p.196
۲۵ – السّمیعْ البَصیر
شنواست ربّ العزّة، و بیناست – جلَّ جلاله – نه به جارحه و عضو، تعالی الله عزَّ و جل عن ذلک علواً کبیراً.
و چون مؤمن صادق به صدق اعتقاد کرد که حق – جلَّ جلاله – سمیع و بصیر است، باید که ظاهر را بر مواظبت وقف کند و باطن را بر مراقبت بدارد.
به ظاهر بر اعمال مواظب بُوَد و به باطن احوالِ سرّ را مراقب باشد
1.
در کلِّ عالم هیچیز عَجَبتر از آن نیست که کسی وی را بشناسد، آنگه یک قدم به خلافِ وی بنهد.
مَنْ عَرَفَهُ اَلِفَهُ وَ مَنْ اَلِفَهُ اَنِفَ اَنْ یُخَالِفَهُ.
یحیی معاذ رازی
گفت – قَدِّسَ الله رُوحَه: اللَیْلُ طَوِیلُّ فَلاَ تُقْصِرْهُ بِمَنَامِکَ.
شب دراز است به خواب کوتاه مکن، والنَّهارُ مُضئٌ فَلاَ تُکَدّرْهُ بِذُنوبکَ.
روز روشن است به گناهانِ خود تیره مگردان.
بشر حافی
را گفتند: چرا شب نخسبی و روز قرار نگیری؟
فقال: لانّی مَطْلُوبٌ.
طالب را در پی دارم.
آن دیگر را گفتند همین، گفت: السَّلیم لاَ یَنَامُ.
مار گزیده را روی خواب نیست.
آورده اند که: شبی مهمانی آمد
2 به خانۀ امیرالمؤمنین علی – رضی الله عنه – او را بنواخت و طعامی بداد و جامۀ خواب فرو کرد، و آن مرد غافل وار تا روز بر آن جامه ببود، و آن مهتر به قدم خدمت ایستاده و به طاعتِ خداوند مشغول گشته.
چون روز بود، آن مرد گفت:
|
p.197
مَا کانَ لیِ فی عُمْری لَیْلَةٌ مِثْلَ لَیْلَتِکَ فِی التَیَقُّظ وَالعِبَادَة.
فقالَ علیٌّ: وَ مَا کانِتْ لِی فِی عُمْری لَیْلةٌ مِثْلَ لَیْلَتُکَ فِی النَّوم وَالغَفْلَةِ.
گفت: مرا هرگز شبی چون شبِ
/62b/
تو نبوده است در طاعت و عبادت.
علی گفت: و مرا هرگز شبی چون شبِ نبوده است در غفلت
3.
شعر
|
نَهَارُکَ یَا مَغْرُور سَهْوٌ وَ غفْلَةٌ
|
|
وَلَیْلکَ نَوْمٌ والرَّدی لکَ لاَزِمُ
|
|
وَ سَعْیُکَ فیمَا سَوْفَ تَکْرَهُ غِبَّهُ
|
|
کذَلِکَ فِی الدُّنیا تَعِیشُ البَهَائم
|
بیت
|
شب رفت و نگشته ایم بیدار هنوز
|
|
از غفلت و سهو بر سرِ کار هنوز
|
|
خُرشیدِ بقا بر سرِ دیوار رسید
|
|
ما بر درِ بامدادِ پندار هنوز
|
این کار نگر که ما را فتاده است، نه در مسجد روی، و نه در خرابات جای.
ای دوست
4!
روزگار بر سبیل اضافت صورت می رود
5
که خیزرانِ سیاه و سپید در هم می کشی، بحقِّ وفا که بزرگتر کنی بُوکه ما را بر این ظرف شرابِ تهمتی فرستند از این حدیث.
اَشْعَب طمّاع
بر گذشت به دکاّنِ آن مردِ طبق گر، از وی درخواست که این طبق که می سازی بزرگتر ساز، بُوکه ما را بر این طبق کسی چیزی فرستد.
اینت پرآرزو سینه ای که تو داری، و اینت قلاّش دلی که تو داری.
چنین گویند که در کعبه سیصد و شصت بت نهاده بودند، و اگر محاسبانِ عالم خواهد که عددِبُتان سینۀ ترا در ضبط آرند عاجز آیند.
آزری نمی باید که در این عهد بت تراشد که هر کجا در عالم ناشسته رویی است در دلش
6 بتی آزری است، النَّفْسُ هُوَالصَّنَمُ الأکْبَر.
در شهر
7 مُغی می رود کلاهی بر سر نهاده، و تو می روی عمامۀ توحید بر سر نهاده، در پنداشتِ توحید.
اگر مسلمانی به عمامه و جامه است، اَحْسَنت ای سرِ صدّیقان؛ وگر گبرکی در آن است که دل در دو بندی، پس می دان که کار چیست.
بر جمله می دان که به حدیث هیچیز فرا ندهند.
ابو القاسم مُذکّر
به نشابور متوطّن بوده است و اصلِ وی از مَرْو بوده است.
مذکّری شیرین سخن بود، وقتی مجلس می داشت و سخنان لطیف می گفت، مردی بر خاست و گفت: اِنْ کانَ الاَمرُیتِمُّ بِالحَدِیث فَقَد ذَهَبْتَ بِالدَّست.
اگر کار به سخن راست شود دست تو راست،
|
p.198
وگر این دیگ را توابلی در می باید، پس به سخن رخت فرو نهادن مُحال است.
آن مردی مُغنّی بود به خانۀ آن مهتر رفتی، هر وقت که غنایی گفتی، آن مهتر گفتی: اَحْسَنْتَ نیکو غنایی بگو، چون بگفتی، اَحْسَنْتی بکردی؛ مُغنّی شاعر بود، روزی گفت:
شعر
|
کُلّما قُلْت، قال اَحْسَنْتَ زِدْنِی
|
|
وَ بِاَحْسَنْت لاَ یُباعُ الدّقیق
|
در بازار به اَحْسَنْت هیچیز نمی دهند، زر با عیار می خواهند و سیم بی غشّ
8.
ای شیخ!
در این راه جگرِ سوخته می خواهند و دلِ با درد می خواهند و قدمِ با صدق می خواهند و جان با عشق می خواهند و جمعیت بی تفرقه می خواهند؛ اگر چنین نقدی داری، کارکارِ تو است.
آری اوّل بلایی که روی به تو می آرد بلای هستی تو است، این هستی را جمع کن و به دستِ سلطانِ توحید باز دِه تا دمار از وی برآرد که مردِ پراکنده را جز توحید جمع نکند.
التَّوحِیدُ اِفرادُ القِدَم عَنِ الحَدَث.
توحید صرّافی کردن است نفایۀ حدث بینداختن، وسَرَۀ قِدَم برداشتن.
آن یکی گفت: توحید و مؤحد و واحد، این ثالث ثلاثه بود.
همه عالم
/63a/
در بندِ آن اند تا یکی بدهند و دو بستانند، امّا این مردان دربندِ آن اند که همه بدهند و یکی بستانند.
ای درویش!
این جهان و آن جهان فدا کن، آنگه خطر بود تا ذرّه ای دهند یا نه.
عَانِق الفقْرَ وَ تَوَسَّدِ الصَّبرَ وَ عَادِ الشَّهواتِ وَ تَضَرّع اِلَی اللهِ فِی کلّ الاُمورِ
9.
بستری از صبر بیفکن، و نیاز را در بر گیر، و تا صبحِ قیامت بَرْنَدَمَد، بر مخیز.
شبلی
گفت – قَدَّسَ الله رُوحَه: من نیازی دارم که دستِ من گرفته است و در این راه آورده؛ گفتند: چه نیازی است که تراست؟
گفت: نیازی است که هشت بهشت را لقمه ای ساختند و در آن نیاز انداختند و به ذرّه ای پدید نیامد.
بالله العظیم که آدم
10
قدرِ بهشت دانست و بر کفِ وی نهاد.
ای آدم بهشت به چه ارزد؟
گفت: آنکه از دوزخ ترسد، بهشت او را به هزار جان ارزد؛ امّا آنکه از تو ترسد، بهشت او را به حبّه ای نیرزد.
عرب دانۀ گندم را حبّه گویند.
آدم که دست به دانۀ گندم فراز کرد نه آنکه نمی دانست که چه می باشد، بلی می دانست، امّا راه بر خود کوتاه کرد.
عجب کاری است گندم به نام وی نهاده و قوت وی گردانیده و از آتش نهی کرده که وَ لاَ تَقْرَبا هَذِهِ الشَّجرةَ. و عشق عنان می کشید، وَالمَمنوع مُغْری.
دست به درخت فراز کرد، درخت گفت: نه ترا
|
p.199
فرموده اند که از من مخور؟
به گفتِ او التفات نکرد، راست که دانۀ گندم به حلقش رسید، از اطراف بهشت آواز برآمد که وَعَصَی آدَمُ.
تاج از سرش بپرید، گفت: السلام علیک.
بدرود باش یا آدم.
فَقَدْ طَالَتْ حَسْرَتُکَ.
تختش گفت: اِنْزِلْ عَنِّی فَاِنّی لاَ اَحْمِلُ مَنْ خَالَفَهُ.
ای جوامرد!
حکمی بود باطن، و امری قاهر.
امرِ قاهر به ظاهر آمد و حکم باطن که نگرست، به سرّ نگرست.
شرّالنّاسِ مَنْ اکلَ وَحْدَهُ وَ ضَرَبَ عَبْدَهُ وَ مَنَع رِفْدَهُ.
آری جان و جهانِ من، بزرگان در این سخن گفته اند و دُرِّ معانی را با الماس خاطر سفته اند که حکمت چه بود در اخراج آدم از بهشت؟
بعضی گفتند: ربّ العزّة – جلّ جلاله – خواست که علم آدم – علیه السلام – به اوجلَّ جلاله زیادت شود، اوّلش در باغِ لطف آورد، و بر سریرِ سُرورش بنشاند، و اقداح افراح دمادم کرد، آنگه گریان و سوزان و افغانْ کُنان گُسی کرد
11، تا چنانکه به اوّل از قدح لطف چاشنی کرد به آخر از شربتِ قهرِ صرف بی مزاج، بی علّت ذوق کند.
ای جُوامرد!
بر منشوِر مَجْد و تَعالِی طرازِ اعزازِ لاابالی کشیده اند و کس را زَهرۀ اعتراض نه.
باز بعضی گفته اند که آن نهالِ دولت که به دست لطف در بوستان عهدش بنشاندند و به فیضِ فضلِ رّبانی مدد کردند تا درخت ثابت گشت که اَصْلُها ثَابِتٌ وَ فَرْعُهَا فی السّماء، صندوق اعجوبه های قدرت بود در او دُرجهای اسرارِ فطرت، یا بحری بود در وی هم دُرّ وهم آجُر؛ هم گوهر شب افروز و هم شبه شبرنگ؛ هم صادق و هم کاذب؛ هم صدّیق و هم زندیق؛ هم عدوّ وهم ولی؛ هم شقی وهم تقی؛ هم آلوده
/63b/ و هم نقی.
بهشت دارِ اَعدا نبود و سرای اشقیا نبود.
پس حکمت رّبانی اقتضا کرد آمدنِ او به این عالم، تا خبیث از طیّب جدا گردد، لِیُمیّزَاللهُ الخَبیِث مِنَ الطیّب.
و توان گفت که آدم التماس خلود در بهشت از درخت کرد، چون دیده اش بر درخت افتاد، گفتند: وقت آن آمد که رخت بر گیری.
لاَ یَغُرّنکم صَفَاء الاَوْقَاتِ فَاِنّ خِلاَلَها غَوامِضُ الآفات؛ ظِلاَل الاَسِنَّةِ تَلوح فِی خِلاَلِ المِنَّة.
ای جُوانمرد! تا نگویی که بهشت از آدم باز ستدند، چنین گوی که آدم از بهشت باز ستدند.
دل بریان به مرغ بریان نیاساید.
وَهْب بن مُنبِّه
روایت کند که چون خداوند – جلّ جلاله – آدم را بیافرید و در بهشت آورد و به انواع حُلِی و حَُلَل او را بیاراست، صورت چون صورتِ آدم، و آرایش چون آرایشِ بهشت، و آراینده چون غیب، آدم گردِ بهشت بر گشت، گفت: هیچ صورت از صورت خود زیباتر ندیدم، ارتیاحی و نشاطی در وی پدید آمد، تبختری بکرد، فَنَادَاهُ ربّه اُزْهُ
|
p.200
فَقَدْ حقَّ لکَ اَنْ تَزْهو خَلَقْتُکَ فَرداً لفَرْدٍ.
آنگه وهب بن منبّه گفت: آن ارتیاح که در آدم پدید آمد، به فرزندان میراث گذاشت، جاهلان را نخوت آمد، سلطانان را تکبّر آمد، دوستان و محبّان را وجد آمد.
شعر
|
اَلاَ یَا صَبَا نَجْدٍ مَتَی هِجْتِ مِنْ نَجْدٍ
|
|
فَقَد زَادَنِی مَسْرَاکِ وَجْداً عَلَی وَجْدِ
|
سلطانِ تفرید و سپاهِ توحید بود که در آمد و آدم را از بهشت صید کرد و از جمله کون در ربود.
هر که غارت شدۀ سلطانِ غیرت گشت، او را پروای هیچ غیر نماند.
12
بوالحسن حصری
شاگرد
شبلی
بود – قَدَّسَ الله رُوحَهما – گفت: شبلی را به خواب دیدم بعد از وفاتِ او، پرسیدم که کارت کجا رسید و با تو چه کردند؟
گفت: ای درویش همه عالم موقوف اند تا او با ایشان چه خواهد کرد.
مشتی خاک را بیافرید و گفت: مرا با شما کاری است و آن کار در غیب بداشت، هنوز آن کار به شما ننموده اند.
امروز بارِ آن کار است نه عینِ آن کار.
مردی حمّالی از بازار بگیرد و تنگی بارِ مُهر کرده بر پشُتُ او نَهَد و راهی پیشِ او نهد که این بار برگیر، و می بَرْ.
آن حمّال چه داند که در آن بار چیست، باش تا به منزل رسد و بار بگشاید.
والعیاذ بالله اگر از این بار، مار به صحرا آید.
بارِ عبودیّت امروز در مُهرِ ربوبیّت است.
بار نقد است امّا اسرارِ بار در غیب است.
همه صدّیقان عالم را جگرها آب گشت و دلها کباب شد تا خود از این بار چه به صحرا آید.
تحقیق آن است که مَنْ اَقصته السَّوابِقُ لَم یُدْنِه الوَسَائل
13.
حصری گفت: پرسیدم که یا شبلی!
با تو چه رفت؟
گفت: مرا حاضر کردند و گفتند: چیزی خواه.
گفتم: اِلهی اِنْ اَدْخَلْتَنِی الجَنَّةَ فَبِعَدْلِکَ وَ اِنْ جَعَلتَنِی لِلوِصالِ اَهْلاً فَبِفَضْلِکَ.
عبارت خلق آن است که گویند: بار خدایا اگر به بهشت بری فضلِ تُست، وگر به دوزخ بری عدلِ تُست.
شبلی این را بر گردانید، گفت: بار خداوندا اگر به جنّتِ عَدنْ فرود آری، عدلِ تو است و اگر اهل وصالم گردانی، فضلِ تو است.
/64a/
شعر
|
وَالْهَجْرُ لَوْ سَکَنَ الجِنَانَ تَحَوّلَتْ
|
|
نِعَمُ الْجِنانِ عَلَی العِبَادِ جحیماً
14
|
[ گفتۀ عزیزان است که الزَّاهدُ صَیْدُ الحقّ مِنَ الدّنیا، و العارفُ صیدُ الحقّ مِنَ الجنَّة.
زاهد صیدِ حق است از دنیا، و عارف صیدِ حق است از بهشت.
و لکم فیها ما تشتهی الانفس و تلذّ الاعین.
قومی را یکاشفهم بذاته و یخاطبهم بصفاته، قومی را به بهشت مشغول
|
p.201
گرداند، آن را اهلیّتِ آن مقام نه، و این قوم را از مخاطباتِ جمال و مکاشفاتِ جلال پروای کون نه.
شعر
|
اذا تشتغل اللاهون عنک بشغلهم
|
|
جعلتُ اشغالی انت یا منتهی شغلی
|
جاء حبّه فاحرق ما دونه، محبتِ او بیامد و آتش غیرت در خرمن نظر اغیار زد.
قلبٌ اجردُ فیه سراج یزهر، عزیز بود دلی که در آن دل هیچ غیر را گُنجی نبود.
کالبدی باید رام گشتۀ اوامر، دلی باید در مشاهداتِ امر، جانی باید در مجلسِ انس به شرابِ قدس مست، سری باید بر بساطِ انباسط از هر کون تهی دست، شعاعی باید که از نور لطف از طور سینای کشف بتابد و تو را موسی وار از کلّ اغیار در رباید، و در مقام مشاهدات و منزل مجاهدات بنشاند، و نعلین نظر به کونین از قدمت بیرون کند، و عصای عصیان از دستت برباید و به وادی مقدس و دوحت بی کیفیّت فرو آرد، و از راح آمیزِ روح انگیز مست کند، و هر دم به سمع سرت ندا می کند: انّی اَنَا الله.
منَم که منَم، هر که گوید: منَم گردنش بشکنم.
اگر ترا بر خاطر و همت و عزیمت خود غیرت نیست، ربوبیّت ما را غیرت است.
گفتۀ ایشان است: الغیرة غیرتان: غیرة بشریّة، و غیرة الهیّة، فالغیرة البشرّیة علی الظواهر، و الغیرة الالهیة علی الضمائر.
پنداری که او – جلَّ جلاله – این اسرار را چندین گاه به حارسِ نظر خود نگاه داشت از گزاف بود، چندان که بر غیب خود غیرت دارد بر سرِّ تو غیرت دارد.
و از این بود که گفت: انّی اعلم ما لا تعلمون.
زیرا که این را برای آن می دارد و آن را برای این می پرورد.
عزیزا وقتا که این پرده از میان برخیزد، این سرّ در آن غیب نظر می کند و آن غیب در این سرّ نظر می کند.
تو چه گویی در آن ساعت آمرزش به هیچ حساب برآید.
ما همه عالم را خادم حضرت دولت شما کرده ایم و با شما خطاب کرده ایم که جز بنده و رهی درگاهِ ما مباشید.
لا تسجدوا للشمس و لا للقمر و اسجدوا للّه الّذی خلقهن، و لقد خلقناکم ثمّ صوّرناکم ثمّ قلنا للملائکة: اسجدوا لآدم.
ای عالمیان ایشان را سجده کنید، و ای مشتِ خاک جز او را سجود میارید.
این چیست؟
غیرت الهیّت بر سر فطرت خاک.
اَنَا غیور و سعدٌ غیور و الله اَغْیَرُ منّا و من غیرته حرّم الفواحش.
|
p.202
هر ذرّه ای از ذرّات تو به سرّی از اَسرار خود مشغول کرد.
ای سمع تو در سماع جمع باش، وَ اِذَا قرئ القرآن فاستمعوا له.
ای بصر با بصیرت و عبرت باش، فاعتبروا یا أولی الأبصار.
ای لسان تو در ذکر احسان باش، فاذکروا الله کذکرکم آباءکم اَو اشدّ ذکراً.
ای انف تو با انفت باش از شمّ نتن اغیار.
ای دوست تو گیرندۀ اقداح لطف باش.
ای پای تو رونده در ریاض ریاضت باش.
قل الله ثمّ ذرهم و تبتل الیه تبتیلاً فاتخذه وکیلاً.
اگر شایستی که ذرّه ای از تو غیری را بودی، پس رسالت انبیا چه بودی؟
صد هزار و بیست و اند هزار نقطۀ رسالت را با صفای حالت بفرستاد، خلاصۀ دعوت ایشان آن بود که ای خاک و گل مرا باش از میان جان و دل.
اگر یک ذرّه از راه بگردی، اسواطِ سیاست نهاده، اوامر فرستاده.
اگر از اوامر بگردی زواجر نهاده به لطف می خواند، به عنف باز می آرد.
عالم پر وحشت و آفت گردانیده، با رطب خار، و با خمر خمار، و با گنج رنج، و با دولت محنت، تا با هیچ ذرّه مساکنت و موانست و الفت و موافقت نبود، اگر خواهی و اگر نه، به اضطرار یا به اختیار، به درگاه باز گردی.
مروهم بالصَّلاة و هم ابناء سبع و اضربوهم علیها و هم ابناء عشر.
مصطفی – صلّی الله علیه و سلّم – گفت: کودک چون هفت ساله شد به نمازش فرمایید، و چون ده ساله شد اگر به اختیار در آید فبها، و اگر نه چوب و تازیانه.
عجب کاری است، ترکیبی ضعیف، و نهادی مختصر، و عقلی ناقص، و دانشی قاصر، و فرمان نبی می آید که به نمازش بفرمایید.
این نماز چیست؟
معنی آن است که بر آسمان با طول و عرض، و بر زمین با بسطت و سِعَت و جبال شوامخ رواسخ بواذخ عرضه کردند، سر باز زدند.
عجب کاری است، چون آسمان چندین هزار ساله این بار نتوانست کشید، چه سرّی است که خطاب جلال می آید که بر سری کودک ضعیف نهید.
آری چاشنی از این شربتش بدهید امتزاج و اعتیاد را، تا داند که ذوقش چیست در جمله و تفصیل، خواهی هفت ساله باش و خواهی هفتاد ساله.
بارِ کارِ ما از درِ خانۀ تو در نخواهد گذشت، بر هر رنگ که باشی، در زیرِ بارِ ما باید بود، تجرّع المرارات من غیر تعبیس.
بر رغم ابلیس پیشه می باید کرد.
عجب کاری است، تیغ آخته، و شربت ساخته و مرد سُست.
ای درویش!
تقاظایی از پردۀ غیب به صحرای ظهور آمد و بر همه عالم بگذشت، به کس التفات نکرد، به سر خاک آدم رسید، عنانِ جلال باز کشید، نقاب از جمال دلربای بر داشت و گفت: سلام علیک، منّت آمدم، سرِ ما داری
15؟
|
p.203
شعر
|
بلی لیس المدار علی الخدمة
|
|
امّا المدار علی القسمة
|
|
لیس الاعتبار بالخرقة
|
|
امّا الاعتبار بالحُرقة
|
بیت
|
من چون تو هزار عاشق از غم کُشتم
|
|
کالوده نشد ز خون سر انگشتم
|
در بعضِ کتب مُنْزَل است که خلقتُ جمیع العالم لکم و خلقتکم لی.
همه را برای شما در وجود آوردم و شما را برای خود.
که داند که در این طینت چه تعبیه هاست؛ خلقتُ قلوب العباد من رضوانی.
ما گل دوستانِ خود را به زلال رضای خود سرشتیم، آنگه کالبد را بر فتراکِ دل بستیم و به عالمِ صورت فرستادم، آنگه بر این کالبدِ پُر فضول شحنه ای از تکلیف و خطاب بفرستادیم و گفتیم: ای چشم تو در تصرّفِ شحنۀ تکلیف باش، و ای دل تو ندیمِ سلطانِ محبّت باش.
ای آدم ان الله اصطفی آدم.
ای ابراهیم واتّخذ الله ابراهیم خلیلاً.
ای موسی وَاصْطَنَعتُکَ لنفسی.
ای محمد لعمرک.
ای مشتِ خاک و گل یحبّهم و یحبّونه.
لم یقل لطاعتهم و لا لعبادتهم جرّد المحبّة عن کلّ علّة.
محبّت را از علل مجرّد و مصفّا کرد.
آورده اند که روزی استاد
ابوعلی دقّاق
– قَدَّسَ الله رُوحَه – این سخن بر زفان راند، یکی گفت از حاضران: ما جای دوستی داریم؟
استاد گفت: این از او پرس؛ او می گوید: همه اشیا را که در عالم است، رقم چاکری برکشیده اند و آدمی را رقم مهتری بر کشیده اند و افسرِ سروری بر سر نهاده اند و دستِ غارتِ او بر عالم و عالمیان گشاده، و سخّر لکم ما فی السَّموات و ما فی الأرض جمیعاً منه.
از عرش تا ثری در زیر هر کلوخی خزانه ای است – و ان من شیءٍ الاّ یسبّح بحمده – و کلید آن خزانه در دستِ تو، هر گه که بدان خزانۀ پُر درّ رسی، به کلیدِ نظر درِ آن خزانه بگشای، و درّ توحید و سرِّ تجرید در سلکِ اعتقاد کش و بر گردنِ وفا بند.
و الموفون بعهدهم اِذا عاهدوا.
این حدیثی است که نه کوه طاقتِ او دارد، نه آسمان، و نه زمین و نه عرش و نه کرسی.
اینکه گفت: لو انزلنا هذا القرآن علی جبل، الآیة.
از بی طاقتی کوه خبر داد.
هیاکل و صور اجسام و اجرام را خطر نیست و به ایشان نظر نیست.
مَلکی بینی که اگر جناح بسط کند خافقین را در زیر جناح خویش آرد، امّا طاقت حمل این معنی ندارد.
|
p.204
و آن بیچاره را بینی پوستی در استخوانی کشیده و بیباک وار شراب بلا در قدح ولا کشیده و در وی تغیّر ناآمده، آن چراست؟
زیرا که صاحب دل است، والقلب یحمل ما لا یحمل البدن.
ای درویش!
گوهری ثمین را که با شبه در یک دشته کشید، نه از هوان و خواری درّ، یا ضیاء یا بهاء بود، لکن مقصود آن بود تا چشمِ بد به او باز نخورد.
همچنین ربّ العزّة – جلّ جلاله – آدم و اولاد او را به صد هزار خصایص و نفایس و لطایف و عوارف و اصناف الطاف مخصوص گردانید، پس این ودایع بدایع را در ظرف خاک کثیفِ پیکر نهان کرد و عالم را در آن در گمان کرد، و مُحکمِ تنزیل خبر کرد که و لقد خلقنا الانسان من سالة من طین ثمّ جعلناه نطفة فی قرار مکین.
ای آب و گل، ای دُرج درّ سرّ پاک، بل هو آیات بیّنات.
ای آب و گل، ای دلِ تو سلطان محبت ما را محمل یحبّهم و یحبّونه.
ای فخّار صلصال، ای سزاوارِ سرا پردۀ قُرب و وصال و اذا سألک عبادی عنی فانّی قریب.
ای سلالۀ طین، ای در خاتمِ دولت نگین، ای بر مرکب وفا از صفا نهاده زین، ای نقطۀ زمان و زمین، ای مخصوص گزدانیده به این مرتبه که فتبارک الله أحسن الخالقین.
ای نطفۀ مهین، ای بر خزاین اسرار مغیبات امین، ای حماء مسنون، ای از آبِ صفا و خاکِ وفا معجون، خمّر طینة آدم بیده اَربعین صباحاً.
ای درویش!
العبرة بالوصل لا بالاَصل، الوصل قربة والاصل تربة، الاصل من حیث النطفة و الفطرة، والوصل من حیث القُربة و النصرة.
فردا همه را خطاب آید که در گذرید و شما را خطاب آید که بر گذرید.
آن درویشی را گفتند: تو کیستی؟
گفت: اَنَا ابنُ الاَزَل.
نسبِ ما از آدم است به حکم نبوّت، و از لطفِ ازل است به حکم محبّت.
او را فرزند روا نیست امّا محبوب رواست.
لَمْ یَلد و لَمْ یُولَد بیامد و همه فرزندیها قطع کرد، یحبّهم و یحبّونه بیامد و همه عاشقیها اثبات کرد.
فریشتگان می گفتند: بار به این گرانی، و تن به این ضعیفی.
تن در خوِر بار نیست و بار درخور تن نیست.
لقمۀ پیلان در حوصلۀ بُنجشکان نهند؟
آدم گفت: شما بار می بینید و من بَرْ.
آدم که بارِ امانت بر داشت، بعدِ گندم خوردن بود، گفت: اگر کار از جانب من راست خواهد شد باکورۀ باغ وجود ما به حضرت رسیده است، و اگر چنان است که او راست خواهد کرد «آبی که ز سر گذشت گو: صد گز باش».
|
p.205
شعر
|
والهَون فی ظلّ الهونیا کامن
|
|
و جلاله الاَخطار فی الاَخطار
|
آدم که بدیع فطرت بود، چون دید که آسمان و زمین بارِ امانت بر نداشتند، دست نیاز دراز کرد.
آری فریشتگان به عظیمی امانت نگریست، آدم باز به کریمی امانت نهنده نگریست، گفت: بارِ امانت کریمان به همت کشند نه به قوّت.
چون او بار بر داشت، خطاب می آمد که و حملناهم فی البرّ و البحر، هل جزاء الاحسان الاّ الاحسان.
و این را در ظاهر مثالی است: درختان که اصل ایشان محکمتر است و شاخ ایشان بیشتر، بارِ ایشان خردتر است، و باز آنکه به صورت ضعیفتر است بارِ او شگرفتر است.
چون خربزه و کدو و مانند این، و لکن اینجا لطیفه ای لطیف است: آن درختی که بارِ او شگرفتر است و طاقتِ کشیدن آن ندارد، او را گفتند بار را بر فرق زمین نه، تا عالیمان بدانند که هر کجا ضعیفی است مرّبی او لطفِ حضرت است.
عجب کاری است، چون آدم بارِ امانت برداشت، خطاب می آمد: انَّه کان ظلوماً جهولاً.
و آنجا چون فریشتگان گفتند: اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء.
آتشی بفرستاد تا چندین هزار را از ایشان بسوخت.
آری دوستان، دوستان را هر سخنی گویند، اما رضا ندهند که هیچ غیر تیز چشم در ایشان نگرد.
آکل لحم اخی و لا ادعُه لآکلٍ.
چون آدم را در وجود آورد، خطاب می کرد: انّی خالق بشراً من طین.
فریشتگان می گفتند: اتجعل فیها و من یفسد فیها؟
ابلیس می گفت: اَنَا خیر منه خلقتنی من نار و خلقته من طین؛ ربّ العزّة همه را جواب کرد: انّی اَعلم ما لا تعلمون.
با دولتیان در مبندید تا سرمایۀ]
16 روح به زیان نیارید.
ای آتش ترا صولت است امّا خاک صاحب دولت است.
وصولتِ اتفاقی با دولتِ استحقاقی کجا پای دارد؟
ای درویش!
این حدیث که می آمد به آدمی آمد، اگر فرّی از این حدیث بر موجودات تافت
17 غبنی عظیم باشد که موجودات دیگر فرا این حدیث رسد
18، و آدمی از وی محروم.
بتحقیق دان که آن دانۀ گندم که آدم در دهان نهاد، حصار روزگارِ او بود؛ زیرا که بشریّت موجبِ ملاحظت است، و هر که در خود نگرست، بی فلاح گشت.
از اینجا غزیزان نامه ها به برادران نوشتند
19: لاَ اَذَاقَکَ اللهُ طَعْمَ نَفْسِکَ اِنْ ذُقْتَها لَمْ تفلِح اَبَداً.
از آن دانۀ گندم حصنی ساختند تا آدم چون به خود نگرد، خجل وار نگرد، به استغفار پیش آید نه به استکبار.
|
p.206
شرطِِ رونده آن است که چون به توفیق حضرت نگرد اَلْحَمْدُ للهِ گوید، باز چون به کردِ خود نگرد، استغفر الله گوید.
و اعزِّ اشیا اظهار عجز است بعد ما که وفا کرده باشی به شرطِ علم.
قال صلّی الله علیه و سلّم: لاَ اُحْصِی ثَناء عَلَیْکَ بَعْدَ مَا اَفْضَی مَطایاء الْحَمْدِ و الثَّناء.
ای درویش!
بهشت مطیّۀ وصل بود و سراپردۀ قُرب بود، حُسّاد برخاستند تا نعیم را مکدّر کنند، و آدم را بُوکه به حیلتی بدر کنند؛ لطفِ حضرت
20 گفت: باش تا ما بیخِ گمانها
21 ببّریم و مادۀ حسدِِ حُسّاد حَسْم کنیم و آدم صفی را به بهانۀ زلّت به عالم معاملت آریم تا در عالم این آوازه منتشر گردد که اینجا در زندان و بند است و در هجر و بُعد است و خود سرّاً بسرّ بی زحمت نظرِ اغیار قطع کنیم
22 و سراپردۀ اسرار ببندیم و اقداحِ الطاف پیاپی کنیم و زحمت تهمتِ اَعدا را پَیْ کنیم
23، ظاهر را به شحنۀ قهر اهْبِطُوا دهیم تا بر سرِ چهار سوی بی نیازی آرد و عبرت دیده های عشاق گرداند، و باطن را در مُخیّم عزِّ فضل
24 آریم، و این قدحِ فرح دمادم کنیم که فإمّا یأتِیَنّکُم مِنّی هُدیً فَمَن تبعَ هُدَایَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِم.
عجب قصّه ای است، آدم را گفتند: اِهْبِطْ، مصطفی را گفتند: اِصْعَد.
ای آدم به زمین رَو تا عالمِ خاک به هیبتِِ جلالِ سلطنتِ تو قرار گیرد، ای محمّد به آسمان برآی تا ذرورۀ افلاک به جمال مشاهدۀ تو آراسته شود.
سرِّّ ما در آن که پدرت را گفتیم: اِهْبَطْ، این بود که ترا گوییم: اِصْعَد.
بر مرکبِ همّت نشین، و تارکِِ افلاک را خاک فرش اخمص قدمِ مبارکِ خود گردان؛ از جسمانی و روحانی سفر کن، آنگه بی خود به ما نظر کن، هدیّۀ پاک التحیّاتُ للهِ والصَلوات و الطیّبات لله به حضرت آر، تا قدح مالا مال اقبال السَّلامُ عَلیکَ اَیُّهَا النَّبِیُّ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَکاتُهُ بر دستِ ساقی عهد فرستاده شود به انامل قبول بگیر و بکش، و جرعه ای کریم وار بر ارض دلهای امّت ریز، که کریمان چنین گفته اند:
/64b/
شعر
|
شَرِبْنَا وَ اَهْرَقْنا عَلَی الاَرْضِ جُرْعَةً
|
|
|
وَ لِلاَرضِ مِنْ کأسِ الکِرَامِ نَصِیبُ
|
بیت
|
هر کسی را جام او با جانِ او همسان کنند
|
|
|
هر کسی را نقل او با عقل او همبر نهند
25
|
|
p.207
شعر
|
فَمَا مَلّ سَاقِیهَا وَ مَا مَلّ شَارِبٍ
|
|
عقَارُ لِحَاظٍ کأسُهُ یُسْکِرُ اللّبَا
|
|
فَصَحوکَ مِنْ لَفْظِی هُوَ السُّکرُ کلّهُ
|
|
وَ سُکْرُکَ مِنْ لَحْظِی یُبِیحُ لکَ الشّرَبا
26
|
جماعتی که دیده ها شان به کحلِِ توفیق مکحّل نیست، منکر شدند معراج مهتر را – صلواة الله علیه – و گفتند: آن خوابی بود و بس؛ و استحالت نمودند از روی عقل، که کسی به ساعتی یا به دو ساعت به هفت آسمان بگردد و باز آید؟
امّا اهلِ سنَّت که ریحانِ عشق به مشام صدق شان داشته اند، متّفق اند بر آنکه معراج مصطفی حق است و به بیداری بُوَد نه به خواب؛ زیرا که اگر به خواب بودی، مصطفی را – علیه السَّلام – در این هیچ فضلی نبودی، چه روا بُود که جهودی یا ترسایی بهشت به خواب ببیند و دوزخ به خواب ببیند.
پس چیزی که کافری را روا بُوَد، مصطفی را بدان چه فضل بُوَد؟
سُبْحان الّذی اسریٰ بِعَبْده لیلاً.
اَسْریً گفت، تا هیچ کس تعجب نکند.
بِعبْدِه گفت، تا محمّد عُجب نیارد.
اَسْرَی بردن بُوَد و اگر مجرّدِ خواب بودی، بردن مُحال بودی، چه هر که خوابی بیند کالبدِ وی را بردن نبوَد، و نیز «بِعَبْدهِ» گفت و مراد از این عَبْد شخصِ عَبْد است، چنانکه جای دیگر گفت: انّی عَبْدُ اللهِ.
وَاِنَّهُ لَمّا قَامَ عَبْدُ اللهِ.
وَ عِبَادُ الرَّحْمَنِ.
و نظایرِ این بسیار است.
و در جمله می دان
27 که انکارِ کردنِ معراج تا بَیْتُ المَقْدِس کفر است؛ زیرا که نصِّ قرآن بر آن ناطق است و انکارِ نص کفر باشد؛ امّا اگر منکر گردد ببردن به آسمان، کافر نگردد؛ زیرا که به اخبارِ آحاد آمده است، و اخبارِ آحاد موجبِ علم نیست، امّا مبتدع بوَد.
و بدان که بنای معراج نه بر تصرّفِ عقل است «کاین زر ز سرای عقل بیرون زده اند».
بنای او بر قدرتِ الهی و حکمتِ پادشاهی است یَفْعَلُ اللهُ مَا یَشَاء وَ یَحْکم مَا یُرِیدُ.
در حقِّ موسی گفت علیه السَّلام: وََ لمّا جَاء مُوسَی لِمیقَاتِنَا.
باز مصطفی را گفت: سُبْحَان الّذِی اَسْرَی بِعَبْدِهِ.
پاکا آن خداوندی که بندۀ خود را بِبَرَدْ، و اضافتِ نامِ موسی به آب و درخت گردد، و اضافتِ نامِ مصطفی به خود کرد بِعَبْدِهِِ.
ای درویش اگر بنده را هیچ خلعت بهتر از بندگی بودی، مصطفی را شبِ معراج آن خلعت بدادی.
عیسی – علیه السَّلام – در مهد گفت: انّی عَبْد الله.
باز حق – جلَّ جلاله – در حقِّ مصطفی گفت بیواسطه: بِعَبْدِهِ.
چون قرب موسی یاد کرد موسی را بستود، و چون قُربِ مصطفی یاد کرد خود را بستود، گفت: سُبْحَانَ الّذِی اَسْرَی.
و این دلیل بقای موسی بود در صفاتِ موسی، و دلیل فنای مصطفی از صفاتِ خود در صفاتِ
|
p.208
حق، چنانکه عایشه – رضی الله عنها – گفت: کَاَنَّ خُلقه القرآن، رسیدنِ وی – صلواة الله علیه آنجا که رسید، به صفتِ حق بود، و آن بُردن است نه به صفت خود، که آمدن است.
آینده طالب بوَد و برده مطلوب، آینده مرید بوَد و بُرده مراد.
آینده ذاکر بوَد و بُرده مذکور.
هرگز طالب چون مطلوب نبود
28، و مرید چون مراد نبود، آینده غایب بود تا چون بیاید حاضر شود، باز بُرده از بَرنده یک دم غایب نبود.
آمدن صفتِ عام است و آوردن صفتِ خاصّ، هر که را ما باییم، از آمدن چاره نبوَد؛ و هر که را
/65a/ ما خواهیم، خود آریم.
هر که خود آید، بوَد که راه یابد، و بوَد که نیابد؛ و هر که را ببرند روا نبوَد که راه نیابد.
چون موسی خود آمده بود داغ لَنْ تَرانی بر جگرش نهادند، و چون مصطفی را ببردند
29 تاجِ اَلَم تَرَ اِلی ربِّکَ بر سرش نهادند.
و از این معنی بود که چون موسی کوه بدید و آن تجلّیِ حق بر کوه، صعقش افتاد.
چنانکه ربّ العزّة در مُحکمِ تنزیلِ
30 خود خبر داد که وَ خَرّ مُوسَی صَعِقَا؛ زیرا که آمدن صفاتِ آینده است، هر که به صفتِ خود قائم بوَد، روا بود که دیگری وی را
31 غالب گردد که صفاتِ حق مغلوب روا نبوَد
32.
باز مصطفی – علیه السَّلام – که کلّ مقامات انبیا بدید و فرادیسِ اعلی و جنان و غلمان و ولدان و حور و قصور و انهار و اشجار و دوزخ و الوانِ عقوبات و لوح و قلم و قضاء و قسمت در وی بدید، ذرّه ای از جای بنه رفت؛ زیرا که بُرده بود
33، و بردن صفتِ حق است، وَ صِفَةُ الحَقّ لاَ یُغْلَبُ.
باز چون موسی به صفتِ خود قائم بود مغلوب گشت، و چون مصطفی به صفتِ حق قائم بود غالب گشت.
عجب آن است که جبرئیل آیت آورد که سُبْحَانَ الّذِی اَسْرَی بِعَبْدِهِ، و نیز بیامد که برخیز، تا ترا ببرم.
اگر بَرنده تویی، سُبْحَانَ چیست و اگر بَرنده وی است، تو در میان چه می کنی؟
ای جبرئیل!
نه ترا برای آن فرستاده اند که ما را ببری که برنده و آرنده و دارنده ربّ العزّة است ؟
لیکن کسوتی از رَوح روح در تو پوشنده اند که آن کسوت را طرازی می درباید، که جامه به طراز تمام گردد.
خدمتِِ آستانۀ نبوّت ما را طرازِ اعزاز کسوتِ وجود تو گردانیدند.
جبرئیل می گوید: خیز تا ترا ببرم، اگر خود را تو آوردی، مرا تو بری.
وَ مَا نَتَنَزَّلُ اِلاّ بِاَمْرِ ربَّک – چون ترا بی فرمان قَدَم نهادن روی نیست، پس بَرندۀ ما نه تویی.
در اخبار قصّۀ معراج آمده است که مصطفی – علیه السَّلام – گفت صَلَّیْتُ عِشَاء الآخِرَةِ عِنْدَکُم وَ صَلَّبْتُ رَکَعَتَیْها بِبَیْتِ المَقْدِسِ وَ صَلَّیْت الْوتْرَ تَحْتَ الْعَرشِ.
ای خفته!
خفته را نماز نباشد، دلیل بر آن است که به بیداری بود نه در خواب.
و چون کفّارِ قریش طعن کردند در
|
p.209
معراجِ مصطفی، و خواستند که تکذیب کنند، از وی نشانه های بیتُ المَقْدِس پرسیدند، جبرئیل را – علیه السَّلام – امر آمد که بیتُ المَقْدِس را بردار و پیشِ دوستِ ما بر، و این عجب نیست که در خبر می آید که زُ وِیَتْ لِیَ الاَرضُ فَاُرْیِتُ مَشَارِقَهَا وَ مَغَارِبهَا.
جبرئیل پرّی بزد و بیتُ المَقْدِس را برداشت و اندر هوا برابرِ مصطفی بداشت و دیده های کافران از آن محجوب گردانید، ایشان نشانه ها پرسیدند، و مصطفی از آن خبر می داد، و ایشان دانسته بودند که وی هرگز آنجا نبوده است، همه شگفت بماندند ولیکن لاَ حیلةَ لِلرَّدِّ وَالطَّرْدِ، لَیستِ الهِدَایةُ مِنْ حَیْثُ السِّعَایَة اِنَّما الهِدایَةُ مِنْ حیْثُ البِدایَةَ، لَیْستِ الهِدَایة بِفکِر
34 العَبْدِ و نَظَرِهِ اِنَّما الهِدَایة بِفَضْلِ الْحقّ وَ جَمِیلِ نَظَرهِ.
و در آن وقت که جبرئیل مصطفی را به سوی شام برد، و کاروانِ قریش او را پیش آمد که از شام می آمدند، مردی بر اشتری نشسته بود سرد یافت، از غلامِ خود گلیم خواست
/65b/ و نیز مصطفی – علیه السَّلام – تشنه بود، کوزۀ آن مرد برداشت و آب خورد، خداوندِ کوزه، کوزه طلب کرد در وی آب نیافت.
و نیز چون اشترانِ کاروان بُراقِ مصطفی بدیدند، برمیدند، و کافران به طلبِ اشتران مشغول گشتند.
چون مصطفی جبر داد مرمکیّان را از رفتن به بیتُ المَقْدِس، او را گفتند: کاروانِ ما در راه است ایشان را کجا گذاشتی؟
گفت: به فلان جای؛ و حدیثِ آب خوردن باز گفت، و نامِ آن مرد بگفتِ و گفت: فلان مرد سرد یافت و از غلامِ خود گلیم خواست.
ای درویش!
سرما به زمینِ حجاز عَجَب است، آن نسیمِ قُربِ دوست بود که در کاروانیان اثر کرد؛ او را گفتند: اگر این سخن راست است کاروان ما کَی رسد؟
گفت: اگر به طلبِ اشتران مشغول نشدندی پگاه آمدندی، ولیکن به طلب اشتران بماندند وقتِ آفتاب بر آمدن اینجا رسند.
آورده اند وَالْعُهْدَةُ عَلَی الرّاوی که کاروان هنوز دور بود، امر آمد آن فریشته را که بر آفتاب موکّل است که زمانی زمام آفتاب بازکش.
و جبرئیل را فرمان آمد که زمین را طی کن تا سخنِ دوستِ ما بر زمین نیقتد.
اهلِ مکّه به دو گروه گشتند؛ گروهی آفتاب را نگاه می داشتند و گروهی کاروان را.
همی از هر دو گروه آواز بر آمد.
این گروه گفتند: کاروان آمد، و آن گروه گفتند: آفتاب بر آمد؛ مکّیان متحیّر بماندند، لیکن این بیت موافق است
35:
شعر
|
مَا حِیلَتِی تَفْعَلُ الاَقْدارُ مَا اُمِرَتْ
|
|
وَ النَّاسُ مِنْ بَیْنِ ذِی غَیٍّ وَ ذِی رشدِ
|
|
p.210
وَ النَّجْمِ اِذَا هَوَی مَا ضَلّ صَاحِبُکُم وَ مَا غَوَی اِلی قوله: ثُمَّ دَنَا فَتَدَلّی.
بعضی گفته اند که این نجم ثُرّیاست.
و بعضی گفته اند که این نجم نجوم قرآن است که قرآن ار آسمان نجم نجم آمد و بعضی گفته اند: مراد از این نجم مصطفی است – صلّی الله علیه – اَقْسَم اللهُ بِمُحمّدٍ عَلیه السَّلام اِذَا نَزَلَ مِنَ السَّماء لَیْلَةَ المِعْرَاج.
خداوند – جلَّ جلاله – در این آیت او را نجم خواند و به آیتی دیگر خرشید خواند، چنانکه گفت: وَ سِرَاجَاً منیِراً.
و این سراج آفتاب است، چنانکه گفت: وَ جَعَلَ الشّمسَ سِرَاجاً.
پس ربّ العزّة – جلّ جلاله – مصطفی را – علیه السَّلام – سراج خواند و آفتاب خواست، حکمت در آن چه بود؟
حکمت آن بود که چون آفتاب فرو شود از نورِ وی اثر نماند، باز چراغ
36 از وی چراغها بر افزوزند، اگر چراغ اوّل بردارند چراغهای دیگر افروخته بماند.
اگر ربّ العزّة – جلّ جلاله – او را آفتاب خواندی چون او روی به برقع خاک بپوشیدی، مصابیح معارف قلوب امّتانِ وی مُنطفی گشتی.
چراغ خواند تا هر مصباح را که به دعوتِ وی بر افروخته شود چون وی را از میان بردارند آن چراغها تا روز قیامت افروخته بماند.
و جایی دیگر او را بَدْر خواند، چنانکه گفت: طه مَا اَنْزَلْنَا عَلَیْکَ القُرْآنَ، الآیه.
بعضی گفتند: « طا» طرب است و «ها» هَوَان.
اَقْسَمَ اللهُ تَعَالَی بَطَرَبِ اَهْلِ الجنَّةِ فِی الجنَّةِ وَ هَوَانِ اَهْلِ النَّار فِی النَّارِ.
و بعضی گفته اند: به حسابِ جمل «طا» نُه بُوَد و «ها» پنج.
پنج و نُه، چهارده بُوَد چنانستی که مر او را خطاب کرد که ای ماهِ شبِ چهاردۀ من، ای آفتابِ تابانِ من، و ای ماهِ رخشانِ من، و ای ستارۀ درفشانِ من.
/66a/.
شعر
|
قَمَرُّ مُنیرٌ دائمُ الْاِشْرَاقِ
|
|
قَامَتْ عَلَیْهِ قِیَامَةُ العُشَّاقِ
|
|
بَدْرٌ تَمَنَّی النَّاظِرُون لَو انَّهُ
|
|
مَا بَیْنَهم یَمْشِی عَلَی الاَحْدَاقِ
37
|
مَا ضَلّ صَاحِبُکُم وَ مَا غَوَی.
یا محمّد!
اگر مکیّان تُرا ناسزا گفتند، باک مدار، که لوحِ مدح و ثنای تو ما به قلمِ لطف قِدَم می نویسیم.
چون ایشان تختۀ هجو تو بر می خوانند تو سورۀ مدح و ثنا آغاز کن، فَسَبِّح بِحَمْدِ ربّک وَ مَا یَنْطِقُ عَنِ الهَوَی.
به هوی سخن نگوید؛ زیرا که هوی جستنِ مراد است
38 و محبّ را مراد نباشد، هر که مراد جوید آنجا برندش که مرادِ وی نباشد؛ و هر که مرادِ خود در زیرِ قدم آرد همه آن کنند که مرادِ وی باشد اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْیٌ یُوحَی.
این دوست ما نَفَسی نزند مگر به وحی ما.
عَلّمَهُ شَدِیدُ الْقُوَی، قِیلَ عَلَّمَهُ جَبْرَئیلُ.
و قوّتِ جبرئیل در قصصِ قرآن معلوم است.
|
p.211
باز بعضی گفته اند: آن صفتِ حق است، عَلَّمَهُ الرَبُّ القوی.
من سخت قوی ام، کس با من برناید.
و این همچنان است که جایی دیگر گفت: وَ عَلَّمَکَ مَا لَم تَکُنْ تَعْلَمُ، ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَی اَرَادَ ذُو قُوَّةٍ.
و شاید که قوّتِ جبرئیل بود، و شاید که صفتِ حق بود.
«وَ هُوَ بِالافُقِ الاَعْلیَ».
قِیْلَ فَاسْتَوَی جَبْرَئیلُ وَ هُوَ بِالاْفُقِ الاَعْلَی.
گفته اند که این صفتِ جبرئیل است که راست بیستاد بر همان خلقت و صورت که حقّش آفریده است بر اُفُقِ برترین.
و باز بعضی گفته اند: فَاسْتَوَی صفتِ محمّد است که راست بیستاد به نفس در مجاهدت، و به دل در مشاهدت، و به روح در مکاشفت، و به سرّ در ملاطفت راست بیستاد
39، از امرِ ما قَدَم بیرون ننهاد، و به نَهی ما قدم در ننهاد
40، و بی مرادِ ما نَفَس نزد
41.
فَاسْتَوَی راست بیستاد مرادِ ما را، و هر مراد که او را بود در زیرِ پای آورد، مرادِ ما مرادِ او گشت، و ما خود همه آن کردیم که مرادِ او بود.
فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ ربُّکَ فَتَرضَی.
فَاسْتَوَی، راست بیستاد ما را، به چه معنی؟
بدان معنی که هر چه شنید، از ما شنید؛ و هر کجا که نگرید، ما را دید؛ و هر چگونه جُنبید، ما را جنبید؛ و هر چه اندیشید از ما اندیشید.
آنگاه زنهار تا ترا این مستبعد نیاید که این خود صفتِ عاشقان است
42.
فَاسْتَوَی راست بیستاد در دوستی؛ راست ایستادن در دوستی چیست؟
از دوست جز دوست نا خواستن.
ما را دو سرای است: سرای فنا و سرای بقا.
سرای فنا بر وی عرضه کردیم، گفت: مَالِی وَالدُّنیَا اِنَّمَا مَثَلِی وَ مَثَلُ الدُّنیا کَراکِبٍ
43 نَزَل فِی ظلّ شَجَرَةٍ سَاعةً ثُمَّ رَاحَ وَ تَرکَهَا.
با سرای فنا صحبت چنین داشت و آن را به دشمنان بگذاشت.
و دلیل بر آنکه این سرای دشمنان است، قوِل مصطفی [است] علیه السَّلام که اِنَّ اللهَ لَیَحْمِی العَبْدَ المُؤمِنَ عَنِ الدُّنیا کَمَا یَحْمِی اَحَدُ – کُمْ اِبِلَهُ عَنْ مَرَاتِع الهَلاکِ.
مصطفی گفت صلّی الله علیه: همچنانکه شما اُشترانِ خود از زَهْرگیاه نگاه دارید، حق – جلَّ جلاله – دوستان خود را از دنیا نگاه دارد.
پس درست شد که این سرای به دشمنان بگذاشت؛ چون کار به سرای بقا رسید سرای بقا به دوستان بگذاشت و از هر دو رخت برداشت
44.
نبینی که چون سرای بقا آشکارا گردد هر کسی را می شتابد تا زودتر در رود
45.
او در دشتِ قیامت ایستاده
/66b/ وطیلسانِ شفاعت بر دوش، حلقۀ عشق در گوش، یا محمد نمی روی؟
گوید: تا یکی مانده اند من نروم.
فردا هر کسی برای خویش نَفَس زند، گوید: نَفْسِی نَفْسِی؛ باز آن مهترِ مهتران و خسرِ و سیارگان نبوّت برای خویش نَفَس نزند؛ گفتارِ وی در آن وقت این باشد که گوید: اُمّتِی اُمَتِی.
علَّت نجاتِ امّت ظهورِ ما نیست، ظهورِ
|
p.212
ما سرِّ وی آشکارا کردن است بر خلایق، که این بنده آن است که برای خود نَفسی بر نیاورده است.
فَاسْتَوَی راست بیستاد، اَرادَ ظَاهِرُهُ مَعَ بَاطِنِه؛ ظاهرش با باطنش راست بیستاد، نه ظاهرش در خدمت تقصیر کرد، نه باطنش در مشاهده تحویل آورد.
فَاسْتَوَی خود را به ما سپرد، هر که خود را باز کشَد، کژ است؛ و هر که خود را به ما سپارد، راست است، از آنجا که بردیم به ذرّه ای بر فوات آنچه گذشت
46، غم نخورد؛ و آنجا که رسانیدیم به ذرّه ای آنچه به پیشش نهادیم
47 شادی نکرد، مانع وی را از منع مشغول کرد تا از غم مَنْعَش یاد نیامد؛ مُعطی وی را از عطا مشغول کرد تا از شادی عطاش یاد نیامد.
فَاسْتَوَی راست بیستاد چون همّتش جایی بود تا آنجا که مقام همّت بود برسید، نه به راست نگاه کرد و نه به چپ؛ و گر نظر کردی به راست یا به چپ، همانجا بماندی.
هر کجا که رسید چشم بخوابانید، و هر چه پیش آوردیم، قدم بر وی نهاد.
هر که به راهِ راست رود، به منزل رسد؛ و هر که به راست و چپ بیاید، به منزل نرسد.
به راست و به چپ رفتن عام را به قالب است و خاص را به قلب.
هر که به راست به عقبی نگرد، یا به چپ به دنیا نگرد، به حضرتِ عزّت نرسد.
فَاسْتَوَی وَ هُوَ بِالْاُفُقِ الاَعْلَی راست بیستاد نفسش موافقت دل را، و راست بیستاد قلبش موافقت سرّ را، و راست بیستاد سرّش موافقتِ حق را.
با راستان جز به راستی صحبت کردن روی نیست، اگر نفسش با قلبش راست نه استادی ما آن قلب را بدان نفس ندادیمی؛ و گر قلبش با سرّش راست نبودی ما آن سرّ بدان قلب ندادیمی؛ و گر سرّش با ما راست نبودی سرِّ ما با آن سرّ صحبت نداشتی
48.
ثُم دَنَا فَتَدَلّی فَکَانَ قَابَ قَوسَیْنِ اَوْ اَدْنَی؛ دَنَا دُنُوّ زُلفَةٍ لاَ دُنُوّ اُلْقَةٍ، دَنَا دُنُوّ الاِکْرَامِ لاَ دُنُوّ الاَجْسَامِ، دَنَا دُنُوّ الاُنْسِ لاَ دُنُوّ النَّفْسِ، دَنَا دُنُوّ الاجَابَةِ لاَ دُنُوّ القُرَابَةِ، دَنَا دُنُوّ الاستِماع لاَ دُنُوّ الاِجتِماع، دَنَا دُنُوّ الوِصَالِ لاَ دُنُوّ الاتّصَالِ، دَنَا دُنُوّ الاِنبِسَاطِ لاَ دُنُوّ البِساطِ.
قَالَ جعفر الصَّادق – رضی الله عنه: لَمّا قربَ الحَبیِبُ غَایَةِ التَّقرِیب نَالَتْهُ غَایَةَ الهَیْبَةِ فَاَلْطَفَ بِه ربُّه غَایَةَ اللُّطفِ لاِنَّهُ لاَ یَحْملُ غَایَةَ الهَیْبةِ اِلاّ بِغَایَةِ اللُّطفِ.
قال الله تعالی: وَ یُحَذِّرُکُم اللهُ نَفْسَهُ، هَذِه کَلِمَةُ الْهَیْبَة.
ثمَّ قَالَ الله: رؤفٌ بِالْعِبَادِ، وَ هِیَ کَلِمَةُ اللُّطْفِ.
و کذالک قال جلّ ذکره: بِسْمِ الله کَلِمَةُ الهَیْبَةِ، ثُمَّ عَقَبهُ بِقوله: الرحمن الرحیم وِهِیَ کَلِمَة الرَّأفَةِ وَ الرَّحمَةِ، ابقاء النُّفُوسِ وَ الاَرواحِ، و کذالک لَمّا قال الله تَعَالی لِمُوسَی: اِنّی اَنَا رُّبکَ فَهَابَ
|
p.213
قَلْبُ موُسَی فَلمّا قَالَ اِخْلَعْ نَعْلَیْکَ طَابَ رُوحهُ وَسَکَن رُوعه.
مهتر
/67a/ به منزِل ثُم دَنَا رسیده بر بساطِ فَتَدلّی قدم نهاده به قاب قوسینِ قُرب بر رفته، بر مُتّکای عزّتِ «اَوْ اَدْنَی» تکیه زده، راز شنیده، شراب چشیده، به مشاهده رسیده، از هر دو کون رمیده با دوست آرمیده فَاَوْحَی اِلَی عَبْدِهِ مَا اَوْحَی.
ای درویش!
هر که این تحفه برد که مَا زاغَ الْبَصَرُ، هدیّه این آرد که فَاَوْحَی اِلَی عَبْدِهِ مَا اَوْحَی.
اَی: کانَ مَا کانَ وَجَرَی ما جَرَی.
بود آنچه بود، رفت آنچه رفت، و کس را از آن اسرار خبر نه.
صُدُور الاَحْرارِ کُنوُز الاَسْرارِ
49.
شعر
|
لاَ یَکْتُمُ السِّرَّ اِلاّ کُلُّ ذِی خَطَرٍ
|
|
وَ السّرُّ عِنْدَ کِرَامِ النَّاسِ مَکْتُومُ
|
|
وَ السرُّ عِندِی فِی بَیْتٍ لَهُ غَلَقُ
|
|
قَد ضَاعَ مِفْتَاحُهُ وَ البابُ مَخْتومُ
|
آخَر
|
وَ جَاءنِی فِی قَمِیصِ اللَّیْلِ مُسْتَتِراً
|
|
یُقَارِبُ الخَطْوِ مِنْ شَوْقِی وَ مِنْ حَذَرِ
|
|
وَ کانَ مَا کانَ مِمّا لَسْتُ اَذْکُرُهُ
|
|
فَظَنَّ خَیْراً وَ لاَ تَسْألْ عَنِ الْخَبَرِ
50
|
همه عقول و اوهام را از آن معزول کردند، رازی بود در پردۀ غیرت، به سمع نبوّت رسانیدند بی زحمتِ اغیار، نفسی مقهور، دلی منصور، غیر از آن سراپردۀ اسرار دور
51، نوُّر فِی نُورٍ، وَ سُرورٌ فِی سُرُورٍ ، وَ حُبورٌ فِی حُبُورٍ؛ اخبرَ بِالِقصَّةِ اِکْراماً وَاخفی السّر اعْظاماً.
بیت
|
رازیست مرا با شب و رازیست عجب
|
|
شب داند و من دانم و من دانم و شب
|
بیت
|
هرگز نکنم رازِ تو ای شمع چگل
|
|
پیدا و اگر چه هست کاری مشکل
|
|
دردی که من از عشقِ تو دارم حاصل
|
|
دل داند و من دانم و من دانم و دل
|
نه قُربی بود از روی محل و مکان، قُربی بود از روی تکمین و امکان.
نه دُنُوبّی بود از او؛ چه مسافت دُنُوّی بود از وجه لطافت.
سُئلَ الجُنَیْدُ عَنْ قُرْبِ اللهِ تَعَالی، فَقَالَ: قَرِیبٌ لاَ بِالتزاقِ، بَعِیدٌ لاَ بافْتَراقِ.
نزدیکی بود نه به حکم پیوستن، دوری نه از روی گسستن.
اگر کسی گوید: حکمت چه بود که شبِ معراج موسی – علیه السّلام – با مصطفی سخن گفت در طلبِ تخفیفِ نماز، و هیچ پیغامبرِ دیگر نگفت؟
گوییم که موسی صاحبِ مناجات بود
|
p.214
در دنیا، وظنَّش آن بود که مرتبتِ کس از آنِ او بلندتر نیست، و معراج کس ورای معراجِ او نیست، امّا معراج موسی تا طور بود و معراج مصطفی تا بساطِ نور بود.
موسی را چهل روز روزه فرمودند و چون به حضرت مناجات حاضر کردند، مُلتَمَساتِ
52 او بعضی به اجابت مقرون داشتند و بعضی نداشتند.
و محمّد را – علیه السّلام – که دُرِّ یتیم بحرِ فطرت بود خواب آلود به حضرت بردند و در یک لحظه بر یک قدم چندین بار تخفیف خواست به اجابت مقرون داشتند
53 تا موسی را معلوم گردد شرفِ این مهتر، و استغفار.
از آن گفت که جوانی را از سرِِ ما در گذرانیدند.
و از این همه برتر چون موسی – علیه السَّلام – به سؤال دیدار پیش آمد، صمصام غیرت لَنْ تَرَانِی از عمدِ عزّت بر کشیدند و دیدۀ طلب او را بسمل کردند، چون تاوانْ زدۀ سؤال گشت به غرامت کشیدن تُبْتُ اِلَیْکَ پدید آمد، باز دیدۀ مصطفی را توتیای
/67b/ وَ لاَ تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ در کشیدند، و عصابۀ عزّتِ مَا زاغَ البَصَرُ وَ مَا طَغَی بر بستند، و چون حاضرِ حضرت گشت نه از روی نفس، بلکه از روی اُنس جمال و جلال بردیده اش کشف کردند.
و آنکه عایشه گفت: مَنْ زَعَم اَنَّ محمّداً راَی ربّهُ بِعَیْنِ رَأسِهِ فَقَدْ اَعْظَمَ الفِریَةَ عَلَی اللهِ، مقصود آن است که هر که چنین گوید که مصطفی حق را به چشم بدید و بس، فَقَد اَعْظَمَ الفِریَةَ علی الله، بل به چشم بدید و به هر ذرّه ای از ذرّات چشم بدید و از فرق تا قدمش همه دیده شد.
شعر
|
اِنْ تَذکَّرتُهُ فکلّی قُلُوبٌ
|
|
اَوْ تَأمَّلْتُه فکلّی عُیُوُن
54
|
بیت
|
همه تَنم دل گردد چو با تو ناز کنم
55
|
|
همه جمالِ تو بینم چو چشم باز کنم
|
|
حرام دارم با هر کسی سخن گفتن
|
|
کجا حدیث تو گویم، سخن دراز کنم
56
|
ای درویش دیدارِ ربّ العزّة در بهشت مستحیل نیست، لَمُحمِدٌ رَاَی ربَّهُ وَ لَمْ یَکُنْ وَقْفُ رؤیتِه فِی الدّنیا بَلْ کانَ حَیْثُ قالَ اللهُ تَعَالی: عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَی، الآیة.
وَ لاَ یَسْتَحِیلُ الرّؤیةَ فِی الجنَّةِ عِنْدَ سِدْرَةِ المُنْتَهَی الاَبْدانِ وَ النَّفُوس، وَ اَنّ اِلَی ربّکَ الْمُنْتَهیَ مُنْتَهیَ الاَرواحِ وَالعُلُوم.
باز بعضی را از عزیزان پرسیدند از این اشکال که مصطفی حق را به چشمِ دل دید یا به
|
p.215
چشمِ سر؟
گفت: اِذَا صَحَّ التَّجلّی فَالْعَیْنُ وَالْقَلْبُ وَاحِدٌ.
چون جلال تجلّی آشکارا گشت چشم، دل است و دل، چشم.
آورده اند که مصطفی، جبرئیل را گفت: تُفَارَقُنِی فِی هَذَا المَوْضِع.
و باز خلیل را چون در منجنیق نهادند و جبرئیل به استقبالِ او آمد و گفت: هَلْ لَکَ مِنْ حَاجَةٍ اِلَیَّ؟
هیچ حاجتی داری؟
به وی التفات نکرد.
آن استغنا چه بود و این افتقارچه؟
اوّلاَ تو به این سرّ نگر که جبرئیل را یارای آن بود که گردِ مقامِ خلیل گردد، امّا یارای آن نبود که گردِ مقامِ حبیب گردد که لِی مَعَ اللهِ وَقْتٌ.
و از اینجا گفت جبرئیل: لَوْ دَنَوْتُ اَنْمُلَةً لاَحْتَرَقْتُ.
اگر به انگشتی فراتر آیم بسوزم.
ای جُوانمرد خلیل در عینِ بلا بود؛ زیرا که وقت، وقتِ بلا بود، و در وقتِ بلا به ذرّه ذرّه بگیرند و به طَرْفةَ العَیْنی محابا نکنند، از این بود که دم نزد، امّا حبیب بر بساطِ انبساط دلال بود
57 در عینِ نازش می بردند به بساطِ راز
58.
و کودکِ نازنین هرچه گوید از وی در گذارند.
دیگر سرّی هست که هزار جان ارزد، تو باری رایگان سر در جنبان؛ هر بار که جبرئیل به حضرتِ نبوّت آمدی، قدحِ لطفِ وحی بر دست، چون محمّد رسول الله نوش کردی و جبرئیل باز گشتی رسول او را غبطت کردی.
شعر
|
قد تَمنّیْتُ اَنْ اَکُون الرَّسُولا
|
|
کَیْ اَنَالَ الغدَاةَ حظّاً وَ سُولاً
|
و بر سرِّ پاکِ نبوّت می گذست که آیا ما را خود وقتی بوَد که جبرئیل را بر آن اطّلاع و اشراف نبوَد؟
چون به سدره رسید
59 و آن قدحِ اختصاص در آن بارگاهِ خاص بکشید و قدم از سدره در گذاشت، جبرئیل پای
60 باز کشید، و چون جلیسی جلیس سدره گشت مهتر روی به وی کرد که تُفّارِقُنِی فِی هَذَا المَوْضِع.
آن چه بود که هر بار ما را در زمین می گذاشتی و بر فرقِ فوقِ سبع شداد اسبِ همّت می تاختی، و اکنون از این مقام قَدَم
/68a/ باز کشیدی؟
و جبرئیل به زفانِ حالت بیان رسالت را جواب می داد که آن عالم دارِ غربتِ تو بود و با سلطاان
61 در غریبستان انبساط توان کرد، امّا بر بساط ملک زَِهرۀ انبساط نبود
62.
عجب کاری است، موسی چون از بارگاه طور باز آمد با خلعتِ نور بود، تا هر که در وی نگرستی، دیده اش نابینا گشتی؛ و مصطفی را قدم ورای قدمِ او بود، و حالت ورای حالتِ او، و هر که در وی نگرست، دیده اش هیچ خلل نکرد، زیرا که نورِ موسی نورِ هیبت بود و نورِ محمّد نورِ اُنس بود.
و دیگر مقام امّتِ موسی با موسی همچنان بود که مقام او در حضرت؛
|
p.216
صورتش را داغِ حجاب بر نهادند حکمتِ غیبی را، و گفتند: لَنْ تَرَانِی.
آنجا نصیبِ او حجاب آمد، اینجا نصیبِ امّتش
63 حجاب آمد.
و باز مصطفی چون به حضرت قُرب رسید حجابها بر داشتند، او نیز چون باز آمد حجابها برداشت.
مثال این است که سپاهسالاری که سلطان او را خلعت دهد او نیز خاصگانِ خود را خلعت دهد، و اگر مصادره کند او نیز حاشیۀ خود را مصادره کند.
دیگر امّتِ موسی مُجاوزت حدّ کردند، گفتند: اَرِنَا اللهَ جَهْرَةً.
به ایشان گفتند: اَنْتُم لاَ تُطیقون النَّظَر اِلَی وَجْهِ مُوسَی فَکیْفَ تَقدِرون النَّظَر اِلَیْنَا
64.
شما طاقتِ آن ندارید که در موسی نگرید، طاقتِ مشاهدۀ جمال و جلال ما کَیْ دارید؟
باز امّتِ مصطفی را که خار اختیار از روضۀ روزگارِ خود زده بودند در حقِّ ایشان خطاب می آمد: وُجُوهٌ یَوْمَئذ نَاضِرَةٌ اِلَی ربِّها نَاظِرَةٌ.
موسی از قوم خود هفتاد کس اختیار کرد چنانکه ربّ العزّة خبر داد: وَ اخْتَارَ مُوسَی قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلاً لِمیقَاتِنَا، و در حقِّ این امّت ربّ العزّة خبر داد: وَ لَقَدْ اخْتَرْنَاهُم عَلی علمٍ علی العالَمِین.
این امّت را قوّتِ ایمان بود، به قوّتِ ایمانِ خود بر جای ببودند در دیدارِ مصطفی – علیه السّلام – باز قومِ موسی را ضعفِ ایمان بود و طاقتِ دیدار موسی نداشتند.
|
p.216 - 217
اختلاف نسخه ها
-
۱
. آ:مراقب بود
-
۲
. آ: مهمان آمد
-
۳
. مج، آ:
+
و غفلت
-
۴
. آ: ای دست
-
۵
. آ: می روی
-
۶
. آ: دل ترا
-
۷
. آ:در شهر
+
تو
-
۸
. آ: بی غش می خواهد، مج: «اگر بوخته... بی غش» ندارد
-
۹
. مج، آ: «و عاد الشَّهوات... الامور» ندارد
-
۱۰
.آ:
+
بود
-
۱۱
. مج، مر: گسیل کرد
-
۱۲
. مج: «سلطان تفرید... غیر نماند» ندارد
-
۱۳
. مج: «من اقصه... الوسائل» ندارد
-
۱۴
. مج: بیت «والهجر... جحیما» ندارد
-
۱۵
. مج:
+
و کم با سطین الی وصلنا
اکفهم لم ینالوا مصیبنا
-
۱۶
. کب، مر: عبارات [گفته عزیزان است... تا سرمایه] ساقط است
-
۱۷
. آ: بر جمله موجود تافت
-
۱۸
. آ: بزنید
-
۱۹
. آ: «از اینجا... نوشتند» ندارد
-
۲۰
. آ:لطف عزّت
-
۲۱
. آ: ظنون
-
۲۲
. مر: و خود به سر زحمت اغیار قطع کنیم، آ: «قطع کنیم» ندارد
-
۲۳
. آ:« و زحمت تهمت پی کنیم» ندارد
-
۲۴
. آ: عشق فضل
-
۲۵
. مر: کنید... نهید، مج: کنند... کنند
-
۲۶
. مج: ابیات « فماملّ... الشرباً» ندارد
-
۲۷
. کب: و می دان
-
۲۸
کب: بود
-
۲۹
. آ: ببرده بودند
-
۳۰
. آ: محکم کتاب
-
۳۱
. آ: چیزی وی را
-
۳۲
. آ: که صفات خلق مغلوب روا بود
-
۳۳
. آ: برده حق بود
-
۳۴
. مج، آ: یتفکّر
-
۳۵
. آ: « این بیت... است» ندارد
-
۳۶
. آ: چراغی که
-
۳۷
. مج: بیت «بدو... الاحداق» را ندارد
-
۳۸
. آ: مراد جستن
-
۳۹
. آ:«راست بیستاد» ندارد
-
۴۰
. مر: قدم نهاد
-
۴۱
. آ: دم نزد
-
۴۲
. آ: «به چه معنی... عاشقان است » ندارد
-
۴۳
. آ: کمثل را کب
-
۴۴
. آ: و از هر دو بگذشت، کب: و از او گذشت
-
۴۵
. آ:می شتابند... در روند
-
۴۶
. آ: گذشت
-
۴۷
. آ: به ذره ای بدانچه پیش نهادیم
-
۴۸
. آ:
«به راست... و به چپ رفتن... صحبت نداشتی» ندارد
۴۹
.آ: قبورا لاسرار
۵۰
. مج: ابیات «وجاء نی... الخبر» را ندارد
۵۱
. آ: سرا پردۀ خاص دور
۵۲
. آ: از
+
ملتماست
۵۳
. آ: گردانیدند
۵۴
. مج: بیت «انّه... عیون» ندارد
۵۵
. مج، آ: راز کنم
۵۶
. آ: بیت «حرام دارم... دراز کنم» را ندارد، مج: حرام بینم با دیگران سخن گفتن
+
و چون حدیث تو کنم سخن دراز کنم
۵۷
. آ: و
+
دلال خود
۵۸
مر: بساط ناز
۵۹
. آ: به سدرة المنتهی رسد
۶۰
. آ: قدم
۶۱
. آ: سلطانان
۶۲
. آ: انبساط زهره نبود
۶۳
. آ: نصیب امّت
۶۴
. آ: انتم لا تقدرون عین النّظر اِلی وجه موسی فکیف تقدون علی النَّظر اِلینا.
|