نو آغاز نکرده است.
عمر – رضی الله عنه – برِ رسول – علیه السّلام – آمد که یَا رَسُول الله اَرَأیتَ مَا نَعْملُ الیَوْم فِیِه اَو فِی اَمْرٍ قَدْ فُرِغ مِنْهُ اَمْ فِی اَمْرٍ لَم یُفْرِغ مِنْه.
فَقَالَ علیه السَّلام: فِی اَمْرٍ قَدْفُرِغ مِنْه.
این کاری است بوده، هر کسی را به منزل خود رسانیده، و موضع وی پدید کرده، آنگه به سرِ راه معاملت باز آورده.
پنداری که این صدهزار و بیست و اند هزار نقطۀ عصمت که در این عالم آمدند کاری نو در این عالم آوردند؛ حقّا و حقّا که هیچ کار در عالم نیاوردند، هیچیزِ نو در سینۀ تو ننهادند، بلکه آنکه در سینۀ تو بود بجنبانیدند و آنچه در حق تو نهاده بود ترا سوی آن خواندند، وَمَا کُنَّا لِنَهْتَدِیَ لَوْلاَ اَنْ هَدَانَا اللهُ.
دعوت صد و بیست و اند هزار جوهرِ عصمت علّت نجات یک نفس تو نیست /195b/ وسایط بود که در میان آورد کتب و رسل، و این همه که تو می بینی با حکم و تقدیر راست بیرون شد.
قَدَرْ سرّی عظیم است، هر دیدهای آن نبیند.
امیر المؤمنین علی را – رضی الله عنه – پرسیدند از قَدَر، وی گفت: سرُّ الله فَلاَ نَکْشِفُهُ، وَبحْرُ عَظِیم فَلاَ نَلَجُّهُ14.
نه هر چه علم است بشرّیت طاقتِ کشش آن دارد، حدیثِ روح از این بود و حدیثِ قدر و متشابهات از این بود، هر یکی را قمیصی از غیرت پوشیده، مرد بینی سخن می گوید تا من حقیقت قدر بگویم، و قدم می زند تا من راه روح بروم، و تصرّف می کند تا سرّ متشابهات بدانم، و او – جلّ جلاله – ندا می کند که آنچه من خود را باز گرفتهام کس بدان نرسد، هر چند بیشتر رَوی، متحیّرتر باشی، هر چند بیش تصرّف کنی فتادهتر آیی15.
بیت
| با رُخِ تو کیست جان، جز که یکی بوالفضول |
|
| با لبِ تو کیست عقل، جز که یکی بوالهوس |
ای درویش!
حقیقت دان که هر که رَست، بدوَرست.
مَا نَجا مَنْ نَجا اِلاّ بِصدْق اللّجا.
مسلمانان!
بحقیقت دانید که شما به رحمتِ او طاعت یافتید نه به طاعتِ او رحمت یافتند.
سخن مختصر کینم؛ نه به خود او را یافتند، به او خود را یافتید.
مُجَاذِبَات الحقّ للسَّرائر تَنْفی کدَر16 الاَشْبَاح و الظَّواهر.
اگر هزار سال ظاهر می شُویی باطن پاک نشود، کششی باید از حق که به سرِّ تو رسد آنگه سرّ تو پاک گردد.
چون سرّ پاک گشت آنگه ظاهر به تَبَعِ سرِّ صفتِ پاکی گیرد.
سرّ سلم مِنْ رُعُونات17 البشرّیة فَذلِک سرُّ رّبانی.
این نه سخن تو است.
یکی را