سیاه کردند13، آنگه او را بر سبیل تنکیل بر خری نشاندند و گردِ شهر بگردانیدند و او در آن میان گفت: لاَ اُزَوِّجُ سَلیلَتی اِلاّ مَنْ کانَ مُحَافِظاً علی الصّلاةِ فِی مَسْجِد رسولِ اللهِ.
فرزندِ من عالمه به احکام نماز است، صِدّیقی باید که وطن در قعر قبّۀ نماز دارد تا من او را به حکم او کنم.
وقتِ نمازِ دیگر در آمد که خلاص یافت14 و چهل سال بود تا هرگز نماز به جماعت در مسجد رسول از وی فوت نشده بود مگر آن روز، می شتافت و هر که پیش او رسیدی می پرسید که هَلْ صلّوا15 العَصْرَ فِی مَسْجد رَسُول الله؟
در مسجدِ مصطفی نمازِ دیگر بگزاردند.
چون خبر دادند از پای در افتاد و سر بر زمین می زد و می گفت: به حقِّ دین خدای که درد فوت این نماز بر من تمامتر از دردِ صد تازیانه است که مرا زدند16.
زندگی ما به لعب و لهو است و زندگی ایشان به دین بود.
فردا هر مویی از آن صدّیقی به هزار عالم از ما برآید و صدهزار چون ما به کاه برگی بر نیاید.
همه بیداران دین ماتم بیخبران می دارند و شما را همه آن گرفته تا چه خوریم و چه پوشیم و با خلق چه گوییم؟
به دنیا بطّالی پُر از غفلت، و به قیامت حمّالی پُر از حسرت.
هان و هان تا به این تواتز نعَم و اَسْبال سترِ کرم غرّه نشوی که محاسبات و مطالبات در پیش است.
یحیی بن زکریا – علیهم السَّلام – در حال صبی بود، کودکان با وی گفتند: بیا تا بازی کنیم.
یحیی گفت: مَا لِلّعْب خُلِقْتُ.
مرا نه برای بازی آفریدهاند.
حسن بصری نامه نوشت به عمرِ عبدالعزیز: یَا عُمَر کُنْ کَالمداوی جرحه صبَر علی شدّة الدّواء مخَافةَ حُلولِ البلاء17.
ای عمر روزگار چنان گذار که آن مردِ بیمار می گذارد، شربتهای تلخ می کشد از بیم ضربت حربۀ ملک الموت.
ای جوانمرد!
وَلاَ تَنْسَ نَصِیبکَ مِنَ الدُّنیا.
تا گمان نبری که این نصیب تمتّع و تلذّذ است، این نصیب بضاعت طاعت است و زاد اجتهاد است.
اَفحَسَبْتُم اَنَّما خَلَقْنَاکُم عَبَثاً وَ انّکُم اِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُون بَلْ خَلَقْنَاکُم لاَمْرٍ عَظِیم، اِمّا للسَّعادةِ و اِمّا للشّقاوَةِ، وَاِمّا للمُلکِ وَ اِمّا للهُلک، اِمّا للجنّة و امّا للنَّار، اِمّا للقُرب، و اِمّا للبُعد، اِمّا للهِجْر و اِمّا للوَصْل، اِمّا للقبُول و اِمّا للرَّدِّ، اِمّا للکرامَةِ وَ اِمّا للغَرامَةِ.
حسن بصری آن مرد را دید می خندید، پرسید که ذُقْتَ المَوْتَ؟
شرابِ مرگ چشیدی، گفت: نه.
گفت: هَلْ اَمِنْتَ الخَاتِمَةَ؟
از خاتمت ایمن گشتهای، گفت: نه.
گفت: هَلْ اَجبْتَ مُنْکَراً وَ نَکِیراً؟
مُنکر و نکیر را جواب دادی، گفت: نه.
گفت: طاعتِ تو در میزان چربیده