p.415
۴۳ – المجید
بزرگ قدر و نیکوعطا.
عرب چنین گوید که اَمْجَدْتُ الدّائَةَ.
و مراد آن باشد
1 که علفش نیک دارم.
و عطاهای باری – عزّ اسمه – در حق بندگان در حدّ و عدّ نیاید.
وَاِنَّ مَن ظَنَّ انَّ نِعْمَة اللهِ عَلَیْهِ فِی مَشْرَبهِ /139a/ وَمَلْبَسهِ وَمَنْکَحهِ فَقَد قَصُرَ عِلمُه
2.
هر چه رومیان در آن با تو شریک آن را حقیقتِ نعمت مشمر، حقیقتِ نعمت دین است و ثبات در راهِ یقیقن است.
اَعْظَمُ نِعَم الله عَلَی عِبَادِهِ شیئان: تَعْلِیمهُ ایَّاهم اِسْمَهُ وَتَعْرِیفهُ ایّاهُم نَفْسَهُ.
اجماع اهلِ حق و حقیقت است که الدَّلیلُ عَلَی اللهِ هُوَ اللهُ وَمَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِنْ نُور.
راه نماینده به خدای هم خدای است، خلق بَعْدالوُجود همچنان اسیر قدرت اند که قبل الوجود، چون معدوم بودند اسیران قدرت بودند اگر خواستی به وجود آوردی و اگر خواستی نیاوردی، و اکنون که موجود اند هم اسیران قدرت اند، خواهد بدارد و خواهد ندارد.
بَعْدالوُجود همان اند که در حال عدم بودند، او – جلّ جلاله – بعدالایجاد همان است که قبل الایجاد بود.
پس وجودِ خلق کنون شبیه عدم است و بقای ایشان را مزاج فنا، و فانی و معدوم را راه بردن یا راه نمودن محال است.
از اینجا گفت صدیق اکبر
3: وَاللهِ لَولاَاللهُ مَا اهْتَدَیْنَا، الی آخره.
و قال علیه السّلام: بُعِثْتُ دَاعِیاً وَلَیْسَ اِلَیَّ مِنَ الهدَایَةِ شَیءٌ، الحدیث.
علی الحقیقه راه نماینده خدای است و عقل آلت است نه علّتِ، که اگر علّت معرفت عقل بودی، بی عقل را
|
p.416
معرفت محال بودی، و ربّ العزّة از هُدهُد خبر داد در مصحفِ مَجد: وَجَدْتُها وَقَوْمَهَا، الآیة.
و اتفّاق است که مرغ را خرد نیست، و از نمله خبر داد: قَالَت نَمْلةٌ یَا ایُّها النمل.
و گر نمله را معرفت خدای نبودی به چه دانستی
4 که سلیمان که باشد، و اجماع است که نمل را عقل نباشد، پس عقل آلت است معرفت را، چنانکه بصر رؤیت را
5.
سرّی دیگر: عقل دلیل سببی است وجود معرفت را، چنانکه ذکر و انثی سببی اند وجود وَلَد را، و گر ذکر و انثی بهم گرد آیند و کمال قدرت خود را کار بندند تا حق وَلَد نیافریند، ولد نیاید؛ دلیل و عقل را همچنین دان
6.
بِاللهِ العجب در فَرْجی که تصرّف وَ طْی توان کرد و مقدور مخلوقان است کسی را قدرت نیست که در آنجا ولد نهد بی اجازتِ مسبِّب.
قلبی که در قبضۀ حق است و مقدور مخلوقان نیست کسی را کَیْ قدرت بوَد که در آنجا معرفت نهد بی توقیع ارادت حضرت سبحانی
7.
و این اشارت از آن خبر گرفتیم که اَلْقُلُوبُ بُیْنَ اَصْبَعَیْنِ مِنْ اَصَابع الرّحْمَنِ یُقَلّبُهَا کَیْفَ یَشَاء اِنْ شَاء اِلَی عَدْلهِ وَاِنْ شَاء اِلَی فَضْلهِ.
و این اصبعین به معنی مثل است نه بر سبیل تحقیق.
در میان خلق متعارف است که کسی که مغلوب کسی باشد، گویند: فلان در میان دو انگشتِ فلان امت، هر چه خواهد کند.
از این کلمه قاهری و مقهوری و غالبی و مغلوبی خواهند.
و دلیل بر آنکه قلوب در تصرّف بندگان نیست که چون نظرِ رسول – علیه السَّلام – بر زینب افتاد، گفت: یَا مُقَلِبَ القُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی.
بعضی از بزرگان طریقت گفتند: لاَ یَعْرِفُهُ اَحَدٌ اِلاّ مَنْ تَعرّفَ اِلَیه، وَلاَ یُوَحّدُه اِلاّ مَنْ تَوَحَّدَ لَهُ وَلاَ یؤمِنُ بهِ اِلاّ مَنْ لَطُفَ بهِ وَلاَ یَصِفُهُ اِلاّ مَنْ تجلّی لِسرّه وَلاَ یخلُصُ له الاّ مَنْ جَذَبَهُ الَیْه، وَلاَ یَصْلح لَهُ /139b/ اِلاّ مَنِ اصْطَفَاهُ لِنَفْسِه.
اوّلا گفت: لاَ یَعْرِفُهُ اِلاّ مَنْ تَعرّف اِلَیهِ.
او را نشناسد مگر آنکه حق – جلّ جلاله – خود را به وی آشنا گرداند.
اگر چنان بودی که خاق به مجرد طلب به حق رسیدندی در عالم بت پرستی نبودی، زیرا که همه در طلب اند.
قال الله تعالی: مَا نَعْبُدُهُم اِلاّ لِیُقرّبوُنَا اِلَی اللهِ زُلْفَی.
ترسا از مسیح وی را می جوید و بت پرست نیز از بُت
8.
و خود از این عزیزتر و لطیفتر هست: هر چه وی را به طلب بتوان یافت و اگر چه آن چیز را مقدار نیست به نزدیک خلق کس از جُستن آن فرو نایستد، و اگر فرو ایستد از آن فرو ایستد که به کارش نیاید.
پس همه خلق محتاج حق اند و سعادت هر دو سرای در معرفتِ او – جلّ جلاله – بسته است.
پس معلوم گشت که نا یافتن از ناخواستن نیست، که همه می خواهند
|
p.417
لیکن تا وی نخواهد وی را نیابند.
وَلاَ یُوَحّدُهُ اِلاّ مَنْ تَوَحَّدَ لَهُ، اَیْ اَرَاهُ انَّهُ وَاحِدٌ.
وی را جلّ جلاله – یکی نداند مگر آن کس که حق – جلّ جلاله – خود را به وی یکی نماید، وَلاَ یؤمِنُ بهِ اِلاّ مَنْ لَطُفَ لَهُ.
ربّ العزّة را بمؤمنان لطفی است که با کافران نیست اگر از آن کیمیای لطف که در خزانۀ فضل است ذرّه ای بر شرکِ مشرکان و کفرِ کافران پاشند، کفر کافران و شرک مشرکان همه عین توحید گردد، و اگر از آن شراب جانپرور که در قدح غیب دارد قطرهای در حَلق خلق چکاند هیچ مُنکِر و مخلف را در سینه انکار و خلاف نماند
9.
وَلاَ یَصِفهُ اِلاّ مَنْ تجلّی لِسرّه.
وی را صفت نکند مگر آن کس که او خود را بر سرّ وی پیدا کند.
عبارت ترجمان دل است و دل پروانۀ سرّ است و سرّ نظارۀ حق.
سرّ بینند زفان از دیدار عبارت کند و آن زفان اهلِ معاملت است.
باز اهلِ حقیقت چنین گفته اند: مَنْ عَرَفَهُ لَمْ یَصِفْهُ وَمَنْ وَصَفَهُ لَمْ یَعْرِفْهُ.
عبارت نمودن و وصف کردن اخبار از غایب است و تجلّی سرّ مشاهده است، در حال معاینه خبر دادن شرک است و اندر حال غَیْبت است، و از حاضران خبر دادن ترک حرمت است.
مثَل مشاهدۀ قلب در دنیا، مثَل مشاهدۀ بصر است در عقبی؛ اگر در عقبی در حال مشاهدۀ بصر خبر دهد شاید که در دنیا در حال مشاهدۀ سرّ خبر دهد.
حقیقت دان که آنجا که گفتار است دیدار نیست و آنجا که دیدار است گفتار نیست.
چون در حال مشاهده نفَس زدن مسلّم نیست سخن گفتن چون بوَد.
محققّان گفته اند
10: هر که را در باطن مشاهده درست گشت نخواهد که به زفان او بر آید تا ظاهرِ وی را از آن خبر باشد، چون از ظاهر خود دریغ دارد با اغیار کَیْ گوید
11.
و در حکایات حلاّج است که چون بکشتندش، شبلی گفت: آن شب با حق مناجات کردم تا سحرگاه، پس سر به سجده نهادم و گفتم: این بندهای بود از آنِ تو، مؤمن و موحّد و معتقد و از اعداد اولیا، این چه بلا بود که با وی کردی؟/140a/
به خواب در شدم، ندای عزّت به سمع من رسید که هَذَا عَبْدٌ مِنْ عِبَادِنَا اَطْلَعْنَاه عَلَی سرّ مِنْ اَسْرارنَا فَاَفْشَاهُ فَاَنْزَ لْنَاهُ بهِ مَاتَرَی.
آن ترّه فروش است که او را بر بقلۀ خود ندا کردن مسلّم است، امّا جوهری را بر جوهرِ شب افروز ندا کردن محال است.
وَلاَ یَخْلُصُ لَهُ اِلاّ مَنْ خَذَبَهُ الیه، خالص نباشد او را مگر آن کس که او را به خود کشد، ذَهَبِ خالص آن بوَد که در وی هیچ غش نبود.
قال الله تعالی: مِنْ بَیْن فَرْثٍ وَدَمٍ لَبَناً خَالِصاً.
شیری که غذای تست و حظّ تو بر فَرْث و دَم بگذرانیدیم و از هر دو نگاه داشتیم، پس توحید که حق ماست باید که بر دنیا و آخرت بگذرد
|
p.418
و از هر دو اثر نگیرد، اگر اثر دنیا تا عقبی بر توحید نشیند ما را نشاید.
وَلاَ یَصْلحُ لَهُ اِلاّ مَن اصْطَفاهُ لِنَفْسِهِ.
و مر او را نشاید مگر آنکه او را برگزیدۀ خود گرداند، و هر کس که حق جلّ جلاله او را مصطفای خود گرداند همه اسباب و علایق از وی قطع کند تا مفرد و مجرّد بماند.
و بیان این در قصّۀ موسی است، بر دستِ وی خوِن قبطی براند تا خلق قصدِ کشتنِ وی کردند، بگریخت و به غربت افتاد و ده سال کفارت آن را به آفتاب بایست بودن، و ذُلّ شبانی کشیدن، آنگه او را زنی باید که نصیب شهوت است، آنگه او را حق باید.
بی بلا در بلا و عنا در عنا و ذلّ در ذلّ و قهر طمع داشتن محال است چون عروس در کنار آمد بر جاش قرار نماند، محبّ را قرار نبوَد؛ زیرا که قرار ایشان سُلوت است و سُلوت اندر محبّت شرک است.
چون موسی برفت در میان بیابان شب تاریک گشت و ابر بر آمد و رعد و باران پدید آمد، زن را دردِ زادن گرفت، باد درآمد و گوسپندان را بپرا کند، مِقدحَه برداشت تا آتش در زند، مِقدحه چون طبع بخیلان گشت، زن می نالید و گوسپند می رمید، چون به دست موسی هیچ حیلت نماند آنَسَ مِنْ جَانِبِ الطّور نَاراً.
آتشی به وی نمودند، در اوّل قدم که این حدیث آتش در آتش است از آنجا که موسی بود تا بدانجا که آتش دید مسافت بسیار بود، امّا محبّت بُعد را قُرب کند
12، چون موسی آنجا رسید خواست که از آن آتش جَذْوه ای بیارد، لسان محبّت بر منبر قُربت ندا می کند که هَذَه النَّارُ تُحرق القُلُوب والاَرواح لاَ الصُّوَر وَالاَشْبَاح.
آنگه ندا آمد
13 که ترا گزیدهام، چه بود که جز با من نیارامی، آنکه ما را شاید با حلالش آرامش ندهند، با حرامش کَیْ رها کنند.
ندیدی که ربّ العزّة می گفت: وحَرَّمْنا عَلَیْه المَرَاضِعَ.
و آنگه بحقیقت دان که کلّم مُوسَی مِنْ حَیْثُ مُُوسَی وَلَو کلّم مُوسَی بِعَظَمَتهِ لذَابَ مُوسَی.
با موسی که سخن گفت در ظلِ لطف خود گفت
14، امّا اگر به صفت عظمت با وی سخن گفتی
15، در اوّل قدم بگداختی که از وی نام و نشان نماندی.
باش تا ما به صفتِ خود بر کوه تجلّی کنیم تا عجایب بینی.
عجب کاری است طور سینا را تجلّی بود و دَکّ شد، و دلها را تجلّی است و هر دم اهتزاز و طرب و تازگی بیش.
آری طوِر سینا که محلِ نظر آمد به خود آمد طاقتِ احتمال
16 /140b/ نداشت، امّا دلها که محلِ نظر آمد به خود نیامد به صفت وی آمد که اَلْقُلُوبُ بَیْنَ اَصْبَعَین، الحدیث.
سرّی دیگر: نظرِ وی – جلّ جلاله – که به طور آمد، نظرِ قهر بود باز نظر او به دلها نظرِ لطف بود.
و حکم قهر نیست کردن است، و حکم لطف بر حال بداشتن
17.
موسی سؤال کرد
|
p.419
مستحِقّ قهر گشت، سایۀ سؤال موسی بر کوه افتاد دَکّ شد.
ما با موسی بی واسطه سخن گفتیم و این میراث پس از وی به دلهای عزیزان دادیم، هر کجا دلی، آنجا موسایی؛ و هر کجا سینهای آنجا طور سینایی.
و موسای دل بر طور سینای سینه شد در مقام کلام، گاه بر بارگی نور
18، و گاه بر مرکبِ ظلام.
وَسَبّحُوهُ بُکْرَةً وَاَصِیلاً، الآیة.
ما را اصحابِ حدیث گویند؛ زیرا که ما را با خدای حدیثی است و خدای را با ما حدیثی
19.
اَللهُ نَزَّل اَحسن الحَدِیث وَ مَنْ اَصْدَق مِنَ اللهِ حَدِیثاً.
ما می گوییم که به نماز در آی که مقام مناجات است، هیچ خاموش مباش، حدیثی می گوی اگر مقتدی باشی و اگر مقتدا.
یک امام را دیده بر قهر الهیّت افتاد، دیگر امام بر کمال لطفِ رحمانیّت
20.
آن امام را قهر مُهر بر لب نهاد و این امام را رحمت بر بساط انبساط نشاند.
و روا باشد که گویی: یک امام را دیده بر قهر الهیّت افتاد، و دیگر امام را دیده بر خُلق نبوّت.
هیبت سلطنت گویندگان را خاموش کند، امّا در حضرتِ خُلقِ محمّد عجب نبود که سنگی تسبیح کند و کاسهای ثنا گوید، آن یک امام به هیبت الله نگرست و هَاءالله سرّی عجیب دارد
21 دهان را ببست بر مثال هاءالله.
و آن دیگر امام به لطف رحمانیّت و خُلق رسالت نگرست و دهان باز کرد بر شکل دالِ محمّد.
چون بحقیقت بنگری هر دو از یک مشرب و مشرع زلال سنّت بر داشتند؛ زیرا لاَاِلَه اِلآ الله تا با محمّدٌ رَسُول الله جمع نکنی ایمانِ تو ایمان نیست و اسلامِ تو اسلام نیست.
بیت
|
گویی که دو مور پای در عنبر زد
|
|
برطرف قمر برفت و سر با سر زد
22
|
محقِّقانِ اهلِ معرفت چنین گفتهاند که گفتار نشانِ شوق است و خاموشی نشانِ اضطرار و عجز.
عاجزان را روی گفتار نبود وَلِهذَا قَالَ عَلَیْهِ السَّلامِ فِی شَأنِ البِکْرِ؛ سُکُوتُهَا رِضَاهَا.
زنی که در پردۀ بکارت بوَد وی را به تکلّف سخن حاجت نیست؛ زیرا که مضطرّ است در مخلب حیا.
آنکه مضطرّ باشد در مخلب حیا، ناگفتۀ وی را گفته انگاشتیم.
پس آنکه مضطر بود در مشاهده و مطالعۀ جلال، اگر ناگفته وی را گفته انگاریم چه عجب.
آنکه از پستانِ قدس شیرِ قُرب مَزَد، و میوۀ لطف گزد، اگر از بی صبری اشتیاق و نیازمندی تَلاق به گفت و گوی درآرد چه عجب
23.
پس بر این تحقیق، بَیْن الا مَامَیْن خلافی نماند.
اِنَّ صَلاَتَنَا هَذِه لاَ تَصْلحُ لشَیءٌ مِنْ کلاَم النَّاسِ.
در ابتدای عهدِ سلام در نماز سخن گفتن مباح بود، آنگه مصطفی گفت: نماز مقامِ راز است و در مقامِ راز روانیست که جز با
|
p.420
دوست /141a/ سخن گویی، آنگه وی – جلّ جلاله – قرآن بفرستاد، و این قرآن حدیث اوست با تو؛ گفت: چون با ما حدیث گویی، هم حدیثِ ما گوی، و آنگه ما را با هیچ ظاهر حدیث نیست حدیثِ ما که هست با دلهاست، بَلْ هُوَ آیَاتٌ بَیّنَاتٌ فِی صُدور الّذِینَ اُوتوا العِلْم.
و این ظواهر وسایط و وسایل است و استار و خدُور است معانی غیب را.
نخست جبرئیل را بفرستادند که قبضهای خاک بگیر از روی زمین.
جبرئیل بیامد تا بگیرد، زمین فریاد خواست، زیرا که زمین بر مثال حقّهای بود و در حقّه آن قبضۀ خاک که صدفِ دُرّ سّرِ آدم بود آن فریاد کردن از سرمایۀ غارت کردن بود.
جبرئیل بازگشت؛ اسرافیل را بفرستاد، همچنین فریاد خواست، بازگشت؛ میکائیل را بفرستاد، فریاد خواست، بازگشت؛ عزرائیل را بفرستاد، فریاد خواست که اَعوذُ بِاللهِ مِنْک، او گفت: اَعوذُ بِالله اَنْ اَعُودَ اِلَیْهِ وَلَن اُمْضِی اَمْرَه.
یک قبضه خاک بقهر، بی رضای زمین بگرفت و ضمان کرد که این قبضه به تو باز رسانم.
حکمت در این قبضه چیست؟
آری لطایفِ اسرارِ غیب در ظرفی ودیعت باید نهاد، به قهر خاک را بگرفتند و به قهر روح در وی ودیعت نهادند، زیرا که ضد بودند.
اگر همه روح بودی روزگار بی لوث بودی و افعال بی تخلیط، و افعال خالص دنیا را نشاید.
و آدم را در ابتدا برای کدخدایی
24 دنیا آفریده بودند، خاک را با اسرار جمع کردند، چیزی می بایست که اسرار در وی مصون بود، اسرار را در خاک جمع کردند تا در وی بتابد و خصم بر پی نیاید
25.
آن خاک که بود برای دور انداختن اصحاب ظاهر را بود، لشکر مشیّت بی علّت کمین از خاک آدم برآورد تا ابلیس به خاک نگرد اعتراض کند، لعین شود، و وی را از آتش آفریدند، او ندانست که آتش به آتش افتخار و سرافرازی می کند.
ای لعین به آتش افتخار می کنی، تو آتش را و آتش ترا.
ای قارون به کنوز افتخار می کنی، تو کنوز را و کنوز ترا.
ای فرعون به رودِ نیل افتخار می کنی، نیل ترا و تو نیل را.
ای موحّد به ما افتخار می کنی، تو ما را و ما ترا.
در نهادِ آدم صدهزار سرّ تعبیه خواستند کرد، بنگرستند در عالم امینتر از خاک نبود، اسرار در خاک تعبیه کردند.
به آتش ندادند که آتش سوزنده و خاین است، ودیعت به دستِ خاینان ندهند به دست امینان دهند.
اسرار محلِ عزّت بود؛ زیرا که مخدّرات حضرت غیبی بود و پردگیان را خز در پوشش ندارند و هیچیز در پوشش چون خاک نبود، خاک را پردۀ اسرار ساختند تا محرمان به اسرار نگرند و نامحرمان به خاک، والسلام
26.
|
p.421
اختلاف نسخه ها
-
١
. تو: مرادش آن باشد
-
٢
. تو: عمله
-
٣
. آ: رسول صلی الله علیه وسلم
-
٤
. آ: کی دانستی
-
٥
. آ: بصر آلت است رؤیت را
-
٦
. کب: می دان
-
٧
. آ: «حصرت سبحانی» ندارد
-
٨
. آ. مسیح ورا می جوید و جهود از عزیز + رفتم به کلیسیای ترسا و جهود ترسا و جهود ترسا و جهود را همه رو به تو بود وز راه طلب شبی به بتخانه شده تسبیح بتان زمزمۀ عشق تو بود، تو: «و بت بِرست ... بت» را ندارد
-
٩
. آ: هیچ منکر و مخالف را زمانت خلاف و انکار نماند
-
١٠
. آ: چنین گفتند
-
١١
. تو: چون گوید، آ: در حاشیه افزوده شده: چون بنشیند به خلوت یار با یار سخن نامحرم افتد همچو اغیار
-
١٢
. مر: محبت قرب را بعد کند
-
١٣
. آ: + واصطنعتک
-
١٤
. آ: گفتند ... گفتند
-
١٥
. آ: گفتندی
-
١٦
. آ: بر جای داشتن
-
١٧
. آ: بر جای داشتن
-
١٨
. تو: بارگاه، آ: بارگیر، کب: یارگی
-
١٩
. آ: حدیثی است
-
٢٠
. آ: رحمانیت + افتاد
-
٢١
. آ: سرّی عظیم دارد
-
٢٢
. مج: سر تا سر زد مرعشی سر یا سر زد
-
٢٣
. مج، آ: «آنکه از پستان ... چه عجب» ندارد
-
٢٤
. مر: کی خدایی
-
٢٥
. مر، کب: و چشم بدی نیابد
-
٢٦
. کب: و تمّ الکلام، مج: و صلّی الله علی محمد و آله.
|