاَ لِفَ مَخرَج الاسْتفهامِ، کما قال بعضهم:

شعر
اَلَسَتُم خیر من رکب المطایا
و اندی العالِمین بُطون راح

معنَاهُ اَنْتُم کذَلِکَ فعَلَی هَذَا الوَجْهِ فی جوابِهم قولان:

اَحَدُهُما اَنّهم قَالُوه ظنّاً لانّهم رَأوا الجِنّ من قَبْلهم اَفْسَدوا وسَفکُوا فَتَصوّروا اَنّه اِن استَخْلف غَیْرَهُم کانُوا مِثْلهُم فَاَنْکَرالله تعالی ذَلِک، وَ قَالَ: اِنّی اَعْلم مَا لاَ تَعْلَمُون. و هذا قول ابنُ عباسٍ و ابن مسعود و قََادَة.

والثّانی انّهم قالُوا یَقِیناٍ لاَنّ الله تعالی کانَ قَد اَخبرهُم انَّه یَسْتَخلِفُ فِی الاَرضِ مَنْ یُفْسِد فِیها فَاَجَا بُوهُ.

p.404

بَعدَ اَنْ عَلِمُوا ذلکَ مِنْهُ باَنْ قَالُوا اَتَجْعَلُ فِیهَا وَ فِی جوابهِمِ بهذَا وَجْهَان:

اَحَدُهُمَا انّهم قَالُوا اِسْتِعْظاماً لفِعْلِهم اَیْ کیفَ یُفسِدون فِیهَا وَقَدْ اَنْعمتَ عَلَیهم وَاسْتَخْلَفْتَهُم.

والثَّانی انّهم قَالُوهُ تعجُّباً مِن اسْتِخْلاَ فِهم کیفَ تَسْتَخْلِفهُم فِی الارضِ وَقَدْ عَلِمَت انّهُم یُفْسِدُون فِیهَا فَقَالَ: اِنّی اَعْلَم مَا لاَ تَعْلَمُون 19.

ونَحْنُ نُسَبّح بِحَمْدِک المُرادُ بهِ انّ فیهِ اَرْبعَةُ اقاویل:

اَحَدُها نُصَلّی لَکَ قالَ اللهُ فَلَولاَ انَّهُ کانَ مِنَ المُسبّحین، اَی مِنَ المُصَلّین.

والثَّانی مَعْنَاه نُعَظّمُکَ وَهذا قول مُجَاهِد، و الاوّل قولُ ابنُ عبّاس.

والثَّالث انّه التَّسبِیحُ المَعْرُوف.

والرّابع اَنّه رفْعُ الصّوتِ بِذِکر‌اللهِ قاله المفضّل، نُقَدّسُ لکَ فاَصلُ التّقدیس التّطهیرُ وَ مِنْهُ الارضُ المقدّسَةُ.

وَ فِی المُراد بِقَوْلهِم: وَنُقدّس لَکَ قولان:

اَحَدُهما انَّهُ الصَّلاة.

والثَّانِی /135a/ نُطهّزکَ مِنَ الاَدْناسِ.

وَ فِی قَوله اِنّی اَعْلَم ثلاث تأویلات 20:

اَحَدُهُما اَرادَ مَا اَضْمرَهُ اِبلِیس مِنَ المَکرِ والتّلبیِس وَالمَعصیِة والاستِکبارِ، وهَذَا قَول ابن عباس.

والثّانِی مِنَ التأویل فِی ذُرّیة آدم مِنَ الاَنْبیاء والرُّسُل الّذینَ یُصْلِحُون فِی الارضِ وَلاَ یُفْسِدُون، وَهَذَا قَوْل فَتَادَة.

والثّالث مَا اختصِّ بعلِمِه مِنْ تدبیرِ المَصَالِح وَاِذقالَ رُّبکَ. معنی این است – والله اعلم:

یا محمّد یاد کن چون بگفت خداوندِ تو مر فریشتگان را که من بخواهم آفرید در زمین خلیفتی. علما در این سخن گفته‌اند تا این ملایکه کدام بوده‌‌اند که حق – جلّ جلاله – با ایشان این خطاب کرد؟ بعضی گفتند: جمله فریشتگانِ آسمان و زمین بودند، همه را در دار‌الملک جبّاری جمع کرد و به خطیب مشیّت اشارت کرد تا بر منبرِ قضیّت منشور عهدِ خلافت خاک بر ارواح مقدِّسه خواند. چنانکه عادتِ سلاطین است در فرستادنِ نوّاب به ولایتها 21.

p.405

حکمت باری – عزّ اسمه – در این گفتن با ایشان چه بود؟ آن بود که ربّ العزّة آدم را و اولادِ او را بر ایشان بخواست گزیدن، و خواست فرمودن مر ایشان را 22 که آدم را سجده کنید، و به شغل آدمیانشان مشغول خواست کردن، آگاهشان کرد تا چون این مهمّات پیش آید ساخته باشند و دل نهاده، که کسی که از چیزی خبر ندارد چون پیش آید اضطراب کند. و بعضی گفته‌اند: خطاب با ابلیس بود و آن 23 جمعی از فریشتگان که با وی به زمین بودند.

قال: اِنّی جَاعِلٌ فِی الارض خَلِیفةً. آنگه در معنی خلیفه اختلاف کردند. بعضی گفتند: خلیفه کردنِ خدای و در نصب نایب در مملکت حکمتی تمام است که اگر سلطان همه کارها به ذات خود کند هیبت سلطنت و سیاستِ مملکت بشود. پس حق – جلّ جلاله – خواست تا مملکت آبادان می دارد و هیبت ملکی بر جای می باشد. و بعضی گفتند تا خلیفۀ شما باشد. یعنی چون شما را از زمین به آسمان باز برم از پسِ شما زمین به وی سپارم 24. و هر کسی که جای کسی بگیرد وی را خلیفت وی خوانند: وَهُوَ الّذِی جَعَلَ اللّیلَ والنَّهارَ خِلْفَةً. اَی، یَخْلُفُ کلُّ واحِدٍ مِنْهُما صَاحِبَهُ اِلَی یَوْمِ القِیَامَةِ. قالوا اَتَجعلُ فِیها، این الفِ انکار نیست، الفِ استفهام است. یعنی: اَتَجْعَلُ فِیها مَن یُفْسِدُ فِیهَا اَمْ مَنْ یُصْلِح فِیهَا. لیکن سخن مختصر کردند، پس گفتند: وَنَحْنُ نُسبّح بِحَمْدک. به بضاعت طاعتِ خود نظر کردند و مدّاحی خود کردند و از اینجا گفتند بزرگان: مَنْ زّل اِلَّا فِی مقَامِ القُرْبِ. هر که او را زلّتی افتاد در مقامِ قرب افتاد. و دلیل بر این حال ملایکه که ایشان این سخن نیارستندی گفت، لیکن چون خداوند – جلّ جلاله – با ایشان سخن گفت بُستاخ گشتند و به بُستاخی گفتند آنچه گفتند. و آن انساطِ موسی – علیه السَّلام – بر طور هم از این بود.

ملایکه دو سخن گفتند عجیب: یکی خود را ستودن و دیگر عیبِ دیگران یاد کردن، و آن شبه غیبت بوَد. و حکم حق – جلّ جلاله – در حقّ غیبت کننده آن است که طاعتِ غیبت کننده بستاند و بدین کس دهد که غیبتش کرده باشد. /135b/ ربّ العزّة با فریشتگان همین کرد، طاعتِ ایشان نصیبِ آدمیان کرد الّذِینَ یَحْمِلُون العَرْش وَ مَنْ حَولَهُ، اِلَی قَوْله: وَیَسْتَغفِرون لمَنْ فِی الاَرضِ. چنانستی که رب العزّة ایشان را فرمود که غیبت شما گفتید عذر هم شما خواهید.

و در ضمن این اشارتی است که جانها را در این 25 بشارتی است. چنانستی که ربّ العزّة می گوید: بنده! عیبِ تو می دانستم لیکن یاد نکردم هنر یاد کدرم 26: اِنَّ الاَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادیَ

p.406
الصّالحون. ما مصلحان می خوانیم و شما مفسدان چرا می خوانید. و آنکه ایشان خود را بستودند، شبه عُجب بود و هر که به عُجب پیدا آید حقّ – جلّ جلاله – به ذُلّش مبتلا کند؛ لاجرم ایشان را به سجود آدم مبتلا کرد تا پیش هیچ مطیع عُجب نیارد.

و سرّی دیگر آن است که چون حق – جلّ جلاله – آدم را نام خلیفتی داد، زبان خلق از وی کوتاه کرد به حکم تلویح و تنبیه، که وی خلیفۀ ماست و ما به غلط نظر نکنیم، شایسته را خلیفه کنیم نه ناشایسته را. بایستی که ایشان را تنبّه افتادی که ما را در خلیفۀ او – جلّ جلاله – سخن نباید گفت، چون سخن وی گفتند، عتاب پیاپی گشت هم به قول و هم به فعل، اِمّا قول: اِنّی اَعْلَم، و اِمّا فعل: اُسْجُدوا لآدم.

اهلِ معرفت چنین گفته‌اند که ملایکه چنین دانسته بودند که علّتِ نواخت خدمت است و علّتِ بُعد مخالفت است، از اینجا گفتند که ما مطیعیم و ایشان عاصی، کرامت و نواخت ما را باید. حقّ – جلّ جلاله – ایشان را نمود که نواختِ ما به فضل ماست نه به وسایل طاعات و ذرایع عبادات. و از این بود که آدم را بیافرید و از وی هیچ طاعت نا آمده، و فریشتگان هفت آسمان و هفت زمین پُر طاعت کرده، بفرمود توانگران را تا آن را که وی را سرمایه نبود سجده کردند. آن ملایکه که روی به عرش داشتند و مِنطقۀ انقیاد 27 بر بسته بودند، بفرمودشان تا پشت به عرش آوردند. و بهترینِ همه خدمتها سجده بود که اندر وی امید قُرب است پیش آدم بردند چون برقضیّت فرمان برفتند اِعراض ایشان از عرش و اقبال بر آدم در ملک نقصان نیاورد، بنمود ربّ العزّة که اگر خلقِ همه عالم از عبادتِ ما روی بگردانند حضرتِ ما را نقصانی نبوَد، اگر همه عالم روی به خدمتِ ما آرند زیادتی نبود 28.

از این عجیبتر هست که اگر از ملایکه 29 زلّت نبود نه در ماضی و نه در مستقبل، و از آدم ر مستقبل زلّت خواست بود چنانکه گفت جلّ جلاله: وَعَصَی آدمُ، امّا در زیرِ آن سرّی بود و آن دیدنِ ملایکه بود که ما پاکانیم، و دیدن آدم که ما مفلسانیم 30. ملایکه می گفتند: وَنُقدَّسُ لَکَ اَیْ وَنُطهّرُ اَنْفُسَنَا لَکَ و آدم گفت: رَّبنا ظَلَمْنَا. حق – جلّ جلاله – بدو نمود که زلّتِ زلّت بین به نزدِ ما عزیزتر از پاکیِ پاک بین. از این معنی بود که آدم را عزّ مسجودی داد و ملایکه را صفتِ ساجدی، تا هیچ مطیع عُجْب نیارد و هیچ عاصی نومید نشود 31.

و از این دقیقتر هست که چون ملایکه خود را مدح کردند، حق – جلّ جلاله – خواست تا آن سرّی که وی را در خلق است به ایشان نماید /136b/ و با ایشان بگوید که هر که پاک بود به

p.407
عصمت ما پاک بود؛ نه به قوّتِ خود. آدم را بیافرید و بفرمود که وی را سجود کنید، و آن یکی را داغِ خذلان بر نهاده بودند و رقمِ خسار بر رخسار بر کشیده 32، چون عصمت من یار نبود سر باز زد، بنمود به ایشان که اگر شما را از ما عصمت نبودی از شما همان آمدی که از او؛ ولیکن موافقت شما در امری کردم، هنرِ شما نبود عصمتِ ما بود تا نیز هیچ مطیع نظارۀ طاعتِ خود نباشد لیکن نظارۀ منّتِ ما بوَد. چون ملایکه این سخن بگفتند، ربّ العزّة فرمود که اِنّی اَعْلَم. من از آدم چیزی دانم که شما ندانید، که بر یک زلّت که به نسیان یا به تأویل بود سیصد سال بگریست، و گریستن بر زلّت از بیم فراق بود، و بیمِ فراق از تأکّدِ محّبت بود، و من آن دانستم و شما ندانستید.

و از این عجبتر هست: ما در صدفِ صُلبِ آدم که بحرِ قدرت ماست، دُرّی نهادیم که غوّاص مشیّت بر خواهد آورد و بر ساحلِ بحر قرآن 33 بنهاد. چنانکه نصّ کتاب گفت: کُنْتُم خَیْرَ اُمّةٍ. من آن دانستم و شما ندانستید.

و نیکوتر از این همه هست: اِنّی اَعْلَمُ مِنْ اَوْلاَدِ هَذِه الْخَلِیفَةِ اَحَداً هُوَسیّدُ الاوَّلِین وَالآ خِرِین وَاَنْتُم لاَ تَعلَمُون. من از اولادِ این خلیفۀ خود یک مرد می دانم که سیّد اوّلین و آحرین است، اگر من زلّت آدم و جملۀ ذرّیتش به وی بخشم وی را آن منزلت و رتبت هست. من از این مفسدان که شما گفتید عفو کنم تا عزّ رسالت 34 و کمالِ جلالتِ حالتِ او آشکارا گردد والسلام.

p.407
اختلاف نسخه ها

  • ١ . آ: به رضا
  • ٢ . آ: رقم هجران بر کشند
  • ٣ . کب، آ: گفتند
  • ٤ . آ: تاختن آورد
  • ٥ . آ، کب: افتادی است
  • ٦ . آ: ما عشق بالاختیار
  • ٧ . آ: سردار یا سر تخت
  • ٨ . آ: درگرفت
  • ٩ . تو: «الخلوة من ... غار حراء» را ندارد
  • ١٠ . مج، آ: ماکان و مالم یکن
  • ١١ . آ: بودند، تو: مرد نیز مرد بود بدان بنگرستند
  • ١٢ . آ: تخییلی ... اباطیلی، تو: گفتند این چندان که مایۀ سحر و تخییلی و شعبده که محض گبری و اباطیلی نقاب از روی بردارید
  • ١٣ . آ: بینی
  • ١٤ . آ: بسیار است
  • ١٥ . مج: بحر عزت
  • ١٦ . تو: برخاست
  • ١٧ . مج، آ: «و محل امید ... زده» ندارد
  • ١٨ . آ: رسید
  • ١٩ . کب: «الثانی انهم ... تعلمون» ندارد
  • ٢٠ . مر: تأویلان
  • ٢١ . آ، مج: ولایات
  • ٢٢ . مر: فرمودن ایشان را
  • ٢٣ . آ: و با + آن
  • ٢٤ . مر: «و بعضی گفتند تا خلیفه ... سپارم» ندارد
  • ٢٥ . آ: این اشارتی و جانها در این
  • ٢٦ . آ، کب: کردم + و گفتم
  • ٢٧ . آ: خدمت
  • ٢٨ . آ: و اگر خاق همه عالم روی به مخلوقی آرند هم بنده‌ای بود
  • ٢٩ . مر: اگر ملایکه
  • ٣٠ . مر: مفلس ایم
  • ٣١ . آ: نومید نگردد
  • ٣٢ . آ: رقم خسار بر کشیده
  • ٣٣ . آ: فطرت
  • ٣٤ . آ: عذر رسالت.