روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.408
۴٢ – الودود

ای پیدا کنندۀ مهرِ خود به بنده نوازی، و دوست دارندۀ رهی با بی نیازی، و مهر افکننده میانِ رهی و خود بی انبازی 1. قال عزّا سمه: وَهُوَ الغَفوُر الوَدُودُ. و قال: اِنّ الّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَیَجْعَلُ لَهُم الرّحمنُ وُدّاً.

وَدُود مبالغت است از ودَاد، و روا باشد که گویی وَدُود به معنی مَوْدُود است. الغَفُور کثَیِرُ المَغْفرَة والوَدُودُ مُبَالَغَةُ الوِدَاد، اَیْ یَغْفِرُ لَهُم کَثِیَراً لاَنَّهُ یَوَدُّهمُ وَیغفِر لَهم کَثیِراً لاَنَّهُم یَوَدُّوَنَه.

استاد بوعلی دقّاق چنین گفت که خَصَّ آدَمَ بِاَنْ خَلَقَهُ بِیَدهِ، وَخَصَّ مُوسَی بِقَوْلهِ: وَاصْطَنَعْتُکَ، وَخَصَّنا بِقَولهِ: یحبهم و یحبُّونه. این راه محبّت به زفان بیان کردن آسمان است امّا به شروط محبّت قیام نمودن 2 کار مردان است.

حارث محاسبی گفت: المَحَبَّةُ مَیْلُکَ اِلَی الشَّیٔ بکلّیَتِکَ ثُمَّ اِیثَارُکَ لَهُ عَلَی نَفْسکَ وَ رُوحکَ وَمَالِکَ ثمَّ مُوَافِقتکَ لَهُ سرّاً وَجَهُراً ثُمّ عِلْمُکَ بِتَقْصِیرِکَ فِی حَقّه. راه محبت راهی است که باید که خود را بکّل مشغول محبوب کنی و جان و دل و تن در راه او بَذْل کنی /136b/ و در سرّ و جَهْر 3 موافقتِ او طلب کنی و چشمَ زخمی نصیبِ خود بر آن تقدیم نکنی، بلکه نصیب او بر آنِ خود تقدیم کنی 4 و چون این همه بکردی، خود را افکندۀ عجز دانی و شکستۀ تقصیر شناسی.

بوالقاسم نصر آبادی گفت: المَحَبَّةُ مُحاربةُ 5 السّلو عَلی کلّ حَالٍ. محبّت آن است که هر

p.409
گاه که دلت حدیثِ بی اندوهی کند نیزه و شمشیر بر گیری و به محاربت پیشِ دل باز شوی.

شعر
اِذَا رُمْتُ مِنْهُ سَلْوَةً قَالَ شَافِعٌ
مِنَ الحُبّ مِیعَادُ السُّلُوُّ المَقَابِرُ
ستَبْقی لَهُ فِی ضَمیِر الْقَلْب وَالحَشَا
سَرِیرة حبّ یَوْم تُبْلَی السَّرائِرُ

در کونین کس را یارای آن نبود که حدیثِ محبّت کردی، همی ناگاه خروشِ کوسِ کیکاووسِ محبّت در ملکوت افتاد، مقرّبان گفتند: چه افتاد که چندین هزار ساله تسبیح و تهلیل ما به باد بر دادند؟ گفتند که شما بدین صورتها منگرید، بدین ودیعتِ جلال نگرید که یحبُّهم و یحبُّونه. جبرئیل و میکائیل و عزیزان دیگر به تسبیحی و تقدیسی راضی گشته بودند و خرسند شده، همی ناگاه قدم آدم درعالم آمد رَوشها دیگر شد و خورشها 6 دیگر گشت. ای جبرئیل ترا میان در می باید بست 7 پیکی را، و ای میکائیل ترا کار می باید ساخت خزانه داری را، و ای عزرائیل ترا دل خوش می باید کرد جامۀ مبتذل بستدن را 8، و ای اسرافیل ترا تن در باید داد جامۀ نو دادن را 9. اوّل شربتی بباید چشید 10 تا غبارِ دعوی وَ نَحْنُ نُسَبّحُ بِحَمْدِک از شما فرو شود؛ چه باید کرد؟ اُسْجُوا لآدَمَ. پیش آن پارۀ گل باید شد و سجده کرد تا زیادت راه شما باشد نه زیادتِ راه او، که او خود پذیرفتۀ اختصاص است که اِنَّ اللهَ اصْطَفَی آدَمَ. وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحی. خَلَقْتُ بِیَدیَّ. همی پیشِ آدم به سجود افتادند چون سر بر آوردند معلّم خود را دیدند مسخ گشته و بر پیشانی او پیدا آمده: وَاِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتِی اِلَی یَوْم الدّین.

ما از این خاک اشخاص پدید خواهیم آورد که معدنِ اسرارِ غیب ما باشند. یا آدم ترا این شرف که نهادیم و این بزرگی که دادیم، به حکم آن نهادیم و دادیم که صُلب با صلابتِ تو و. شخص با مهابتِ تو مُسْتقرّ و مُسْتوَدع مردی ساختیم که عنوان منشور جلال و جمال او این است که اِنَّما خَلَقْتُ، لَکَ لَوْلاَکَ لمَا خَلَقْتُ الکَوْنَیْن.

موسی کلیم آن مهتر کریم که در پردۀ راز ظاهرش همه سمع گشته بود و باطنش همه جمع شده، شبی بر خاطرِ عاطرش خطرتی در آمد، ربّ العزّة حشمت فکرتِ او را هزلر عالم را جامۀ نبوّت پوشید؛ باز شبی دیگر خطرتی دیگر آمد ربّ العزّة هزار پیامبر را جان بر داشت، زهی خطرتی که از خطرِ او هزار کس لباسِ نبوّت پوشد هزار نبی جام مرگ نوشد 11. اینچنین خطرتی بباید و اینچنین همّتی، تا بر فرقِ طور بر بساطِ نور در مقامِ حضور گوید /137a/ اِجْعَلْنِی مِنْ اُمَّةِ مُحمّدٍ.

p.410

در جمله و تفصیل از روی تحقیق و تحصیل زمرۀ انبیا و جملۀ رُسُل که در پیش برفتند همه مُمَهّدان قاعدۀ دولت او بودند و مؤسّسان اساس حشمت او. آدم که همای همایون عالم سعادت بود و قانون قاعدۀ سیادت و فهرستِ دار‌الکتبِ موجودات وِوعای معانی عالم بود طلیعۀ طلوع آفتاب دولت او بود؛ نوح که شیخ الأنبیاء و آدم ثانی بود سپاهسالار ملّتِ او بود، خلیل که مبارز بود با خصوم هیکل علوی و مرکز سفلی از آفتاب و ماه و ستاره و اصنام، کدخدای حضرتِ او بود، موسی که همۀ قِرابِ زمین رسن خیمۀ قربتِ او بود در شوق امّتِ او بود، عیسی که او را گفتند: وَاِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطّینِ کهیئةِ الطَّیر فَتَنْفُخُ فِیهَا فَتَکُون طَیْراً بِاذْنِی اللهِ، مُبشّرِ قدوم قدم او بود. اگر در عهدِ سلیمان مرغی به سبأ رفت و نامۀ او به بلقیس رسانید، این مُبشر که از قدوم قدم سید‌المرسلین خبر داد، از برکات دم او مرغ گلین بِرّان شد مُبشّر نبوّت او بود. این همه تحقیق و تلفیق به مددِ توفیق گفته شد تا بدانی که همگنان جزو بودند و او کلّ بود، و گذشتگان برگ بودند و او گل بود. ای نقطۀ نبوّت طغرایی بر این منشورکش: آدَمُ وَ مَنْ دُونَهُ تَحْتَ لِوَائی یَوْمَ القِیَامَة وَلاَ فَخْرَ.

خبری درست است که وی را 13 به معراج بردند و از بُردن عجب نیست. اگر روا می باشد که دیوِلَعِین به حکم تسلیطی به یک وَثْبَه از شرق به غرب رود، چه عَجَب که سیّد سادات و منبعِ عزّ و سعادات و قانون دِوَل ومقدّم آخر و اوّل قدم بر هامۀ افلاک نهد. و اگر در عقول مستبدع نمی آید که جبرئیل امین که پیکِ درگاه نبوّت است و خادم حضرتِ رسالت، به یک طرفة العین از سِدْرَة المنتهی به این دایرۀ غبرا می آید مستبدع کَیْ بوَد که آنکه فلک به فرّ او فلک گشت و ملک به سرّ او ملک گشت در بدرقۀ جذبات عزّت که اَسْرَی بِعَبْدِهِ به حضرت قربت رسد. مصطفی را – علیه السَّلام – به این عالم صفا بردند، سرای فضل بدو عرضه کردند، دارِ عدل وی نمودند. آن پادشاهی که دوستی دارد و کوشکی ساخته است، دستِ دوست بگیرد و گردِ کوشک می گرداند و آن مواضع به وی می نماید دارِ عدل و دارِ فضل و مخیّمات و مخدّرات و مخبیّات بر وی عرضه کردند تا دیگران از شنیده گویند و مهتر 14 از دیده.

آری شرطِ راهِ تو این است که ایمانِ تو به غیب بود ترا چاکری و غلامی دیدۀ خود نمی باید کرد که کدورت تهمت دارد، چاکری بیان محمّد می باید کرد که پاکی و طهارت دارد؛ لیکن مصطفی را به معراج بردند تا گستاخ شود 15، تا چون فردا سیاست و هیبتِ دوزخ آشکارا

p.411
گردد و آدم و خلیل و نوح و موسی می گوید: نَفْسِی نَفْسِی، او می گوید: امّتی امّتی. و این خبر از خود بداد 16 که آدَمُ وَمَنْ دُونَه /137b/ تَحْت لِوَائی یَوْمَ القِیَامَةِ وَلاَ فَخْرَ. یا محمّد اگر ترا گفتیم: فَبِهُداهُم اقْتَدِه، مقتدی به صفتِ ایشان باش؛ شبِ معراج همه را به بیت المَقْدِس حاضر کردیم تا همه متابع و مقتدی به صورتِ تو باشند. مهتر چون در رفتن بود هر کسی او را می خواند. یکی قدح شیر می آورد و یکی جامِ شراب. دنیای غدّار غرّار بر راه نشسته گلغونۀ تغریر و تزویر در رخسارۀ خود مالیده 17، اگر مهتر به ما نظر کند عیب ما هنر گردد و زَهْرِ ما شکر گردد. و مهتر به لسانِ حالت بر منبرِ جلالت جواب می داد که ای دنیای دَنِیّه این چه طمعِ خام است، امشب فردوس یارای آن ندارد که گردِ سرا پردۀ همّتِ ما گردد. این چه بازارچۀ تست. ای درویش اینجا سرّی است عجیب: شبِ معراج همه ملکوت پیشِ دیدۀ او آوردند التفات نکرد، چون به درِ حجرۀ زید آمد و زینب را بدید شور پدید آمد، وَ اِذْتَقُول للّذِی اَنْعَم اللهُ عَلَیهِ وَ اَنْعَمْتَ علیه اَمْسِک عَلَیْکَ زَوجَکَ وَ اتّق اللهَ وَ تُخْفِی فِی نَفْسِکَ.

قَالَ قَتَادَةُ وَالسُّدِی وَسُفْیان الثّوری: هُوَزیدُ بنُ حَارِثَة اَنْعَمَ اللهُ عَلَیْهِ بِالاِسْلامِ وَاَنْعمَ عَلَیْه رَسولُ الله بِالعتِقْ اَمْسِک عَلَیْک زَوجک یَعْنی زَینب بنت جحش.

قال الکلْبِیُّ: اَتَی رَسُوُل الله عَلَیْه السَّلام مَنْزل زیدٍ زَائراً اذا فَاَبْصَرَهَا قَائمَةً تَخْبِزُ فَاَعْجَبَتْهُ، فَقَالَ سُبْحَان اللهِ مُقَلّب القُلُوبِ فَلَمّا بسَمِعَتْ زَینب ذَلِکَ مِنْه جَلَسَتْ وَجَاء زیدٌ اِلَی مَنْزِلهِ فَذَکَرَتْ زینَبُ ذَلِکَ لَهُ فَعَرف انّها وَقَعَتْ فِی نَفْسِهِ. فاَتی رَسُول اللهِ فَقَالَ لَهُ، یَا رَسُول الله اِیذَنْ لِی فِی طَلاَقِهَا فَاِنّ فِیهَا کِبْراً وَاِنَّها لَتُوذینی بِلسَانِهَا، فقَالَ لَهُ رَسُول اللهِ اِتَّق اللهِ اِتَّق اللهَ وَاَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوجکَ وَفِی قَلْبهِ عَلَیْه السَّلام غَیْر ذَلِک.

وَتُخفِی فِی نَفْسک مَا اللهُ مُبْدِیهِ قالوا فِیهِ ثَلاَثَةُ اَوْجهٍ:

اَحَدُها اَنّ الّذی اَخْفَاهُ اَنَّ اللهَ تَعَالیَ اَعْلَمَه اَنَّها سَتَکُون مِنْ اَزْواجهِ قیْلَ اَنْ یَتَزَوَّجَها، قالَهُ الحَسَن.

والثَّانِی انَّ الّذی اخفاه فِی نَفْسِهِ اَنَّهُ اِنْ طَلّقَهَا زَیدٌ تَزَوَّجَها.

والثَّالث انَّ الَّذی اَخْفَاهُ مَیْلهُ اِلَیها.

وَتَخْشَی النَّسَ وَاللهُ اَحقُّ ان تَخْشَیه، فیهِ قَوْلان:

اَحَدُهما اَنَّ رسول اللهِ خَشِیَ مَقَالَةَ النَّاسِ، قاله قتادة.

والثَّانی اَنَّهُ خَشِیَ اَنْ یُبْدِیهِ للنَّاس فاَبْدی اللهُ سرّهُ، قَاله مقاتل بن حیّان. قَالَ عُمَرُ بْنُ

p.412
الخطّاب رضی الله عنه: لَوْکَتَمَ رسول الله شیئاً مِنَ القرآن لکَتَمَ هَذِه الآیة.

فلَمّا قَضَی زَیدٌ مِنْهَا وَطَراً زَوَّجْنا کَهَا، فِیه وَجْهان: اَحَدُهما الحَاجَةُ؛ والثَّانِی الطَّلاق. قال یحیی بن سلام فدَعَا رَسُول الله زْیداً، فَقَال ایت زَینَب فاَخْبِرْها اَنّ اللهَ زَوَّجَنیِها فَانْطَلقَ زَیدٌ فَاسْتَفْتَح البَابُ فقَالَت مَنْ هَذا قالَ زَیدٌ قَالَتْ وَمَا حاجة زید اِلیّ وَقَد طَلقَنیِ، فقال رسول الله اَرْسَلنِی، فقالت مَرْحَباً بِرسول، فَفَتَحَتْ لَهُ /138a/ فَدَخَل عَلَیْها وَهِیَ تَبْکِی، فَقَالَ لاَیَبْکی اللهُ عَیْنَک فَقَد کُنْتِ نِعْمَت المرأةُ کُنْتِ تبرّین قسمی و تُطِیعِین اَمْرِی وَقَد اَبْدَ لَکِ اللهُ خَیْراً مِنّی. قَالَتْ مَنْ ذَالاَ ابالک؟ قَالَ رسول الله فَخَرَّتْ سَاجِدةً. قَالَ انسُ: وجاء رسول الله حتّی دَخَل عَلَیْها بِغَیْر اِذْنٍ. قال قتادةُ: فَکانت تَفْخَر علی نِسَاء النَّبی تَقُول اِمّا اَنْتُن فزَوَّجَکُنّ آباء کُنّ، وَاِمِّا اَنَا فزّوَجَنِی رَبُّ العَرْشِ تَبَارک وَتَعَالَی.

حدقۀ نبّوت که کُحلِ عصمت کشیده بود بر آن سَرْ پوشیده افتاد، گفت: سُبْحَانَ اللهِ مُقَلّبِ القُلُوب. بر مُحبّ وقت گذرد که از محبّت چندان فریاد کند که دوزخیان را بر وی رحمت آید: زیرا که آتش دوزخ تن سوزد و آتش محبّت جان. شمشیرِ غازیان با جانِ رومیان آن نکند که آتش محبّت با جان محبّان کند. هر که لباسِ سلامت دارد، گو اسبِ معرفت در میدانِ محبّت متاز. محبّت سلطانی است قهّار، هر چه داری بستاند و رخت و بُنه غارت کند و خانه خراب کند و آتش در زند. سیّد کونین به در خانۀ زید آمد و آن نظر بیفتاد، و آن نظر، نظرِ اوّل بود و مرد به نظر اوّل مؤاخذ نبوَد، ولیکن بدان نظر اوّل خرمن اصطبارش بر باد شد، و آن مهتر روی به آسمان کرد که یا مقلّب القوب، گردانندۀ دلها تویی، و این کارِ تو است.

ای جوامرد! یک خطرت از قریبان برابر بوَد با صدهزار سال اعراض از بعیدان. امثال این چیست؟ بر درِ ملوکِ دنیا دربان و ستوربان هزار سخنِ بیهوده بگویند 18، ملامت نیابند؛ اگر ندیم که با ملک همزا نوست به طرفة العینی به ناوَجه نظر کند یک روی گردانیدن را از پادشاه جزای وی گردن زدن بوَد. یا محمّد نظری از تو به غیرِ ما صعبتر از هر چه امّتِ تو کنند تا قیامت، ما قادر بودیم که آن نظرت و آن خطرت را از ساحت و سرا پردۀ تو دیدۀ تو بردشتیمی 19، لیکن ما را در آن رازی است الهی، و لطیفه‌ای سبحانی. آن لطیفه چیست؟ دلِ مفلسان و شکستگان خوش کردیم، بنمودیم که محمّد با جلالتِ حالت و بَسَالتِ رسالت و قوّت نبوّتِ خود نتوانست دل نگاه داشتن، مشتی بیچاره کَیْ توانند دل نگاه داشتن. وَاِنَّهُ لَیُغَانُ عَلَی قَلْبِی، فَلَمّا قَضَی زَیدٌ مِنْها وَطراً زَوَّجناکها. همه عالم طالبِ مرادِ ما، و ما طالبِ مرادِ تو.

p.413
موسی می گوید: وَعَجِلْتُ اِلَیْکَ ربّ لِتَرْضَی. وما ترا می گوییم: وَلَسَوف یُعْطِیکَ رُّبکَ فَتَرْضَی.

سرای دو است 20: سرای دنیا و سرای عقبی. به دنیا شریعت به رضای تو، به عقبی رحمت به رضای تو. به دنیا گفتیم: فَلَنُوَلّیَنَّکَ قِبْلةً تَرْضَاهَا، و به عقبی گوییم: وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رُّبکَ فَتَرْضَی. در هر دو سرای خلق را آن باید کرد که رضای ما بوَد، و ما آن کنیم که رضای تو بود. آنکه رضای ما جوید، بدان جوید که او از آنِ ماست و ما که رضای تو طلبیم، بدان طلبیم که ما آنِ توییم. ای دوستِ ما، خود زنی را چه مقدار بود، و چندین هزار حور از نور سرشته، کمترین کسی را از امّتِ تو خواهیم بخشید 21. بیت المَقْدِس را قبله کردیم و گفتیم: /138b/ روی آنجا آرید، و ترا همّت کعبه بود و به زفان نمی گفتی، امّا به دل می اندیشیدی، ما گفتیم: فَوَلَّ وَجْهَکَ شَطْرَ المَسْجِدِ الحَرَام. خدمتی بود از آنِ من نزدِ شما؛ و رحمتی بود از آنِ شما نزدِ من. خدمتی که از آنِ من بود گفتم: بیارید از آن جهت که دوستِ ما می خواهد، پس رحمتی که از آنِ شماست به نزدِ من، و دوستِ من می خواهد که بدهم، باز دارم؟ کلاّ وحَاشَا.

عَلَی القَطعِ واتَّحقیق می دان که از جملۀ موجودات که به حکمِ کُنْ به صحرای فَیَکُون آمدند هیچ ذات را آن کمال، و هیچ صفات را آن جلال نیامد که ذات محمّد و صفات احمد را آمد، چون امّت خیرِاُمَم بود دلیل آن باشد که نبی خَیْر الاَنبیاء باشد. آدم عزیزِ عالم بود لیکن او را عتاب از پیش آمد و عفو از پس. چنانکه گفت: وَعَصَی آدَمُ رَّبه فَغَوَی ثم اجْتَبَاهُ رُّبهُ فَتَابَ عَلَیْه وَهَدَی. باز مصطفی را – عایه السَّلام – عفو از پیش آمد و عتاب از پس. عَفَا اللهُ عَنْکَ لِمَ اَذِنت لَهُم. و اگر ادریش را کرمات به معرف سیر کواکب بود، مصطفی را جایی رسانیدند که سیر کواکب را بر وی راه نبود 22. نوح قوم خود را عذاب خوست: ربّ لاَتَذَرْ عَلَی الاَرضِ، مصطفی گفت: اللهمّ اهْدِ قَوْمِی فَاِنَّهُم لاَ یَعْلَمُون. کسی را که بر دشمن چنین شفقت بوَد، بنگر که بر دوست چگونه بوَد. ابراهیم را خطاب آمد که اِنّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ اِمَاماً، باز مصطفی را شبِ معراج در بیت المَقْدِس امامِ انبیا کرد. و اگر ابراهیم را قوّت یقین داد تا جبرئیل را گفت: اَمَّا اِلَیْکَ فَلاَ، مصطفی را قوّت یقین از آنِ ابراهیم در گذاشت تا گفت: لِی مَعَ اللهِ وَقْتٌ لاَ یَسعُه مَلَکٌ مقرّب وَلاَ نَبیٌّ مُرْسَل. ملک مقرّب جبرییل، و نبیّ مرسل خلیل. و اگر سلیمان را ملک دنیا داد مصطفی را ملک قیامت داد. چنانکه گفت: لِوَاء الحَمدِ بِیَدِی وَلاَ فَخْرَ. کسی که زیرِ لوایِ اوجنّ و شیاطین باشند، کَیْ برابر بوَد با کسی که زیرِ لوای او خلق اوّلین و آخرین باشند. و اگر موسی را عصا ثعبان گردانید تا جادوان را مسخّر گردانید، مصطفی را قضیبی

p.414
کرامت کرد و بتان را مسخّر کرد. و سجود کردنِ بت عجبتر از سجودِ حیوانِ عاقلِ ممیّز. و اگر موسی را کرامت داد تا قومِ او به دریا بگذشتند که دامنِ ایشان تر نگشت، مصطفی را کرامت داد تا امّتِ او به دوزخ بگذرند که دامنِ ایشان خشک نشود از تفِ دوزخ. و گر عیسی را به آسمان چهارم بردند، او را به قابَ قَوْسَیْن اَوْاَدْنی بردند. این همه معالی و معانی و فضایل و شمایل در ذات مطهّر مصطفی 23 جمع کردند، امّا صفتِ قدّوسی 24 به کس ندادند.

p.414
اختلاف نسخه ها

  • ١ . تو: و مهر افکنده میان خود و رهی و رهی و خود بی انبازی
  • ٢ . آ: قیام فرمودن
  • ٣ . آ: + و علانیت و سریرت
  • ٤ . آ: «بلکه ... کنی» را ندارد
  • ٥ . مج: مجانبه
  • ٦ . آ: خروشها
  • ٧ . کب، آ: میان می در باید بست
  • ٨ . آ: مبتذل شدن را
  • ٩ . آ: نوداری را
  • ١٠ . آ: کشید
  • ١١ . مر: جامۀ مرگ پوشد
  • ١٢ . آ: مرغ پران گشت
  • ١٣ . آ: مهتر را صلعم
  • ١٤ . آ: و مهتر اولاد آدم
  • ١٥ . آ: + و متبسّط گردد
  • ١٦ . کب، آ: و این خبر اثر خود بنماید
  • ١٧ . تو گلگونه لعزیز و تزویر در مالیده
  • ١٨ . آ: بگوید
  • ١٩ . آ: دور داشتیمی
  • ٢٠ . مج: «سرای دوست» ندارد
  • ٢١ . آ: «و چندین هزار حور ... بخشید» ندارد
  • ٢٢ . مر: بود، آ: راه نماند
  • ٢٣ . مج، آ: مصطفی + و سیّد کونین
  • ٢٤ . مج، آ: قدّوسیت.