p.218
۲۶ – الحَکَمُ العَدْلُ
حَکَم و حاکم به یک معنی است، و عدل به معنی عادل بوَد، و به معنی ذُو عَدْل بوَد، و به معنی عادل از صفاتِ تشبیه و تصبور بوَد.
او – جلَّ جلاله – حکم کرد بر آنکه خواست و بدانچه خواست، حکمی بی میل، و قضایی بی جَوْر.
یکی را در دیوانِ سُعَدا نام ثبت کرد و به عنایب ازلی قبول کرد و عمل در میان نه؛ و یکی را در جریدۀ اشقیا نام ثبت کرد و زُنّارِ ردّ و بُعد بر میان بست و از درگاهِ قبول و اقبال براند، و زَهرۀ دم زدن نه.
بیت
|
عشقِ تو چنان کشد که دم نتوان زد
|
|
در کوی تو هر کسی قدم نتوان زد
1
|
قرطه ای که خیّاطِ اَبَد به حکمِ ازل بدوخت به دستِ بشرّیت، نزعِ آن ممکن نیست مَا یُبَدِّلُ القَول لدَیَّ وَ مَا اَنَا بِظلاّمٍ لِلْعَبِیدِ.
قَوْمٌ طَلَبُوهُ فَخَذَ لَهُم، وَ قَوْمٌ هَربوا مِنْهُ فَاَدْرَکَهُم.
قومی شب و روز در مجاهدات و ریاضات گذاشته، و قُوتِ خود را به نُخُدی و باقلایی باز آورده، وَالطَّلبُ رَدُّ و الطَّریقُ سَدُّ به گوش ایشان فرو خوانده.
و قومی دیگر در بُتکده معتکف گشته، ولاَت و هُبَل را معبود و مسجود خود
/68b/ گردانیده و ندای عزّت پیاپی شده که اَنَا لَکُم شِئتُم اَمْ اَبَیْتُم وَ اَنْتُم لِی شِئتُم اَمْ اَبَیْتُم.
شما مرا
2 و من شما را، اگر خواهید و گرنه.
ای درویش!
اگر مددی از غیب به نام تو فرستاده اند غازی آن رومی را چنان اسیر نبرد که آن نظر تُرا، که به هیچ علّت فرو نیاید و به هیچ سبب سفر نکند؛ و نظرِ عزّت چو در آمد به
|
p.219
یک لحظه از گبری صاحب صَدْری گرداند و از راهزنی راهروی سازد.
بیت
|
بندۀ بیگانه باشی در بُنِ کوی فراق
|
|
گر نجویی آشنایی بر سرِ کوی وصال
|
|
با نبی بُد آشنا، بیگانه چون شد بولهب
|
|
وز حَبَش بیگانه آمد، آشنا چون شد بلال
3
|
آری پشت آدم بحرِ اسرارِ ما بود و قدرت ما غوّاص آن بحر.
گاه صفتِ قهرِ ما غوّاصی کرد و چون فرعونی و نمرودی و هامانی بر آورد و بر ساحلِ خلقت
4 بنهاد و علّت در میان نه.
و گاه صفتِ لطف غوّاصی کرد و چون محمد و عیسی و موسی بر آورد و در جوارِ عزّت مأوی داد
5 و علّت در میان نه.
بحقِّ حق که اگر حدیثِ خود را به علّت استحقاق دادی، ذرّه ای نصیبِ تو نیامدی، لیکن علّت از میان برداشت تا چنانکه پاکان امید دارند، ناپاکان
6 صد چندان دارند.
فَاذْکُرُونِی اَذْکُرْکُم.
نه علّت ربوبیّت نهادن است، بل اثبات بندگی کردن است.
هوّیتِ ما نخست رقمِ «لاَ» بر صفاتِ ما کشید، پس بر اغیار.
چون هوّیتِ ما صفات زا به لاَ هُو وَ لاَ غَیْرُه حوالت می کند ترا در پذیرد.
اهل سنَّت بندگی اثبات کنند، امّا خدای را از علّت منزّه دارند.
اگر خواهی که سُنِّی باشی در اندیشۀ اثبات عبودیّت باش، نه در اندیشۀ اثباتِ علّت ربوبیّت.
هر که چنین گوید که خدای برای چیزی کاری کرد، عبودیّت را به علّت بیالود، و صنعِ قدیم معلول به علّتِ حادث نشاید که هر چه مُحدث است، و بر حَدَث مگس نشیند.
شعر
|
اَلاَ کلّ شَیء مَا خَلأ اللهِ بَاطِلٌ
|
|
وَ کلُّ نَعِیِم لاَ مُحَالَةَ زائلُ
|
ای جُوامرد وَ اَلْزَمَهُم کَلِمَةَ التَّقْوَی در عالم آمد تا همه علّتها محو کند.
اَهُمْ یَقْسِمُون رَحْمَةَ ربِّک نَحْنُ قَسَمْنَا یکی را تنگ تنگ و یکی را تُنَک تُنَک
7.
دو کودک خصومت همی کردند برای گوزی، پیری آنجا رسید و آن خصومتِ ایشان بدید، گفت: خصومت در باقی کنید تا من این گوز را میان شما قسمت کنم.
گفتند: رضا دادیم.
پیر گوز بشکست، پوده آمد، ندایی شنید که.
ای پیر اگر قسمت کننده تویی، پس قسمت کن.
ربوبیّتِ او همه دستها فرو بسته است و بر مرادِ خود مُلک می راند.
|
p.220
بیت
|
گوی در میدان فکند و حضم را چوگان شکست
8
|
|
|
می برد زین سر بدان سر بر مرادِ خویش گوی
|
سُبْحَانَ مَنْ جَعَلَ خَزَائنَهُ بَیْنَ الکَافِ وَالنّون وَ اِذَا قَضَی اَمْراً فَاِنَّما یَقُول لَهُ کُنْ فَیَکُون.
آن مردی به تک
9 در آن بادیه گرم می رفت، تشنگی بر وی غلبه کرد، بر دلش بگذشت که آن چندان دریاهای متلاطم در عالم چه بودی اگر از آن یک ساقیه اینجا بودی؟
با وی گفتند که: گوش با خوددار که خدایی است
10 و کدخدایی کدخدایی، آنچه می اندیشی کدخدایی است و آنچه حکم رفته است خدایی.
یَفْعَلُ اللهُ مَا یَشَاء وَ یَحکُمُ مَا یُرِیدُ.
هزار هزار صدیق را در بادیۀ مردم خوار آریم و به تیغ مشیّت هلاک کنیم تا زاغی چند سیر گردد.
و گر معترضی
/69a/ دیدۀ اعتراض بگشاید و به تیزی چشم در سلطانِ ارادت نگرد، این میلِ آتشین در دیده اش کشیم که لاَ یَسْألُ عَمّا یَفْعَلُ.
زاغ زاغِ ماست و صدّیقِ صدّیقِ ماست، فضولیان را با چون و چرا چه کار؟
ای سوزِ دلها و ای شورِ جانها، ای صفیّی که تا تو کسوتِ عزّت پوشیده ای همه دلها دل از دل بر گفته اند.
ای عزیزی که تا تو از درگاهِ جلال به کلبۀ فقرِ خاک آمده ای خلقان خون از دیده فرو ریختند.
ای چندین
11 دل در دامِ تو، و ای چندین طرب بر نامِ تو.
بیت
|
ِما در طلبِ ظلفِ تو چون زلفِ تو پیچان
|
|
ما در هوسِ چشمِ تو چون چشمِ تو بیمار
|
|
تو فارغ و ما از دلِ خود بیهُده پرسان
|
|
کاری دل تو چه گویی که ز ما یاد کند یار
|
|
بی تابش روی تو دلِ ما همی از رنج
|
|
نه پای ز سر داند و نه کفش ز دستار
|
|
خود کیست دلِ ما که تو زو گردی راضی
|
|
خود کیست تنِ ما که تو زو گیری آزار
|
|
مارا زفراقِ تو خرد هیچ نماندَست
|
|
این بی خردیها همه معذور همی دار
|
|
ما آنِ توییم و تن و جان آنِ تو ما را
|
|
خواهی سوی منبر بر و خواهی بسوی دار
|
|
شاهانه یکی آتش از لطف بر افروز
|
|
در بُنگه ما زن، مَه گنه مان، مَه گنهکار
12
|
آن روز که آدم را در وجود آوردند از درِ دَرد در آوردند، اَلْبَلاء لِلاَوْلیاء کاللّهَب لِلذَّهَبِ.
در این راه هزار هزار دریاست که موج می زنَد از خونِ عاشقان، لیکن هزار هزار از آن به جوَی نمی خرند.
|
p.221
بیت
|
تویی به عافیت و شیفته منم به بلا
|
|
که عافیت نبوَد در طریقِ عیّاری
|
شعر
|
لاَ فَرّج اللهُ عَنّی انْ مَدَدْتُ یَدِی
|
|
اِلَیْه اَسْئلُه مِنْ حُبّکَ الفَرَجا
|
آخَر
|
بَلَغَ الْهَوَی مِنْ قَلْبِیَ الْمَجْهُودَا
|
|
وَالحُبُّ اَخْلَقَنِی وَ کُنْتُ حَدیِداً
|
|
یَا عَاذلِی لَوْ ذُقْتَ مِنْ اَلِمَ الهَوَی
|
|
لَوَجَدْتَهُ صَعْباً عَلَیْکَ شَدِیداً
|
آن کارِ راستِ ملایکه از آن است که به ایشان حدیثِ محبّت نرفته است، و این زیر و زَبریِ آدمیان از آن است که با ایشان این حدیث رفته است.
بیت
|
عشق تو مرا چنین خراباتی کرد
|
|
ورنی بسلامت و بسامان بودم
|
ای ملایکۀ ملکوت شما خزانه های تسبیح و تقدیس را آبادان می دارید و سُبْحَانَ الله و اَلْحَمدُ لِلّهِ می گویید که آدمیان اند که نواختۀ لطفِ مااند، و گداختۀ قهرِ ما.
گاهشان به شمشیرِ ارادت بی علّت جراحت می کنیم و گاه به نظر لطف مرهم می نهیم.
استاد بو علی دقّاق
گفت: مَنْ عَرَفَ مَنْ لَمْ یَزَلْ وَ لاَ یَزالُ فَلَیْلُه بِلاَ نَهَارٍ وَ بَحْرُهُ بِلا َشَطٍّ.
هر که را به او معرفی پدید آمد شبِ وی را صبح نیست و دریای او را ساحل پیدا نیست.
ای درویش چون همای محبّت از آشیانۀ غیب بپرّید به عرش رسید عظمت دید، به کرسی رسید وسعت دید، به آسمان رسید رفعت دید به بهشت نعمت دید، به دوزخ رسید عقوبت دید، به فریشتگان رسید عبادت دید، به آدم رسید محنت دید با وی قرار گرفت، گفتند: این چیست که به آدم قرار گرفتی؟
گفت: ما هر دو در معانی و اسرار و حقایق موافقت داریم، امّا به نقطه ای میانِ ما
13 تمییز کرده اند.
مردِ ظاهر به نقطۀ صورت نگرد تمییز کند، امّا مردِ محقِّق
14 دیده از نقطه بر دارد جان در سر کار معنی کند.
آن پادشاهی بود جمالی با کمال
/69b/ داشت، روزی آن وزیرِ خود را گفت: این جمال با کمال که مارا هست هیچ جا سوخته ای نیست که با جمال ما ستد و دادی کند؟
کُنْتُ کَنْزاً مَخْفِیّاً فاَرَدْتُ اَنْ اُعْرَفَ.
وزیر گفت: ای پادشاه ترا عاشقان بسیارند، لیکن از همه صادقتر درویشی است مستمندی، که در کارِ جمال پادشاه است.
|
p.222
بیت
|
در محتشمی چو تو درین عصر کم است
|
|
بیچاره کسی که یارِ او محتشم است
|
شعر
|
یَقولون کُفّی مِن هواکَ وَ اقْصِرِی
|
|
فَقُلْتُ لَهُم لاَ تُکْثِرُ واللَّوم فِی اُنْسِی
|
|
وَلِی زَفْرَةٌ وَلاَ التَّعلُّلُ بِالبُکاء
|
|
لَذَابَ لَهَا قَلْبِی وَفَاضَتْ لَهَا نَفْسِی
|
|
اُحِبُّ الهَوَی طُولَ الحیَاةِ فَاِن اَمُتْ
|
|
فَیَالَیْتَهَا اَضْحی ضَجِیعی فِی رَمْسِی
|
ای درویش!
غم و اندوه که طواف کند، گردِ زاویۀ درویشان کند؛ بلایی که از آسمان روان شود، گویند: کجا می روی؟
گوید به زاویۀ بینوایی.
شعر
|
یَا اَعْدَلَ النَّاسَ اِلاّ فِی مُعامَلتی
|
|
فِیکَ الخِصَامُ وَ اَنْتَ الخَصْم وَالْحَکَمُ
15
|
آخَر
|
دَعَوْتُکَ یَا مَوْلاَیَ سرّاً وَ جَهْرَةً
|
|
دُعَاء حَریقِ القَلْبِ عَنْ خَالِصِ الحُبّ ِ
|
|
بُلِیتُ بِقَاسِی القَلْبِ لاَ یَعْرِف الهَوَی
|
|
وَاقْتَلُ خَلْقِ اللهِ لَلْهَائم الصَّبِ
|
|
فاِنْ کُنْتَ لَم تقض المَوَدَّة بَیْنَنَا
16
|
|
فلا یَخْلُ مِنْ حُبٍّ لَهُ اَبداً قَلْبِی
|
|
رَضیتُ بِهَذا مَا حَیِیت فَاِنْ اَمُتْ
|
|
فَحَسْبِی ثَوَاباً فِی المَعَادِ بِهِ حَسْبِی
|
پادشاه گفت: این درویش را به ما نمای.
گفت چون فردا به میدان روی، درویشی در پایانِ میدان ایستاده باشد و در جمالِ سلطان نظر می کند.
پادشاه روز دیگر برخاست و جمالِ خود برآراست و انواع تکلّف زیادت کرد، گفتند: چیست که امروز تکلّف زیادت می کنی؟
گفت: آری هرّوز صیدِ خویش می شدیم امروز به صیدِ دلها.
شعر
|
مَرَّ بنَا فِی کفِّهِ بَاشقٌ فیهِ
|
|
وَ فی البَاشق شیءٌ عجیبُ
|
|
ذَاکَ یَصِیدُ الطَّیْرُ من حالقٍ
|
|
وَ هُوُ بِعَیْنِه یَصِیدُ القُلُوبُ
|
پادشاه با جمال چون در میدان خرامند و گوی در خمِ چوگان آورد از سرِ میدان در نگریست، درویشِ سوخته را دید در پای میدان ایستاده، و انملۀ حیرت به دندانِ حسرت گرفته، مَلِک است براند تا نزدیکِ درویش– اَنَا عِنْدَ الْمُنْکَسِرَةِ قُلُوُبهُم – چون به وی رسید، درویش سر بر آورد تا جمالِ دوست بیند، ملک گفت: سلامٌ علیک.
گوی به من ده، هنوز سلامِ
|
p.223
معشوق به سمع نرسیده بود که آوازی از وی بر آمد، گوی با جان به هم بداد
17.
شعر
|
مَنْ مَاتَ عِشْقاً فَلْیَمُتْ هَکَذَا
|
|
لا خَیْرَ فِی عِشْقٍ بِلاَ مَوْتِ
|
بیت
|
تا روی ترا بدیدم ای بت ناگاه
18
|
|
سرگشته شدم ز عشق و گم کردم راه
|
|
روزی بیتی کز غم عشقت ناگاه
|
|
گویند: بشد فلان و اِنّا لِلّهِ
|
ملک چون آن بدید از اسب فرو آمد و سرِ درویش بر کنار نهاد – وَ نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَیْه مِنْ حَبْلِ الوَرِید – آنگه بفرمود که درویش را به مشهدِ ما در خاک نهید که کشتۀ مشاهدتِ ما در مشهدِ ما نیکوتر؛ که مَنْ قَتَلْتُهُ فَاَنَادِیَتُهُ
19.
ای جُوانمرد!
همه موجودات که آفرید به تقاضای قدرت آفرید، و آدم و آدمی را به تقاضای محبّت آفرید، همگنان را قادروار
/70a/ آفرید، امّا شما را دوست وار آفرید.
نخست وی در ازل حدیثِ تو با خود بگفت.
ذَکَرَک ثُمَّ سَمّاکَ ثُمَّ عَرَّفکَ ثُمَّ اَبْرَزکَ.
نخست یاد کرد، پس نام نهاد، پس آشنا کرد، پس به صحرا آورد.
چون ربّ العزَّة – جلَّ جلاله – خواست که این نقطۀ خاک را قرطۀ ایجاد پوشاند و بر سریرِ خلافت بنشاند و قلادۀ وجود به حکم جود بر جیدِ شرفِ او بندد، و واسطۀ عقد علم – که وَ عَلَّم آدم الاَسماء کُلَّهَا – بر آن قلادۀ سعادت کشد، ملایکۀ ملکوت گفتند: اَتَجْعَلُ فِیهَا مَنْ یُفسِدُ فِیهَا؟
خطیبِ لطفِ قِدَم بر منبرِ مشیّت آمد و جواب ایشان باز داد که لَیْسَ فِی الحُُبِّ مُشَاوَرةً.
عشق و تدبیر به هم جمع نشود.
وَ اَیُّ خَطرٍ لِتسْبِیحِکُم اِذَا لَم اَقْبَل، وَ اَیُّ ضَرَرٍ لَهُم مِنْ ذُنُوِبهم اِذَا لَم اُعَذّب، تسبیح شما را چه خطر اگر قبول ما نبوَد، و ایشان را از گناه چه ضرر، چون ساقی لطف قدحِ صَفوراح عفو بر دستشان نهد که فَاُولئکَ یُبَدّلُ الله سیّئاتِهِم حَسَناتٍ.
شما بدان چه نگرید که ایشان در کدورت زلاّت بمانده اند؟
بدان نگرید که صفو عفو ما ایشان راست.
لَوْ لَمْ تُذْنِبوا لَجاء اللهُ بِقَومٍ یُذنِبون فَیَغْفِر لَهُم.
اگر به تقدیر ذرّیتِ آدم به جملگی حلقۀ طاعت در گوش کنند و ردای انقیاد بر دوش افکنند و ساحاتِ وجود را از اَقْدارِ مخالفت به مکنسۀ مجاهدت بروبند، ما کسانی در وجود آریم که گناه کنند و روی روزگار خود به دودِ معاصی سیاه کنند و ما ایشان را بیامرزیم، تا خلایق را معلوم گردد که رحمتِ ما عطایی است نه بهایی.
ربّ العزَّة – جلَّ جلاله – چون
|
p.224
خواست که آن ذات معانی و نقطۀ معالی را کسوت وجود پوشاند، صنع قِدَم را بر سر عدم گماشت؛ اوّل بفرمود تا از هر طینه ای سرِّ وی گرفتند و خلاصۀ وی نزع کردند، و آنگه چهل صباحش تخمیر دادند صبای صباح سعادت از مهبِّ لطف و ارادت بر او می وزید؛ و سرّ در آن، آن بود که سلطان را فطیر بیش نتوان نهاد، آنگه از آن عجین معجونِ عشق ساختند، و جمله ملایکه سهامِ اوهام بر کمانهای خاطر نهادند و به دستِ نظر و تأمُّل در کشیدند که تا خود این چه شخصی است که تا او سر از بالین عدم بردارد چهل هزار سال می بباید.
وَ اِنّ یَوْماً عِنْدَ ربِّکَ کالف سَنةٍ مِمّا تَعُدّون، فَتَقَسّمَتِ الظُّنون وَ تَوَزَّعَتِ الخواطِرُ.
همی راست که آدم سر از بالین عدم برداشت سر دعویهای گویندگان وَ نَحْنُ نُسَبّحُ بِخَمْدِکَ به تیغِ قهرِ فقر برداشت، شخصی دیدند ظاهر همه گِل، و باطن همه دل؛ به اوّل همی گفتند: اَتَجْعَل فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیهَا؟
بروجه استفهام، نه بر وجه اعتراض بر تقدیر.
به آخر که بدیدندش، فَسَجَد الملائکةُ کُلّهم.
شعر
|
مَا حَطّکَ الْوَاشُونَ مِنْ رُتْبَةٍ
|
|
عِنْدِی وَ لاَ ضَرّکَ ما اغتابوا
|
|
کاَنَّهُم اَثْنَوا وَ لَم یَعْلَمُوا
|
|
عیبک عِنْدِی بالّذِی عَابوا
|
ای درویش!
چون فریشتگان گفتند: اَتَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فُیهَا وَ یَسْفِکُ الدّماء، ربّ العزّة نگفت که نکنند، گفت: انّی اَعْلَم مَا لاَ تَعْلَمُوَن مِنْ غُفْرَانِی لَهم.
/70b/
شما معصیت ایشان می دانید و من مغفرتِ ایشان.
اَنْتُم تَعْرِفُونَ عِصْیَانَهُم وَ اَنَا اَعْلَم فِیهم غُفْرَانِی لَهُم.
در تسبیح شما اظهار فعل شماست و در غفرانِ ما اظهارِ فضل و کرم ماست.
انّی اَعْلَم مَا لاَ تَعلَمُون مِنْ مَحَبّتِی لَهُم وَ مِنْ صَفَاء عَقِیدَتِهِم فِی مَحَبَّتِنا.
اگر ظاهرِشان در معاملت حافی است، باطنِ شان در محبّت ما صافی است.
اِنّی اَعْلَم مَا لاَ تَعْلَمُون مِنْ مَحَبّتی لَهُم، هر چگونه
20 که هستند من شان دوست می دارم.
شعر
|
اِنَّ المحبّة اَمْرُهَا عَجَبٌ
|
|
یُلْقَی عَلَیْک وَ مَا لَهَا سَبَبُ
|
|
لَئن اَسْعَدَکُم عِصْمَتِی
|
|
فَلَقَدْ اَدْرَکَهُم رَحْمَتِی
|
اگر شما را سعادت عصمت است، ما را در حقِّ ایشان ارادت رحمت است.
شما در صدره عصمت اید، ایشان در سترِ رحمت اند.
و اتّصالِ عصمتِ شما در حالتِ وجود است و
|
p.225
تعلّق رحمتِ ما به ایشان در ازل آزال.
شما در تجمّل و تدلّل موافقات طاعات خودید، و ایشان در عینِ تکسّر و انکسار از سواهدِ خود.
آن روز که آدم را خاک بیافرید به کرم خود رحمت کردن بر وی واجب کرد، گفت: کَتَبَ ربُّکم عَلَی نَفْسِهِ الرَّحْمةَ.
زلّت به واسطۀ اغیار نبشت، امّا رحمت بیواسطه بر خود نبشت؛ زیرا که خاک سرمایۀ عجز و ضعف است، و با ضعیف چه کنند جز رحمت.
الا مَنْ رَحِمَ ربُّکَ وَ لِذلکَ خَلَقَهُم.
جماعتی از مفسّران بر آن اند که وَ لِلرَّحمة خَلقَهُم، شما را برای رحمت کردن آفرید
21.
خاک در نهادِ خود خاشع و خاضع است پای سپرِ اقدام است در همه دیده ها خوار است.
باز آتش در نهادِ خود مترفّع و متکبّر است همه قصدِ بالا دارد.
آب را صفایی است جبلیّ، و تواضعی است خلقی؛ و خاک را آن صفا نیست، ولیکن تواضع هست.
آدم را که در وجود آوردند از خاک و آب آوردند.
قاعدۀ کارِ او از صفا و خشوع نهادند، پس آنگه این آب و خاک را که حَماء مَسْنُون گشته بود و طِینِ لاَزِب شده به صفتِ ید اکرام
22 کردند که مَا مَنَعَکَ اَنْ تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بَیَدیَّ.
باز آتش که متکبّر بود به صفتِ قَدَم قهر کردند، فَیَضَعُ الجبّار قَدَمَهُ فِی النَّارِ فَتَقُول: قَطّ قَطّ.
ای جوانمرد!
نه یدِ جارحه گوییم، چنانکه مشبِّهه گفتند؛ و نه یدِ قدرت، چنانکه قَدَریّه گفتند.
اگر یدِ جارحه گوییم، چنانکه گمراهان گفتند، وی را صفت حدث روا داشته باشیم، و این کفر بوَد؛ و اگر یدِ نعمت و قدرت گوییم، چنانکه آدم به نعمت و قدرتِ خود آفرید، ابلیس را هم به یدِ قدرت آفرید، پس میانِ آدم و ابلیس چه فرق ماند؟
مشبّهه بیخبران اند، و معطِّله بیخطران اند، و اهلِ سنّت پاک نظران اند.
مشبِّهه مسحِقّ عقوبت اند و معطّله مستحِقّ ملامت، و اهل سنَّت مستحقّ کرامت اند.
آنها که تشبیه کردند قدرِ وی ندانستند که وی را به محدثات تشبیه کردند، و آنها که تأویل کردند، قدر خود ندانستند که در آنچه استارِ غیب بود در آن دعوی علم کردند، ما باری هم قدرِ خویش شناختیم و هم قدرتِ وی.
خاک را به صفتِ ید اکرام کرد، پس حدیثِ خود الزام کرد: وَ اَلْزَمَهُم کلِمَةَ التَّقْوَی، الآیة.
باز آتش را به صفت قِدَم قهر کرد و صفتِ ید اِشعار به رفع دارد، و صفت قدم اشعار به وضع
23.
خاک به صفتِ خود موضوع بود به صفتِ او
/71a/ مرفوع گشت، و آتش به صفتِ خود مرفوع بود به صفتِ او موضوع گشت.
ای خاکِ، ای نهادۀ صفت خویش و برداشتۀ صفت من، و ای آتش، ای برداشتۀ صفت خویش و نهادۀ صفت من.
ابلیس بسیاری طاعات و عبادات آورد، لیکن آن
|
p.226
همه طاعات و عبادات عارضی بود، و صفت جبلیّ او معصیت بود؛ زیرا که از آتش آفریده بودند و آتش را صفت تکبّر است، و تکبّر سرمایۀ عاصیان آمد.
و باز آدم زلّت آورد و ما معصیت کردیم، لیکن صفت معصیت عارضی است و صفتِ طاعت اصلی؛ زیرا که ما را از خاک آفریده اند و صفتِ خاک خشوع است و خضوع است، و خضوع و خشوع سرمایۀ مطیعان است.
او – جلَّ جلاله – که نگرد به قاعدۀ کار و نقطۀ پرگار نگرد نه به نوادر و عوارض.
ای درویش!
آن روز که آدم آن زلّت بیاورد کوسِ دولتِ همه آدمیان فرو کوفتند.
قاعده ای بنهاد در حقِّ آدم به ابتداء کار، و سرمایه ای وی را بداد از فضلِ خود.
نخستین اُنموذج که از
24 فضلِِ خود پیدا کرد در حقِ آدم، آن بود که وی را بی استحقاق و بی سؤال به بهشت برد، و نخستین انموذج که آدم از سرمایۀ خود آشکارا کرد، آن بود که زلّت کرد.
عقدی بست با آدم در بدوِ کار، و شرط آن است که هر که چیزی خرَد، یا چیزی فرو شد، چاشنی دهد، آدم از سرمایۀ خویش چاشنی داد که فرمان را خلاف کرد و گندم بخورد، وی را از قدح فضل چاشنی داد که آن زلّت عفو کرد.
هیچ گناه در شگرفی چون گناه اوّل نبوَد خاصّه کسی که غَذیّ احسان و مُربّی
25 انعام باشد مسجود ملایکه گردانیده، و سریرِ دولت او بر کتفِ مقرّبان نهاده، بی استحقاق در بهشت آورده، در جوارِ لطفِ خود منزل داده، چون زلّت اوّل عفو کرد، دلیل است که همه گناهان بخواهد آمرزید.
ما را عذر هزار چندان است که آدم را؛ اگر ظلمت طینت باید هست، و اگر ضعف خاکی باید هست، و اگر لَوثِ حَماء مَسْنُون باید هست، و اگر لقمه های شوریده باید هست
26 ، و اگر روزگار به ظلم و فساد تیره گشته باید هست، و اگر ابلیسِ لعین در پس نشسته باید هست، و اگر هوی و شهوت غالب باید هست
27.
آدم را در نخستین زلّت، بی این همه معانی می آمرزد، ما را با این کدورات چرا نیامرزد؟
حقّا که آمرزد
28.
ای درویش!
قافلۀ آدمیان آن روز شکستند که آدم زلّت کرد.
وَ آمَنُ مَا یَکوُن القَافِلَةُ اِذَا قُطِعَتْ.
قافله آنگه ایمن گردد که بزنند.
نابینایی را دیدند در آن گرمای گرم حجاز نشسته بود و گوز و خرما می خورد، گفتند: چیست که در این گرمای گرم دو چیزِ بدین گرمی می خوری؟
گفت: آری ما را قافله شکسته اندو از آنچه می ترسیدیم به سرِ ما رسیده است، اکنون ایمن گشته ایم.
|
p.227
آن عزیز چون در بهشت آمد در نگریست، گفت: این قدم رونده که ما راست در بندِ رکاب نتواند بود، و این سرِ پُر خمارِ اسرارِ عشق
29 که ما راست بارِ تاج نتواند کشید، ما را قدّی اَلِفی داده اند با الف موافقت باید کرد که هیچ ندارد.
علل و اسباب و حوالات را آتش در زد، همی لَبَّیکی عاشقانه بزد، و هشت بهشت در نطع شهود و مشاهدت در باخت
30. /71b/
بیت
|
دانی چه بوَد شرطِ خرابات نخست
|
|
تاج و کمر و کلاه در بازی چُست
|
|
چون مست شوی و پایها گردد سُست
|
|
گویند بنشین هنوز باقی بر تُست
21
|
شعر
|
اَلاَ فاسقیانِی من شَرَابکُما الوَردِ
|
|
وَ اِنْ کُنْتُ قَدْ اَنْفدْتُ فِی شُربها بُرْدِی
|
|
سِوَارِی وَ دُمْلُوجِی و مَا مَلکَتْ یَدِی
|
|
مُبَاحٌ لَکُم نَهْبٌ فَلاَ تَقْطَعُوا ورْدِی
|
عجب کاری است، چون آدم را بدین روزی از بهشت بیرون خواست آوردن، در بهشت آوردن چه حکمت بوَد؟
آری جان و جهانِ من او جلّ جلاله بهشت به آدم و آدمی فروخته است، و به مذهبِ امام شافعی بیع غایب درست نیاید، و اگر آید خیار ثابت بوَد.
آدم را – صلواة الله علیه – به بهشت برد تا بیع درست بوَد و خیار ثابت نباشد، به بهشتش برد تا مبیع بدید، پس بدین عالم آورد که دبیرستان معاملت است، تا بها بدهد؛ و بضاعت ما هر چند که معیب است امّا فروشنده کریم است.
اَقْبِلْنِی وَ اِنْ کُنْتُ زائفاً فَقَدْ یُسَامِحُ الکَرِیمُ وَ اِنْ کانَ عَارِفاً.
هر چند که سرمایۀ ما با عیب است و شایستۀ درگاه نیست، لیکن از غزیم مفلس
32 هر چه یابی بباید ستُد.
خُذْ مِنْ غَرِیم السُّؤ وَ لَوْ آجُرّةً.
آدم چون به بهشت می رفت بر سفت مقرّبان بود، و چون در راه می آمد عورت پوشی نمی یافت.
اَخْزَی اللهُ امْرءاً رضی اَنْ یَرْفَع هیئتهُ مَالُهُ وَ جَمَالُهُ وَ اِنَّما ذلِکَ حَظُّ الاَرَاذِل مِنَ الرِّجَالِ وَ النّساء لاَ وَ الله حتَّی یَرْفَعَهُ اَکْبَراهُ همَّتَه وَ نَفْسَهُ وَ اَصْغَراه قَلْبَهُ وَ لِسَانَهُ.
یا آدم تاج تو حکم مرّما، و حلّۀ تو مشیّتِ بی علّتِ ما.
شرطِ راه غیور
33 با عشّاق این است.
نَظَرَ رسول الله – صلّی الله علیه – اِلَی مِصْعَب بن عِمَیر مُقْبِلاً.
مصطفی – علیه السلام – مِصْعَب بن عُمَیر را دید که می آمد، وَ عَلَیْهِ اِهَابُ کَبْشٍ قَدْ تَنَطّقَ بِهِ: پوستی در او پوشیده و به آن تنطُّق کرده، فَقَالَ: اُنْظروا اِلَی هَذَا الرّجل الّذِی نوَّر اللهُ قَلْبَهُ لَقَدْ رَاَیْتُهُ بَیْنَ اَبَوِیه یَغْذُو انِهِ بِاَطْیَبِ الطَّعَامِ وَالشرَّابِ.
بنگرید بدین مرد که دلش را منوّر کرده اند به نوِر ایمان، من او را
|
p.228
دیدم که پدرش و مادرش به سفت و کنار می پروردند به طعام لذیذ و شراب زلال، دَعَاهُ حُبُّ اللهِ وَ رَسُولِهِ اِلَی مَا تَرَون.
اکنون بنگرید که محبّت بر سرِ وی چه محنت باریده است.
بیت
|
عاشق مشوید اگر توانید
|
|
تا در غمِ عاشقی نمانید
|
|
این عشق به اختیار نبوَد
|
|
باید که همین قدر بدانید
34
|
|
معشوقه رضای کس نجوید
|
|
هر چند ز دیده خون فشانید
35
|
ظاهر را بر شریعت وقف باید کرد و باطن را بر حقیقت، و شب و روز را دو مطیّۀ عملِ خویش باید ساخت و بساطِ اغیار به جملگی بر باید انداخت، بُو که نام تو بر یَخ نویسند.
بیت
|
در راه نیاز فرد باید بودن
|
|
پیوسته قرین درد باید بودن
|
|
مردی نبود که در وصال آویزی
|
|
در روِز فراق مرد باید بودن
|
ای جوانمرد!
اگر به تقدیر حدیث خاک در عالم نرفتی، همانا که اسرارِ پاک در غیب بماندی.
غلغل در آسمان و زمین افتاد، شوری در عالم پدید آمد، چون ارادت ایجادِ آدم از کمین علم به صحرای ظهور آمد، به نخستین کلمه این بود که چنین لشکرکشی در عالم خواهد آمد.
غوغایی از سینه ها سر بر زد، آنان که عینِ طهارت و ذاتِ پاکی بودند به سخن در آمدند که طاعات و عباداتِ ما.
و سلطان علم ازل در میدانِ جلال لَمْ یَزل خود می رفت، به سوی کس ننگریست
36 و جواب می داد که
/72a/ اِنّی اَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُون کاری از این بنواتر می باید که هست، مملکتی از این بنظامتر تواند بود، و جهانی همه زَجَل تسبیح و تقدیس و تهلیل ما گرفته، در جادّۀ استقامت سجادۀ طاعت فرو کرده؟
خطاب آمد که اِنّی اَعْلَمُ.
آه ما را کاری در راه است که علم در آن سفیر است، بلی تسبیح و تقدیس هست، لیکن عاشقی می باید عیّاروش که دارالسَّلام به دارالمَلاَم بَدَل کند و باک ندارد؛ بلی شما راست روید، و ایشان هر گونه روند، لیکن ما چون خواستیم که ایشان را در وجود آریم، بساطِ محبّت بگسبردیم تا اگر بر رخسارۀ عهدِ ایشان از دودِ زلّت خالی افتد، زلفِ مشکین محبّت عذرِ ایشان بخواهد
37.
شعر
|
وَ اِذَا الحَبییبُ اَتَی بذَنْبٍ وَاحِدٍ
|
|
جَاءتْ مَحَاسِنُهُ بِالْفِ شَفِیع
|
|
p.229
اِنّی اَعلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُون.
شما آن می بینید که سر و کارِ ایشان چیست در معاملت؛ آن نمی بینید که سر و کار ما با ایشان چیست در محبّت؟
وَ لاَ تَثِقْ بمَوَدَّةِ مَنْ لاَ یُحِبُّکَ اِلاّ مَعْصُوماً وَلاَ خَیْرَ فِی حُبّ ِ مَنْ لاَ یَحْمِل اِیذَاؤهُ
38
وَ لاَ یشربُ عَلَی الکَدَرِ ماؤهُ.
پیش از وجودِ آدم که طرازِ کسوتِ راز محبّت بود، فریشتگان بودند که صفهای عبادت راست می داشتند و رسته های طاعت می آراستند و خود نمی دانستند که در غیب مردی است که چون وی لباس صلصال در پوشد، در سُکر قدح وصال صفوفِ طاعات ایشان را بر هم زند.
راست که آدم قدم از کتم ِعدم در عالمِ وجود نهاد، و دیده در نقطۀ شهود نهاد، بلبل عشقش آشفته، گلِ مجبتّش نوشکفته، فریشتگان به فریاد آمدند که آن مردِ خاکی آمده تا به بیباکی آتش در بضاعتِ طاعتِ ما زنَد، خطاب آمد که ای ملایکۀ ملکوت روی از عرش بگردانید، اینک سریرِ دولت آدم شما را عرشی، و ذاتِ او شما را قبله ای؛ همگان روی به حضرتِ جلال و ساحتِ اقبال او آورید که او عالم است و شما عامل، او دوست است و شما بنده، بَلْ عِبادٌ مُکْرَمونَ.
چون آن عزیزان که این طارم ازرق و این قیّۀ معلّق منزل ایشان است ، روی به حضرتِ جلال خاک آوردند، مثالِ ایزدی را – که اُسْجُدوا لآدَمَ – امتثال کردند، عزّتِ ربّانی از عالم جلالِ سلطانی تاختن آورد و آدم را در کورۀ قهرِ «وعَصَی» نهاد، و آتش ابتلا در بست، تا نداوت نظر به سجودِ ملایکه از وی برفت.
در این قرطۀ فقر پیدا آمد که ربّنا ظَلَمْنَا اَنْفُسَنا؛ اَصْبَحَ مَحْمُول المَلاَئکة مَسْجُود الکَافّةِ عَلَی رَأسِهِ تَاجُ الوُصْلَة وَ فِی وَسْطِه نِطَاق القُربةِ وَ فِی جیدِهِ قِلاَدَة الاُلفة لاَ اَحَدَ
39 فَوِقَهُ فِی الرُّتْبَةِ وَ لاَ شَخْص مِثْلَهُ فِی الرّفْعَةِ یَتَوَالَی عَلَیهِ النّداء فِی کُلّ لحظةٍ یَا آدَمُ فَلَمْ یُمْس حتّی نُزِع مِنْهُ لِبَاسُهُ وَ سُلِبَ اِسْتِینَاسُهُ وَالمَلاَئکةُ یَدفعُونَهُ
40 بِعُنْفٍ اَنْ اخْرج مِنْ غَیْرِ مَکْثٍ.
شعر
|
وَ اَمِنْتُهُ فَابَاحَ لِی مِنْ مَأمَنِی
|
|
قَهْراً کَذَی مَنْ یَأمَنُ الاَحْبَابَا
|
و هر ذرّه ای از ذرّاتِ
41 آدم این نعرۀ عشق بر آورده که:
/72b/
بیت
|
دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد
|
|
جان را سپرِ تیرِ جفا خواهم کرد
|
|
عمری که نه در غمِ تو بگذتشته ام
|
|
امروز به خونِ دل قضا خواهم کرد
|
اَلْعَجَبُ اَنَّ الصَّبیانَ اِلَی القِیَامَةِ یَقرَؤن فِی المَکاتِبِ «وَ عَصَی آدَمُ» لَم یَسْتُرْ عَلَیْهِ کَمَا اقْتَضَاهُ
|
p.230
مَوَاجِبُ الاِخْتَصَاصِ لِیَکونَ تَنفیساً بِخلفِ اَوْلاَدِه اِذَا الَمُوا بِعِصْیَان وَ هُمْ یُوصَفُ الْغَیْبَةِ فِی حَالِ استِیلاء الشّهوةِ.
عجب کاری است صد هزار حُلی اقبال و حُلَلِ افضال در آدم پوشیده و هزار هزار گونه پیرایۀ لطف بر گردنِ وی بسته
42، چه بایستی که کودکان را فراز کردندی
43 که تا قیامت در مکاتب می گویند: وَ عَصَی آدَمُ؛ ولیکن تاجِ جلالِ اُسْجُدوُا را عصابۀ قهرِ وعَصَی در می بایست، تا راه دراز بر مرد کوتاه گردد، و در جمله اَلْبَلاَیاء عَلَی حَسَبِ المَعَالِی.
دیگر هر کسی را دم آدم نبود مشتی لنگ و لوک در این راه اند، قدح زهرِ وَعَصَی آشکارا بر دست ساقی مشیّت بفرستید تا اگر یکی را از فرزندانِ او در وصف غیبت در حال استیلای شهوت کاری رود متمسّکیش بود.
ای جوانمرد!
اَلرّفْقُ مَعَ اَرْبابِ البِدَایَةِ، فاَمّا اَصحابُ النّهایَةِ فَمَا لَهُمْ مُبَاحٌ وَ دَمُهُم هَدرٌ، وَطَرِیقُهُم قَهْرٌ فِی قَهْرٍ وَ بَلاَء فِی بَلاَء، هَذَا آدَمُ تُوِّج بِتَاجِ الجَلاَلِ وَ کلِّل بِاکْلِیلِ الجَمالِ وَ رُفِعَ مِنْ حَضِیض البَشَرِیّةِ اِلَی ذروةِ اَفْلاک اْلاَلْطافِ، وَ اُنزِل بحَیْثُ یَتَحیّرُ فِی حَلاَئل جَلاَلِه دَقَائقُ الْاَوصَاف، ثُمَّ کَرّ عَلَیه سُلطان ۱ المَشِیّة مِنْ کَمِینِ الاِرَادَة فَاَصْبَحَ وَ هُوَ اَعَزُّ مِنْ وَاسِطَة القِلاَدَةِ، وَ اَمْسیَ یَجُرُّ ذَیْل التّذَلُّلِ وَ یَتَجرّع غُصَصَ التّحیّرِ، وَالْحُبُّ قَیْد تُعَزّز وَ تذَلّل.
آری عشق سلطانی است و وقت سلطان و کار سلطان
44 در قیاس نیاید تا ایشان را چه افتد.
ایَّاکَ وَالمُلُوکَ فَانَّکَ اِنْ صَحِبْتَهُم امَلُّوکَ وَ اِنْ تَرکتَهُم اَذَلّوکَ یَسْتَحْقِرُون
45 فِی العِقَا بِضَرْبَ الرّقابِ، وَ یَسْتَعْظِمُوَن فِی الثَّواب رَدُّ الجَوابِ، وَ هَذَا مُوسَی سُقِیَ مِنْ کأسِ الکَلاَمِ دِهَاقاً وَ ضربَ فَوْقَهُ مِنَ العِزّ رِواقاً وَ اُجْلِسَ عَلَی مائدةِ المَوَدَّةِ یَطُوفُ عَلَیْه وِلْدَانُ الکِرَام، فلمّا سَکَر مِنْ کَثْرةِ مَا شَرِبَ اَلْقَی رِدَاء الاِنْقِبَاض وَ بَسَط فِی سُرَادِق الْقُرْبِ بسَاطَ الانْبساطِ، وَ جَعَلَ یَجُرّ ردَاء الرّجاء فی رَیاضِ تَوَقّع اللّقَاء وَ یَقُول: اَرِنِی اَنْظُر اِلَیْک، فَقِیلَ لَهُ یَا ابنَ النّساء الحیّضِ اَتَشْتَهِی رُؤیة ربّ العزّة.
آن روز که آدمیان در وجود آوردند گفتند: در طلب آیید و دل از وجودِ مطلوب بردارید مرد در طلب، و مطلوب
46 در سترِ غیرت، نه طلب بسر آید، نه مطلوب بدر آید.
ای درویش هر کجا جمالی است آنجا دلالی است، و هر کجا گرفتاری است آنجا ذلّی است.
|
p.231
بیت
|
ماییم طرب شمرده غمهای ترا
|
|
چون داد پذیرفته ستمهای ترا
|
|
با این همه در راه تو گر خاک شویم
|
|
شایسته نباشیم قدمهای ترا
|
* * *
|
نوِر دلی اَرْچه جفتِ نارم داری
|
|
تاج سری ارچه خاکسارم دارم
|
|
آرام دلی و بیقرارم داری
|
|
چون دیده عزیزی ارچه خوارم داری
47
|
شبلی گفت: ذُلی عَطَّلَ ذُلَّ الیَهُودِ.
آن جهودان
48 دیده ای که در چشم مسلمانان چگونه خوارند، مردانِ این راه
/73a/ صد باره از این خوارترند در دیدۀ خود.
تا خاکِ درِ سرای گبران به محاسن خود نرُفتی و آنگه به صفتی نبودی که از آن ذرّه ای اَنْفَتَت نیاید، که اگر در آن ساعت ذرّه ای خواجگی دامنت بگیرد، هنوز
49 بر سرِ نقطۀ اوَّلی.
اجماع اهلِ طریقت است که هر که خود را بر فرعون زیادتی بیند از فرعون بتّر است.
فُضَیْل بن عِیاض
گفت: مَنْ رَاَی لنَفْسِه قِیمَةً فَلَیْسَ لَهُ مِنَ التَّواضعُ شَیءٌ.
هر که خود را قیمتی بیند
50 در دیدۀ خود، او را از تواضع هیچ نصیب نیست.
خود را در چشم خلق
51 افکندن آسان کاری است، مردی آن است که خود را از چشم خلق بیفکنی؛ تا مطرود همه درها نگشتی و قلب همه درستها
52 نشدی و نفایۀ همه ترازوها نبودی، گمان مبر که تو را ذرّه ای از خشوع نصیب است.
خشوع، خشوعِ باطن است، به تواضع ظاهر غرّه نباید شدن، باطن باید که به حلیت خشوع آراسته بُوَد، ظاهر با نضارت و بشاشت؛ در خانه نان نه، و نور رضا از میانِ جبین تابان.
ایشان گفته اند که درویشی را بینی گره در ابرو افکنده و تاب در پیشانی آورده، بدان که معبود بَدَل کرده است.
آن نیلوفر دیده ای تصوّف از وی می باید آموخت، ظاهری با نضارت و باطنی با کسوتِ خشوع، جامۀ اندوه کبودی در اندرون و سبزی بیرون.
درویش چنان باید که مرقّع قلب را پوشاند نه قالب را.
شعر
|
لَیْسَ التصوّفُ اَنْ یُلاَقِیَکَ الفَتَی
|
|
وَ عَلَیْکَ مِنْ خَلَقِ الثّیابِ مُرَقَّعُ
|
|
اِنَّ التصوّفَ مَلْبَسٌ مُتَعَارَفٌ
|
|
یَخْشیَ الفَتَی فیهِ الاِلَه وَ یَخْشَعُ
|
|
p.232
آخَر
|
السّنُّ یَضْحَکُ وَالاَحْشاءُ تحتَرِقُ
|
|
وَ اِنَّما ضَحْکُهَا زُورٌ وَ مُختَلَقٌ
|
|
یَا رُبّ یَاکٍ بِعَیْنٍ لاَ دُمُوع لَها
|
|
وَ رُبّ ضَاحِکِ سِنّ ٍ مَا بِه رَمَقٌ
|
آن نیلوفر که عاشق وار سپر بر روی آب افکنده است ظاهری خندان دارد و باطنی سوزان، قدَم در آب حیات و دیده در چشمۀ خُرشید، جز در آبِ زلال نروید و جز بر دیدار خرشید سر بر نیارد.
مدد حیات بر دوام خواهد هم از بالا و هم از زیر؛ اگر آب از وی باز گیری روی به فنا نهد که ما را بی مدد حیات بقا نیست، و چون خرشید فرو رود سر فرو کشد که ما را بی دیدارِ مقصود وجود نیست.
ای جوانمرد!
قدرِ مرد که بزرگ گردد به قدمگاه و دیدارگاه
53 گردد، نخست قدمگاه باید که پاک و درست گردد تا دیدار پاک و درست آید؛ زیرا که دیدار ثمرۀ مقام پاک است.
درخت را تا بیخ در موضع طیّب نیفتاد و وی را در تربت پاک رسوخ نبود
54، ثمرۀ طیّب از وی حاصل نگردد.
شعر
|
رَسَا اَصْلُهُ تحتَ الثَّرَی وَ سَمَا بِه
|
|
اِلیَ النَّجْم فَرعٌ لاَ یُنَال طَوِیلُ
|
چون قدمگاه این بود که ثمَّ دَنَا فَتَدَلّی فَکانَ قَابَ قَوْسَیْنِ اَوْ اَدْنَی، دیدار آن بُوَد که مَا زَاغَ الْبَصَر وَ مَا طَغَی، آنگه هر که قدمگاه درست کرد او را ناخواسته بدهند، و هر که را قدمگاه درست ندارد اگر چه بخواهد ندهند.
موسی در طور سینا دیدار خواست، آفتِ حجاب از زیرِ قدمگاه او برُست، آنگاه او را گفتند: وَ لَکِن انْظُر اِلَی الجَبَلِ.
دانی چه بود؟
قدمگاهِ وی به وی نمود
55، موسی!
به قدمگاه خود نگر تا از این قدمگاه
/73b/ که تو داری ثمرۀ دیدار خیزد؟
مرد را قدم و دیدار بباید، چون قدم با دیدار جمع گشت از میان نتیجه ای تولّد کند که آن را وقت گویند، و از این جا بود که مهتر گفت – صلّی الله علیه و سلّم: لِی مَعَ اللهِ وَقْتٌ.
قدمگاه وی با دیدارِ وی جمع گشت، با هم صحبت کردند، از آن چیزی نو حادث گشت که آن را وقت نام کردند.
بسیار گفتی پدرم – قدّس الله روحه – که «اگر هزار سال مرده ای با زنده ای صحبت دارد، هیچ جای زنده ای پدید نیاید، حیّی باید که با حیّی صحبت دارد تا حیّی پدید آید».
این حدیث حیات است ولی زاید از میان دو روح زاید: روحی که در باطن مردان است و روحی
|
p.233
که وارد
56 غیب است وَ کذلِکَ اَوْحَیْنَا اِلَیْکَ رُوحاً مِنْ اَمْرِنَا؛ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی.
آنگه چون دو روح با هم صحبت کنند در میان حیاتی پدید آید، آن حیات را این حدیث گویند.
اینت غزیز حالی که فتوح روح بر سرِ سرِّ تو نثار کند، حاصل الأمر آن است که تا حیّ نگشتی به حیّی نرسی.
ای درویش!
او که این آدمی را پدید آورد تا حیّ عالم قادر بود؛ بلی او از شرکت پاک است، لیکن این انوار خلعت است نه آثارِ شرکت.
خلعتِ خاک و گل نه خلعتِ سرسری است.
ما تشریف دادگان اوییم، بر کشیدگانِ ذکر اوییم، آراستگانِ لطف اوییم، حاصل گشتگانِ ارادت اوییم، برداشتگانِ مشیّتِ اوییم، پدیدآوردگانِ صنع اوییم، نهادگان فضل اوییم.
او نهاد در ما آنچه نهاد، کارِ ما نه کار بازی است، حدیثِ ما نه حدیث مجازی است.
لاَمْرِ مَا جَدع قَصِیر اَنْفه.
کاری است از علم آمده، بر تقدیر عرضه کرده، از ارادت نشان یافته، از حکمت توقیع بر کشیده، عرش آفریده و به وی پیغام نا کرده، کرسی در وجود آورده و به وی رسالتی نافرستاده، مشتی خاک آورده صفوِ علم مشربِ او گردانیده، لُباب معانی غذای او کرده، نه ناخوانده آمده بلکه صد هزار تقاضا و طلب و متقاضی و طالب به درِ زاویۀ سرِّ او فرستاده.
رُسُلاً مُبَشّرینَ وَ مُنْذِرِینَ.
و او نازان نازان در کرشمۀ محبوبان و دلال معشوقان آمده.
شعر
|
وَ کَمْ اَبْصَرْتُ مِنْ حَسَنٍ وَ لکَن
|
|
عَلیکَ مِنَ الوَری وَقَع اِخْتیارِی
|
موجودات بسیار بودند و مصنوعات بی قیاس بودند، لیکن با هیچ موجود این کار نبود که با تو.
اگر به علّت بودی اشخاص نورانی داشت و هیاکل علوی همه در لباس عصمت و قرطۀ حرمت و مقام خدمت و قدم طاعت، لاَ یَعْصُونَ اللهَ مَا اَمَرَهُم منشور حالِ ایشان، بَلْ عِبَادٌ مُکْرَمُونَ چترِ فرّو سلطنتِ
57 ایشان، لیکن نه هر که خدمت را شاید، محبّت را شاید، و نه هر که حاشیۀ بساط را شاید، مقام انبساط را شاید.
نه هر که زینت درگاه بوَد چون جمالِ پیشگاه بوَد، و نه هر که را آفرینند تا او را نبینند
58 چنان بود که آفرینند تا بینند.
در بَدْوِ کارعلم ما بر ما تقاظا کرد تا آسمان و زمین و عرش و کرسی در وجود آوردیم؛ از روز خادمی سپیدروی، و از شب پرستاری سیاه چهره در وجود آوردیم و به خدمت سرای معاملتِ شما فرستادیم.
خرشید دولت شما بود که بر آسمان و زمین طالع گشت تا قرطۀ وجودشان
/74a/ پوشانیدیم و
|
p.234
این جامِ مالامال در دادیم که اِنّا عَرَضْنَا الاَمَانَةَ عَلَی السَّمواتِ وَالارضِ وَالْجِبَالِ.
شعاع جلال حال شما بود که بر عرش تافت، تا وی را به صفتِ عظمت بیاراستیم و قبلۀ دعا گردانیدیم، برقِ حشمت و کرامتِ شما بود که بر کرسی جَست، که وی را بدین خطاب مشرّف گردانیدیم که وَسِعَ کُرْسیّه السَّمواتِ وَالاَرْضَ.
اَفتاب جاه شما بود که بر طوِر سینا تافت که وی را این خلعت رفعت پوشانیدیم که فَلَمّا تجلّیَ ربُّهُ لِلْجَیَلِ جَعَلَه دَکّاً وَ خَرّ مُوسَی صَعِقا.
سوز شما بود که بر سگی تافت ولیّی گشت
59؛ درد شما بود که بر ولیّی تافت سگی کرد.
برای عصیان شما بود که ما صفتِ قهر آشکارا کردیم، به حکم ضعف و عجز شما بود که ما فضل در کار آوردیم، گرمی ارادت شما بود که ما ندای یحبّهم و یحبّونه در دادیم، فضلِ قدم ما بود در حق این مشتی خاک، که گفتیم؛ سَبَقَتْ رَحْمَتِی غَضَبِی.
رعایت ازل ما بود در حق این مشتی بیباک
60، که گفتم: کَتَبَ ربُّکم عَلَی نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ.
ای درویش!
اگر بسیاری مس و آهن جمع کنی، چون ذرّه ای کیمیا بر وی افکنی همه زر خالص گردد.
مس و آهن چندان بود که سرّ کیمیا در وی اثر نکرده بوَد، و چون کیمیا در وی عمل کرد زر خالص شد.
من و تو مشتی خاک بودیم و آدم مشتی گل، چندان که قالب قدرت ندیده بود و در پردۀ صنع لطیف نیامده بود، و نور سرِّ علم بر وی نتافته بود، تدلّی صفتِ خاص وی نگشته بود، صدفِ حکم صوان درِّ سرِّ وی نشده بود، آفتابِ جلال از برج جمال بر روزگار وی طالع نگشته بود، سرِّ مواصلت و حقیقت معنی و لطافتِ محبّت روی به وی ننموده بود، اکنون که این معانی ظاهر گشت و این دُرِّ حقایق در روح دل وی مودّع گشت، اگر آدم را خاک گفته باشی، ظلم کرده باشی، و گر حَمَاء مَسْنُون خوانی بنکوهیده باشی؛ اگر کیمیا که مصنوع خلق است می شاید که آهن زر گرداند
61 محبّتی که صفتِ حق است چرا نشاید که خاک را از کدورت پاک کند و تاج تارک افلاک کند.
اگر از گل که سرشت تو است گُل می آید چه عَجَب، که از گلی که سرشتِ اوست دلی آید.
بلی خاک بود امّا لطف حق بیامد و خاک را مغلوب خود گردانید.
اگر همه خاک بودی همه وَ عَصَی بودی، و گر همه لطف بودی همه اِنَّ اللهَ اصْطَفَی بودی.
ای جوامرد!
قاضی مسلمانان که حکم کند به گواه عدل و به شاهدِ صدق کند، خاک به زفان وَ عَصَی آدَمُ گواهی داد، لطفِ حق در آمد و به لسانِ ثُمَّ اجْتَبَاهُ گواهی داد، تو چه گویی، خاک که نبود پس نبود، در شهادت عدلتر، یا لطفی که صفت حق است؟
ای در ازل
62 پدید
|
p.235
آوردۀ علمِ من، ای در حال موجود امرِ من، ای در اَبَد نگاه داشتۀ حکمِ من.
علم ولایت ازل دارد، امر ولایت حال دارد، حکم ولایت ابد دارد.
سلطان را که خاصگان باشند، هر یکی را ولایتی دهد، و ولایت سه است: ولایت ازل و ولایت وقت و ولایت ابد.
ای علم تو جانب ازل گیر، ای امر تو راه وقت گیر، و ای حکم تو
/74b/ دامنِ اَبَد گیر.
سه صفت دادم و آخرت به خود باز رسانیدم.
اوّل به سلطان علم سپردم پس به پادشاه امرَت دادم، پس به شاهنشاه حُکمَت تسلیم کردم، پس این ندا در عالم دادم
63: وَ اَنَّ اِلَی ربِّکَ المُنْتَهی.
ای علم تو به اَمْردِه، ای امر تو به حکم ده، ای حکم تو به من ده، علم همه صفاست و امر همه بلاست و حکم همه بقاست.
که داند که در این ذرّۀ خاک چه تعبیه های لطیف است.
هفتصد هزار سال ملایکۀ ملکوت در مقامات کرامات خود تطواف کردند، و گردِ کعبۀ طاعات و عبادات طواف کردند، قبلۀ ایشان حمد بود که وَ نَحْنُ نُسَبّحُ بِحَمْدِکَ.
آدم صافی قدم به اوّل کار از آن مرکز سر برزد، گفت: اَلْحَمْدُ لِلِّه.
عجب کاری است، همه موجودات را به کُنْ فَیَکُون پیدا آوردند و او را چهل روز میان مکّه و طائف نهاده بودند و از کلبۀ گل و آب بیرون آورده و نثارِ لطایف
64 دمادم کرده، و عالم منتظر گشته، تا خود چه می سازد و چه پیدا می آورد؟
ابرهای کرَم می آمد و قطراتِ لطف می بارید، و ابرهای قهر می آمد و قطره های خون جگر می بارید، گاه نهالِ شادی در باغ وصلتِ وی می کشتند، گاه گلِ دل وی را به خونابۀ حسرت
65 می سرشتند؛ گاه آتشِ عشق، و گاه آبِ لطف.
ای درویش!
هر دو کون حقّه ای بود و جوهرِ آن حقّه وجودِ آدم بود، حقّه را به یک ساعت خرط کنند، امّا سالها بباید تا جوهر ثمین که دُرِّ یتیمش گویند در وی نهند.
ظاهرِ آدم از گل بود و در گل مهلت نمی بایست، در دل می بایست.
نه مُهلتِ قدرت، مُهلتِ حشمت.
ستاره از برای آن است تا بر آید و فرو شود، و آفتاب و ماهتاب همین
66؛ لا جرم کار ایشان به کُنْ فَیَکُون تمام شد؛ باز اینجا دلی باید که مرا شناسد و زفانی می باید که مرا ستاید، دیده ای می باید که مرا ببیند، دستی می باید که کاسِ وصلِ من گیرد، قدمی می باید که در روضۀ رضای من پوید، پس اگر به لحظه ای در وجودش آریم قدرتِ خود آشکارا کرده باشیم، و گر سالها در میان آریم، حشمت و بزرگی وی پیدا کرده باشیم؛ و ما حشمتِ دوستانِ خود آشکارا کردن دوستر از آن داریم که قدرتِ خود نمودن.
|
p.236
آن مهتر را بیاراستند به انواع اقبال و افضال و انوارِ کمال و جمال، و در بهشت فرستادند، گردِ بهشت بر آمد، با هیچ چیز خود را آویزش ندید، بدان درخت رسید که شَجَرَةُ البَلاء بود، بلکه شَجَرَة الولاَء بود، و حالتِ او از روی عبارت مَرْکبی راهوار بود، هیچ جای نایستاد، چون بدان درخت رسید لگامی بکرد، از آن بدلگامی عبارت این آمد که وَ عَصَی آدَمُ، دیده برداشت
67 سرِّ همراهی در وی بدید، و آن سجره نیز نقاب از روی بر داشت و بدو نمود، که این راه بی ما نتوان رفت.
ای درویش!
مَرْکبِ آدم اگر چه راهوار بود، چون به پیشِ گندم رسید توقّفی بکرد، امّا مرکبِ اقبال و بارگیرِ خلال محمّد رسول الله گردِ همه عالم بر گشت و هیچ جای توقفّی نکرد، عبارت از آن این آمد که مَا زَاعَ البَصَرُ وَ مَا طَغَی.
روشِ هفتصد هزار سالۀ ملأ اعلی در عالم تقدیس و تسبیح حشو بالش حمد کردند و در صدرِ سیّد المرسلین بنهادند، چنانکه قرآنِ قدیم خبر داد که عَسَی اَنْ یَبعثکَ ربُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً.
مقام محمود آن بالش بود
/75b/ که حشوِ آن روش ملایکه بود، مهتر پشت باز نگذاشت که وَلاَ فَخْرَ گفت، اگر ما پشت باز گذاریم فردای قیامت هیچ پشت راست نشود.
محمّد – صلوات الله علیه – به روی صورت آدمی نمود امّا به حکم حقیقت آدم محمدی بود، شما را عجب می آید که فردای قیامت چند ناشسته روی را در کار شفاعتِ ما کنند.
آنکه اساس اوّل بود بر لوح لطف چون در وهدۀ زلّت افتاد متمسّکش جز نام ما نبوَد.
اوّل شربت که آدم را دادند شربتِ علم دادند و اوّل شربت مبتدیان را شربت علم است، لیکن تا کار با ملایکه بود لباس علم داشت، چون به سر نقطۀ حکمت رسید قرطۀ نسیانش پوشیدند.
آری علم ازلی این اقتضا کند که همه دانایان سپرِ علم بیوکنند
68 و به جهلِ خود معترف گردند.
مقدِّسان و مسبِّحانِ آسمان همه تشنه بودند
69، چون خرشید دولت آدم بتافت، اجرای آن پاکان به دیوان خلافت بیرون کردند یَا آدَمُ اَنْبِئهم باَسْمائهم، و آدم در نهادِ خود از ایشان تشنه تر بود، لیکن شرط سادات راه آن است که نخست به تشنگان دهند پس خود خورند، سَاقِیَ القَوْمِ اخِرُهُم شرباً.
چون ذات آن مهتر را به آلا و نعما مشرّف و مکرّم گردانیدند و خلافتِ خطّۀ زمین به وی تسلیم کردند و در افلاک کوسِ سلطنتِ او فرو کوفتند همۀ ملایکۀ ملکوت به سجودِ وی شدند و وی هنوز سجودی نا آورده.
بیت
|
تا برمه چارده نهادی کُلهَت
|
|
بینم کله ملوک بر خاک رهت
|
|
p.237
چندین هزار سال مسبّحان و مهلّلان آسمان بر درگاه عزّت به قدم طاعت بر وفق استطاعت
بیستادند راست، چون کله گوشۀ صفوتِ دولتِ آدم پدید آمد را در آن کلاه گوشه گم کردند وَاِذْ قُلْنَا لِلمَلاَئکةِ اسْجُدُ والآدَمَ.
وَ آن یکی را که تخلّف کرد و اگر چه به قراب زمین طاعت داشت مهجور اَبَد گشت.
بر قضیّۀ جودِ و کرم آن مهتر را در بهشت فرستادند و بر متّکای عزّت نشاندند و جملۀ بهشت در فرمانِ وی کردند، او در نگریست، یک ذرّه اندوه و حقیقت محبّت ندید، گفت: الْقَمِیصُ والخَبِیصُ لاَ یَجْتَمِعَانِ.
شرطِ فقر تجرّد و تفرّد است و میوه که در سایه رسد مزه ندهد
70، شرطِ راه ما آن است که نگونساری بالین
71 بود و خاکساری بستر.
گفتند: یا آدم چون حال چنین است بدان سرخاکدان باز باید شد که به اوّل قدم بودی، گفت: عذری باید ما را در این نکورویان.
گفتند: عذر تو باز خواهیم، قرآن بدین عبارت آمد که وَعَصَی آدَمُ.
چون از بهشت بیرون آمد نشانی سیاه دید بر روی خود، گفت: خداوندا این چیست؟
گفتند: یا آدم این چه تو اختیار کردی با سپیدرویی نبود که الفَقْرُ سَوَادُ الوَجْهِ فِی الدّارَین، امّا هرچه در دوکون است همه برای تو است، امّا تو پای برهنه
72 خوبتری.
شخصی بیافرید و هرچه در آسمان و زمین چیزی بود، همه را کمندِ تسخیر در گردن افکند، و در دستِ وی نهاد.
/75b/
آفتاب مشعله دار او، صبّاغ و طبّاخِ او، کوهها خزانه دارانِ او، آسمان سقفِ او، زمین بساطِ او، ملایکه عزیز را با درجات و منازل عَلیّه و مقامات و کرامات سَنیّه مسخّرِ او گردانیدند.
یکی ابر می راند، و یکی
73 باران می آرد، سدیگر روزی می رساند، چهارم
74 اعمال می نویسد، پنجم استغفار می آرد.
عَجَبا کارا، یکی گناه می کند و گردی بر صفحات حال او می نشیند، شریعت توقیعی می دهد به جان حیوانات که این مرد زلّتی آورد و معصیتی از وی موجود گشت، می خواهد که لوث آن زلّت بشوید او را منشوری نبشتیم به جانهای شما، تا جان خویش فدای او کنید.
همه چیزها برای او آفرید امّا او را به هیچیز باز نگذاشت، نامیش بداد و بدان نام باز نگذاشت، بر تختش نشاند و مسجودِ ملایکه گردانید و به آن باز نگذاشت، به دنیا آورد و دنیا بقَضّها و قَضِیضِهَا ملک او گردانید و به دنیاش باز نگذاشت.
اوّل در کسوتِ عدم بود به عدمش نگذاشت، پس کسوتِ وجودش پوشید و بدان باز نگذاشت، صفتش داد و بدان صفت رها نکرد، بیافریدش و جمالی بداد، و آن جمال بر جهانیان جلوه کرد، صدهزار طالب در طلب آمدند، غیرت عزّت در آمد و به کسش
|
p.238
باز نگذاشت، چون نخواهی فروخت به دلاّلش چرا می دهی؟
کلّ کون از جمالِ او نصیب گرفتند و او خود اذیالِ احوال خود را از آن نصیب پاک داشت.
پیش از وجودِ آدم، ملایکه جمالِ سلطانِ امر ندیده بودند، تا بساطِ وجود آدم نگستردند از غیب هیچ فرمان نیامده بود، چون پرگارِ ایجاد بر طینت آدم کشید، جمال سلطانِ امر آشکارا گشت.
آری آدم خلیفه بود و امانت دارِ خلعت، چون مهتر را خلعت پوشند حواشی را نیز نصیب دهند.
با فریشتگان گفتند: اُسْجُدُوا لآدَمَ.
آنان که اهلِ خلعت بودند در این امر بنازیدند، و نه هر کسی در نواختِ سلطان برجای بماند، بسیار کس بود که از نواخت در غلط اوفتد.
آن پاکان دانسته بودند که یکی را از میان ایشان حالی پدید خواهد آمد، جبرئیل به نزدیکِ عزازیل – اینکه امروز ابلیس است – می آمد و می گفت: اگر چنین حالی پدید آید دست بر سرِ من دارند و او می گفت: این کار بر من نویس و میکائیل همین می گفت، و جملۀ سادات فریشتگان همین درمی خواستند و او هر کسی را ضمان می کرد که دل فارغ دارید، و در دل کرده که مدارِ این کار که در غیب است او خواهد بود.
چون سلطانِ امر در میدان عزّت تاخت، این صمصام مشیّت بی علّت کشیده که اُسْجُدُوا لآدَمَ، آن لعین خود را به خواجگی به ایشان فروخته بود عنانِ خواجگی باز نتوانست کشید، خود را چون درختی در پیشِ صَرْصَرِ قهرِ امر بداشت، صَرْصَر امرش از بیخ بکَنْد، کاَنَّهُم اَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِیةٍ؛ مَثَلُ الکَافِرِ کمَثَلِ الاَرزةِ حتَّی یَکُون انجِعَافُها مَرّةً.
باز آدم چون آن گیاهک بود
/76a/ در پیشِ نسیمِ امر، به حکمِ تسلیم پیش آمده و آن مُدبرِ دیگر را که فرعون بی عون بود همین اوفتاد، خود را به خواجگی به قوم فروخته بود، چون انفلاق بحر پدید آمد، آن مُدبر بدانست که این دریا برای او گشاده شده است، می خواست که عنان باز کشد به حکمِ حبّ حیات امّا عشق خواجگی دستوری نداد
75.
ای درویش!
اگر ابلیس را که دشمن بود از دارِ قهر در آویختند عجب نیست، عجب این است که آدمِ سوخته سیصد سال می گریست که کس وی را نگفت: ترا چه بوده است؟
و از داود نشنیدی که بعد از سجود خطاب می آمد: اَجَایعٌ اَنتَ فَنُطْعِمَکَ اَوْ عَطشانٌ فَنُسْقیکَ.
ای داود!
گرسنه ای یا تشنه ای؟
و دل و جگرِ او در زیر رَحَای مشیّت بی علّت آس می گشت، نَفَسی بر آورد از دلِ سوخته، که آن همه گیاهها
76 بسوخت.
بعد از سیصد سال جبرئیل می آمد
|
p.239
و آب می آورد، گفت: یا آدم طهارتی بکن، گفت: کجا شُویم؟
گفت: نخست روی شُوی که آبِ رویت به زلّت رفته است تا به طهارت باز آید.
چون طهارت بیاورد در پناه حشمت طهارت توبتش بپذیرفتند
77.
اِنَّ الله یُحبُّ التَوّابِینَ ویُحِبُّ المُتَطهّرینَ.
عجب کاری است، آدم را گفت: گردِ گندم مگرد، هر کجا که تختِ او می نهادند، گندم چون عروسان خود را بر دیدۀ او جلوه می کرد، در این سرّی است.
آری خلقان حشمتِ وی بدان می دانند که تختی و کلاهی و تاجی و کمری دارد و آن غلط است.
ای آدم هان و هان تا گردِ این درخت نگردی، و حکم رفته که دست حکم را بود، راست که آدم آن لقمه در دهان نهاد تا حشمتِ زیورها از او فروریخت، آدم بماند جَریده با تاج اصطفای اِنَّ الله اصْطَفَی آدَمَ، و باحلۀ ثُمَّ اجْتَبَاهُ ربُّهُ تا خلایق را معلوم گردد که حشمت اصلی را با این علایق حاجت نیست
78.
|
p.239 - 240
اختلاف نسخه ها
-
۱
. مج آ: مصراح « در کوی تو... زد» را ندارد
-
۲
. مج، آ: مرایید
-
۳
. مر، کب: ابیات «بندۀ بیگانه... شد بلال» را ندارد
-
۴
. آ: خلقیّت
-
۵
. آ: «در جوار عزّت مأوی داد» ندارد
-
۶
. مر: بی باکان
-
۷
. آ: تنگ بر تنگ
-
۸
. مج: اسب بر میدان نکند...
-
۹
. آ: آن مردی بزرگ
-
۱۰
.آ: به خدایی است
-
۱۱
. آ: این چندین
-
۱۲
. آ: در پیکر ما زن...، مج: … نه گنه... نه گناهکار
-
۱۳
. آ: به نقطه مان
-
۱۴
. مر: تمیز اما مرد محقّق
-
۱۵
. آ: در حاشیه دارد:
یئست من الانصاف بینی و بینه
و من لی بالا نصاف والخصم یحکم
-
۱۶
. مر: تقضننی
-
۱۷
. مر: بهم بر آمد
-
۱۸
. آ: ای سرو سپاه
-
۱۹
. آ: «من قتلته فانادیته» ندارد
-
۲۰
. آ: هر گونه
-
۲۱
. آ: آفریده اند
-
۲۲
. آ: به صفتی ید اکرام، و دل حاشیه دارد: به اضافت به ید اکرام، مر: به صفت به ید اکرام
-
۲۳
. مر: اشعار ترفّع... اشعار تواضع
-
۲۴
. مر: نخستین فضل که از
-
۲۵
. آ: و بیت
-
۲۶
. آ: «و اگر لقمه های … هست » ندارد
-
۲۷
. آ: «و اگر ابلیس لعین... هست» ندارد
-
۲۸
. آ. «حقا که آموزد» ندارد
-
۲۹
. آ: سری پر خمار پر اسرار و عشق
-
۳۰
. آ: بباخت
-
۳۱
. مج، آ: بیت «چون مست... بر تست» ندارد
-
۳۲
. آ: غریم بد
-
۳۳
. آ: در حاشیه دارد: شرط راه عبودیّت و نظر غیور
-
۳۴
. مج، آ: دانم که...
-
۳۵
. مج، آ: خون چکانید
-
۳۶
. آ: نه به سوز کس نگرست و نه به سخن کس التفات کرد
-
۳۷
. مر: نخواهد
-
۳۸
. مج: لا یحمل اقذاره
-
۳۹
. مج: و فی جیده تقصار الآفة لا احد
-
۴۰
. آ، مج: یدفعونه
-
۴۱
. آ: ذرّات نهاد
-
۴۲
. آ: « و هزار... بسته» ندارد
-
۴۳
. آ: فرا کردندی
-
۴۴
. مج، آ: سلطانان
-
۴۵
. مج، آ: یستصغرون
-
۴۶
. آ: و معنی
-
۴۷
. مج:
+
یا کثیر النّوح فی الدَّمن
لا علیها بل علی السّکن
سنه العشاق واحدة
فاذا احببت فاستکن
-
۴۸
. مج: آن گبران، آ: آن جهودان
+
و ترسایان و گبران
-
۴۹
.آ: بدان که
+
هنوز
-
۵۰
. مج: من التواضع نصیب هر که ذره ای خود را قدر و قیمت بیند
-
۵۱
. آ: از چشم خلق
-
۵۲
. آ: دستها
-
۵۳
.مج، آ: دیدارگاه وی
۵۴
. مر: و وی را تربیت رسوخ نبود
۵۵
. آ: نمودند
۵۶
. آ: دردا
۵۷
. آ: چتر فرق سلطنت
۵۸
. آ: ببینند
۵۹
. آ: کردیم
۶۰
. آ: این بیچارگان متحّیر بیباک
۶۱
. آ: زر کند
۶۲
. آ: ای اول
۶۳
. آ: دردا دم
۶۴
. مر: و باد لطایف
۶۵
. آ: حسرت فرقت
۶۶
. آ: همین
+
را
۶۷
. آ:دیدۀ تیزبین داشت، دل حاشیۀ همان نسخه آمده: دیدۀ تیز بین بر گماشت
۶۸
. آ: بیفکند
۶۹
. آ: تشنگان بودند
۷۰
. آ: ندهند
۷۱
. آ: بالش
۷۲
. مر: باری برهنه
۷۳
. آ: و دیگری
۷۴
. آ: چهارمی
۷۵
. آ: دست نداد
۷۶
. تو: گیاها
۷۷
. آ: بپذیرفت
۷۸
. مج:
+
وصلّی الله علی محمد و آله اجمعین.
|