آن مهتر ما گفتی – قدَّس الله روحه – اگر کسی به روز پروانهای طلب کند نیابد، گو صبر کن تا آفتاب فرو شود و پردههای ظلمت فرو گذارند /200b/ و شمع برافروزند، آنگه پروانه هر کجا که هست به صحرا آید.
محمّد رسول الله شمعی بود از لطفِ حق ساخته در صفّۀ صفوت برافروخته، و پروانهها از اطراف جهان قصدِ آن شمع کرده، یک پروانه از میانِ حبشه، و یک پروانه از صمیم عجم، و یک پروانه از خاکِ روم.
اَنَا سیِّد العرب، و بلال سیِّد الحبشة، و صُهَیب سیّدالرّوم، و سلمان سیّدالعجم.
آفتاب که سر بر خواهد زد اوّل نوری به حاجبی در پیش رود، آنگاه شعاعی پیدا آید، آنگاه جرم آفتاب کلّۀ خود ببندد19.
اهلِ دیدار صبح قومی، و اهلِ دیدار شعاع قومی، و اهلِ دیدار جرم قومی.
بعضی بودند که صبح نبوّت را دریافتند، اوّل مَنْ اَسْلَم مِنَ الرّجال اَبُوبکر وَمِنَ النِسَاء خدیجة وَ مِنَ الصّبیان عَلیُّ وَ مِنَ العَبِیدِ بلالٌ.
و بعضی بودند که هنوز صبح نبوّت تمام سر بر نزده بود که ایشان را از میانِ جان صبحِ صلح سر بر زده بود.
و بعضی بودند که خرشید نبوّت به میان آسمان فتوّت رسیده و ایشان در ظلمت نکرت خود بمانده، صبح تابنده است شعاع سوزنده است جرم نیست کننده است.
مثال این آتش است آن کس که گوید: مرا نور باید، گوید: از من دور باش، ندیدی که ابلیس به خود نزدیک شد، بسوخت.
و آن کس که گوید: مرا صحبت باید، گوید دل از جان برگیر.
اهل حاجتاند و اهل قربتاند و اهل صحبتاند، اهل حاجت را نور از دور، آنَسَ مِنْ جَانِب الطّورِ ناراً.
موسی تا صاحب حاجت بود از دور می گشت، چون صاحب صحبت گشت به میان آتش در آمد اَرَنِی اَنْظُر اِلَیْکَ.
بر فرق طور شمعی برافروختند، موسی پروانهوار خود را در آن شمع زد، صعقش افتاد وَ خَرّ مُوسی صَعِقَا.
گفتهاند مرده بود بر مثالِ پروانهای که در پیشِ شمع بسوزد آن شمع که برافروزند مقصود مهمان دیگر است و مقصود میزبان دیگر و مقصود پروانه دیگر.
خداوندِ خانه گوید: تا خانه روشن گردد، مهمان گوید: تا میزبان را بینم، پروانه گوید: تا جان بدهم مستهلک ذات گردم.
مقصودِ مُضودِ مُضِیف و ضیف صفات است و مقصودِ پروانه ذات20.
ای درویش شمعی از رسالت از بهرِ بهای دولت محمّدی برافروختند شعاعی از آن شمع در حجرۀ راز صدیق افتاد پروانهوار هرچه داشت در باخت، عبارت از آن حالت این