روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.586
۶۹ – الَنُّور

قال اللهُ تعالی: اللهُ نوُر السَّمواتِ والاَرْضِ. خدایست روشن کنندۀ آسمانها و زمینها بر نگرندگانِ او، و گرویدگان بدو، و دوستان /198a/ و دوستدارانِ او، و ترسکارانِ او، و سوختگان در محبّتِ او. او – جلّ جلاله – مصوّر اشباح است و منوّر ارواح. جَمِیعُ الاَنْوارِ مِنْهُ وَ بِه، اللهُ نوُر‌السَّموات، والنّوُر فِی الحَقِیقَة مَا یُنَوِّر غَیْرَهُ1.

نور بحقیقت آن بُوَد که غیری را روشن کند امّا هر چه غیری را روشن نکند نور نبود و نه منوّر2. آفتاب نور است و ماه نور و چراغ نور، به آن معنی که منوّر غیر است نه به آن معنی که در نفس خود مُسْتَنِیر است. نبینی که آیینه و آب و جوهر و مانند آن را نور نگویند، و گرچه3 در ذات خود روشن است؛ زیرا که روشن کنندۀ غیر نیست.

و چون این حقیقت معلوم گشت، اللهُ نوُرالسّموات تأویل و صرف آیت از ظاهر نبوَد، خود ظاهر و حقیقتِ کلمه این باشد آنگه انوار بعضی ظاهر است و بعضی باطن. قال الله تعالی: اَفَمنْ شَرَح الله صَدْرَهُ للاِسْلاَم فَهُوَ عَلَی نُورٍ مِنْ رّبهِ.

بحقیقت بدان که هیچیز آن نور ندارد که دلِ مؤمن، و همه انوارِ ظاهر تبع و چاکر و خادم نوِر باطن است، از شمس منوّرتر و زیباتر نیاید، آخر مکدّر و مکوّر گردد، اِذَا الشّمسُ کُوِّرَتْ. امّا آن شمس که از مطلع فلک دلها سر برزند او را کشوفی است بی کسوف، و طلوعی است بی غروب، اشراقی است از مقام4 اشتیاق.

p.587

شعر
اِنَّ شمس النّهار تَغْرُب باللّیل
و شمسُ القلوب لیست تغیب

همه قدسیان آسمان بایستی که تقدیسِ خود به غارت بدادندی تا این مشتی خاک آلود بر این خلعت بیاراستند که اَفَمَنْ شَرَح الله صَدْرَهُ للاسلام. مشتی خاک بود در ظلمت نکرت بمانده در تاریکی نهادِ خود متحیّر شده، همی از آسمانِ اسرار اَمْطارِ انوار ببارید، خاک عبهر گشت، سنگ گوهر گشت، رنگ آسمان و زمین به قدوم قدم او دگر گشت. آری خاکی است همه تاریکی و ظلمت، نهادی می باید همه نور و صفا و صفوت، لطیفۀ غیبی5 پیوند این نهاد باید کرد و خرمن حسد حسّاد بر باد باید داد6. عبارت از آن لطیفه چیست؟ اَفَمَنْ شَرَح الله صَدْره، الآیة.

معروف است که یکی را از مسلمانان کفّار اسیر بردند به اقصای روم افتاد، مدّتی آنجا بماند، رومیان را دید که روزی در فضایی گرد آمدند، پرسید که این اجتماع به چه سبب است؟ گفتند: اینجا اُسْقُفی است که او امام اَسَاقفه است و عالمتر و وَرِعترِ ایشان است، در هر سالی7 یک بار برون آید و بر منبر شود و خلق را وعظ دهد. امروز میعاد بیرون آمدنِ اوست، سبب اجتماع این است. آن مسلمان به آن مجلس حاضر گشت، چنین گویند که در آن مجلس سی هزار کس حاضر بود، چون اسقف در آمد و بر منبر شد ساعتی دیر خاموش بنشست و خلق تشنۀ سخن گفتنِ او، چون دراز گشت، با وی گفتند: مَا بَال الاُسْقُف لاَ یَتَکلّم؟ فَقَال: ارتج عَلیَّ هَلْ فِیکم غریبٌ مِنْ اَهْل الاسلام. همه گفتند: ما نمی شناسیم در میانِ /198b/ خویش هیچ مسلمانی. آن اسقف گفت به آوازِ بلند که هر که در میان شما از ملّت و کیش محمّد است بر او باد که بر خیزد. آن مسلمان گفت: من بترسیدم که بر خیزم. اسقف گفت: اگر شما آن غریب را نمی شناسید و او خود را نمی شناسد، فَاَنَا اَعْرِفُه اِنْ شَاء الله وَ جَعَل یَتَأمَّلُ وُجوهَ النّاسِ وَ یَنْظُرُ وَ اَنَا اَنْظُرُ اِلَیْه تَعَجُّباً فَوَقَعَتْ عَیْنَهُ عَلیَّ. همی چشمش بر من افتاد، فَقَالَ مُتَعجّلاً هَذا هَذا اُذْنُ مِنّی فَلَم اَجِدْ بُدّاً فَقُمْتُ فلم یَزِل یُدنینِی، تا آنگه که بفرمود که بیا بر منبر برآی. بر آمدم8، فَقَالَ لِی: اَنْتَ مُسْلِمٌ؟ قلتُ نَعَم. قَالَ: اَنْتَ مِنْ عُلَماء المُسْلِمِین اَمْ مِنْ جُهّالِهِم؟ فقلتُ مِنَ العُلَماء بِمَا تَعلّمته وَ مِنَ الجهّال بِمَالم اتَعَلّم. گفتم آنچه آموخته‌ام و شاگردی کرده و رنج برده، بدان داناام، و آنچه نیاموخته‌ام بدان جاهلم. فَقَالَ: اَنْتَ عَالِمٌ حَیْث عَلِمتَ. انّکَ جَاهِلٌ بِمَالاَ تَعْلَم وَ انَّما الجَاهِل مَن لاَ یَعْلَم وَلاَ یَعْلَم بِاَنَّهُ لاَیَعْلَم. آنگه مرا گفت و

p.588
خلق به تعجب می نگرستند: من ترا سه مسئله خواهم پرسید، فَعَلْ اَنْتَ تُجِیبُ لِی، فَقُلتُ بِشرطّیْن: اَحَدهُما اَنْ تُخْبِرَنی بِمَا ذَا عَرَفتَنِی. وَالثَّانی اِذَا اجَبْتُکَ وَ رَضِیتَ سَألْتُک ثلاث مَسَائل، فَتُجِیبَنِی، فَقَالَ: نَعَم، ترا خبر دهم که به چه شناختم ترا، ولیکن به سرّ در گوش تو گویم، و جواب آن مسایل که می پرسی به آشکارا بگویم. گفتم روا بوَد. هر دو بر این عهد کردیم و اهل روم به تعجّب می نگرستند تا خود این چه حالت است آنگاه دهان در گوشِ من نهاد و گفت: عَرَفتک بِنورِ اِیمَانک9. آنگاه به آوازِ بلند از من سؤال کرد که رسول شما با شما چنین گفته است که در بهشت درختی است در هر گوشکی از آن درخت شاخی است آن را در دنیا مثال چیست؟ گفتم: آفتاب است که یکی است و از او در هر سرایی نوری و شعاعی است. اسقف گفت: صَدَقْتَ. پس مرا گفت: رسوِل شما، شما را چنین خبر داده است که اهل بهشت طعام و شراب به کار می برند و از ایشان هیچ حَدث نیاید، این را در دنیا هیچ مثال هست؟ گفتم: هست، اَلجَنیِنُ فِی بَطْنِ اُمِّهِ یَتَغذّی وَلاَ یَبُول وَلاَ یتغوَّط. اسقف گفت: صَدَقْتَ. سدیگرد گفت: رسولِ شما شما را خبر داده است که لقمه‌ای و حبّه‌ای و ذرّه‌ای روز قیامت در میزان چون جبَلی عظیم بوَد، این را در دنیا مثال هست؟ گفتم: هست، بامداد که آفتاب برآید یا نماز شام که فرو شود چوبی که گزی یا دو گز باشد پیش آفتاب بداری چندین گز نماید. اسقف گفت: راست گفتی. گفتم: اکنون وقتِ سؤالِ من آمد، فَقَالَ: اسئل، فَقُلتُ: مَا عَدَدُ اَبْوابِ الجِنَان؟ فقال: ثمَانِیَةٌ. فَقُلْتُ: مَا عَدَدُ اَبْواب النّیران؟ فقالَ: سَبْعةٌ. قُلْتُ: صَدَقْتَ، فَقُلْتُ: اَخْبِرْنِی مَا الّذِی هُوَ مَکْتوبٌ عَلَی بَابِ الجنّةِ /199a/ فَسَکَتَ الاُسْقف فَقُلْتُ: اَجِبْ. فَتَوقَّفَ وَسَکَتَ. آن مردمان گفتند: جواب ده تا این مرد غریب نگوید که اسقف جواب این مسئله نمی داند. گفت: اگر از جواب چاره نیست این جواب با زنّار و صلیب راست نیاید، زنّار و صلیب بگسست به آوازِ بلند گفت: مَکْتُوبُ عَلی بَاب الجنّة: لاَ اِلَه اِلاّ اللهُ محمّدٌ رَسَُول الله. رومیان چون این کلمه شنیدند یکی دشنام می داد یکی سنگ بی انداخت، اسقف روی به آن غریب کرد که از قرآن هیچ حفظ داری؟ گفت: دارم، و آواز خوش داشت به آواز خوش این آیت برخواند که وَاللهُ یَدْعُوا اِلَی دَارِالسَّلام. و آن اسقف ساعتی عظیم بگریست، پس دیگر بر آن منبر شد و به آواز بلند خود گفت: ای مردمان از دیدۀ ما حجاب برداشتند از آسمان می بینیم که هفتصد مَلَک می آیند با هفتصد هودج آراسته، که در آن هودجها ارواح شهدا به آسمان برند، و من یقین می دانم که هفتصد کس از شما با من موافقت کنند در این کلمه؛ نگر
p.589
تا از هیچ خصم نترسید و باک ندارید. آنگه جمع بسیار از ایشان صلیب بشکستند و زنّار بگسستند و آن منکران و ناگرویدگان ایشان را می کشتند و اسقف را نیز بکشتند. آنگه چون بشمردند هفتصد کس برآمد، نه زیادت و نه کم10. مقصود از این حکایت آن است که نور آن مؤمن موحّد در میان آن مشتِ جاحد می تافت.

ای درویش اگر مددی از غیب به نام تو بفرستند غازی از روم چنان اسیر نبرد که آن مدد ترا اسیر برد، به هیچ علّت فرو نیاید و به هیچ سبب سفر نکند.

جنید – قدّس الله روحه – در خانقاه بود با نُه کس از صدّیقانِ طریقت، اندیشۀ غزا در دلشان آمد، همان اندیشه را سرّاً بسرٍّ و اِضْمَاراً باضْمَارٍ با هم بگفتند11، آنگه جنید با آن نُه کس برخاستند و قصد دارالحرب کردند، چون به معرکه قتال رسیدند یکی از میان ایشان برون آمد و یکی از مرقّع داران با او به مقاتله در آمد، آن کافر ظفر یافت زخمی بزد و هلاک کرد، جنید گفت: ملایکه را دیدم که در هودج روحِ او را به آسمان می بردند، یکی دیگر از درویشان تکبیر کرد و خود را در میان افکند نُه هودج دیگر را در برابر ما بداشتند، دانستم که همه را بباید رفت. آن کافر زخمی بزد و آن درویش را هلاک کرد و جان او در هودج عزّ نهادند و به آسمان بردند. جنید گوید: هفت کس بماندند و هفت هودج در مقابلۀ ما بداشتند، یکدیگر را تهنیت کردیم و هر کسی هیکل خود را وداعی کلّی بکرد و جان را در منجنیق تسلیم نهاد. درویش سدیگر خود را در میان اَوْکَند هم هلاک شد12 و مقرّبان جان وی را در هودج لطف به آسمان بردند تا نُه کس که با من بودند آن کافر هلاک کرد و مقرّبان جان همه را به حضرت بردند و یک هودج در /199b/ مقابلۀ من بداشتند، من دل از خود برداشته و جان را به استقبال آن هودج فرستاده، با خود گفتم: هیچ خلعت از خلعتِ شهادت عزیزتر نیست، این خلعت را به واسطه تیغ این مبارز کافر به ما فرستادند، بایستی که او ضایع نماندی، جنید گفت: من نیز خود را در میان میدان افکندم ناگاه بر آن کافر ظفر یافتم، خواستم که زخمی بر وی زنم، گفت: یا شیخ زخم مکن، پیش از زخم کلمۀ اسلام عرضه کن. من کلمه عرضه کردم، اسلام آورد، روی به لشگرگاه کفّار نهاد و غزوی عظیم بکرد تا آنگه که هلاک گشت، مقرّبان جان وی را در هودج فضل نهادند و به آسمان بردند، جنید نالۀ زار بر آورد که آوخ این بخت بدِ من هنوز با من کار دارد که مرا13 باز این عالم گذاشتند. آن مبارز را با صدّیقان طریقت رفیق کردند و گفتند: این آن است که ما خلعتِ شهادت به واسطۀ او به شما فرستادیم نیکو نبود که

p.590
از شما جدا بوَد. عَجِبتُ مِنَ القَاتِل مَعَ المَقْتُول فِی الجنّة.

مصطفی – علیه السّلام – وقتی در غزوی بود، یکی از کفّار بسیار قهر نمود یکی را از عزیزانِ صحابۀ مهتر بکشت، ساعتی برآمد مسلمان گشت و جمعی را از کفّار هلاک کرد، به آخرش بکشتند، مصطفی – علیه السَّلام – بفرمود تا آن کس را که کشتۀ او بود با او در یک گور دفن کردند، پس گفت: این کشته و کشنده، فردا در جنّت، بر یک تخت خواهند بود.

ای درویش دریای الهیّت را در سفینۀ عقول مختصر بشر عبره نتوان کرد، اَطْبب مِنْ مساعدة التَّقدیر. هیچیز در آن نرسد که مرد قدمی برگیرد و کششی از قِدم با قَدم او موافق افتد. صدّیق به طلبِ دین پدید آمده و از خود14 دل بر گرفته و مصیبت زده‌وار در باطن نوحه می کرد و بر انکار خود تیغ اقرار کشیده شب و روز قرار نمی یافت و کس نمی دانست که او را چه درد است، اُمّ رومان عیال صدّیقِ اکبر بود وی را پرسیدند که ابو‌بکر را چه رسیده است؟ گفت: نمی دانم، لیکن هرگز هیچ نوحه و اندوه آراسته‌تر از نوحۀ او ندیده‌ام، هر شب نالۀ زار و نوحۀ دردناک می کند چون صبح صادق بدمد نفَسی گرم بر‌آرد چنانکه از آن نفَس بوی جگرِ سوخته می آید.

بیت
دوزخ شرری از دل بریان من است
دریا اثری ز چشم گریان من است15
یک شب بیقراری صدیق به غایت رسید با خود گفت: این محمّد مردی رفیق است ما را فردا به نزدیک او باید شد تا او چه می گوید در این کار ما، و ناموس اکبر و طاووس اخضر از حضرت عزّت آمده بود و با مصطفی گفته که اِقْرأ باسْمِ رّبک الّذی خَلَق.

صد‌هزار و بیست و اند هزار نقطۀ عصمت را بر مثال جواهرِ زواهر در سلک سلوک کشیده بودند، واسطۀ قلاده می بایست فضل صمدانی غوّاص‌وار به عُمّان ایمان فرو شُد و دُرّ یتیم احمدی برآورد و به جای واسطه در سلک کشید. یا محمّد برخیز /200a/ و قدم بر منبر نِه، و بانگ بر دنیا و آخرت زن، و با خلق بگوی که از خدای کس را چاره نیست. مصطفی – علیه السَّلام – با خود می اندیشید که این حدیث، با کی گویم که همه عالم منکراند، مگر فردا به در سرای ابو‌بکر رَوم که او مردی سَدِید است. دیگر روز بر نیّتِ ابو‌بکر قدم از حجره بیرون نهاد، ابو‌بکر با یک دل پُر از عشق بر نیّت مصطفی از خانه بیرون آمد، در راه به یکدیگر رسیدند، مصطفی گفت: اِلَی اَیْنَ یَا اَبَا‌بَکر؟ فقال: اِلَیْکَ. گفت: چه می باشد که چنین نحیف

p.591
گشته‌ای؟ گفت: یَا اَمِینَ الله این انکار را بیش از این نمی توانم دید، دلم از او بگرفت، تدبیر چیست؟ گفت: یا ابا‌بکر ما را بدین کار فرستاده‌اند و شرابی آورده‌اند که حیرت تو همه هدایت شود و انکارِ تو همه اقرار شود و دردِ تو همه شوق گردد و شوقِ تو همه عشق گردد.

بیت
در دست مرا از تو و درمان از تو
دشوار مرا از تو و آسان از تو
اکنون که همی برید نتوان از تو
طاعت ز من ای نگار، فرمان از تو16
تن در دهی؟ گفت: ای مهتر من بدان آمده‌ام که از بلای این باز رَهم چه جای مشاورت است. مصطفی – علیه السَّلام – از مبادرت صدق او از حدیث لاَ اِلَه اِلاّ الله خبری باز داد، گفت: مَا عَرَضْتُ هَذَا الاَمْرَ عَلیَ اَحَد الاّ کانَتْ لَهُ کَبْوَة غیر اَبی بکر فَانَّهُ لَم یَتَلَعْثَم. چون خرشید صدق از فلک دل صدیق تافتن گرفت اَفَمَنْ شَرَح اللهُ صَدْرهُ للاِسْلام فَهُو عَلیَ نُورٍ مِنْ رّبهِ. عثمان و طلخه و سعد تیغها کشیده بر صدّیق خروج کردند که یا ابا‌بکر در قبیلۀ عرب تو بودی که ترکیب احکام را موشح17 بودی، اکنون طوق لاَ اِلَه اِلاّ الله بر گردن نهادی تا اهل قبایل همه ترا تقلید کنند و ملّت لات و عُزی فرو گذارند، یا طوق اسلام را از گردن باز کن و اگر نه سر به تیغِ مادِه. صدّیق سر بیرون داشت و حلق را بر تیغ ایشان عرضه کرد و گفت: زودتر این سرِ بو‌الفضول مرا بر گیرید تا چنانکه اوّل اسیری از اسیران این کلمه ما بودیم اوّل شهیدی از راه این کلمه18 ما باشیم. چون جدِّ او بدیدند دانستند که در باطل چنین مکابره نتوان کرد تیغها بینداختند و گفتند از آن شراب که خوره‌ای ما را نصیبی کن. گفت: قُولُوا لاَ اِلَه اِلاّ الله محمّدٌ رسول الله. ایشان کلمه را قبول کردند و کلمه ایشان را قبول کرد، درگاه دلهای ایشان گشاده گشت، اَفَمَنْ شَرًح الله صَدْرَه، الآیة.

قدر تریاق مارگزیده داند و قدر آتش سوزان پروانه داند، قدر پیرهن یوسف یعقوب می داند. آنکه مغرور سلامت خویش است اگر تریاقش دهی قدرِ آن نداند، جان به لب رسیده‌ای باید تا قدر خطر تریاق بداند. از این است که سلاطین تریاق در خزاین و کنوز نهند تا روزی جان به لب رسیده‌ای به سرِ آن رسد.

بیت
درد دلم از طبیب بیهوده مپرس
رنج تنم از رفیق آسوده مپرس
پالودۀ پاک را زآلوده مپرس
درُ بوده همی نگر، زنا بُوده مپرس

p.592

آن مهتر ما گفتی – قدَّس الله روحه – اگر کسی به روز پروانه‌ای طلب کند نیابد، گو صبر کن تا آفتاب فرو شود و پرده‌های ظلمت فرو گذارند /200b/ و شمع برافروزند، آنگه پروانه هر کجا که هست به صحرا آید.

محمّد رسول الله شمعی بود از لطفِ حق ساخته در صفّۀ صفوت بر‌افروخته، و پروانه‌ها از اطراف جهان قصدِ آن شمع کرده، یک پروانه از میانِ حبشه، و یک پروانه از صمیم عجم، و یک پروانه از خاکِ روم. اَنَا سیِّد العرب، و بلال سیِّد الحبشة، و صُهَیب سیّد‌الرّوم، و سلمان سیّد‌العجم.

آفتاب که سر بر خواهد زد اوّل نوری به حاجبی در پیش رود، آنگاه شعاعی پیدا آید، آنگاه جرم آفتاب کلّۀ خود ببندد19. اهلِ دیدار صبح قومی، و اهلِ دیدار شعاع قومی، و اهلِ دیدار جرم قومی. بعضی بودند که صبح نبوّت را دریافتند، اوّل مَنْ اَسْلَم مِنَ الرّجال اَبُو‌بکر وَمِنَ النِسَاء خدیجة وَ مِنَ الصّبیان عَلیُّ وَ مِنَ العَبِیدِ بلالٌ. و بعضی بودند که هنوز صبح نبوّت تمام سر بر نزده بود که ایشان را از میانِ جان صبحِ صلح سر بر زده بود. و بعضی بودند که خرشید نبوّت به میان آسمان فتوّت رسیده و ایشان در ظلمت نکرت خود بمانده، صبح تابنده است شعاع سوزنده است جرم نیست کننده است.

مثال این آتش است آن کس که گوید: مرا نور باید، گوید: از من دور باش، ندیدی که ابلیس به خود نزدیک شد، بسوخت. و آن کس که گوید: مرا صحبت باید، گوید دل از جان برگیر. اهل حاجت‌اند و اهل قربت‌اند و اهل صحبت‌اند، اهل حاجت را نور از دور، آنَسَ مِنْ جَانِب الطّورِ ناراً. موسی تا صاحب حاجت بود از دور می گشت، چون صاحب صحبت گشت به میان آتش در آمد اَرَنِی اَنْظُر اِلَیْکَ. بر فرق طور شمعی برافروختند، موسی پروانه‌وار خود را در آن شمع زد، صعقش افتاد وَ خَرّ مُوسی صَعِقَا. گفته‌اند مرده بود بر مثالِ پروانه‌ای که در پیشِ شمع بسوزد آن شمع که برافروزند مقصود مهمان دیگر است و مقصود میزبان دیگر و مقصود پروانه دیگر. خداوندِ خانه گوید: تا خانه روشن گردد، مهمان گوید: تا میزبان را بینم، پروانه گوید: تا جان بدهم مستهلک ذات گردم. مقصودِ مُضودِ مُضِیف و ضیف صفات است و مقصودِ پروانه ذات20.

ای درویش شمعی از رسالت از بهرِ بهای دولت محمّدی برافروختند شعاعی از آن شمع در حجرۀ راز صدیق افتاد پروانه‌وار هرچه داشت در باخت، عبارت از آن حالت این

p.593
آمد که اللهُ وَ رَسُولهُ.

ای جوامرد مردی است در خانۀ تاریک، شمعی در آن خانه برافروختند به روشنایی او همه چیزها بدیده، روشنایی را به چه دید، شب تاریک گشت هیچ چیز ندید چون آفتاب بر آمد همه چیز بدید، محال باشد که گویی آفتاب را به چیزی دید بجز از آفتاب. مردِ محقّق آن بوَد که گوید: آفتاب را به آفتاب دیدم، عبارت از این مقام کدام است؟ وَاللهِ لَوْلاَ اللهُ مَا اهْتَدیْنَا وَلاَ تَصَدَّقْنا ولاَ صَلّیْنَا عَرَفْتُ رّبی برّبی وَلَوْلاَ رّبی مَا عَرَفْتُ رّبی21.

p.593
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . آ: الله نور فی الحقیقة و ینور یره
  • ۲ . آ: و منوّر بود
  • ۳ . مر: و هرچه
  • ۴ . آ: اشراق از مقام
  • ۵ . آ: + نور رّبی
  • ۶ . آ: کرد
  • ۷ . آ: چهار سالی
  • ۸ . آ: بر رفتم
  • ۹ . مج، آ: + و ذالک انّی لما نطرت الی وجهک تعجب و فتحت فمک فقلت سبحان الله فسطع نور من قلبک فخرج من فیک فبلغ العرش فعرفتک بایمانک
  • ۱۰ . آ: نه نقصان
  • ۱۱ . آ: + و به زفان هیچ چیز نگفتند
  • ۱۲ . آ: گشت
  • ۱۳ . آ: مر او را
  • ۱۴ . آ: انکار + خود
  • ۱۵ . مج، آ: بیت «دوزخ شرری... من است» ندارند
  • ۱۶ . مج، آ: ابیات «در دست مرا از تو... فرمان از تو» را ندارد
  • ۱۷ . آ: مرسح
  • ۱۸ . آ: اوّل شهید کلمه
  • ۱۹ . مر: بیند، کب: بنبیند
  • ۲۰ . آ: + است
  • ۲۱ . مج، آ: «ولولا رّبی ما عرفت رّبی» ندارد.