لَکْم رّبی.
امّت مصطفی را به اعمال5 مخالفت کرده و مهتر در صحرای قیامت بر منبرِ عرش رفته و زبان اعتذار بر گشاده که عَسَی اَنْ یَبْعَثک رُّبکَ مَقَاماً مَحْمُوداً.
شفقت مصطفی بر امّت ورای شفقت یعقوب بود بر فرزندان؛ ایشان از صُلب شهوت بودند و این فرزندان از صُلیب شریعت.
وَ مَثَل جان و کالبد چون مَثَل زلیخا و یوسف است کلّ واحدٍ مِنْهُمَا ترک /192b/ الذَّنْبَ اِلَی صَاحِبِه.
یوسف گفت: هِیَ رَاوَئَتْنِی، زلیخا گفت: مَا جَزَاءُ مَنْ اَرَادَ بِاَهلِک سوءً، آنگه چون زلیخا اقرار داد به برائت ساحتِ صدّیقی از اَوْضَارِ اَوزار، بَعد از فرقت نسیم وُصلت در روضۀ قربت بجَست.
همچنین نفسِ امّارۀ قمّارۀ خمّارۀ زمّاره به ظلم و خیانت اقرار دهد، نسیم وصال از مهبّ اقبال ببَزَد، دستش گیرد و به مقعد صدقِ صدّیقان فرود آرد.
و مَثَل صاحب کبیره در آتش مثلِ یوسف است در زندان.
آن سجن عتاب بود نه سجن عذاب.
همچنین دوزخ در حق موحّدان که به کبایر ملوّث باشند حبس تأدیب و تعییر است6 نه حبس تعذیب و تعزیر.
ای جُوانمرد!
حدیثِ بهشت و دوزخ با مبتدیان راه گویند، امّا این مرادن را که میدان عشق به ایشان آراسته است مقصد و مقصود و مشهد و مشهودشان چیزی دیگر است.
کس بُوَد در آن سرای بیگانگان که هر لحظه بانگ می کند که زینهار ای مالک که طبق بر مگیری و کس را به ما راه ندهی که ما با دل خود به خلوت نشستهایم در مشاهدۀ قهر جلال، زحمتِ کس را طاقت نداریم.
آن آتش دوزخ برای آن است تا دباغت دهد پوستهای ناپیراسته را.
هزار سال در آن سرای می گردند تا نَفْس ذوقِ دل گیرد، چون نفس با دل یک نهاد گشت هر دو صلح کنند و دست در گردنِ یکدیگر آرند، آنگه آتش طاقتِ تابشِ نفس ایشان ندارد، فریاد گیرد، و مصطفی می گوید – علیه السَّلام: اِنّ لَجَهَنّم صِیَاحاً من بَرْدهِم.
ای درویش!
الذَّهَبُ یُجَرّبُ بِالنّارِ، زر را که تجربه کنند به آتش کنند، تو نقدی ای که از دارالضرب بیرون آمدهای، لیکن در شهر معاملت که عبارت از این دایرۀ غبر است مستعمل گشتی، غبارِ نظرِ اغیار بر تو نشست، از آتش دوزخ بوتهای ساختند و آلوده را بپالودند، آنگه زرِ خلاص اخلاص و دُرّ نفیس تقدیس را در حقۀ خلود و کیسۀ وجود ودیعت نهادند و ندا در