p.183
۲۴ – المُعِزّالمُذلّ
معنی «مُعزّ» عزیز کننده است، و معنی «مُذلّ» خوار کننده.
یکی را خلعتِ رفعتِ رفعت می پوشد وَلاَ مَیْلَ، و یکی را تاج به تاراج می دهد وَلاَ جَور.
چون ربّ العزّة خواهد که بنده را تاجِ اعزاز بر سر نهد، به بساطِ رازش راه دهد، و چون خواهد که داغ بر رخسارش نهد، به سوطِ انتقام از مقام قُربش براند.
وَ مَنْ لَمْ یَجعَل الله لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ من نُورٍ، وَ اِذَا اَرَاد َاللهُ بِقَوْمٍ سوءً فلا مَرَدّ لَهُ، وَ مَا لَهُم مِنْ دُونِهِ مِنْ وَالٍ
1.
همه اَعزّۀ طریقت را از خوفِ این مقام دل و جگر بسوخت وَ اِنَّ الرَّجُلَ لَیَعْمَلُ بِعَملِ اَهْلِ الْجَنَّة وَ هُوَ عِنْدَ اللهِ مِنْ اَهْلِ النَّارِ؛ وَ اِنَّ الرَّجُلَ لَیَعْمَلُ بِعَمَلِ اَهْلِ النَّار وَ هُوَ عِنْدَ اللهِ مِنْ اَهْلِ الْجَنَّة.
سابقی رانده چنانکه دانیسته، عاقبی نهاده چنانکه خواسته، از بشریّت تیری ضعیف ترکیب در وجود آوردند و آن
/58a/
تیر بر کمانِ علمِ ازل نهاده و در هدف حکم ابد انداخته، اگر راست رود، ثنا و اَحْسَنت
2
اندازنده را؛ و اگر کژ رود، لعنت مرتیر را
3.
شعر
|
قَدْ تَحبَّرتُ فِیکَ خُذْ بِیَدِی
|
|
یَا دَلِیلاً لِمَنْ تَحیَّر فَیکا
|
بیت
|
حیرت اندر حیرتست و تشنگی در تشنگی
|
|
|
گه گمان گردد بقین وگه یقین گردد گمان
4
|
|
p.184
ای بس خلوتهای عزیز را
5
که او آتش در زد، و ای بس خرمنهای طاعت را که وی به بادِ بی نیازی برداد
6، ای بسا جگرِ صدیقان را که در گردابِ رَحَای قضا ذرّه کرد.
اینک آدمِ صفی را با هزار حسرت و درد از بهشت گُسی کرده
7، و اینک نوح عزیز را داغِ اِنَّهُ لَیْسَ مِنْ اَهْلِکَ بر جگر نهاده، و اینک ابراهیم خلیل را در منجنیقِِ بلا نهاده و به آتش انداخته، و اینک یعقوب کریم را هشتاد سال در بیتُ الا حزان بازداشته، و اینک یوسف صدیق را به بند و زندان و حسدِ برادران مبتلا کرده، و اینک ایوب پیغامبر را بر سفرۀ حکمِ مُرّنشانده و کاسات زهر پیابی کرده، و اینک زکرّیای مزکّی را
8 دَوَاجِ قهر فرا پشت کرده و از فرق تا قدم به ارّه به دو نیم بیاورده
9، و اینک یحیای معصوم را به دستِ زانیۀ فاجره چون گوسفند حلق ببریده، و اینک موسای کلیم را از حضرتِ طور سینا به درِ بارنامۀ رعونت فرعون طاغی فرستاده، و شربت زهر آمیغِ لَنْ تَرَانیِ مالامال به وی داده، و اینک محمّد حبیب را دندان عزیز بشکسته و رخساره خون آلود کرده؛ وَ هَلُمّ جَرّاً.
بیت
|
آن کس که بوَد شیفته در کارِ
10
تو ای دوست
|
|
|
ناچار کشد بر دل و جان بارِ تو ای دوست
|
|
شهریست پُر از شیفتگانِ تو و هر یک
|
|
|
با جان و دلی پُر غم و تیمارِ تو ای دوست
|
|
دربارۀ هر شیفته سرّیست ترا نو
|
|
|
کس را نرسد دست بر اسرارِ تو ای دوست
|
|
تا هست چو خُرشید و چلیپا بحقیقت
|
|
|
رخسارِ تو و زلف ئگونسارِ تو ای دوست
|
|
یک شهر ز عشّاق تو دل سوختگانند
|
|
|
عاجز شده در قاعدۀ کارِ تو ای دوست
|
|
هستند فرو مانده در کارِ تو زیراک
|
|
|
هر لاشه ندارد تکِ رهوارِ تو ای دوست
11
|
گفتۀ ایشان است: لَیْسَ العَجَبُ مِمَّن لَم یَعْرفهُ اِنَّما العَجَبُ مِمَّن عَرَفَهُ.
عجب نه از آن است که نشناخت، عجب از آن است که بشناخت.
به یافتِ تو چیزی در آید که چون تو بُوَد،
|
p.185
در دل تو چیزی گنجد که به اندازۀ تو بُوَد.
اَلْحقُّ لاَ یُدْرِکهُ عِرْفَانُ عَارفٍ وَلا یَلْحَقُهُ عِلْمُ عَالِمٍ لاَ تُدْرِکُهُ الاَبْصَار وَ هُوَ یُدْرِکُ الاَبْصَار وَ هُوَ اللَّطِیفُ الخبیر.
دریا در جام آید، ماهی در دام آید.
شریعت می گوید: ای مردِ عاقلِ بالغ حلقۀ درِ معرفت بجنبان.
حقیقت می گوید: ای بینوای سیاه گلیم رختِ ادبارِ خود از حضرتِ جلالِ ما فراتر بر.
هر چه خود به شریعت به دست می آرد سپاهِ سلطانِ حقیقت تاختن می آرد و غارت می کند.
خطیبِ شرع بر منبرِ فضل ندا در می دهد که مؤمنی و موحّدی، تا بهشت محروم نماند؛ باز سلطانِ جلالِ حق بر مرکبِ حقیقت در میدانِ عزّت می آید و بر کلِّ عالم این بانگ بر می زند که مَا اَحَبَّهُ سِوَاه، وَمَا طَلَبَهُ سِوَاه وَما قَدَرُوا للهَ حقَّ قَدْرِهِ وَلاَ یُحِیطُونَ بِه علْماً؛ اَیْنَ الخَلِیقَة فِی الحَقِیقة، وَ اَیْنَ المَاء و الطِّینُ مِنْ حَدِیثِ ربّ العَالَمِین.
بیت
|
هرگز بت من روی به کس ننمودَست
|
|
وین گفت و مگوی مردمان بیهودَست
12
|
اِذَا نَاجَاکَ الحَقُّ بمَا یَدِقُّ
/58b/
عَنِ الْفَهم فَلاَ تحَاکمه اِلَی بَعْضِ العَقْل.
هزار هزار شربتِ گران است که بر دستِ ساقی سمع به حضرتِ سلطانِ دل فرستند که عقل در آن بیگانه آید، و در عالمِ حیرت چون اسیران واویلی می کند، دیده ها در نگرست به صفاتِ
13 بی چونی او نیامد، و مشتی خاک در دیده ها پاشید تا همه نا بیناوار با خجالت بر گشتند، عالمان بر خاستند، گفتند: ما چنین دانیم
14.
منجّمان گفتند: ما فلک دقیقه دقیقه بگوییم و بپیماییم.
فلاسفه گفتند
15: ما هیولی و علّتِ اولی نهیم.
بازارگانان بر خاستند و گفتند: ما تجارت چنین کنیم و ربح چندین به دست آریم و کوه و بیابان چنین بُریم و دریای بی پایان چنین گداره کنیم
16.
جلالِ عزّت جواب داد که هَذَا اَمْرٌ لاَ یَتِمُّ بِالشِّرْکة.
ای طبایعیان در قدرت من نگرید، وای متکلّمان در ارادت من نگرید، وای بازاریان
17 در قسمت نگرید.
قدرت می گوید: اینت غلط.
ارادت میگوید: اینت خطا.
قسمت می گوید: اینت هوس.
آن روز که در ازل طبل ِ بازِ راز فرو کوفتند به این فرو کوفتند
18 که فنای خلق و بقای او، عدمِ خلق و وجود او؛ و ای درویشان این نصیحت بپذیرید در راهِ او، وجودِ او را مسلّم دارید.
ای جوانمرد!
از آنجا که امرِ یزدانی است همه عالم را طلب است و وجود و اختیار، امّا از آنجا که قدرت رّبانی است لَیْسَ فِی الدّارِ دیّار.
یک شطبه از عالمِ قهرِ ربوبیّت بود که آشکارا کردند.
آنان که مقدّمانِ راه و مقرّبانِ
19
درگاه اند، گویند: لاَ عِلْمَ لَنَا، چه برید به این
|
p.186
درگاه و راهِ دراز؟
ذرّه ای نیاز.
نیاز چه بُوَد؟
سوزی در دل، و دردی در سینه، و گردی بر رخسار.
چنین که همّتِ او به شرق و قالب او به غرب؛ چون به سرِ کار باز آید، نه شرقی بود و نه غربی.
یکی نزدیکِ استاد در آمد و گفت: فریاد.
گفت: از که؟
گفت: از خدای به خدای.
بوالحسین نوری گفت: سی سال ما را بتاختند و در کورۀ درد بگداختند، پسِ سی سال ندا آمد که: یا اَبَا الحسین آنجا که تو باشی ما را خود مکان نبوَد، و آنجا که جلالِ احدیّت بُوَد ترا راه نبوَد.
این مردان شرق را در غرب انداختند و غرب را در شرق انداختند، هر کجا که رسیدند، این ندا شنیدند که شما را از طلب چاره نیست، لیکن یافتِ ما را خود روی نیست.
همه اقلام منکسر گشت، همه اوهام متحیّر گشت، همه افهام منقطع شد؛ سرِّ او او داند که گفت: اِنّی اَعْلَمُ.
عقلها متحیّر گشت در جلالِ او، خردها سراسیمه است در جمالِ او، قالبها عاجز است از گزاردِ شکرِ نواختِ او، قلبها گداخت در شناختِ او.
بیت
|
ای جان و دلِ همه خلایق
|
|
آویخته زان دو زلفِ چون شست
|
|
بگشاد ز دیدگانِ من خون
|
|
تا با تو دلم به عشق پیوست
|
|
وز من قلم صلاح برخاست
|
|
تا در دل من غم تو بنشست
|
|
از عشق تو هست، بنده بیدل
|
|
وز هجر تو مست، بنده سرمست
|
|
تا چند بری ز بیدلی هوش
|
|
تا چند زنی تو مست را دست
|
|
مشکن تو به هجر پشتِ بنده
|
|
کز بهرِ تو بنده تو به بشکست
|
موسی چون به حضرت رسید، گفت: خدایا درگاهی بدین عزیزی و بدین خالیی!
گفتند: یا موسی از عزّتِ راه
/59a/ ماست که کس طاقتِ ما نمی دارد.
بیچاره آن گوی در میدان، در خم چوگان، در دست و پای سواران بر سرِ خود دوان، اگر به این رسد چوگان، و اگر به آن رسد چوگان.
مشتی خاکِ ضعیف را در خمِ چوگانِ قهر عزّت آورده و از سرِ میدانِ مشیّتِ ازلی به پای میدانِ ارادتِ ابدی تاخته، بر سرِ میدان این علَم زده که لاَ یُسألُ عَمّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یَسألون.
و در پای میدان این رایت بر افراشته که فَعّال لِمَا یُرِیدُ.
لیکن با گوی شرط بر گرفته که تو به نظرِ سلطان نگرنه به زخمِ چوگان.
آنان که به زخمِ چوگان نگریستند از بارگاه بگریختند.
فَاَبَیْنَ اَنْ یَحْمِلْنهَا.
باز آدمِ شیرجگر آن بار برداشت
20، لا جرم بَرْ برداشت.
آری
|
p.187
ایشان طفلِ شش روزه بودند – فِی سِتّة ایّامٍ – و از طفل بار کشیدن نیاید، باز آدم زا چهل سال در مهدِ عهد نهاده بودند و از پستانِ رعایت شیرِ ولایت می دادند، خَمَّرَ طیِنََةَ آدَمَ بِیَدِهِ اَرَبعینَ صَبَاحاً.
آسمان و زمین باز امروز دیدند، باز آدم بارِ فردا دید، گفت: تا این باربر نداشتم، فردا دربارگاهِ جلال بار نیابم.
و مردوار در کارآمد، لا جرم نقطه بر کارِ اسرار آمد.
حقاً و حقّا که هفت آسمان و زمین را از این حدیث بوی نیست.
اگر تهمتی است این آب و خاک راست، اگر درد دل شما نبودی، ما این اطریفلِ عشق کی آمیختیمی که اَنَا عِنْدَ المُنْکَسِرةِ قُلُوبهُم.
کس را از این حدیث آگاهی نبود و از این راز خبر نبود، راز ما آغاز کردیم، این قال و قیل ما بر آوردیم.
چندین سال یعقوب – علیه السَّلام – فرزندان را به یوسف می فرستاد و آنچه مقصود بود، حاصل نمی گشت، تا آنگه که از نهادِ یوسف طالبی پدید آمد که هَلْ عَلِمْتُم مَا فعَلْتُم بِیُوسُف.
همی پرده از نامِ خود برداشت، حدیثِ خویش پیدا کرد؛ و اِلاّ ایشان را کجا یارای آن بودی که حدیثِ یوسف گفتندی.
چون او این راز آغاز کرد، ایشان گفتند: اَئنَّکَ لاَنْتَ یُوسُف؟
قَالَ: اَنَا یُوسُف.
همه عالم را بیافرید و در مقام هیبت بداشت، کس را زَهره نبود که حدیثِ او کند یا از او اندیشد، او خود به خودی خود گفت: اَلَسْتُ بِربّکم؟
ای درویش!
چون بخواهد داد، بی تدبیر دهد، و چون تدبیر در افکند دل بر باید داشت.
نبینی که گفت: اَنَا عَرَضْنَا الاْمَانَةَ عَلَی السَّمواتِ وَالاَرضِ.
آن تدبیر از آن بود که نخواست داد.
باز آدم را، آن مرکز کار را که در کار آورد به تدبیر در نیفکند.
آنجا هیچ عرضه کردن نبود، مرد خود در کار افتاده بود
21، چون دید که برایشان عرضه می کند او را غیرت بجنبید، از سرِ غیرت بیباک وار خویشتن در افکند، بی عرضه کردن قدم در میدانِ خطر نهاد، آنگه گفت: اِنَّهُ کَانَ ظَلُوماً جَهُولاً.
اشارت به بیباکی بود که از سرِ بیباکی قدم در عالمِ پاکی نهاد.
چون آن مهتر را در عالم آوردند خطاب آمد که جمله بهشت ترا مسلّم است، نگر گردِ آن یک درخت نگردیا.
و ندا آمد به درخت که جز در پیشِ دیدۀ آدم نباشیا، که ما را اسرار است در این راه.
مصراع
|
بُلْعَجَب یاری ای یارِ خراسانی
|
ای درویش!
بُلْعَجَبی معشوقان را نیامده است.
آدما در بهشت آمدی
/59b/ و بر سفرۀ رضوان بنشستی؛ این خود نیکوست امّا ذرّۀ ذرّیت را دعوت می باید که رُستی در شرط نیست.
هیچ طعام از فردوسِ اعلی چاشنی نکرده بود که دامنِ او گرفته بود که با ما باش، اِلاّ گندم،
|
p.188
که گفت: ای مهتر از این موجودات دل بر گیر، که ترا اینجا نخواهند گذاشت.
چون بیرون آمد گفت: ما را قُوت گندم باید که دیگران ما را عشوه دادند.
یکی بود که با ما راستی بگفت.
شریعت می گفت: وَ لاَ تَقْرَبا، و طریقت می گفت: اِهْبِطُوا مِنْها.
شریعت می گفت: دست دوردار، و حقیقت می گفت: آتش در همه زن.
از آن روز که مهتر قدم از آن عالم به این عالم نهاد، هشت بهشت در حُرقتِ فرقتِ قدم وی اند.
ای درویش!
آدم در بهشت بود، امّا بوی کاری دیگر می برد، گفت: اینجا عالم آراسته است امّا ما را در دل می آید که روزی بدان آشیانۀ اندوه خود باز شویم.
بیت
|
وا گرگان شُم واکنار وْیشَه
22
|
|
اینجا چه کنم دل به هزار اندیشه
|
اگر فریشتگان گفتند: اَتَجْعَلُ فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیهَا، ما آنجا رویم که ایشان را خود به پی ما باید آمد
23.
اوّل صفت از صفات سرِّ ایمان بر دلِ آدم تافت، گفت: یا آدم به غربت آی که الاِسلامُ بَدَأ غَرِیباً وَ سَیَعُودُ کَمَا بَدَأ غریباً.
گفت: چرا نیابم؟
گفت: کار بساز.
گفت: کار از این ساخته تر کاری بوَد؟
هشت بهشت در فرمانِ ما، رضوان چاکر و غلامِ ما، ملایکۀ ملکوت ساجدانِ حضرتِ جلالِ ما.
گفت: نه دارالسَّلام به دارُالمَلام عوض
24 باید کردن، تاج از سر بباید نهاد و به جای تاج، خاکِ افلاس بر سر باید ریخت، و نام نیکوی اِنَّ اللهَ اصْطَفَی به ملامتِ وَعَصَی آدَمُ بَدَل باید کرد
25.
اَنْد یک دولتِ عشق را همیشه بقاست.
ماندای لاَاُبَالِی در عالم دادیم و دست غارت بر دولتخانۀ خلافت گشادیم، بُوکه سلطانِ عشق یک بار ما را گوید که سلامٌ عَلَیْک.
بیت
|
کار از این خوبتر کدام کنم
|
|
خویشتن بندۀ تو نام کنم
|
|
هیچ نندیشم از ملامتِ خلق
|
|
هر کجا بینمت، سلام کنم
|
|
مسجدی نو کنم بر آن سرِ کوی
|
|
مسجدِ عاشقانش نام کنم
26
|
آن روز که
27 جبرئیل امین بیامد تا از خاک قبضه ای بر گیرد، خاک استعانت کرد، گفت: زینهار، ما را همچنین نهفته نگاه دار، که اگر ما را از این غارِ غیرت به صحرای ظهور آری، شور در عالم اوفتد.
و از عالم عزّت ندا می آمد که کار به بَدْدلی نیاید راست، که آدم صفی پشت به مَسند سیادت باز نهاد و در صدرِ فردوس بر مُتّکای عزّت و کرامت تکیه زد، و مقرّبان
|
p.189
ملأ اعلی و ساجدانِ هیکلِ علوی را در صف خادمان بر آستانۀ جلالِ خود بر پای کرد، و منشورِ شورِ عشق از طیِّ طهارت باز کرد به یک بار به دستِ همّت، صومعه های اَنَا وَ لاَ غَیْرِی، ملأ اعلی در هم شکست، و ندا در عالم داد که آمده ایم تا قرطۀ دعوی نحنیّت
28 از برِتان بر کشیم، و بربارگاهِ جلال به این تازیانه تَعْزِیر کنیم که وَ فَوق کُلّ ِ ذِی عِلْمٍ عَلِیم.
ای درویش تا آدم نیامده بود، عرش گرسنه بود و کرسی برهنه بود و قلم تشنه بود، آدم در آمد و همه را خشنود کرد، و از قدحِ عهدِ عشق چاشنی کرد که وَ لَقَدْ عَهِدْنَا، و در سر مستی شراب عهد، در بحرِ عِنْدِیّت غوطه خورد، عبارت این آمد که فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ
/60a/ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ.
ای جبرئیل!
عزازیل سجده نکرد، چیست که تو پَیْکی پیشه گرفته ای؟
گفت: من خصوصیّتِ سینه می بینم نه صورتِ طینه.
و از خصوصیّتِ سینه تا صورتِ طینه بسی منازل و مراحل است.
آنکه ملایکۀ ملکوت آدم صفی را سجده کردند از آن بود که ایشان را در حقۀ وجود نهاد دُرّ دل نبود، امّا آدم دلدار بود.
علی الحقیقة همه کنوزِ اسرار و معانی را راه در این قطرۀ خون است.
اِنَّما الاَعْمَالُ بِالْنِیّاتِ اشارت به این سرّ است، تا این قطره که در بحرِ فطرت است غاشیۀ دولت بر نگیرد و پیشروی نکند، تو را به عالمِ مشاهدات و مجاهدات راه ندهند.
او باید که در پیشِ رخشِ همّتِ تو طَرِّقُوا طَرِّقُوا می زند.
نگر به چشم حقارت به وی ننگری که فَرَجی تَصَدُّر فرا پشتِ او کرده اند.
ربّ العزّة – جلَّ جلاله – چون این حصنِ حصین که محلِ تزیین و تحسین است به حکم جود در وجود آورد و فیضِ الطاف از سحابِ اعطاف بر وی نثار کرد، و بَشَر سَوِی و جَسَد مُسْتَوِی گردانید و پادشاه روح را در چهار بالش بنشاند که وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی، زمام ولایتِ نهاد به کلیّت در دست دل داد که مَلِک فلک عالم جسد است که اِنَّ فِی الجَسَدِ لمُضْغَةً اِذَا صَلُحَتْ صَلُحَ لَهَا سَائِرُ الجَسَد، الی آخره
29.
باری عِزّ اسمه – چون خواست که اساسِ مدینۀ طینه و شارستانِ سینۀ تو بنهد از آب و گل شکلکی مشکّل در وجود آورد، بعضی گفتند: اخلاطِ اَرْبعه و ارکانِ اربعه و طبایع اربعه؛ امّا حقیقت این بود که وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الانسَانَ مِنْ سُلاَلَةٍ مِنْ طِینٍ.
ای ماء و طین، ای سزاوارِ قبوِل ربّ العالمین، آنگه از این آب و گل نُه جوهر مختلف شکل در وجود آورد چون عظام و اعصاب و عروق و دم و دیگر، پس این جواهرِ زواهر بحرِ قدرت را در سلک ترکیب و ترتیب و تألیف و تکلیف کشید، آنگه این
|
p.190
مدیۀ طینه را راست بداشت به دویست و چهل عمودِ راست قدِ مستوی خلق.
و آن اَعمِده عظام بود.
آنگه آن ذات را مستمرّ کرد به هفتصد و بیست بند، و آن اعصاب بود.
خزاین بنهاد پُر جواهرِ مختلف لون، چون دماغ و نخاع و قلب و طحال و اَمعا.
شوارع خط بر کشید و طریق
30 پدید آورد، درها بگشاد، و چشمه ها و عیون استخراج کرد، انهار بنهاد، سیصد و شصت جدول بساخت، از باره ای که گرد بر گردِ او بود، دوازده روزن بگشاد: اُذنان و عَینان و مَنخِران و سبیلان و ثدیان و فَم و سُرّه.
شش خادم به خدمتِ این مدینه فراز کرد، چون قوّتِ جاذبه و ماسکه و هاضمه و دافعه و نامیّه و غاذیّه.
پنج حارس حریص را به حفظِ وی موکّل کرد عبارت از آن حواسّ خمسه.
آنگه این شارستان را در بالا بداشت بر سرِ دوانستون، و او را حرکت داد به شش جهت.
آنگه آنچه سرِّ مسئله است در این شهر، سه گروه مختلف را جمع کرد: قبیله ای جنّ، و قبیله ای از انس، و قبیله ای از مَلک، و آنگه پادشاهی را به سرِ ایشان فراز کرد و آن پادشاه را اسامی ایشان در آموخت و او را به حفظ و حراستِ این مدینه بفرمود، و گفت: اَنْبِئهُم بِاَسْمائهم.
و ایشان را به طاعتِ وی فرمود.
وَ اِذْ قُلْنَا لِلمَلاَئکَة اسْجُدوا لآدمَ، فَسَجَدوا اِلاّ اِبْلِیسَ، وَ هُوَ الهَوَی.
و آن دو عمود دو پای است
31، /60a/ و آن دو جناح دو دست، و آن شش جهت: پس و پیش و راست و چپ و بالا وزیر، و آن قبایل چون معانی که دروی مودّع است نفس شهوانی که اشارت به وی این است که اِنَّ النَّفْسَ لَاَمّارةٌ بِالسّوء، بر مثال جنّ و شیاطین است و نفسِ حیوانی که نفس لوّامه است بر مثال اِنس است، و نفس مطمئنّة در زیرِ اثقالِ راه مطمئنّ است، و اشارت به وی در مصحفِ مجد این است که یا ایّتها النَّفْسُ المطمئنّة بر مثال ملایکه است و پادشاه همه دل است چون حال جسد و آنچه در وی است از غرایب ترکیباتِ اعضا و فنونِ تألیفاتِ مفاصل اعتبار کنی، گویی که جسد سرایی است آراسته.
و چون حال و روح و عجایبِ تصرّفاتِ وی در کالبد اعتبار کنی، گویی که دل کدخدایی است در سرای خود متصرّف.
و این معنی را شرح داده آمد بر ایجاز، در ماضی.
و از وجه دیگر چون به عینِ بصیرت نظر کنی، تنِ خود را بینی با اختلافِ اشکال و اعضای خود، چون دکّانی، و دل چون صانعی، و جمله اعضای جسد مروی را
32 به منزلتِ ادواتِ صانع.
دل به هر عضوی عملی آشکارا کند، چنانکه صانع به هر اداتی عملی پیدا کند.
نجّار به تیشه بپیراید به ارّه به دو بیارد، و بمِثْقَب
33 سوراخ کند.
و همچنین حدّاد و دیگر
|
p.191
صناع به ادوات اعمال کنند.
همچنین حال دل است با جسد.
به گوش بشنود، به چشم ببیند، به زفان بگوید، به کام ذوق کند، به دست ببرماسد
34، به پای برود، به وسطِ دماغ تفکّر کند، به مقدّم دماغ تخیّل کند محسوسات را، به موخّرِ دماغ تخفُّظ کند و معلومات را ضبط کند.
فَتَبَارکَ اللهُ اَحْسَنُ الخَالِقین.
و از وجه دیگر چون حالِ دل و جسد اعتبار کنی و دیدۀ عقل از خوابِ غفلت بیدار کنی، گویی که: جسد رحمی است و دل جنینی، یا تن مهدی است و دل صبی
35.
احوال و تارات بر وی می گذرد تا به حدّ ِ کمال رسد و به مشاهد جلال و جمال رسد.
و از روی دیگر چون اعتبار کنی، جسد را چون سفینه یابی و دل را چون ملاّح، و اعمال صالحه چون امتعه، و دنیا چون دریای پُر نهنگ و مرگ ساحل، و دارِ آخرت مدینۀ تجّار، و ربّ العزّة مجازی بر اعمال.
وَ مَنْ یَتَزَوَّدَ فِی الدُّنْیَا یَنْفَعهُ فِی الآخِرة.
و از روی دیگر چون اعتبار کنی، جسد را چون مرکب یابی، و دل را راکب، و دنیا میدان، و عاملان و مجتهدان سبّاق، و سرِ همه سابقان محمّد – صلّی الله علیه – عَلَی مَا قَالَ: نحنُ الآخَرُون السّابِقوَن، نَحنُ الآخِرُون وُجُوداً السّابِقوَن کَرَماً وُجُوداً، نَحْنُ الآخِرُون بِحُکم القَدَم السّابِقوَن بِلُطْفِ القِدَم، نَحنُ الآخِرُون وُجُوداً السّابِقونَ کَرَماً وُجُوداً، نَحْنُ الآخِرُون بِحُکم القَدَم السّابِقونَ بِلُطْفِ القِدَم، نَخنُ الآخِرُون حِسَاباً السّابِقوَن احْتِسَاباً.
و از روی دیگر چون اعتبار کنی، دل را چون حرّاث یابی و جسد را چون مَزرعه، و اعمال را حبّه و ثمره، و مرگ حصاد، و قیامت بَیدر.
فَرِیقُّ فِی الجَنَّة آنچه نواختنی
36 را شاید وَ فَرِیقُّ فِی السَّعیر آنچه سوختنی
37 را شاید.
و از روی دیگر چون اعتبار کنی، و عجایب این بنیت را تأمُّل کنی و ببینی، کثرتِ استفادت دل از علوم بواسطۀ جسد، جسد را چون مکتبی بینی و دل را چون طفلی در مکتب، روز و شب در استفادت علوم، طَلَباً لِلوُصول اِلَی حَضْرَة الملِکِ القَیُّوم، قَال الله تَعَالی:
/61a/ فَلاَ تَعْلَمُ نَفْسٌّ مَا اُخْفِیَ لَهُم مِنْ قُرّةِ اَعْیُنٍ.
و این طفل اکتساب علوم به لطایفی کند روحانی، ورای حسَّاسه.
و آن قوّت متخیّله است و متفکّره و حافظه و ناطقه و صانعه.
و این قوی، معاونانِ یکدیگرند در ادراک و رسومِ معاملات.
و بیان آن است که چون قوّت متخیّله رسم محسوسات را تناول کند و قبول کند، چنانکه موم نقَشِ نگین را قبول کند، در ساعت به قوّتِ مفکّره سپارد، پس کارِ قوّت مفکّره آن بُوَد که در حقایقِ آن خوض کند و از اسرار و منافع و مضارِّ آن بحث کند، پس به
|
p.192
قوّت حافظه سپارد تا نگاه دارد، پس به قوّتِ نطق که حجرۀ وی عَذَبۀ زفان است، چون خواهد که از آن معانی خبر دهد الفاظی تألیف کند از حروفِ معجم، و به قوّتِ سامعه به مستمعان رساند
38.
اینجا لطیفۀ دیگر است: چون ربّ العزّه سنّت چنان رانده است که اصوات در هوا نماند، مگر چندان که مسامع حظّ بر گیرند، و بر لوح املس هوا قلم صورتِ نقشِ کلام نتوانست کرد حکمتِ الهی آن اقتضا کرد که معانی الفاظ به صناعت مقیّد شود، پس قوّتِ صانعه که مقرِّ وی اصابع است به اقلامِ اشکالِ خطوط تألیف کرد و در بُطون الواح و صحُف و دفاتر ودیعت نهاد، تا علم مقیّد بماند، و فایده ای بود خَلَف را از سَلَف، و غَابِرین از ماضیّین.
و این از جلایلِ مننِ ربّ العزَّة است جلَّ جلاله.
چنانکه در مصحف مجد خبر داد: اِقْرأ وَ رُّبکَ الاَکرَمُ الّذِی عَلّمَ بالقَلم، عَلّم الانْسَانَ مَا لَمْ یَعْلَم.
و آنکه مهتر ما را – علیه السَّلام – کتابت نبود، آن نه از نقصانِ حالتِ وی بود، لیکن آن مهتر را فرستاده بود تا سیاه سپید کند نه سپید را سیاه کند.
و این خود صورتی است که به وی اشارت کرده شد.
و اهلِ حقیقت به صورت نیاسایند، امَّا از روی تحقیق آن بود که قلم برای آن است تا سرّی که در باطن مودّع است نوکِ وی بگیرد و بر بیاض رقم کند.
و سرِّ مصطفی – علیه السّلام – از آن عزیزتر بود که قلم آن را ادراک کردی.
سرّی که مَلکِ مقرّب و نبیّ مُرسل را بر آن اطّلاع نبوَد کَیْ شاید که در تصرّف قلم آید.
و بعضی گفته اند: این نهادِ آدمی مختصری است از لوُح المحفوظ.
و از اینجا بود که شیخ بو یزید را – قَدَّسَ الله رُوحَه – پرشیدند از لوُح المحفوظ، فَقَالَ: اَنَا اللّوح المَحْفُوظ؛ لوحِ محفوظ مَنَم.
و این را مثالی گفته اند تا به افهام خلق نزدیک گردد
39.
گویند که مَلِکی بود در روزگاری که از علم و حکمت نصیبی داشت و او را چند کودکِ محبوب و مکرّم بود و دلِ وی را به ایشان نگرشی بود
40، خواست که آن کودکان را ریاضت دهد و مؤدّب گرداند پیش از آنکه به مجلس خود آرد؛ زیرا که تا مرد مهذّب و مؤدّب نگردد، شایستۀ بساطِ ملوک نگردد.
پس چنان دید به حکم رأی رزین و عزمِ متین، که کوشکی بنا کرد که کس محکمتر و استوارتر از آن کوشک ندیده بود، و هر یک را در آن کوشک مجلسی بساخت و حجره ای بپرداخت، و هر علم که خواست که ایشان را تعلیم کند در حواشی و جوانب آن مجلس ثبت کرد، و ایشان را در آن قصر حبس کرد و غلمان و ولدان به خدمتِ ایشان نصب کرد، آنگه خطاب کرد با آن
/61b/
|
p.193
کودکان که تأمَّل می کنید و در این صورت به نظر
41، نظر کنید تا بر معانی این صوُرَ واقف شوید
42، و چون وقوف تان افتاد بر این معانی، بر معانی علما و احبار و حکما و ابرار واقف گردید، و چون چنین گشتید، به مجلسِ انس و حضرتِ جلال ملک خودتان رسانیم و منعّم و مکرّم تان داریم
43.
اکنون ملک حکیم و پادشاه کریم ربّ العزّة است – جلِّ جلال – تَعَالَی اللهُ عمّا یَصفون، و اولادِ صغار اشارت با آدم و آدمی که در حضرتِ عزّت مکرّم اند به این خطاب که یحبّهم و یحبّونه، و این قصر بر آوردۀ فلک است و آن مجالسِ مفرده صورتِ انسانیّت است، و این آداب مصوّره ترکیب عجیب و تألیف غریب اوست، و این علوم مکتوبۀ منقوشۀ مثبته معانی دل معارف سرّ است.
و چون این نفوس خاکی این علوم حاصل کند، سزاوارِ مجلسِ انس و حظرۀ قدس گردد.
چنانکه در کلام قدیم به وی اشارت کرد که اِنَّ المتّقِینَ فِی جنَّاتٍ و نَهَر فیِ مَقْعَدِ صدقٍ عِنْدَ ملیکٍ مُقتدرٍ.
امروز ترا ریاضتی در شرط است تا فردا به ریاضِ لطف رسی.
اِنْ اَرَدْتَ مَقَامَ الأبْدالِ فَعَلیْکَ بِتَبدیلِ الأحْوالِ.
عزیزا کساکه به ترکِ مرادِ خود بگوید.
آن آشیانۀ باز که از سرِ درختان به دست پادشاهان برند
44 از آن بُوَد که به ترکِ مرادِ خود بگفت.
آن پیری گفت: وقتی باتفاق بر درگاهِ پادشاهی نشسته بودم، و خلقی عظیم حاضر آمده، و کس را یارای آن نبود که در کوشک پادشاه رود.
هر ساعت غلامی سیاه در می شد و بیرون می آمد، من گفتم: ای عجب این چنین خواجگان و امیران بر این درگاه نشسته اند و کس را یارای آن نه که در رود، آن سیاه را چه منزلت است که بی حجاب در می رود؟
یکی گفت: سبب آن است که آلت شهوت ببریده است
45.
آن پیر گفت: سُبْحَانَ مَنْ وَعَظنِی بَعْدَ سَبْعیِنَ سَنَةً بِخَصِیّ مَنْ اَرَادَ الدُّخولَ بِلاَ حِجَابٍ فَعَلَیْهِ بِترْک الشّهوةِ.
هر که خواهد که بار یابد به خضرت، گو بارِ مراد و اختیار بنه.
ای باز چیست که صید در مخلب داری و نمی خوری؟
گفت: آری جوش باطن به ما می گوید که بخور، ولیکن ادبِ سینۀ ما می گوید: هان و هان زینهار
46.
بلا در آن نیست که من تذرو بگیرم و منقار فراز نکنم
47، بلا در آن است که معده تهی، و بر سبیل ملامت
48 هر کس می گوید: به این مرغک اندر نگر، صیدِ فربه در چنگال، و معده گرسنه، و منقار تیز، و زَهره ندارد که بخورد.
آن مردِ منقّی آن لقمۀ حلال پیش می نهد و می لرزد که آیا چه کنم؟
نباید که اگر این لقمه بخورم مرا فردا به تاوان گرسنگان بگیرند.
و آن دیگر، لقمه های حرام می خورد نه از
|
p.194
قیامت اندیشد، نه از خدای ترسد، و نه از رسول شرم دارد.
آن باز می گوید: شما امروز می بینید که همه مرغان که آواز جلاجلِ ما می شنوند در زیر خاشاکها می شوند؛ آن روز ندیدید که بدان سوزنِ قهر چشمِ ما بر می دوختند تا مرادِ ما در ما کشته گشت.
آن روز که ایشان دست به سوزنِ قهر بردند، ما در زیر زخم لب بر لب نهاده بودیم و صبر می کردیم؛ لا جرم امروز صبر بر می دهد، زفانِ ما گنگ است امّا چنگال ما تیز است، به شکار گاه آیید تا فصاحت معاملت ما بینید.
/62a/
بیت
|
من همتی ام چنان کجا باشد باز
|
|
پیدا نکنم بهرِ کسی آز و نیاز
49
|
|
با خویشتنم خوشست در پردۀ راز
|
|
گه صید و گهی قید و گهی ناز و گه آز
50
|
ای جوانمرد
51!
نه بس کاری بُوَد که بُنجشکی مختصر صید کنی وَز او لقمه ای سازی و به کار بری، پس به فنا سپاری؟
کار آن دارد که بازی صید کنی
52، و چون گرفتی، بر دستِ عزّتش نشانی و به لطفش نواخته داری و به رفقش در کار آری تا با تو آموخته و آویخته شود
53 و دل بر محبّت تو یکتا و راست گرداند.
پس بند از پایش برداری و در صحرا بگذاری تا به بال ادب می پرّد و به منقارِ حرمت می گیرد و به کشش وفا به دست باز می آید.
ای درویش!
تو بحقیقت باز رازی، و امروز ترا روز چشم بستن است و روزِ پای بستن، و روز کم نگرستن، و روز کم خوردن است.
و این شرایع و آداب که بر زفانِ مطهّر مصطفی بیان کرد
54، ریاضتِ احوالِ تُست، تا سینه ات مصفّا گردد و دلت قبول حق را مهیّا گردد، و دیده ات بینا گردد، و دستت گیرا گردد و قدمت روا گردد.
پس ترا به آن عالم بقا رسانند، و در آن صحرای ابدی و فضای سرمدی پرواز دهند.
قال رسول الله – صلّی الله علیه و سلّم: اَرْواحُ الشُّهداء فی حواصل طیورٍ خُضرٍ تَطِیرُ فِی جَوّ الفَرادِیس
55.
تا پای گشاده و بالی گشاده گشته، و دستی قوّت یافته، و چشمی بینا گشته، و همه مکوَّناتِ غیب و مُخَبّآت فضل و مخدّراتِ لطف و اسرار را صیدِ تو گردانند تا به بال بقا در فضای صفا پرواز می کنی، و به سرِ رازهای حقیقت می رسی، و پرده از روی عجایبِ غیبی بر می گیری، پس به دعوت وفا به مقعدِ صدق باز می رسی
56.
|
p.194 - 195
اختلاف نسخه ها
-
۱
. مج: «و ما لهم...والٍ» ندارد
-
۲
. آ: + واجب است
-
۳
. مج، آ: لعنت تیر را
-
۴
. کب، مر: بیت: حیرت اندر
…گردد گمان» را ندارند
۵
. آ: عزیزان را
۶
. مج، آ: به یاد داد
۷
. مر، آ: گسیل کرد
۸
. آ: زکریا را
۹
. مر: به دو بیاورده، آ: به دو نیم فرو آورده
۱۰
.مر: شیفتۀ درگاه
۱۱
. آ: در حاشیه دارد:
عشاق تو جز کبر کی ناب ندارند
در دست ز زلفین و ز رخسار تو ای دوست
۱۲
. آ: در حاشیه دارد:
آن کو ببر من بصد نمط بستودست
او از بت من بجز نشنودست
۱۳
. آ: به صفات او
۱۴
. آ: گوییم
۱۵
. آ: فلاسفه
۱۶
. آ: «و دریای بی پایان...کنیم» ندارد
۱۷
. مر: بار یاران
۱۸
. آ: به این کوفتند
۱۹
. آ: مقبلان
۲۰
. آ: دیده از بار برداشت
۲۱
. آ: نبود در کار افتاده بود
۲۲
. مر، مج: و واگیلان شیم...
۲۳
. آ: برِ ما باید آمد
۲۴
. آ: بدل
۲۵
. آ: + گفت کردیم
۲۶
. مج، آ: بیت «مسجدی نو کنم … نام کنم» را ندارند
۲۷
. مج، آ: «آن روز که» ندارند
۲۸
. مر: دعوت نحنیّت، آ: دعوی نخست
۲۹
. آ: سائر لجسد + واذا فسدت فسد سائر الجسد ألاوهی القلب
۳۰
. آ: طرق
۳۱
. آ: دو پای وی بود
۳۲
. آ: مر دل را
۳۳
. آ: به پر ماه
۳۴
. آ: بمالد
۳۵
. مر: دل جنینی
۳۶
. آ: فروختن
۳۷
. آ: سوختن
۳۸
. آ: سپارد
۳۹
. آ: به افهام مقرّب گردد
۴۰
. آ: نگرانی عظیم داشت
۴۱
. آ: به بصر
۴۲
. آ: واقف گردید
۴۳
. مج، آ: گردانیم
۴۴
. آ: بردند
۴۵
. آ: آلت شهوتش ببریده اند
۴۶
. آ: + تا نخوری
۴۷
. آ، مج: که من بدرّم و به گیرم و منقار فراز کنم
۴۸
. آ: سری ملامت
۴۹
.مج: پیدا مکند...، آ: ...راز و نیاز
۵۰
. مج: ناز گذار، آ: آز و نیاز
۵۱
. آ: ای جوانمردان
۵۲
. آ: «وز او لقمه ای سازی... کنی» ندارد
۵۳
. آ: بر دست عزتش نهی و به لطفش بنوازی... آموخته و آمیخته شود
۵۴
. آ:بیان کردند
۵۵
. مج، آ: «قال رسول الله... جوّ الفرادیس» ندارد
۵۶
. مج، آ: می آیی.
|