روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.422
۴۴ – الباعِثُ

قَالَ الله تَعَالَی: وَاَنَّ الله یَبْعَثُ مَنْ فِی القُبُوِر. بیدار کنندۀ خفتگان و زنده کنندۀ مردگان، دستگیرِ فروماندگان 1.

بحقیقت بدان که آنکه اعتقاد کرد که او را حشری و نشری در پیش است، احوالِ خود را مراقب بوَد و بر ادای فرایض و نوافل مواظب بوَد /141b/ و دم بدم خود را به گزاردن حقوق مُطَالِب بوَد و با نفس به ذرّات و حَبّات به حکم احتیاط راه دین محاسب بوَد، امّا بدین صفت که تویی، وطن انسانیّت کعبۀ خود ساخته‌ای، همانا از قیامت خبر نداری.

پیر بوعلی سیاه – رحمة الله علیه – وقتی در بازار می رفت نابینایی می گفت: به حّقِ روز بزرگ که مرا چیزی دهید. پیر از هوش برفت، چون به هوش باز آمد، گفتند: یا شیخ چه بود که از هوش برفتی؟ گفت: خود کس را از روز بزرگ خود خبر نیست 2.

شعر
ؤیلٌ مِنَ المعَاصِی
وَالاَخْذِ بِالنَّواصِی
یَوْماً تَرَی الخلائق 3
فِی عَرْصَةِ القِصَاص 4

شعر
وَاحُزْنَاه عَلَی قِلّةِ الحُزْن
وَاحَسْرَتَاه عَلَی قِلّةِ التّحسُّر 5

وا اندوها از بی اندوهی، و احسرتا از بی حسرتی، عالمی مشغول به اطلال و رسوم، و

p.423
خالی بگذاشته حضرت حیّ قیّوم. یکی به قبایی و کلاهی فرو آمده، و دیگری در بالش نشسته و مشتی وحشت گردِ او درآمده و نمی اندیشد از این آیت که ربّ العزّة می گوید: اَتاَمُرُون النَّاسَ بِالبّر وتَنْسَون اَنْفُسَکُم. و آن دیگری بدان فرود آمده که دُرّاعه‌ای درپوشد و موزه‌ای در کُنَد، و از این در بدان در ی شود 6، دینِ خود را دستمالِ ظالمان ساخته. و آن دیگری بدان فرو آمده که سیاهی بر سپیدی نقش می کند 7 و زهر تقصیر در اعمال به بدل نوش می چشد 8. و آن دیگری بدان فرود آمده که بامداد به دکّان شود و به دانگ و نیم دانگ دین بفروشد. اَلَمْ یَانِ لِلّذِینَ آمَنُوا. آخر از این تغافل و تکاسل تا کَی! نسرینِ اُنس در باغِ قدس رسته است و گلِ دلنواز شکفته است، و خطاف لطف امر پیاپی که هَلْ مِنْ جَانِی؟ کفِ عزّت از سراپردۀ محبّت آشکارا شده است و لسانِ حقیقت ندا می کند که هَلْ مِنْ مُقبِلٍ؟ رسالات مودّت و مناشیر دعوت به توقیعات و علاماتِ حقیقت بادی شده است و منادی کرامت می گوید: هَلْ مِنْ قَارِی؟ کلماتِ جانپرور و آیاتِ مقدّس مطهّر خطاب می کند که هَلْ مِنْ سَامِعٍ؟ طرقِ هدایت با غلام رعایت پیش آمده است که هل مِن سالِکٍ؟ یواقیت لطافت و جواهر کرامت از اصداف الطاف به صحرا آمده است که هَلْ مِنْ نَاظِمٍ؟ کعبۀ سعادت در حرم ارادت خود را جلوه می کند: هَلْ مِنْ قَاصِدٍ؟ دریای غیب مشحون به جواهرِ ایمان و احسان بر جوشیده است: هَلْ مِنْ غَائصٍ؟ جمال بر کمال که اِنَّ الله جَمِیلٌ یُحِبُّ الجَمَالَ وعدۀ وصال کرده است که هَلْ مِنْ عَاشِقٍ؟ به درگاه من آی تا با تو آن کنم که پدر و مادرت نکرد. مادر چه کرد؟ کامی راند. پدر چه کرد؟ بر پیِ شهوتی رفت. کارِ مادر و پدر را بنا بر شهوت است و نصیب، و ما را شهوت و نصیب نیست. مادر و پدرت اکنونی اند و کارِ ما با تو اَزَلی است. این کار ما با شما نه عارضی است تا روزی باشد و روزی نه 9.

تلاطم امواج بحارِ اسرار غیبی است لَمَعان شموس افلاک احکام ازلی است. نه حاجتی بود در خدایی به بندگان که گفتیم: اَلَسْتُ بِرِّبکُم؟، و نه ضرورتی باشد /142a/ که گوییم: لِمَن المُلکُ الیَوْم. لیکن آن خطاب فتح ابواب الطاف اوامر است و این خطاب طلیعۀ مقدّمۀ مراد احکام است، هزار هزار راکع و ساجد بودند و هزار هزار واله و واجد بودند و هزار هزار سوختۀ درگاه وی بودند، همه با منطقۀ عصمت و قرطۀ خدمت صُدرۀ حرمت با کردارِ پارسایانه با تسبیح و تهلیل و با تعظیم و تبجیل.

همی قومی بیباک 10 را بیافریدند و بر این همه مطیعان برگزیدند بی شابقۀ خدمت، و

p.424
بی وسیاتِ شفاعت، و گفتند: ای مشتِ خاک اَلَسْتُ بَرِّبکُم؟ نه من آنِ شما ام؟ اهلِ آسمان به طاعت و خدمتِ خود نظر کردند، ربّ العزّة در مشتی خاک ایشان را به ایشان نمود: وَاِذْ قُلْنَا للمَلاَئکةِ اسجُدُوا لآدَمَ؛ لاَ مِن وَسِیلَةٍ، لاَ مَنْ فَضِیلةٍ، لاَ مِنْ بَضَاعَةٍ، لاَ مِنْ خِدْمَةٍ، لاَ مِنْ حُرْمَةٍ، لاَ مِنْ عبَادَةٍ. به چه هنر که ترا بود، به چه آلت، به چه وسیلت، به چه فضیلت، به چه بضاعت، به چه خدمت، به چه عبودیّت؟ جوابِ من باز دهید، شما ندانید، من دانم. قُلْ بِفَضْل الله، قُلْ انَّ الفَضْل بِیَدِ الله، قُلْ کلّ مِنْ عِنْدِالله. همه ترس و بیم از آن است که بی وسیلت و فضیلت گفتی: بیا. اگر بی جنایت و جُرم و هفوت گویی: برو، کجا دانیم شد. ای دوستِ ما برو، و اندیشه مدار که ما خواندگان خود را دور نکنیم 11، دوستان خود را ردّ نکنیم.

آورده‌اند که مردی بود به بغداد، توانگر و میراث خوار، جماعتی گردِ وی درآمدند و آن مالِ وی نیست کردند، روزی از سرِ دلتنگی خواست که خود را در دجله افکند، به لبِ دجله آمد، با خود بسی خصومت کرد، پس ملاح را آوراز داد که زورقی بیاور. چون زورق بیاورد در آنجا نشست، چون به میانِ دجله رسید ملاح پرسید که کجا خواهی رفت؟ گفت: ندانم. گفت: از کجا می آیی؟ گفت ندانم. کشتیبان عاقل بود، گفت: یا این مرد مفلس است یا بیدل، یا گرفتار؛ آنگه گفت: حالِ خود با من بگوی. بگفت، ملاح گفت: ترا از آن جانب برم، باشد که فرجی پدیدار آید. وی را از آن جانب برد، جوان از کشتی بیرون آمد و بر شّطِ دجله مسجدی بود، در آنجا رفت، ساعتی بود، قاضی شهر با جماعتی مزکّیان و محتشمان درآمدند و بنشستند، زمانی بود خادمی آمد از سرای خلیفه، و مشایخ را گفت: اجابت کنید امیر‌المؤمنین را. قاضی و جماعت رفتند و آن جوان خود را در میان ایشان تعبیه کرد، جمله به سرای خلیفه دررفتند و بنشستند، زمانی بود فرمان آمد که امیر‌المؤمنین فلان را به فلانی می دهد؛ این عقد ببندید. قاضی خطبه بخواند و عقد ببست و دیگران گواه شدند، ساعتی بود خادم می آمد با دَه طبق پُر از زر، و بر سرِ هر یکی نافه‌ای مشک، هر یکی را طبقی پیش نهادند ، این جوان را طبق نبود، خادم امیر‌المؤمنین را گفت: جوانی مانده است که وی را طبق نبوده است. گفت: نه نامها نوشته بودند؟ گفتند: بلی امّا ما ده تن را خواندیم، یازده آمدند. امیر‌المؤمنین گفت: آن جوان را پیشِ من آرید 12، چون پیشِ تخت رسید، دعایی لطیف بگفت، امیر‌المؤمنین گفت: /142b/ ما ترا نخوانده بودیم، چرا آمدی در سرای حرمِ ما؟ جوان گفت: یا امیر‌المؤمنین ناخوانده نیامدم. گفت ترا که خواند؟ گفت: ایشان را که خواند؟ گفت: خَدَم ما. او گفت: و مرا

p.425
کرَم تو.

بیت
چنان مدان که من این جایگه خود آمده‌ام
مرا مکارم تو شهریار گفت: تَعَال

امیر‌المؤمنین گفت: مَرحباً بِدَاعِیکَ. ای غلام دوات و قلم بیار، بیاورد، به خطّ خویش منشور ولایتی بنوشت، به وی داد، و خلعتی نیکو فرمود، و مرکبِ خاص بدو داد، و آنگاه گفت: هر که را خدم خواند خلعت چنان بوَد، و هر که را کرم خواند خلعت چنین 13.

ای جوامرد! سرّی در این حکایت است؛ مخلوقی به حکم مجاز با مخلوقی گوید: مرا کرم توبه درگاهِ تو آورد، عطا این یابد، ربّ العزّة به حکم خداوندی خود ما را بخواند و گفت: من آنِ شماام بدین امیدها قوی نگردد. بالله العظیم که امید آن است که ما را در سرای بقا فرو‌آرد و بر تختِ رضا بنشاند و شرابِ وصل بچشاند، و سماع بی واسطه بشنواند، حجاب بردارد و دیدار بنماید، این وصل و اتصّال و اقبال و الطاف الهی با این مشت خاک نه امروزینه است، از عدم به وجود آورده، و ایجاد را مضمون صفت محبّت کرده. اعتقاددار 14 که در دوستی دویی نبود و محدث قدیم نشود لیکن انصاف الطاف یحبُّهم و یحبُّونه بباید داد.

شعر
مَزَجَتْ رُوحَک فِی رُوحِی
کمَا یَمزَج الخَمرةَ بِالماء الزُّلاَلِ
فَاِذَا مَسَّکَ شَیءٌ مَسَّنی
فَاِذَا اَنْتَ اَنَا فِی کلّ حَالِ

آنچه حسین منصور حلاّج می گفت، آواز از سرّسرّی می داد 15 که مقصدِ توحید همه موحدّان است و نظرگاهِ همه محبّان است، پنداری که آن سرّ از طینت حَماءمَسْنُون خاست، نی آن سرّ ورای طینت بود. اَنَا الحّق اشارت به طینت حَماءمَسْنُون نبود اشارت به اقبالِ ازلی می کرد که در حقّ وی می رفت که آن اقبال از نظرِ بشرّیت پاک بود و الآ از سرمایۀ خاک این دعوی برنیاید که اَنَا الحّق. سرّ این کلمه آن بود که اَنَا بالحقّ اَدُومُ.

پدرم گفت قَدَّس الله رُوحه 16 – در یحبُّهم: محبّتِ وی تعلّق به خاک ندارد، محبّت وی به نظرِ ازلی او تعلّق دارد که اگر علّت محبّت خاک بودی در عالم خاک بسیار است.

ای درویش! او که به نگرد به حکم ازل نگرد نه به حکم خاک. اگر به حکم خاک نگرستی سرمایه از تو باز ستدی. اگر هر پاره‌ای موی از تو عزازیلی گردد و هر عضوی فرعونی شود و هر ذرّه‌ای از تو نمرودی شود و هر طرفی از تو دوزخی شود چون ویَت خواند،

p.426
کس را با تو کاری نباشد.

بو‌سلیمان دارائی به بو‌یزید نوشت که کسی که به روز غافل باشد و به شب بخسبد هرگز به منزل رسد؟ بو‌یزید جواب کرد: اِذَاهَبَّتْ رِیحْ الْعِنَایَةِ بَلَغَ المنْزِل مِنْ غَیْر کُلَفٍ 17. اگر بادِ لطف ازلی بجهد به منزل رسد بی مکابدت و کافت.

او جلّ جلاله – مرد 18 را در معصیت می بیند و می داند که توبه خواهد کرد، وی را حکم از آن توبه کند نه از آن معصیت. در حال می بیند که گناه می کند و /143a/ می داند که نیک خواهد شد وی را از صالحان شمرد نه از مفسدان. وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزُّبور مِنْ بَعْدِ الذّکْرِ. موسی در غضب الواح را بر زمین زد که کَتَبَها اللهُ بِیَده با وی عتاب نکرد. سلیمان اسبان بی جرم را پی کرد فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ والاعْنَاقِ 19، با وی خطاب نکرد، زیرا که به کردِ ظاهر ننگرست به سابقۀ ازلی نگرست.

گاه به کاهی بگیرد عدل را، و گاه به کوهی عفو کند رحمت را؛ به کاهی بگیرد قدرت را، به کوهی و عظیمتر از کوهی عفو کند رحمت را. ما که در ازل ترا دوستی اثبات کردیم خطّ عفو به گردِ تو در کشیدیم، اگر معصوم بایستی، معصوم آفریدیمی، چنانکه می بایست آفریدیم.

گفتۀ عزیزان است: لاَ تَثِقْ بِمَوَدَّةِ مَنْ لاَ یُحبُّکَ اِلآ مَعْصوماً. اعتماد مکن بر دوستی کسی که ترا جز معصوم دوست ندارد، اگر ترا عصمت اثبات کردیمی، از تو همه طاعت و عبادت آمدی و هفوت و زلَّت زهره نداشتی که گردِ تو گردیدی، آنگه کردِ تو و کسب تو در وفا با ما شریک گشتی و ما خداوندی‌ایم که ما را شریک نیست. چنانکه در ذات شریک نداریم در صفات هم نداریم 20. ما هر که را دوست داشتیم کارِ وی بسازیم و خصمان او را کفایت کنیم. مَنْ اذَی ولیّاً 21 فَقَدْ بارَزنی بالمُحارَبةِ. هر که با دوستی از آنِ ما بیرون آمده است ما خصم اوییم. اوّل فریشتگان بودند که در این 22، سخن گفتند. راست گفتند لیکن چون در تو سخن گفتند خطاب آمد که باش شما حدیث دوستان من به زفان می آرید؟ شما می دانید که ایشان با من چه دارند، نمی دانید که من با ایشان چه دارم. شما را از اعمال ایشان با من خبر است، از اسرارِ من با ایشان خبر نیست. دیدی که با هاروت و ماروت چه رفت، تا قیامت نگوسار، و با تشنگی بر سرِ آبِ زلال فرو گذاشته، آن هر دو زخم خوردۀ قَدحِ تواند 23. ابلیس را دیدی که در حقّ تو یک سخن بگفت که اَنَا خَیْرٌ مِنْه؛ ملعون اَبَد گشت، آن زخم نه زخم ترکِ سجود بود،

p.427
زخم قدح زفانِ او بود. نوح عزیز و شیخ الانبیاء بود هزار کم پنجاه سال کوس دعوت می زد جمعی اندک مسلمان شدند.

آورده‌اند که هرّوزی آن سنگدلان 24 چندان آن مهتر را بزدندی که از هوش برفتی، چون به هوش باز آمدی، می گفتی: الحمدُلِلّهِ. آری بنا هر چند قویتر خواهد بود، اساس محکمتر نهند و گل قویتر کنند. نوح تنگدل گشت از جفای قوم خود، دعا کرد: ربّ لاَ تَذَرْعَلَی الارضِ مِنَ الکافِرین دَیَّاراً. آب برگمار و این عالم را در طوفان 25 آر. ربّ العزّة فرمان داد که ای آسمان هین آب ریز، و ای زمین هین آب برخوش. هرچه در عالم حیوان بود هلاک کرد. دردِ دلِ دوستِ ما به حق رسید. این کین خواستن رنج دل یک دوست از دوستان ماست. نمرودی را با آن همه طول و عرض به نیم پشّه هلاک کرد، این چیست؟ مکافات دردِ دلِ خلیلِ ما.

ای درویش! تو ما را 26 از دوستان، بلکه عزیزترین دوستانی، یقین بدان که کار تو به فضل خود خواهیم ساخت 27.

شعر
أنَّ اللهِ بِالْبریةِ لطفاً
سَبقَ الامُهَّات والآباء

بو‌یزید گفت: اتعجب من حالتین: اَنا فقیر فاحببثی و اَنتَ غنّی فاخترتنی 29. آنکه مختارِ ما بوَد و محلّ اسرارِ ما بود و منبع انوار /143b/ ما بوَد و دلش آراستۀ انوارِ ما بود، کارِ او کارِ ما بود. و‌رَبُّکَ یَخْلُق مَایَشَاءُ وَیخْتَارُ.

از علی – رضی الله عنه – روایت کرده‌اند که لا َجَبْرَولاَ تَفْویض. نه ترا فرا گذاشته‌اند 30 و نه به تو باز گذاشته‌اند، در این دو میان بداشته‌‌اند. سلسله‌ای است یک سر به لَم یَزَل پیوسته، دیگر سر به لاَ یَزَال دربسته، تا آنجا سر نجنبانند اینجا این سر نجنبد 31.

p.427 - 428
اختلاف نسخه ها

  • ١ . آ: درماندگان
  • ٢ . تو: گفت آن نابینا گفت به حق روز بزرگ خبر است
  • ٣ . تو، مج: مصراع سوم را ندارند
  • ٤ . تو: فی معرفه
  • ٥ . مج: والهفاه علی قلّة التلهف
  • ٦ . آ: و بدان و بدین در فرو می شود
  • ٧ . آ: + و نمی اندیشد از این که ربّ العزّة می گوید اتأمرون الناس، الآیة.
  • ٨ . آ: «و زهر ... می چشد» ندارد
  • ٩ . آ: نبود
  • ١٠ . کب: قومی پاک
  • ١١ . مر: رد نکنیم
  • ١٢ . تو: خوانند
  • ١٣ . آ: طب چنان ... طب چنین
  • ١٤ . آ: آن + دار
  • ١٥ . آ: او از سر خبر می داد
  • ١٦ . آ: پدرم + خواجه امام مظفر سمعانی رحمه الله
  • ١٧ . تو، مج: غیر کلفه
  • ١٨ . مج، آ: مردان
  • ١٩ . آ: «فطفق مسحا ... والاعناق» ندارد
  • ٢٠ . مر: «در صفات هم نداریم» ندارد
  • ٢١ . آ: ولیا من أولیائی
  • ٢٢ . آ: در تو
  • ٢٣ . آ: قدم تواند
  • ٢٤ . مر: سنگدل
  • ٢٥ . مج، آ: در زیر طوفان، تو: بر طوفان
  • ٢٦ . مج، آ: وهلّم جرأ تو مارا
  • ٢٧ . آ: می خواهیم ساخت
  • ٢٨ . مج: هذا امر من الله ابتداؤه و علیه تمامه
  • ٢٩ . مر، تو: «بو‌یزید گفت ... فاخترتنی» ندارد
  • ٣٠ . آ: قرار گذاشته‌اند، تو: فرو گذاشته‌اند
  • ٣١ . مج: صلّی الله علی محمّد وآله.