p.429
۴۵ – الشهید
بعصی گفته اند: به معنی علیم است.
و بعضی گفته اند: به معنی حاضر.
و آن حضور نیز به معنی علم و رؤیت و قدرت بود، امّا حضوری که به اوصاف بشر لایق است ربّ العزّة از آن منزّه است، لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیءٌ وَهُوَ السّمیعُ البَصیرُ.
وَ مَهْمَا اعْتَقَدَ المؤمنُ الصَّادِق و الموحّد المُوقِنُ انَّ مَایمرّبه مِنْ اَنْواعِ البَلایَاء ویتجرَّعهُ مِنْ کأسَاتِ الرَّزایَاء بِحَضرة مَقْصُودِهِ وَمَشَهَدِ مَعْبُودِهِ قَابَلَ البَلاء بالتَّقبیِل وَلَم یُعّول عََلی البُکاء وَالعَویل، کَمَا وَرَدَفِی قصّةِ الخَلیل: اَنَّهُ لَمّا وُضِعَ فِی المَنْجَبِیق لم یَلتفِتْ اِلَی الاغْیَارِ وَلَم یُبَالِ بالعُقُوبةِ وَالنَّار مِنْ کمال التَّحْقیق وُوفور التَّصْدِیقِ.
همه دلهای کباب شدۀ احباب را تسلیت داد که گفت: من شهیدم که بر شما چه می رود.
وَالکافِرُون لَهُم عَذَابٌ شَدِیدٌ.
دلیلش آن است که مؤمنان را عذاب هست، امّا شدید نیست عذب است
1؛ زیرا که بر مشاهده است.
آنان که
2 دوستان بودند شکم می دریدند، و آنان که دشمنان بودند دندان می شکستند، و خطاب می آمد: فَاصْبِرْ لِحُکْم رِّبک فَاِنّکَ بَاعْیُنِنَا.
لا جرم مهتر می گوید: هَذَا جَبَلٌ یُحِبُّنَا وَنُحِبُّه؛ زیرا که آن روز که ما را شربتِ قهر می فرستادند ندیم ما اُحُد بود.
البَلاء للولاء کاللّهَب الذّهَب
3.
محبّتی که در وی بلا نبود چون دیگی بوَد که در وی ملح نبود.
حسین منصور
گفت:
|
p.430
شعر
|
ضَا عِفْ علَیَّ بحقّک البَلْوَی
|
|
وَاصْرِف فْؤادی بالّذی تهوی
|
|
فاذا فعلت الکلّ فیَّ وَلم
|
|
تترک لِعَبْدک حَالَةً تُرجَی
|
|
فانْظر فهَل عَنْ قَلْبی انقلبت
|
|
عمّا یحبُّ بحالَة أخرَی
|
معنی این ابیات آن است: به حقّ تو که بلا بر من مضاعف گردانی
4 درِ خزانۀ بلا بگشایی و بلا دمادم کنی و دلم را گوی میدانِ بلا کنی به چوگانِ قهر، چنانکه خواهی می اندازی، چون تیربارانِ بلام کردی، آنگه نطر کن به من، اگر ذرّهای دلم از دوستی عدول کرده باشد حکم کن که حسین مرتدِ طریقت است
5.
قطعه
|
گمان مبر که مرا جز تو یار خواهد بود
|
|
دلم جز از تو کسی را شکار خواهد بود
6
|
|
مرا جز از تو نخواهد بُدن خداوندی
|
|
وگرچه بنده ترا بیشمار خواهد بود
|
|
برین حدیث تو اندار گذاشت خواهم عمر
7
|
|
بدان قدر که مرا روزگار خواهد بود
|
|
ایا قرارِ دلِ من گمان مبر که مرا
|
|
به گیتی اندر، بی تو قرار خواهد بود
|
|
اگر مرادِ تو در کشتنِ مَنست مرا
|
|
بدین مراد تو بر اقتصار خواهد بود
8
|
شرط مرد در این راه آن است که به جان پیش ذلّ باز شود، هر کجا خواری بیند به جان خریداری کند، و هر کجا /144a/ سیلی بیند که می آید قفا پیش دارد، هر کجا تیغی کشیده بیند جان را به استقبال فرستد.
لَیْسَ لِلمؤمن اَنْ یَذِلّ نَفْسَهُ بر این سخن اعتراض نکند که کَمالُ العزَّة فی التَذلُّل عَلَی بَابِهِ
9.
شعر
|
اَذلُّ فَیَا حبّذا مِنْ مُذِلّ
|
|
وَ مِن سافِکٍ لِدَمی مُسْتَحِلُّ
|
|
اِذَا مَا تَعَزّز قَابَلْتُهُ
|
|
بِذُلّی و ذلک جَهْدُ المقلّ
|
چه می کند عزّ او با این مشتی خاک، به مَنْ طَلَبنِی وَجَدَنی رخت فرومنه که الکِبْریاء ردائی در زیر این است، به وَ هُوَ مَعَکُم اَیْنَما کُنْتُم منگر که فَتَعَالی الله المَلِکُ الحقّ با وی است، به وجوهٌ یَوْمَئذٍ ناضِرةٌ بار فرومنه که لاَ تُدْرِکُهُ الاَبْصار با وی عنان زنان است.
به هرچه «هُوَالاوّل» می دهد «هُوَالآخِر» می یابد، هرچه «هُوَالظَّاهر» نشان می کند، «هُوَالبَاطِنُ» محو می کند؛ این همه چیست؟
تا مؤمنِ موقن به خوافی خوف در اَرْجَاء رجا طوف می کند.
نمی توان گفت که
|
p.431
نمی توان یافت که شریعت خصمی می کند.
و نمی توان گفت که می توان یافت که عزّت رضا نمی دهد.
ای طالبان!
من عزیزم، وای قاصدان من متکبّرم، و ای سالکان من جبّارم.
ای محبّان من الاهم به بادیه فرو شوید هر کجا نگرید سنگکها بینید برهم چده
10، این کشتگان راه مااند.
مَنْ قَتَلَهُ حُبَّهُ فَدَیَتُهُ رُّبه وَمَنْ قَتَلْتُهُ مَحَبَّتَهُ فَدِیَتَه رُؤیتَه
11.
هر که را به دوستی بکشم دیتِ آن دیدار دهم.
طلیعۀ لشکر نعمت که در رسد درگاه بیگانگان طلبد، امّا طلیعۀ لشکر محبّت که در رسد زاویۀ عزیزان طلبد.
محبّت در نبشتن صورت یکی است، لیکن به نقطه تمییز کردهاند.
مردِ نقطه پرست به وی رسد به نقطه نگرد، امّا معنی طلب که به وی رسد دیده از نقطه فراز کند جان در سرِ کارِ معنی کند.
شعر
|
اِنَّ الهَوی لَهْوَ الهَوانُ بعَیْنِهِ
|
|
فِاذَا هَوِیَت فَقَد لَقِیتَ هَوَاناً
|
|
وَاِذَا هَوِیَت فَقَدْ َلَقِیتَ مَذَلّة
|
|
فاخْضَع لالفک کائناً من کانَا
|
ای دنیاداران شما را دعوت و سور
12، و ای عزیزان شما را محنت و شور
13؛ قومی را چنان قومی را چنین.
آن به هر کسی دهم امّا این بلا و محنت به هر کسی ندهم.
فرعون مُدبِر را چهار صد سال ملک و عافیت دهم و در آن با وی مضایقه نکنم، امّا اگر ساعتی درد و سوز و گرسنگی موسی خواهد، ندهم.
ای نعمت دنیا می نگر که تا کجاست، گردن افراختۀ یک تاج را هزار بر سرش نه؛ وای خطاب محبّتِ ما می نگر که تا کجاست افتادهای، لگدی بر سرش زن، ضَرْبُ الحَبِیبِ لاَیُولمُ.
اگر همه ارواح طلاّب و عشّاق جمع گردند تا شکرِ تیغِ قهرِ وی کنند نتوانند.
اگر به تقدیر در آن ساعت که ارّه بر فرق زکرّیا نهادند کسی از وی پرسیدی که چه می خواهی، از اجزاء و ذرّات او نعرات شوق می آمدی که آن می خواهیم که تا اَبد می رانند.
عزیزان حضرت آن روز سلامت و عافیت بدرود کردند که دعوی محبّت کردند
14، مَنْ اَحَبَّنا اَهلَ البَیْتِ فَلْیَلْبِسَنَّ لِلبَلاء تجفافا فَاِنّ البَلاء اَسْرع اِلی مُحِبّیِنَا مِنَ السَّیل اِلی قَرارهِ.
آن درویشی به خانگاهی
15 درآمد، آن خادم بجست، پای افزارش می ستد، آنگه گفت: به سلامت هستی؟
درویش چون این بشنید، پای فزار دیگر باره در کرد
16، و گفت: آن روز که قدم در این راه نهادم سلامت بدرود کردم و ملامتِ همه عالم اختیار کردم./144b/
|
p.432
قطعه
|
تازیم بندگی بندِ قبای تو کنم
|
|
وین سلامت همه در کار بلای تو کنم
|
|
گر بود زهره مرا، جان بفدای تو کنم
|
|
وین دل و دیده و جان، فرشِ سرای تو کنم
17
|
|
ور ترا رای چنانست که رهی را بکُشی
|
|
من همه شادی و نازش به بقای تو کنم
|
کبوتری در قفس بیمار شده بود، گربهای به عیادتِ وی آمد، گفت: چگونهای؟
گفت: به سلامت بودم تا ترا ندیده بودم
18.
بیت
|
تا وسوسۀ عشقِ تو در ما پیچی
|
|
از ما به همه عمر نیاید هیچی
|
چون سوِز محبّت پدیدار آید دامن فراهم مکش که اگر سوخته دامنت خوانند به از آنکه تردامن
20.
موشی از سقفِ خانه در افتاد، گربهای آنجا نشسته بود، گفت: قُمْ فِی عَافِیَة.
گفت: تَنَحَّ عَنِّی وَاَنَا فِی عافِیَةٍ.
گفت: درست خیز.
گفت: تو از من دور و من خود درستم.
وَلِیُبْلِیَ المؤمِنینِ مِنْهُ بلاءً حَسَناً.
بضعۀ نبوّت که با معدن فتوّت جمع گشتند دو بدره پدید آمد یَخرُج مِنْهُما اللّؤلؤ والمَرْجَان؛ هر یکی میراث یک پدر برداشتند
21، مصطفی – علیه السَّلام – پدر بزرگتر بود به زهر کشته شد، حسن که فرزندِ بزرگتر بود به زهر کشته شد، علی که پدرِ خردتر بود به تیغ کشته شد، حسین که فرزندِ خردتر بود به تیغ کشته شد.
الرّفْقُ مَعَ اَصْحَابِ البِدَایَةِ فَامّا الاَکابِرُ فَلاَ رِفْقَ مَعَهُم.
هزار سال چون سگان بر این درگاه بباید ایستاد، عینِ انتظار گشته، و بی ارادت و اختیار ببوده باشد که در باز کنند و استخوانی به تو اندازند.
کس هست که هزار سال بر این درگاه بیستد به تقدیر، در آرزوی جوابِ سگان باشد و جواب سگان به وی هم نفرستند.
جوابِ سگان آن باشد که از بامداد تا به شب بر در بایستد، شبانگاه در دربندند و سنگ به رویش باز زنند، امّا سگ به سنگ برنگردد.
ای محروم بامداد تا شب بر در ایستاده و دیده در نهاده، هیچ روز بود که قطعۀ گوشت به تو انداختند؟
گفت: نی، امّا معشوقۀ من خود در دست ایشان است.
شبلی
که سیّدِ عصر بود، روزی او را دیدند که در خاک می غلتید و فریاد می کرد، پس در آن میان اشارتی کرد که دستم گیر؛ چون به وقت خود باز آمد، گفتند: ای شیخ از چه بود که
|
p.433
می گفتی: دستم گیر؟
گفت: ابلیس پیش ما ایستاه بود چندان ناکسی خود دیدم در آن کمال و جمال که دست به ابلیس دراز کردم که دستم گیر، مرا گفت: با این ناکسی و بدبختی که ما راست ما کسی را دست توانیم گرفت
22؟
ما خود را می جوییم که خود را بر فتراکِ او بندیم.
گفتم: ای ملعون با آن چندان سرمایۀ قهر که تراست مواساتی نمی توانی کرد؟
رَو که در شیطانی هم سست آمدی.
ای درویش بسیار کسانند که حسد می کنند ابلیس را در خطاب بی واسطه عزیز بود
23 که سلطان با کسی حدیث گوید.
شعر
|
واِنَّ حَدِیثاً مِنک لَوْ تَعلَمِینَه
|
|
جَنِی النخل أو فِی البان عُود مَطافِل
|
|
حدیثی بگو تا شکر برچنم
|
|
به من درنگر تا شوم عنبرین
24
|
آن مردی بود در حقّ سلطانی خدمت /145a/ کرده بود، سلطان او را گفت: چه خواهی تا ترا بدهم؟
گفت: به گوشِ من چیزی در گوی دربارگاهِ عام، وگرهمه دشنام بود من خود کارِ خود تمام کنم.
مسامحت و مساهلت با کودکان است امّا در راه مردان همه تیرِ دلدوز و آتشِ جگرسوز است.
البِحَارُ خَزَانَةُ الجَوَاهِر، والسَّماء خزانةُ المَلائکة، والجِبَالُ خَزَانَةُ الذّهَبِ وَالفِضّةِ، والجِنَانُ خَزَانةُ الحور، والقُلُوبُ الاَحْبَابِ خَزَانَةُ الاحْزَانِ.
جنید مناجات کردی و گفتی: حبیبی مَنْ اَبْلاَنِی بِکَ.
مرا کی در بلای تو افکند؟
ابو العبّاس عطا
گفتی: لَیْتَنِی لَم اَعْرِفْهُ قَطّ.
کاشکی هرگزش نشناختمی، هر که بشناخت دمار از جانِ خود برآورد.
باز پیری دیگر چنین گفت: خود چه کردیمی اگر نبویمی صدهزار شکر، چون ببودیم و چون ببودیم از تو بودیم.
راه محبّت بر قهراست و غذای محبّ هر دم شربت زهر است.
هَذَا مُوسَی طَلَبَ الرُّؤیة فَقوبلَ بالرَّدّ والجَبَلُ رَزِقَ التَّجلّی مِنْ غَیْر طَلَبٍ وَلاَسُؤالٍ؛ لاَ مزَّیة لَهُ عَلَی مُوسَی لکِنّ الاحْبَابُ یحبُّون احْتِرَاق قُلُوبِ احبّائهم بِتَعَزِّزهِم عَلَیهم.
مصطفی را علیه الصّلوة والسَّلام به معراج بردند، اسراری بود که به کلمه درآمد و اسراری بود که به کلمه در نیامد، به حروف مُقَطّع بگفتند، پس اسراری بود که به حروف هم درنیامد، و جبرئیل را تا حرف بیش راه نبود، گفتند: با طاووسِ ملایکه و یا عابدِ سِدْرة المنتهی چون کار به اسراری رسید که در ظرفِ حرف
|
p.434
نمی آید کمر رکابداران دربند، و غاشیه بر دوش نِه
25، و آن مهتر را که طاووسِ حدیقۀ حقیقت است و عندلیبِ باغِ طریقت و همای سرای شریعت، خدمت کن تا آنجا که مقام تواست؛ چون از مقام تو در گذشت متحیّروار بِیِسْت، تا وی درستر سرّ غیب به حضرت رسد جایی که وهم مَلک و بشر آنجا نرسد و ادراک عقول احاطت اَلْباب از آن قاصر آید، تا ما با وی اسراری گوییم که در ظرفِ حرف نگنجد و در تحتِ کلمه نیاید.
عبارت از آن مقام در کلامِ قدیم چنین بود که فَکَانَ قَابَ قَوْسیْنِ اَوْاَدْنَی، و نشان از آن سرّ در مصحفِ مَجْد جز این نبود که فَاَوْحی اِلی عَبْدِه مَا اَوْحَی.
ای خوانمرد ثُمَّ دَنَی بی کیف بود، فَتَدَلّی بی چون بود، فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْن بی وهم بود، اَوْاَدْنی بی فهم بود.
مقصود آن سّرِ اوّل است که الاَ حْبَابُ یُحِبّون احْتِراق قُلُوبِ احبّائهم بتعَزُّزِهِم عَلَیهم.
بدان چه نگری که عزیزْوار ببردند و بسیاری مقامات و کرامات و تحف و طرف بدادند؛ به نیکویی بردن نگری یا به زودی باز آوردن؟
هر کجا نعمتی است به خوف زوال منغّص است.
شعر
|
وَبتْنَا عَلَی رَغِم الحَسُودِ وَبیَنَبا
|
|
حَدیث کَریح المِسکِ شیب به الخَمْرُ
26
|
|
حَدیثٌ لَواَنَّ المَیْتَ یُوحَی ببَعْضِهِ
|
|
لاَصْبَح حیّاً بَعْدَ مَاضَمَّهُ القَبْرُ
|
|
فَوَسّدْتهَا کَفّی وَبتُّ ضَجِیعَه
|
|
وَقُلْتُ ِللَیْلی طُلْ فَقَدْرَقَد البَدْرُ
|
|
فَلَمّا اضَاء الصُّبْح فَرَّق بَیْنَنا
|
|
وََاَیُّ نَعِیمٍ لاَ یُکدّرُهُ الدّهْرُ
|
شعر /145b/
|
زَارَنِی المَحْبُوب لَیْلاً فَتَعانَقْا جَمیعاً
|
|
وَلحینی وبلائی طَلَعَ الصُّبح سَرِیعاً
|
|
لَیْتَ اَنَّ الفَلکَ الدّائرَ ارْتَدَّ رُجُوعاً
|
|
لَیْتَ اَنَّ الشَمسَ لَم یَخْلُق لهَا الله طُلُوعاً
|
چندین سال در انتظار بداشتند پس گوشهای از طرفِ ستر برمی گرفتند تا با صدهزار شوق و سوز لمحهای می دید، دیگر باره پرده فرو می گذاشتند، پس آنگه جبرئیل را در میان آوردند و پرده برگرفتند و کار مجاهره به وی تسلیم کردند.
آنگه هفده شبانه روز جبرئیل را گفتند: قدم بازگیر، و اعدا و خصوم زفان دراز کرده که اِنَّ محمّداً قَلاَۀ رُّبهُ وَ ودَّعَهُ رُّبه.
این همه رنجکها به خاطر فراق و روزگارِ انتظار بکش، و این محن ایّام اشتیاق ببین، و اکنون این عنایات محن منکشف و متجلّی شد و به قاب قوسین رسیدی.
تا آمدهای باز گرد، تا قدم
|
p.435
نهادهای بردار، تا رسیدهای روی باز پس نه؛ این چیست؟
این سنّتی است که ما نهادهایم که گاه فراق آید چون کوه که وی را روان نبود، و گاه وصال آید چون باد که وی را هیچ مقام نبود.
شعر
|
عَهْدِی بِهم و رِدَاء الوَصْلِ یَشْمُلُنَا
|
|
وَاللّیل اطوله کاللّمح بِالبَصَرِ
|
|
فالان لیلی مُذْغابوا فدیتهم
|
|
لَیْل الضّرِیر و صُبحی غیر مُنْتَظِرِ
|
آخَر
|
ابیت اللّیل اَسْهَرُه
27
|
|
وَاَشْکُوۀ وَاَشْکُرُه
|
|
ولیل الصّبّ اطوله
|
|
علی الحَب اقصَرهُ
|
|
کثیر الذنب الاان
|
|
فرط المعشوق یغفرهُ
|
|
وکَاتِمُ حُبَّهُ الواشین
|
|
و العَبَراتُ تُطهِرُه
28
|
چون ببردند بسیاری وسایط در میان آوردند، نخست بُراق، پس معراج، پس رفرف، آنگه پرّ جبرئیل آنگه غیبِ پاک
29.
در راه انبیا را بدید، چون باز آمد هیجانه معراج بود، نه رفرف، نه دیدارِ انبیا، نه حدیث بیت المَقْدِس، نه سخن آسمان و زمین.
آری چون مرد پیش سلطان درخواهد شد او را به حاجتگاهها باز دارند؛ زیرا که قصد حضرت دارد، امّا چون سلطان را دید و بیرون آمد به هیچ حاجتگاهش باز ندارند.
بلی موسی را در باز آمدن دید، لیکن آن نه نمودنِ موسی بود به وی، آن نمودنِ وی بود به موسی.
آن نمودن چه بود؟
نمکی بود بر داغِ لَنْ تَرَانِی می پاشیدند تا سّرِ آن تعزُّز آشکارا گردد.
با بسیاری وسایط ببردند و بی هیچ واسطه باز آوردند؛ زیرا که فراق چون آید بیکبار آید، وصال که آید با بسیاری وسایط آید.
یعقوب را چون به بلای یوسف مبتلا کردند به یک باز که کردند گفتند: پُسرت را گرگ هلاک کرد، چون روزگار مساعدت کرد و بخت معاونت نمود، جدو هبوب بادِ دولت و مواصلت وصال مقّدمۀ خود بفرستاد، نخست که شنید بوی شنید، پس پیرهن دید، پس خبری یافت، پس گفتند: ای پیر بزرگ، و ای عزیز عصر!
بر خرکی ضعیف نشین و چندین فرسنگ پیش گیر و به مصر رَو؛ و ای یوسفِ جوان تو با صد هزار آلت و عدّت در خانۀ خود بنشین که نسب راه عاشقی به پُسری و پدری ننگرد.
عشق هر کجا که رسد تیغ می گذارد، نه پُسر نگرد، نه به پدر.
آنگه آن پیرِ غریب می آمد بر خرکی نشسته، /146a/ مشتی اطفال در پیش کرده.
ای یوسف تو اکنون برخیز و لشگر بیارای، هفتاد حاجب
|
p.436
را در پیش کن، با هر یک لشکری تعبیه کن، و آن جمال که هست به حکمِ طینت مضاعف گردان به واسطۀ زینت که الجَمَالُ ثلْثه طِینة و ثُلثَاهُ زِینَة.
یعقوب می آید در اشتیاقِ یوسف هشتاد سال در آرزو ببوده، پس بوی یافته، پس قمیصی به وی رسیده، آنگه غریب وار از زاویه به صحرا آورده معشوق صدهزار دلال با وی بکرده.
شعر
|
یَا کثیرَ الدَّلاَلِ مُسْتَطرفَ الشَکلِ
|
|
بَدِیع الجَمالِ فِی الحُسْنِ فَرْداً
|
|
اَنَا رَاضٍ لِعَبدِ عَبْدِکَ مَوْلیِّ
|
|
فَاتّخِذْنِی لِعَبْد عَبْدِکَ عَبداً
|
به هر حاجبی که برسد گوید: این یوسف من است؟
گویند: این چاکری از چاکرانِ اوست.
تا آنگه که هفتاد حاجب بگذرد و یعقوب می گوید: امروز چه روز لشکر آراستن است و چه روز سپاه عرض دادن؟
ای یعقوب سنّتِ ما آن رفته است که یک لحظه جمال محبوب بر دیدۀ محبّ مباح نکنیم، تا در پیشِ دیده اش به حکمِ تحکّم رقبا و وسایط خار قهر در نزنیم و روزگارِ او به گردِ صحبت اغیار منغص مکنیم.
عجب کاری است صد هزار احوال مختلف در عالم آوردند همه را یک هیئت و یک صفت نیافریدند، اگر خواستی، آفریدی، لیکن نیافرید.
وَلَوْشئنا لاَتیْنَا کلَّ نَفْسٍ هُداهِا.
اگر خواستمی این کار یک قلم کردیمی، اگر خواستمی عالم را یک خلعت پوشیدمی، اگر خواستمی این خلق را از مادر دولتی آفریدیمی؛ لیکن کارها مختلف باید تا دلها پر شور و پرسوز بوَد تا قدر راه محبّت بشناسند، و السَّلام
30.
|
p.436 - 437
اختلاف نسخه ها
-
١
. آ: عذاب است
-
٢
. آ: عجب کاری است آنان که
-
٣
. تو: کالنّار الذّهب
-
٤
. آ: زیادت گردانی
-
٥
. مج، آ: + اینت عزیزی
-
٦
. مج: و یا + دلم ...
-
٧
. تو: اندر گذشت خواهم عمر
-
٨
. مج: بر اختصار ...
-
٩
. تو: کمال التَّعزز فی التذّلل علی بابه
-
١٠
. مج، آ: چیده
-
١١
. آ: در حاشیه افزده:
گر کشتۀ دست را دیت دینار است
مر کشتۀ دوست را دیت دیدار است
-
١٢
. آ: سوز
-
١٣
. مر: محبّت و سرور، آ: در حاشیه افزوده شده:
تا در دل تو رنج و بلایی برسد
اندر ره دین بنده به جایی برسد
این رنج و بلای بنده تشریف خداست
تشریف خدا به هر گدایی نرسد
-
١٤
. آ: که این حدیث در پذیرفتند
-
١٥
. مج: خانقاهی، آ. خانقاه
-
١٦
. آ: پای افزار می ستد
-
١٧
. آ، مر، مج: بیت «گر بود زهره ... تو کنم» ندارند
-
١٨
. مر: ندیدم
-
١٩
. مج، آ: «چون سوز محبت ... تردامن» ندارد
-
٢٠
. مج، آ: کف یدک عنی
-
٢١
. آ: برداشت
-
٢٢
. آ: گرفتن
٢٣
. آ. عزی بود
٢٤
. کب، مر، تو: «حدیثی بگو ... عنبرین» ندارد
٢٥
. آ: و غاشیه کشان دربند
٢٦
. مج: کنشر المسک
٢٧
. مج: تنام اللّیل ...
٢٨
. تو، مج: واذکر خالیاً محجی وانسی حین ابصره
٢٩
. آ: پاک + بود
٣٠
. مج، تو: «تا قدر راه ... بشناسند» ندارند، مج: + صلّی الله علی محمّد وآله.
|