روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.580
۶۸ – الضّارُ النَّافِع

زیان کننده و سود کننده. مالک بر اطلاق حق است – جلّ جلاله – او را رسد که در ملک خود چنانکه خواهد تصرّف کند. حدیثی درست است از مصطفی – علیه السَّلام: لاَ یَکْمُلُ ایمانُ عَبْدٍ حتّی یُؤمِنَ1 اَنَّ اللهَ تَعَالی لَواکَبَّ اَهْلُ السَّموات و الارضِ فِی النَّارِ کانَ لَهُ ذلکَ. و هم مصطفی گفت: علیه السَّلام: لَوْ عَذَّبَنِی وَابْنُ مَرْیَمَ لَعَذَّبَنَا غَیْر ظَالمٍ. بترس از خداوندی که هر چه خواهد کند و کس را زهرۀ اعتراض نه. اِسْتَحِی من اللهِ لِقُرِبه مِنکَ و خَفِ الله لِقُدْرَتهِ عَلَیک. از خدای شرم دار که به تو نزدیک است؛ و از خدای بترس که بر تو قادر است.

از حسن بصری پرسیدند که یَا بَا سَعِید اَتَشُکُّ فِیمَن قَالَ لاَ اِله اِلاّ الله اَنَّهُ مؤمنٌ؟ قال: لاَ وَ لکِن مَا حَلّت الکلِمَةُ فِی قَلْبِ رَجُلٍ الاّ ذَابَ لَهَا فِی طاعَة الله و تَرَکَ لَهَا معَاصِی الله. یا با سعید شک می کنی در ایمان کسی که کلمۀ لاَ اِلَه اِلاّ الله می گوید؟ گفت: نی، ولیکن در هیچ سینه این کلمه بحقیقت نزول نکند الاّ که معاصی و فواحش رخت بربندد2.

هم حسن بصری گفت: المؤمنُ عَبْد کیّس تَفَکّرَ وَاعْتَبَر وَ اَبْصَر عَمَدَ اِلَی دُنیا، فَهَدمَهَا /196a/ وَبَنَی بِهَا آخِرَتَهُ وَلَم یَهْدِمْ آخِرَتَهُ بِدُنْیاهُ و کانَتْ تِلکَ صِفَتهُ حتّی لَقِیَ رَّبهُ وَ رَضِیَ عَنْهُ وَ اَرْضَاهُ وَ اِنّ المُنافِق عَبْد جَاهِلٌ اتَّخَذَ الدّنیا اِلهاً فَقَالَت الدُّنیا اَلِهَذا خُلِقْتَ اَمْ بِهَذا اُمِرْت اَمَا عَلِمتَ اَنّ لکَ رّباً سَتَعْلَمُ وَ سَتَنْدَم.

معاذ بن جبل روایت می کند از مصطفی – علیه السَّلام – که گفت: یَا مُعَاذ اِنّ المؤمن

p.581
قیّده القرآن عن کثیر مِن هَوَی نَفْسِه و شهَوَاتها وَ حَال بینَه و بین ان یهلک فیما یهوی یعلم انّ علیه رُقَباء علی سَمْعه و بصَرِه و لسانِه و رِجْلهِ و بَطْنِه حتّی اللمحَة ببَصره التّقوی رَقِیبُه والقرآن دَلیله والخَوْفُ محجّتهُ والشّوق مَطیّته و الحَذَرُ قرینُه والوَجَلُ شعَارهُ والصَّلاةُ کَهْفه والصّیامُ وَزیره و رُّبهُ من وَراء ذلک کلّه بِالمِرْصَادِ.

و از حسن بصری آورده‌اند که عَلاَمَاتُ المُسْلم وَ طِباعه فَخْرٌ فِی دین3 و جرأةٌ فی لین و ایمانٌ فی یقین و علم فی حلمٍ و عطاء فی حقّ و تَحَمُّلٌ فی فاقَةٍ و طاعَة فِی نَصِیحة و صَبْر فی شدّة و شفقةٌ فی نفقةٍ یتکرم عن الباطل و یُعرض عن الجاهل.

ابو بکر محمّد بن عمرو بن حزم گوید: لَقْد اَدْرَکْت اَقْواماً لَو اَمَرُوا اَنْ لاَ یَشرَبوا الماء ما شربوه حتّی ینقطع اَکبَادَهم. اکنون چگونه عهدی است. اُمَرَاء کذَبَةٌ و وَزَراء فَجَرةٌ و عُرَفاء ظَلَمةٌ، و قرّاء فسقةٌ قُلُوبهم اَنْتَنُ مُنْ جِیفَةٍ. صدهزار هزار آدمی صورت بینی تا یکی مردم بینی، و صدهزار مردم بینی تا یک مرد بینی که نفَس شمار بُوَد و هر نفَسی که جز از حَرِیم حَرم شرع مصطفی آید آن نفس را به تازیانۀ اندوه حدِّ مستان زند. هر کسی که جز چنین بوَد گو کلاه دعوی امّتی این مهتر از سربنه، که این مهتر آن است4 که موسی بن عمران – که جانِ هفتاد هزار کودکِ رضیع عقیقۀ قدومِ قدمِ او بود – درخواست که اِجْعَلْنِی مِنْ امّةِ محمّدٍ. دعوی به دروغ خود از راه او به دور دار5 که جان مقدّس موسی عمران نظاره است و غیرت دل یحیی زکرّیا بر راه است. یا اهل پندار! عَظَّمَ اللهُ اَجْرَکُم، و یا اسیران هوای خود! جَبرَ الله مُصِیبَتکُم. دین پاک را مردِ پاک باید، نه کار معیوبان است.

داود طائی یَمِین المُلک عالمِ لاَ اِلَه اِلاّ الله بوده است و در یَجُوز وَلاَ یَجُوز شاگرد ابو‌حنیفه بوده است، لیکن در صورت صدق6 چنان بوده است که آن شب که از دنیا بیرون شد از بطنان آسمان ندا آمد که یَا اَهْل الاَرْضِ اِنَّ داود الطَّائیَّ قَدِمَ عَلَی رّبهِ وَ هُوَ عَنْه رَاضٍ. داود به خدای رسید و خدای از او خشنود با جمالِ دولتِ او7.

ابو‌‌بکر عیّاش چنین گفت که به حجرۀ داود شدم او را دیدم نشسته، و پاره‌ای نان خشک در دست، و می نگریست. گفتم: مَالَکَ یَا دَاوُد؟ گفت: هَذِه الکِسْرَة اُرِیدُ اَنْ اکلَهَا وَلاَ اَدْرِی مِنْ حَلالٍ هِیَ اَوْمِنْ حَرامٍ. حقّا که هر که عزیزیِ /196b/ دین بشناخت هرگز هوای بشرّیت از وی برنخورد، اگر یک کس از آن صدّیقان سر از قبۀ صفای صفات خود برون کنند و به ما فرو نگرند جز بی قدری نعت ما هیچیز نبینند.

p.582

آن عزیزی می گفت: در حالِ نزع داود را دیدم در خانۀ خراب شده در شدّتِ گرما بر خاک افتاده و نیم خشتی در زیرِ سر نهاده و جان می کَنْد و قرآن می خواند؛ گفتم: یَا دَاوُد لَوْخَرَجْتَ اِلیَ الصَّحراء مَاذَا کانَ؟ اگر بدین صحرا در آیی8 چه باشد؟ گفت: یَا فُلاَن اِنّی لاَشْتَهیهِ، وَلکِن اَسْتَحی مِنْ رّبی اَنْ اَنْقُلَ قَدَمِی اِلَی مَا فِیهِ رَاحَةُ نَفَسِی. گفت: هرگز این نفسِ مرا بر من دست نبوده است، در این حال اولیتر که نباشد، و هم در آن حال بر آن خاک جان بداد و بیرون نیامد9.

ِلله الحمد که این عقبۀ10 مرگ بر راه همه خلق نهاده‌اند تا این بی دینان قدر خویش بدانند. از همه دولتها که در دنیاست بعد از توحید هیچ دولتی عزیزتر از مرگ نیست. دینداران سُعَداء دین را تاج کبریای سلطنت به دروازۀ مرگ بر سر نهند، برخورداران شریعت توقیع دولت به درِ مرگ خواهند یافت، مرگ حرمِ11 لاَ اِلَه اِلاّ الله است و آستانۀ دار‌المُلک قیامت، و ممّرِ زُوّار حق است و مرکز عزِّ عارفان، و منظرِ12 ارواح مقرّبان، و طلیعۀ عنایت ازل، و مقدّمۀ رعایت اَبَد. هیچ کس را در عالم چندان راحت نیست که مردِ متّقی را فِی اللّحَد مَعَ الاَحَد، علَم اسلام و کوس ایمان با خود به خاک برده تا با علَم ایمان و کوس ایقان به قیامت آید، چنانکه پادشاهان به شهرِ خویش در آیند. دریغ می آید حدیثِ گرسنگان با سیرخوردگان گفتن؛ این حدیث را سوختگان یابند چنانکه ایشان بودند.

سعیدِ مُسَیِّب از کبارِ تابعین بوده است، در حلیة الاَولیاء آورده است شیخ اَبُو‌نُعَیم حافظ – رحمه الله – از سعید که گفت: مَا اَذَّنَ المُؤذّنُ مُنْذُ ثَلاَثِین سَنَةً اِلاّ کُنْتُ فِی المَسْجِد وَمَا فَاتَتْنِی الصَّلاةُ فِی الجمَاعَةِ مُنْذ اَربعِین سَنَةً، وَصَلّیْتُ الغَداةَ بِؤضؤا لعَتَمةَ خَمْسِین سَنَةً وَمَا نَظَرْتُ اِلیَ اقْفِیَة القَوْم کانُوا سَبَقُونی اِلَی الصّفِّ الاوّل مُنْذُ اَربعیِن سَنَةٌ وَ مَا دَخَلَ علَیَّ وَقْتُ الصَّلاةِ الاّ وَقَدْ اَخَذْتُ فِی اُهْبِتهَا وَ اَنَا اِلَیْهَا مُشْتَاقٌ. و این سعید دامادِ بوهُریره بود و زید بن ثابت و ابن عبّاس را شاگردی کرده بود، او چنین می گوید: سی سال مؤذّن بانگ نماز نکرد الاّ که مرا در مسجد دید منتظر نشسته، و هرگز هیچ نماز نگزاردم الاّ که در اشتیاق دیگر می سوختم، تاکَیْ بُوَد که ما را از آن باز رهانند. او را در خانه فرزندی بود از صالحات مؤمنات قانتات، و در آن عهد خطبه به نام عبدالملک مَروان بود، خواست که فرزند سعید را به نام پُسر خود کند، با سعید بگفت، امتناع کرد، الحاح کرد سود نداشت، عبد‌الملک را خشم آمد، /197a/ بفرمود تا او را به محلِّ سیاست بردند و فرو کشیدند و صد تازیانه بی محابا بزدند و از سر تا پای

p.583
سیاه کردند13، آنگه او را بر سبیل تنکیل بر خری نشاندند و گردِ شهر بگردانیدند و او در آن میان گفت: لاَ اُزَوِّجُ سَلیلَتی اِلاّ مَنْ کانَ مُحَافِظاً علی الصّلاةِ فِی مَسْجِد رسولِ اللهِ. فرزندِ من عالمه به احکام نماز است، صِدّیقی باید که وطن در قعر قبّۀ نماز دارد تا من او را به حکم او کنم. وقتِ نمازِ دیگر در آمد که خلاص یافت14 و چهل سال بود تا هرگز نماز به جماعت در مسجد رسول از وی فوت نشده بود مگر آن روز، می شتافت و هر که پیش او رسیدی می پرسید که هَلْ صلّوا15 العَصْرَ فِی مَسْجد رَسُول الله؟ در مسجدِ مصطفی نمازِ دیگر بگزاردند. چون خبر دادند از پای در افتاد و سر بر زمین می زد و می گفت: به حقِّ دین خدای که درد فوت این نماز بر من تمامتر از دردِ صد تازیانه است که مرا زدند16.

زندگی ما به لعب و لهو است و زندگی ایشان به دین بود. فردا هر مویی از آن صدّیقی به هزار عالم از ما برآید و صدهزار چون ما به کاه برگی بر نیاید. همه بیداران دین ماتم بیخبران می دارند و شما را همه آن گرفته تا چه خوریم و چه پوشیم و با خلق چه گوییم؟ به دنیا بطّالی پُر از غفلت، و به قیامت حمّالی پُر از حسرت. هان و هان تا به این تواتز نعَم و اَسْبال سترِ کرم غرّه نشوی که محاسبات و مطالبات در پیش است.

یحیی بن زکریا – علیهم السَّلام – در حال صبی بود، کودکان با وی گفتند: بیا تا بازی کنیم. یحیی گفت: مَا لِلّعْب خُلِقْتُ. مرا نه برای بازی آفریده‌اند.

حسن بصری نامه نوشت به عمرِ عبد‌العزیز: یَا عُمَر کُنْ کَالمداوی جرحه صبَر علی شدّة الدّواء مخَافةَ حُلولِ البلاء17. ای عمر روزگار چنان گذار که آن مردِ بیمار می گذارد، شربتهای تلخ می کشد از بیم ضربت حربۀ ملک الموت.

ای جوانمرد! وَلاَ تَنْسَ نَصِیبکَ مِنَ الدُّنیا. تا گمان نبری که این نصیب تمتّع و تلذّذ است، این نصیب بضاعت طاعت است و زاد اجتهاد است. اَفحَسَبْتُم اَنَّما خَلَقْنَاکُم عَبَثاً وَ انّکُم اِلَیْنَا لاَ تُرْجَعُون بَلْ خَلَقْنَاکُم لاَمْرٍ عَظِیم، اِمّا للسَّعادةِ و اِمّا للشّقاوَةِ، وَاِمّا للمُلکِ وَ اِمّا للهُلک، اِمّا للجنّة و امّا للنَّار، اِمّا للقُرب، و اِمّا للبُعد، اِمّا للهِجْر و اِمّا للوَصْل، اِمّا للقبُول و اِمّا للرَّدِّ، اِمّا للکرامَةِ وَ اِمّا للغَرامَةِ.

حسن بصری آن مرد را دید می خندید، پرسید که ذُقْتَ المَوْتَ؟ شرابِ مرگ چشیدی، گفت: نه. گفت: هَلْ اَمِنْتَ الخَاتِمَةَ؟ از خاتمت ایمن گشته‌ای، گفت: نه. گفت: هَلْ اَجبْتَ مُنْکَراً وَ نَکِیراً؟ مُنکر و نکیر را جواب دادی، گفت: نه. گفت: طاعتِ تو در میزان چربیده

p.584
است؟ گفت: نه. گفت: صراط پسِ پُشت کرده‌ای؟ گفت: نه. گفت: در جنّت رفته‌ای؟ گفت: نه. قَالَ فمَا هَذِه الضّحک؟ پس این خنده چیست.

خلیل – علیه السَّلام – هر بار که زلّت خود یاد کردی /197b/ آتش در سینۀ او افتادی بر خود می لرزیدی و می طلبیدی، جبرئیل می آمدی که الرّبُّ یُقْرِئکَ السَّلام و یَقوُل هَلْ رَاَیْتَ خَلِیلاً یخَافُ خَلِیلَهُ. هرگز هیچ دوست دیده‌ای که از دوستِ خود ترسد؟ خلیل گفتی: یَا جبرئیل اِذَا ذکَرْتُ خَطِیئتی نَسِیتُ خُلّتَهُ. هر گه که18 یادِ این زلّت بر خاطرِ ما گذر کند دلِ ما پاره می گردد و ما را یارای آن نمی ماند که پُشت به مسند خلّت باز گذاریم. صدهزار و بیست و اند هزار نقطۀ نبوّت در خون جگر خود می گشتند و شما در شوق شهوات می گردید.

مالک دینار گفت: کنَّا نَبْکِی عَلَی الذُّنُوبِ زَمَاناً وَ الآن صَارَتِ الذُّنُوبُ حِرْفَتَنَا وَ اِنَّما نَبْکی عَلَی الاِسْلام. روزگاری دراز ما بر گناهان می گریستیم، اکنون معصیت حرفت ما گشته است، از آن می گرییم که نباید که پیراهن مسلمانی از بر ما برکشند آنگه ما عریان این سر، و مهجور آن سر بمانیم.

بیت
یک چند دویدیم نه بر راهِ صواب
وز روی خرد گشاده یکباره نقاب19
اکنون که همی باز کنیم چشم ز خواب
هم عمر تباه کرده هم نامه خراب20

ذو‌النُّون مصری گفت: وقتی در بصره می شدم کنیزکی دیدم نیکو روی، عصابه‌ای بر سر بسته، بر آن عصابه نبشته: مَنْ اَرَادَنَا فَلْیَنْتَصِبْ لاَ جْلِنَا. هر که را برگِ ماست، گو درد و غم و اندوه را ساخته باش21.

منصور عمّار گفت: وقتی به حرم22 در شدم جوانی را دیدم نماز می گزارد، در عین خوف و خشیت و وَجْد و هیبت گفتی که دوزخ در پیش اوست و قیامت در قفای او. صبر کردم تا نماز سلام باز داد، سلام کردم بر وی، و گفتم: ای جوان در دوزخ صخره‌ای است و زیرِ آن صخره وادیی است آن را لَظَی گویند زندانِ عاصیان و حبس جافیان است23، چون این کلمه بشنید آوازی از وی برآمد و بیهوش شد چون به دستِ خود باز آمد گفت: ای طبیب استاد هیچ تواند بود که شربتی دیگر دهی؟ این آیت بر خواندم که وَقُودُهَا النَّاسُ والحجارَةُ. گفت: نعره‌ای دیگر بزد و جان بداد، چون بر مَغْسِلَش24 نهادند بر سینۀ او نوشته دیدم: فِی عیشَةٍ رَاضِیَةٍ. خواستم که بر میان دو ابروی او دهان بر نهم خطّی دیدم بر آنجا: فرَوح وَ

p.585
رَیحانٌ وَ جنّةُ نَعِیم. چون در خاکش نهادند آن شب مر او را به خواب دیدم که در فردوس جامه‌های سبز پوشیده بر مرکبی از نور25، من گفتم: حق – جلّ جلاله – با تو چه کرد؟ قال: فَعَلَ بِی مَا فعَل بِشُهَداء بَدْرٍ وَ زًیادَة. گفتم: چرا؟ گفت: آنچه با شهیدان بَدْر کردند: قُتِلوُا بِسَیْفِ الکفَار، وَ قُتِلْتُ بِسَیْفِ المَلک الغفّار. اَرَادَ الخَوْفُ والخَشْیَة.

p.585
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . مج: یعلم
  • ۲ . آ: بر‌گیرد
  • ۳ . مج: قوة فی الدّین
  • ۴ . آ: که اوست آن است
  • ۵ . آ: از راه بردار
  • ۶ . آ: در درجۀ صدق
  • ۷ . مر: خشنود این محتشم دین با کمال دولت خویش
  • ۸ . آ: بیرون + آیی
  • ۹ . آ: «و بیرون نیامد» ندارد
  • ۱۰ . آ: عقد
  • ۱۱ . آ: مرگ حرج اهل لا اله اِلاّ الله
  • ۱۲ . آ: مطیه
  • ۱۳ . آ: سیاه گشت
  • ۱۴ . آ: خلاصی یافته بود
  • ۱۵ . مر: صلّیت
  • ۱۶ . آ: که بر جای ما زدند
  • ۱۷ . مج: طول البلاء
  • ۱۸ . آ: هر باری که
  • ۱۹ . مج، آ: برداشته از روی خرد پاک نقاب
  • ۲۰ . مج، آ: همنامه سید بیم هم عمر خراب
  • ۲۱ . آ: و بوی خمشک به یاس اسمیهر زن (؟)
  • ۲۲ . آ: به خرابه‌ای
  • ۲۳ . آ: + گفت
  • ۲۴ . آ: مغتسل
  • ۲۵ . آ: + بر سر تاج.