بر جانیان آشکارا کرد؛ از میان آدمیان را بیافرید و ایشان را صفت و سمتِ دوستی داد و صدهزار لطایف و عواطف غیبی در حق ایشان آشکارا کرد، بستاخ گشتند که منشور همه از درگاه سلطان داشتند منبسط شدند بر فرمان بیرون آمدند که لایبالیانِ مملکت بودند و خلیع العذاران خلقت16 بودند عالم را به جنایات و اَوْزار بیالودند، صفتِ عفو در کار آمد هر چه به هفت هزار سال کرده بودند صفت عفو به یک لحظه به عدم باز برد17.
ای جوامرد!
ندانم که آن روز که خمیر آدم می سرشتند خمیر مایه از چه بود، مرا چنین می آید که درختی که در خاک و گل کارد18 چنین بالا نگیرد که اَصْلُهَا ثَابِتٌ و فَرْعُهَا فِی السّماء.
احمد خضرویه عزیزی بوده است، وقتی به نزدیک بوحفص حدّاد می آمد، بوحفص عزیزِ عهد بود، چهار زن داشت، ایشان را گفت: هرچه توانید باز مگیرید از تکلّف.
آن شب که دعوت ساخت صد چراغ در خانه برافروخته بود، احمد را در دل آمد که این اسراف است، بوحفص صاحب اشراف بود با احمد گفت: هرچه افروختۀ بشر است بازکُش19.
هفت هزار سال بر آمد فروغ این آتش تیزتر است.
زردشت به آتش دعوت کرد چندین سال است تا گبران آن را می پرستند، چون صولت دولت احمدی در عالم آمد چند هزار ساله آتشِ گبران را به عدم باز بُرد، خلق را بنمود که افروختۀ بشر را اصل نبود، کُلّما اَوْقَدُوا نَاراً لِلحَرْب اطْفأهَا اللهُ20.
این روایت خاک نه مختصر است.
سلطان محمود فرزند خویش را ولیعهد خود کرد به هرات، و خود غاشیۀ مسعود بر دوش نهاد چنانکه معروف است.
وَ حَمَلنَاهُم فِی البَرّ والبَحْرِ.
ای جبرئیل غاشیۀ محمد بر دوش گیر و تا سدرة المنتهی می کش، امّا چون حدیث سوختگانِ ما رود ترا از غاشیه داری معزول کردیم21.
بیت
| من غاشیه بردارم روزی که سوار آیی |
|
خاک قدمت باشم چون تو قدم آرایی22 |
عجب کاری، این خاک تیره آفریده، آنگه برگزیده از هرچه آفریده.
قاعدۀ کار آدم و آدمی از خاک نهاد تا خلقان بدانند که اصطفائیّت23 از راهِ صورت نیاید از راه صفت در آید.
آدم را – علیه السَّلام – آن سالک اوّل، آن چشمۀ لطف ازل، آن صندوق اعجوبههای قدرت، آن حقّۀ لطفِ حقیقت، آن نهال بوستان کرامت، میانِ مکّه وطائف در مهد عهد معارف