روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.574
۶۷ – الغَنیُّ المُغْنیِ

بی نیاز و بی نیاز کننده. وَ کاَنَّهُ یُشِیرُ اِنَّنکَ اِنْ اطَعْتَ1 فحظّک طلَبْتَ وَ اِنْ عَصَیتَ فَبَلاک جَلَبْتَ، و سَاحَاتُ العزّةِ مُقَدّسَةٌ لَیْسَ لَهَا مِن طَاعَاتِ المُطِیعیِنَ زَینٌ، وَ لاَ مِنْ مَعْصِیة العَاصِینَ شَیْنٌ. همه اعمال صدّیقان اولاد آدم از عهدِ آدم تا منقرض عالم و طاعت قدسیان آسمان جمع کنی در میزان جلال ذوالجلال ذرّه‌ای نسنجد، تا به این عمل شوریدۀ خود به دیدۀ اعجاب نظر نکنی که آن ساعت که نظر انسانی بر تو افتاد نظرِ رّبانی رخت بر گیرد2.

ای درویش شحنۀ قُسطنطنیه نه قیصر روم است شحنۀ بی نیازی اوست، غنی‌ام به کَسَم نیاز نیست، واحدم که کسَم شریک نیست، جبّارم که کس را در وصال من رنگ نیست، مَالِکُ المُلک‌ام که هرچه کنم کس را زهرۀ اعتراض و روی جنگ نیست.

بوالحسن خرقانی گفت: دل همه صدّیقان را به تیغِ قهر پاره کرد و جگرشان در انتظار آب گردانید و خود را به کس نداد.

موسی را در دل آمد که این منّم که او – جلّ جلاله – با من سخن می گوید، امر آمد که عصا بر سنگ زن، بنگرست صحرایی دید در وی صد هزار موسی، در دستِ هر یکی عصایی، می گفتند: اَرَنِی.

درویشی بود در نشابور، برهنه می گشتی با عورت پوشی، استاد بوعلی را گفتند: هوا سرد است و این درویش برهنه است؛ او را بخواند و در خواست که پوستینکی در پوش،

p.575
اجابت کرد، /194a/ آنگاه او را بفرستاد به دکّانِ پوستین دوز، تا یکی اختیار کند، به دکّان فرا در نگرست بسیاری پوستین دید، نعره‌ای بزد و خوش گشت، و گفت: اکنون که ترا چندین پوستین است من خود گرم گشتم.

پیرزنی بود سوخته، وقتی قصدِ خانه کرد؛ روزی قافله فرود آمد پیرزن را خواب ببرد از ماندگی، فزعی پدید آمد، مردمان قافله3 برفتند و پیرزن را فراموش کردند، چون بیدار شد قافله دید رفته؛ متحیّر بماند سر بر آورد و گفت: اِلَهی مِن بَیْتِی اَخْرَجْتَنِی وَ الِیَ بَیْتِک مَا اَوصَلْتَنی و فی الطریق تَرَکْتَنِی فَعلَی مَن اَحَلْتَنِی. از زاویۀ خودم برانگیختی و به خانۀ خود نرسانیدی و در راهم رها کردی، آخر بگو به کِیَم حوالت می کنی. حقّا و حقّا که این جانها به ما بدان داده است تا خُردْ خُرد4 می کَنیم.

ای درویش آن ذلیلی غوّاص بین، و آن عزیزی گوهر بین؛ غوّاص پای افزارِ طلب در پای کرده5 و صدف بر سریرِ عزِّ خویش تکیه زده می گوید: هر کرا بایستِ ماست خود برِ ما می آید. صد هزار عاشقِ سوخته غوّاص‌وار به طلب این دُرّ در قلزم جلال او غواصی کردند و دُرّ دری اسرار در مکنونات غیب هر ساعت مستورتر.

هرچه علما گفتند خبری بود، و هرچه مشایخ گفتند اثری بود، و حقیقةُ الحقّ وراء الاَثرِ والخَبَرِ. میدانی در پیشِ خلق نهاده و ندا کرده که یا اهل عالم قدم در این میدان نهید و در ره قدم می زنید و در حجاب می روید و مدانید که کجا می روید و مدانید که از کجا می آیید. از درگاهِ علم ما برخیزید و به بارگاه حکم ما فرود آیید. بار خدایا حکمت چیست؟ آری اگر بدانید در ربوبیت ما شریک باشید. پس چه کنیم؟ کمر بندید خدمت ما را، و نگاه کنید6 مشیّتِ ما را، و ساخته باشید قدرت ما را، با عفو و مغفرت ما را، با قهر و عقوبت ما را. قُدْرَةُ القَدِیرِ عطلت کلّ تَدْبِیرٍ. ای سیف7 قضای ما گرد عالم برآی، و ای سلطان قدرت ما تو تیغ ارادت بی علّت بر کش و عقل بو‌الفضول را بر سرِ چهار سوی مشیّت به دو بیار. وی را – جلّ جلاله – به عقل خود مطلبید به فضل او طلبید. وَلَوْلاَ فَضْلُ اللهِ عَلَیْکُم وَ رَحْمَتُهُ، الآیة. عزِّ او صفت اوست، غنای او نعمت8 اوست. قطره‌ای از دریای عزِّ او صد هزار سفینۀ عقل بشر را بر هم شکند؛ کجا علم و کجا عقل و فهم و وَهْم زهرۀ آن دارند که پیش عزّت او باز شوند. پیش صفتِ او که باز شود هم به فضل صفتِ او باز شود. هر که در پناه عقل بو‌الفضول رفت و در صفتِ عزّ پیش آمد او را نومید باز گردانید، و هر که در پناه فضل او رفت بُردابُرد او به

p.576
اَعْلی العلییّن رسید، با پناه گرفتگان عقل فردا عدل کنند و با پناه گرفتگان فضل فردا فضل کنند.

و مَلَکُ الیَمِین مُقدّمٌ عَلَی مَلَک الشّمال. ملک یمین ملک فضل، و ملک شمال ملک عدل. ای فریشتۀ دستِ چپ تو رعیت، و ای فریشتۀ دست راست تو امیر. ای فریشتۀ دَستِ9 راست تو هر چه خواهی بنویس، و ای فریشتۀ دستِ چپ تو جز آنکه فریشتۀ دست راست گوید منویس. /194b/ این همه چه چیز است؟ نتیجۀ حکم است که در ازل کرده‌ایم که سَبَقَتْ رَحْمَتِی غَضَبِی. این بنده جنایت می کند فریشتگان را فرمان آید که پرده در کشید، بار خدایا کدام پرده؟ فرمان آید که پردۀ ایمان در کشید تا جنایت او مغمور و مغلوب ایمان او گردد، آنگه چندانی جُرم کند و چندانی بیباکی، که گویند: بار خدایا جُرم بسیار گشت، پردۀ ایمان وی جُرمِ وی نمی پوشد. گوید: اگر پردۀ ایمان او از سترِ او عاجز آمد سترِ کرمِ من در کشید. باز چون طاعت کند گوید: پرده‌ها بر‌دارید و راه باز دهید، وی را نه عرش حجاب است، نه کرسی، نه ملک، نه فلک، نه هیچیز.

ای درویش! کریم آن بوَد که به نا استحقاق دهد، کریم نبود که به استحقاق دهد؛ زیرا که استحقاق سببی موجب است و هر کجا سبب موجب آمد دَیْن آمد و گزاردن اوام او از کرم نبود. آن روز که آدم را بیافرید ندا در عالم داد که هر کجا نا مستحقّی هست به حضرت من آیید تا خلعت دهم. سلطان چون کسی به ولیعهدی بنشاند کمترین چیزی آن بود که همه نوّاب را خلعت دهد. آسمان و زمین و عرش و بهشت و دوزخ و ملک و فلک نایبانِ شمااند10 وَ لَقَد عَهِدْنَا اِلَی آدَم مِنْ قَبْلُ فنَسِیَ اَلَم اَعْهَدْ اِلَیْکُم یَا بَنِی آدم. با ما عهدی بکرد و با خود عهدی بکرد، خود را بر ما عهدی بر گرفت و ما را بر خود عهدی بر گرفت، آنگه گفت: وَ اَوفُوا بِعَهْدِی اُوفِ بِعَهْدِکُم. چون با آدم آن عهد بکرد هنوز قدم در بهشت ننهاده بود که از اطراف فردوس آواز آمد که وَ عَصَی آدَمُ. بار خدایا در تو جفا نگنجد و در صفتِ ما وفا نگنجد11، اکنون چون از شما وفا نمی آید، وَمَنْ اَوْفیَ بِعَهْدِهِ مِنَ اللهِ فَاسْتَبْشِروا. و اگر چندانی سرمایه ندارید که به عهد ما وفا کنید آخر چندانی سرمایه دارید که به وفاداری ما شادی کنید، اگر روی با جمال ندارید باری به جمال حضرت ما شاد می باشید.

ای درویش در وقت نثار هر که شرم دارد بی بهره ماند. در بعضی اخبار غرایب است که کانَ یُجَاذِبُنَا وَ کُنّا نُجاذِبُه اِنَّ الله یُحبٌّ المُلِحّین فِی الدُّعاء. کسی که در دعا و سؤال از من

p.577
پردۀ شرم به روی فروگذارد نخواهم، کسی خواهم که شرم از روی بنهد و آنچه خواهد بُستاخ‌وار بخواهد، و از سر همّتِ بلند خواهد و چیزی حقیر نخواهد، و اگر ندهند از درگاه برنخیزد تا بستاند.

ای درویش بقطع بدان که او هر کرا چیزی داد رایگان داد، هر کرا ایمان داد رایگان داد، و هر که را آمرزید رایگان آمرزید. همه عالم چیز ستانند و او چیز بخشد. هَلْ مِنْ سائلٍ، هَلْ مِنْ دَاعٍ، هَلْ مِنْ مُسْتَغفِرٍ؟ امر کرد که بخواهید: وَاَسألوُا الله مِنْ فَضْلِه. چون نخواستند تقاضا کرد: هَلْ مِنْ سَائل. چون تقاضا کرد و کاهلی کردند ناخواسته بداد، گفت: اَجبتکُم قَبل اَنْ تَدْعُونِی وَ اَعْطَیْتُکم قَبْلَ اَنْ تَسألُونِی. ما را کرم فراوان است بفرماییم تا بخواهید، چون کاهلی کنید ناخواسته /195a/ بدهیم. کار ما با شما نه امروزین است: کلّ یَوْمٍ هُوَ فِی شأنٍ فِی اُمُور یبداهَا لاَفِی اُمور یبتدِیهَا. دیر است که ما با شما سخن می گوییم لیکن تو اکنون می شنوی وَ مَا کُنْتَ بِجَانِبِ الطّور. خلق را ربقۀ تسخیر بر گردن نهاده است و زمام تقدیر در ایشان بسته است و آنگه ایشان را در صحرا مجال داده تا فراز باز می شوند و در پنداشتی می روند و شغلی می کنند؛ همی ناگاه زمام قدرت بکشد همه به سر نقطۀ اوّل بازگردند، همچنانکه کودکی مرغکی دارد و رشته بر پای نهاده، رها کند تا لختکی بپرّد، پندارد که مخلّی است و پرواز می کند12، همی ناگاه رشته باز کشد. حقیقت شناس13، که هر که قدمی در این راه نهاد چون به نهایت رسید قدم آخرش که بود قدم اوّل بُوَد، در ازل آزال کارها رانده، مهندسِ مشیّت رشتۀ پرگار برزده، اقدام و اقلام و اوهام و افهام را در ضبط قضا و قدر آورده، همگنان به حکم تقدیر به نهایت کارِ خود رسیده، راهرفتگان تقدیر بازماندگانِ معاملت، شاخی در مسجد و بیخی در کلیسیا، و بیخی در مسجد و شاخی در کلیسیا. کافر به کفر رسیده به حکم تقدیر، و مؤمن به ایمان رسیده به حکم قضا، لیکن به حکم معاملت نارسیده. آنگه این عالم را بیافرید و دو میدان در پیش نهاد: میدانِ سعادت و میدانِ شقاوت، و غایتِ آن یک میدان رضا، و نهایت آن دیگر سخط، و راهرفتگان تقدیر را در معاملت آورد تا آنچه به قلم در حق ایشان رفته بود به قدم برفتند، یک قدم از آنچه راندۀ قلم بود پیش و پس ننهادند، و چون به قدمگاه آخر رسیدند همان قدمگاه بود که اوّل دیده بودند. قدمگاه اوّل تقدیر، و قدمگاه آخر معاملت. ما که هستیم؟ رسیدگان به تقدیر و باز مانگانِ معاملت. این همه خلق که می بینی که فرازوار می شوند. در کاری تمام شده قدم می زنند، هیچ کس کاری

p.578
نو آغاز نکرده است.

عمر – رضی الله عنه – برِ رسول – علیه السّلام – آمد که یَا رَسُول الله اَرَأیتَ مَا نَعْملُ الیَوْم فِیِه اَو فِی اَمْرٍ قَدْ فُرِغ مِنْهُ اَمْ فِی اَمْرٍ لَم یُفْرِغ مِنْه. فَقَالَ علیه السَّلام: فِی اَمْرٍ قَدْفُرِغ مِنْه. این کاری است بوده، هر کسی را به منزل خود رسانیده، و موضع وی پدید کرده، آنگه به سرِ راه معاملت باز آورده.

پنداری که این صدهزار و بیست و اند هزار نقطۀ عصمت که در این عالم آمدند کاری نو در این عالم آوردند؛ حقّا و حقّا که هیچ کار در عالم نیاوردند، هیچیزِ نو در سینۀ تو ننهادند، بلکه آنکه در سینۀ تو بود بجنبانیدند و آنچه در حق تو نهاده بود ترا سوی آن خواندند، وَمَا کُنَّا لِنَهْتَدِیَ لَوْلاَ اَنْ هَدَانَا اللهُ. دعوت صد و بیست و اند هزار جوهرِ عصمت علّت نجات یک نفس تو نیست /195b/ وسایط بود که در میان آورد کتب و رسل، و این همه که تو می بینی با حکم و تقدیر راست بیرون شد. قَدَرْ سرّی عظیم است، هر دیده‌ای آن نبیند.

امیر المؤمنین علی را – رضی الله عنه – پرسیدند از قَدَر، وی گفت: سرُّ الله فَلاَ نَکْشِفُهُ، وَبحْرُ عَظِیم فَلاَ نَلَجُّهُ14. نه هر چه علم است بشرّیت طاقتِ کشش آن دارد، حدیثِ روح از این بود و حدیثِ قدر و متشابهات از این بود، هر یکی را قمیصی از غیرت پوشیده، مرد بینی سخن می گوید تا من حقیقت قدر بگویم، و قدم می زند تا من راه روح بروم، و تصرّف می کند تا سرّ متشابهات بدانم، و او – جلّ جلاله – ندا می کند که آنچه من خود را باز گرفته‌ام کس بدان نرسد، هر چند بیشتر رَوی، متحیّرتر باشی، هر چند بیش تصرّف کنی فتاده‌تر آیی15.

بیت
با رُخِ تو کیست جان، جز که یکی بوالفضول

با لبِ تو کیست عقل، جز که یکی بوالهوس

ای درویش! حقیقت دان که هر که رَست، بدوَرست. مَا نَجا مَنْ نَجا اِلاّ بِصدْق اللّجا. مسلمانان! بحقیقت دانید که شما به رحمتِ او طاعت یافتید نه به طاعتِ او رحمت یافتند. سخن مختصر کینم؛ نه به خود او را یافتند، به او خود را یافتید. مُجَاذِبَات الحقّ للسَّرائر تَنْفی کدَر16 الاَشْبَاح و الظَّواهر. اگر هزار سال ظاهر می شُویی باطن پاک نشود، کششی باید از حق که به سرِّ تو رسد آنگه سرّ تو پاک گردد. چون سرّ پاک گشت آنگه ظاهر به تَبَعِ سرِّ صفتِ پاکی گیرد. سرّ سلم مِنْ رُعُونات17 البشرّیة فَذلِک سرُّ رّبانی. این نه سخن تو است. یکی را

p.579
گفتند: به شهرِ شما زعفران بُوَد؟ گفت: ما بیشتر پیاز با دوغ خوریم. گفت: اکنون تمام شد که پیاز از زعفران باز نمی شناسی.

p.579
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . آ: و کافی آن اطعت
  • ۲ . آ: برگرفت
  • ۳ . آ: کاروان
  • ۴ . آ: خرد مرد
  • ۵ . آ: طلب برکرده
  • ۶ . آ: نظاره باشید
  • ۷ . آ: سیل
  • ۸ . مر: نعت
  • ۹ . آ: «دست چپ... امیر» ندارد
  • ۱۰ . آ: بنان و خامۀ شمااند
  • ۱۱ . مر: و در صفت ما گنجد
  • ۱۲ . آ: محلی است و بی بند چون کار به نهایت رسد
  • ۱۳ . آ: شناسید
  • ۱۴ . مج: فلایکلفه... یلجه
  • ۱۵ . آ: باشی
  • ۱۶ . مج: کید
  • ۱۷ . مر: تجرّد من رعونات.