روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.594
۷۰ – الهادِی

راه نماینده. قال سبحانه: وَ یَهْدِی مَنْ یَشاء. و قال: اهْدِنَا الصّراط المُسْتَقیم. منَم که در روضۀ دلِ تو به مددِ زلال افضال /201a/ گلِ جمالِ هدایت رویانیدم1، مَنَم که در مرغزار سینۀ تو نسیم پاکی و طهارت بَزَانیدم، مَنَم که خرشید سعادت از فلک ارادت تو تابان گردانیدم، مَنَم که راه دراز بر تو سهل و آسان کردم، مَنَم که ترا در ازل پیش از تک و پوی عمل ترا بنواختم2، منم که بی تو کار تو بساختم، منم که دل تو از برای خود از کونین بپرداختم وَمَا کُنَّا لِنَهْتَدِیَ لَوْلاَ اَنْ هَدَانَا الله. بو‌طالب به شفاعت به محمّد ندادم، پُسر نوح به شفاعت به پدرش ندادم، ابراهیم پدر خواست ابراهیم را ندادم، و به تو بی شفاعت بدادم، تو چه کردی و ایشان چه کردند؟

بیت
به خدای ار کسی تواند بود
بی خدای از خدای برخوردار

فسطاطِ کرم زده، و بساطِ نِعَم گسترده، و ندا در داده که اَجِیبُوا دَاعِیَ الله. ای گدایان به من آیید نه به شما نیازی دارم بلکه با شما رازی دارم.

آن عزیزی می گوید: در بادیه می شدم یکی را دیدم به یک پای می جَست در غلباتِ وجدِ خود، گفتم: تا کجا؟ گفت: و ِللهِ عَلیَ النّاسِ حجُّ البَیْت. گفتم: ترا چه جای حجّ است، تو معذوری. گفت: وَحَمَلنَاهُم فِی البَرِّ والبَحْرِ. گفتم: همانا سوداش رنجه می دارد. چون به مکّه

p.595
رسیدم او را دیدم پیش از من رسیده، گفتم: چگونه رسیدی پیش از من؟ گفت: تو ندانسته‌ای که تو آمده بودی به تکلّفِ کسی، و من آمده بودم به جذباتِ غیبی، کسبی به غیبی کَیْ در رسد. من گفتم: یحبُّهم به خودی خود، و ترا یارای آن نبودی که این خطاب کردی، خود گفتم: و یحبُّونه، چنانکه محبّت خود را بر شما جلوه کردم، محبّتِ شما را بر جلال خود جلوه کردم. ای ابراهیم! واتّخذَ اللهُ ابراهیم خلیلاً، ای امّتانِ محمّد یحبُّهم و یحبُّونه هرگز نبود که من خدای نبودم و تا من در خدایی خدای بودم دوست تو بودم. خرقانی گفتی: او در تو آویخته است نه تو در وی آویخته‌ای.

شعر
خلیلیَّ هَلْ اَبْصَرْتُمَا وَسَمِعْتُمَا
باَکْرَم مِنْ مَوْلی یَمَشّی اِلَیَ عَبْدِ
اَتَی زائراً مِنْ غَیْر وَعْدٍ وَقَالَ لِی
اَصُونُکَ من تعلِیق قَلِکَ بِالْوَعْدِ
فَما زال نَجْمُ الکأس بَیْنی و بَیْنَهُ
یَدوُر باَفلاک السَّعادَة والسّعدِ
فطوراً عَلیَ تَقْبِیل ناظِرِ نَرْجسٍ
وَدوراً علَی3 تعضِیضِ تفاحة الخدِّ

آورده‌اند که کافری مسلمان شد، کودکی داشت خُرد، و حکم پدر حکم پُسر بود4 چون پدر مسلمان شد و کودک خُرد بود مادر نمی گذاشت که کودک را پدر ببردی که مادر کافره بود. پدر به قاضی رفت و شکایت کرد، قاضی کسان فرستاد تا کودک را بیارند، مادر کودک را پنهان کرد، کسان قاضی همه جای طلبیدند، آخر بیافتند، خواستند که ببرند، کودک بانگ برآورد و فریاد در گرفت که من مسلمانی نمی خواهم، ای مردمان5 فریاد رسید. آنگه این کودک بزرگ گشت حق – جلّ جلاله – دروی سرّی رانده بود از اَبْدال و اَوْتاد گشت و عالمی به وی آراسته شد.

حقّا و حقّا که اگر این حدیث با دلها مناسبت نبودی دل خود دل نبودی، و اگر خرشید این حدیث از مطلع جانها سر بر نزدی این آدمی خود چون /201b/ موجودات دیگر بودندی6. اوّل این حدیث است و میانه این حدیث است و آخر این حدیث است، امروز این حدیث است و در گور این حدیث است و فردا این حدیث است، این چیست7؟ رازی در رمزی، و رمزی در رازی؛ لطفی در قهری، کشفی در حجابی، نوری در دلی، نظری به دلی. خود از این دل چه آمد که سزای این نظر گشت، توانگران به درویشان، سلطانان به گدایان نظر کنند، پیرایۀ خوبان بر زشتان بندند8. دنیا بیافرید تا دانند، و آخرت بیافرید تا بینند. امروز آن را که

p.596
فردا خواهند دید می دانند، و فردا آن را که امروز دانسته‌اند می بینند. ما بهشت را به دوستان آراییم، و دوستان را به دل آراییم، و دل را به جمال خود آراییم. کَونِ شما می بایست تا عالم نور گیرد، وجود شما می بایست تا ربوبیّت ظاهر شود. انبیا که انبیا شدند به سوزِ شما شدند، ملایکه که ملایکه شدند به عشقِ شما شدند، قرآن کریم که از پردۀ غیرت به صحرای عزّت آوردیم برای آسایش دلهای شما بود، طورسینای موسی اثرِ کشش دلهای شما بود، قاب قوسینِ محمّد9 نتیجۀ عشق سینه‌های شما بود. اگر طاعتی آرید دیده در ثواب منهید که حقِّ یحبُّونه می گزارید؛ زیرا که ما اگر عطا دهیم به کردِ شما ننگریم بلکه حقِّ یحبُّهم می گزاریم.

ای درویش! هر کرا قبول کرد از وی هیچ سرمایه نخواهد، و هر کرا ردّ کرد از وی هیچ سرمایه نپذیرد، و هر کرا از این عالم ببرد بی سرمایه ببرد. اهل اسلام را که بدان عالم بُرد بی سرمایه برد، و اهل کفر که بدان عالم برد بی سرمایه برد. فردا که سر از خاک بردارند10 اسلام مسلمانان سرمایۀ ایشان نباشد، و کفرِ کافران سرمایۀ ایشان نباشد11. آنکه فریشتگان‌اند می گویند: مَا عَبَدْنَاکَ حقّ عِبَادَتِکَ، آن سرمایه به باد دادن است، و آنکه آدمیان گفتند: مَا عَرَفْنَاک حقَّ مَعْرِفَتِکَ، آن خرمن خود را آتش در زدن است، و آنچه رُسُل گفتند: لاَ عِلْمَ لَنَا، معلوم را به غارت12 بر دادن است. او – جلّ جلاله – هرچه راست کند از آن خود راست کند، هیچیز از کردِ تو پیوند کردِ او را نشاید. اگر روا بودی که طاعت تو پیوندِ رحمت او آمدی وی در خدایی درست نبودی، و اگر روا بودی که معصیتِ تو پیوندِ عقوبتِ او آمدی بندگی تو با خداوندی او برابر آمدی. اگر رحمت کرد به کرم خود کرد به طاعتِ تو نکرد، و اگر عقوبت کرد به عدل خود کرد به معصیت تو نکرد. اینجاست که همه آمیخته است امّا آنجا که درگاه عزّت است صرف بی مزاج است و درد بیعلاج را13 جز صرف بی مزاج سود نکند. او از تو دل بستُد و جان بستُد و مال بستُد تا بی معلوم و بی سرمایه گشتی14، همه پیوند ها از افعال او فرو ریخت، ای فعلِ ما اگر پیوندیت می باید اینک ارادت ما، وای حکم ما اگر یارِیت می باید اینک مشیّت ما.

ای درویش صفت علم بر جاهلان پیدا کنند و صفت غنا بر فقرا پیدا کنند /202a/ صفت قدرت بر ضعیفان پیدا کنند، صفت عفو بر جانیان پیدا کنند. این عالم را بیافرید صفت علم بر نادان پیدا کرد، انّی اَعْلَم مَالاَ تَعْلَمُون. صفت غنا بر نیازمندان پیدا کرد واللهُ الغنیُّ و اَنْتُمُ الفُقَراء. صفت قدرت بر ضعیفان اظهار کرد، صفت عزّ بر ذلیلان آشکارا کرد15، صفت عفو

p.597
بر جانیان آشکارا کرد؛ از میان آدمیان را بیافرید و ایشان را صفت و سمتِ دوستی داد و صدهزار لطایف و عواطف غیبی در حق ایشان آشکارا کرد، بستاخ گشتند که منشور همه از درگاه سلطان داشتند منبسط شدند بر فرمان بیرون آمدند که لایبالیانِ مملکت بودند و خلیع العذاران خلقت16 بودند عالم را به جنایات و اَوْزار بیالودند، صفتِ عفو در کار آمد هر چه به هفت هزار سال کرده بودند صفت عفو به یک لحظه به عدم باز برد17.

ای جوامرد! ندانم که آن روز که خمیر آدم می سرشتند خمیر مایه از چه بود، مرا چنین می آید که درختی که در خاک و گل کارد18 چنین بالا نگیرد که اَصْلُهَا ثَابِتٌ و فَرْعُهَا فِی السّماء.

احمد خضرویه عزیزی بوده است، وقتی به نزدیک بو‌حفص حدّاد می آمد، بو‌حفص عزیزِ عهد بود، چهار زن داشت، ایشان را گفت: هرچه توانید باز مگیرید از تکلّف. آن شب که دعوت ساخت صد چراغ در خانه برافروخته بود، احمد را در دل آمد که این اسراف است، بو‌حفص صاحب اشراف بود با احمد گفت: هرچه افروختۀ بشر است بازکُش19.

هفت هزار سال بر آمد فروغ این آتش تیزتر است. زردشت به آتش دعوت کرد چندین سال است تا گبران آن را می پرستند، چون صولت دولت احمدی در عالم آمد چند هزار ساله آتشِ گبران را به عدم باز بُرد، خلق را بنمود که افروختۀ بشر را اصل نبود، کُلّما اَوْقَدُوا نَاراً لِلحَرْب اطْفأهَا اللهُ20. این روایت خاک نه مختصر است.

سلطان محمود فرزند خویش را ولیعهد خود کرد به هرات، و خود غاشیۀ مسعود بر دوش نهاد چنانکه معروف است. وَ حَمَلنَاهُم فِی البَرّ والبَحْرِ. ای جبرئیل غاشیۀ محمد بر دوش گیر و تا سدرة المنتهی می کش، امّا چون حدیث سوختگانِ ما رود ترا از غاشیه داری معزول کردیم21.

بیت
من غاشیه بردارم روزی که سوار آیی
خاک قدمت باشم چون تو قدم آرایی22

عجب کاری، این خاک تیره آفریده، آنگه برگزیده از هرچه آفریده. قاعدۀ کار آدم و آدمی از خاک نهاد تا خلقان بدانند که اصطفائیّت23 از راهِ صورت نیاید از راه صفت در آید.

آدم را – علیه السَّلام – آن سالک اوّل، آن چشمۀ لطف ازل، آن صندوق اعجوبه‌های قدرت، آن حقّۀ لطفِ حقیقت، آن نهال بوستان کرامت، میانِ مکّه وطائف در مهد عهد معارف

p.598
خوابانیده، و آن قدِّ با قدر آراسته و به مقراض حسن و جمال پیراسته، لیکن هنوز عندلیب روح در باغ دماغ او آشیان ناساخته /202b/ آن شوربختِ شورچشم بر گذشته، به دستِ حسد آن نهال24 را بجنبانید، اَجْوف یافت، گفت: هَذَا خَلْقٌ لاَ یتَمالَک. میان تهی است و از میان تهی چیزی نیاید. اقبالِ ازلی از بالای منبر مجد و تَعَالِی جواب داد که اِذَا اَدْبَرت الدّولة فَالْحِیلَةُ وَ بَالٌ. باش تا روزی چند که بازِ رازِ او در پریدن آید، اوّل صیدی که کند مُعلّم ملک بوَد. آن لعین گل دید دل ندید، صورت دید صفت ندید، ظاهر دید باطن ندید، هرگز بر آتش مُهر نتوان نهاد، مُهر بر خاک توان نهاد، مُهرگیر خاک است نه آتش25.

ما که آدم را از خاک در وجود آوردیم حکمت آن بود که مُهرِ امانت بر گلِ دل او خواستیم نهاد. اِنَّا عَرَضْنَا الاَمَانة، الآیة. مشتی خاک و گل را در وجود آورد و به آتش محبّت بسوخت، پس بر بساطِ انبساط جای داد، آنگه امانت بر عالم صُوَر عرضه داد، همه ابا کردند، آدم دست پیش کرد. ای آدم ما امانت بر تو عرضه نمی کنیم، تو چرا در می پذیری؟ گفت: زیرا که سوخته منم، و سوخته را جز در گرفتن روی نیست. ودیعت نهادند آتش را در سنگ، لیکن عهد برگرفتند که زینهار سر به صحرا میار، تا سوخته‌ای پدید نیاید. پنداری که آتش از قوّت دستِ تو به صحرا می آید، نه این گمان مبر، که آن به شفاعت سوخته بدر می آید. اِنّا عَرَضْنَا الاَمَانة. ندانم که کیست که عهدِ اوّل بر مُهر اوّل نگاه داشت26.

عادت خلق آن است که چون امانتی عزیز به نزدیک کسی بنهد مُهری بر نهند27 و آن روز که باز خواهند مُهر مطالعت کنند اگر مهر بر جای بود ثناها گویند. تَتَنَزّل عَلَیْهم الملائکة، الآیة. امانتی برِ تو نهادند از عهدِ ربوبیّت اَلَسْتُ برّبکم، و مهر کلمۀ بَلیَ برِ وی نهادند، چون کار به نهایت رسد و ترا به منزل خاک برند آن فریشته در آید و گوید: مَنْ رّبک؟ آن مطالعه می کند تا مُهر اوّل28 بر جای است یا نه. از فرق تا قدم تو مُهر بر نهاده‌اند، و مُهر آن مِهر بود مُهر بر آنجا بهتر که مِهر بر آنجا دارند29، خاتم را عزّت به فصّ، و فصّ را عزّت به مُهر، و مُهر را عزّت به نقش، و نقش را عزّت به نام. مصطفی – علیه السَّلام – خاتم انبیا بود روزگار همه رُسُل را جمله کردند و عهد مصطفی را مُهرِ روزگار انبیا گردانیدند. سلطان هرچه دارد به خزانه‌دار دهد، باز آن انگشتری را که بر وی مُهر است به کس ندهد خود نگاه دارد. ای رضوان فردوس ترا، ای مالک دوزخ ترا، ای کرّوبیان عرش شما را، ای دلسوخته که بر تو30 مُهرِ مهر است، تو مرا و من ترا.

p.599

عجب کاری، مروارید در صدف مکنون کرده و دُرّ در حقه مکنون کرده31، و قلعه‌ای از آب و خاک که کمند اَوْهام اغیار بر شُرَف شَرف او نرسد بپرداخته، اکنون درِ قلعه را بگوی32 تا به گل بزنند تا کس وهم نبرد، و چنان گل زنند که زهره‌ها به نظر به او آب گردد. و آن درّ کدام است؟ دُرِّ محبّت. و چه غم بُوَد آنکه کسی در کارِ کسی بود33 و یاری آن ندارد که بتواند گفت که در کار کیستم؛ /203a/ درد آن است که جان در عشق می باید پالود و زهره نه که گویی در کار کیستم34.

شعر
اَصْبَحت صبّاً ولا اقوُل بمن
اَخافُ مَن لاَ یخاف من اَحَد
اِذَا تفکَّرتُ فِی هَوایَ لَهُ
مَسَسْتُ رأسِیَ هَلْ طار مِن جسَدِی

بیت
آن را که غمی بود که بتواند گفت
غم از دل خود به گفت بتواند رُفت
این گل نگری که از تو ما را بشکفت
نه رنگ توان نمود و نه بوی نهفت35

ای درویشان از عشق جز درد نصیب نیست، خاصّه درویشِ بلند همّت را که جز در کارِ سلطان نشود. مَلِکان را رحم نیست و درویشان را سیم نیست، و هرچه به درویش دهدند بر سبیل بخشایش و رحمت و صدقه دهند، و جمال سلطانان از آن عزیزتر است که به صدقه و زکات به درویش دهند. اینجا سرّی است عزیز؛ درویش که دعوی محبّت سلطان کند بر وی عین محنت گردد، امّا چون سلطان ابتدا به کرمِ خود کند و درویش را به محبّت خود بنوازد محبت بر وی عین راحت بوَد. اوّل حدیث محبّتِ او کرده است که یحبُّهم؛ ای درویشان من شما را دوست می دارم تا اگر شما بر لاشۀ ادبارِ خود به سرادقاتِ عزِّ من نرسید بر براق اقبال محبّتِ بی کیفیّتِ من به من رسید. ای درویش در محبّت دیدار و سماع بباید36، دیدار غذای دل، و سماع نصیب جان. در این عالم دیدار دیده نیست دیدارِ دل است، جان را سماع و دل را دیدار، جان را یک قدح دادند از سماع اَلَسْتُ برّبکم، در ابتدای کار هنوز در سکرِ آن37 یک قدح است سرگشته38، که کس خبر و نشانِ وی ندهد، امّا دل از آن وقت باز که در وجود آمده است اقداح شراب بر وی دمادم است که هیچ گسسته نگشته است. در روزی سیصد و شصت قدح؛ نه قدح تهی گشت نه تشنگی بنشست.

ای دلِ با دلال به چه دالّت آبروی جان بریختی و بر وی پیشی گرفتی؟ گفت: آری من

p.600
بازی‌ام از آشیانۀ راز پریده، وقار خاک در منقار، فتوح روح در مِخْلَب، نه روح صرفم که عمارت و امارت زمین به من مفوّض است و این کار روح صرف نیست، و نه خاکِ مجرّدم که مقعد صدق به من آرایند و این نشان خاکِ مجّرد نیست.

بیت
چو ماه بود و چو سَرْو، نه ماه بود و نه سرو

قبا نپوشد سرو و کله ندارد ماه

عجب کاری است، صد هزار زیور و زینت برآدم بستند و ملایکه را پیشِ تختِ او به سجود فرمودند، سرّی است که هزار جان مقدّس ارزد. ترا گفت: نمازی بیار، و آنگه نمازِ ترا به سنگی حوالت کرد تا بدانی که من مستغنی‌ام. فریشتگان را فرمود که سجده بیارید آنگه سجودشان به خاک حوالت کرد تا بدانند که بی نیازم. ای آدمیان روی به سنگی آرید، ای فریشتگان روی به خاک آرید. سجودِ ملایکه ابتلایی بود و روی به سنگی آوردن امتحانی بود. ابتلای ایشان به کفی خاک، و امتحانِ شما به سنگی. قدرِ روی تو، به تو نمودیم که گفتیم: فوَلّوا وُجُوهکُم شَطْرَهُ. روی به سنگی آر که سنگ است که سزای کلوخ است، و کلوخ است که سزای سنگ است. قدر خون تو بر کف تو نهادیم /203b/ که گفتیم به حرب شو تا آن کافران خون تو بریزند.

مقصود آن حرف اوّل است که نهادِ آدم به صد هزار زینت آراسته، و باغِ حسن و جمال او پیراسته، و محبّت که رفیق اصلی و همکاسه و هم قدح بود از دور نظر می کرد، آن شجره که آدم دست بدو برد نامش شجرة المحبّة بود، آن محبّتی که در سرشت آدم بود عنانِ او بگرفت و به سرِ درختِ محبّت کشید.

شعر
قُلتُ لهَا والجفُوُن قرحی
قد اقراح الدّمعُ مَایَلِیها
مَالِی فِی لَوْعَتِی شَبیه
قالَت و اَبْصَرتَ لِی شَبیِهَا

ای حزن یعقوب راه جمال گیر که حُسنِ یوسف در حسن بر کمال است، هر دمی حزن یعقوب بر مزید، و هر ساعت حسنِ یوسف در ترقی39. آن درخت محبّت در بهشت غریب بود و آدم در بهشت به اوّل عهد غریب بود وَکلُّ غَرِیبٍ لِلغَرِیب نَسِیبُ. غریب به غریب باز افتاد یک دمِ گرم برآوردند از تف آتش محبّتِ ایشان هشت بهشت بسوخت. اکنون چه

p.601
می باید کرد، دست در گردن یکدیگر می باید کرد و روی به سرای ممتحنان می باید نهاد. به عالم محنتش آوردند و باران محنت که امر و نهی است از غَمَام تکلیف بر سرِ او بباریدند که گدا را خاکساری و محنت سازد، اگر چنان باشد که از دو‌تا نان در گذرد شبانگاه که به خانه آید خانه زیر و زبر بیند. بسیار خانه‌هاست که آرایش آن خانه جز گرسنگی نیست فرشهای بینوایی گشترده، پرده‌های گرسنگی آویخته، مسندهای خاکساری نهاده. در کلِّ عالم حجره‌ای نبود آراسته‌تر از حجرۀ محمّد رسول الله، عرش مجید خواست که فرّاش آن حجره شود، استبرق حریر و سندس فردوس خواست که فرش آن حجره شود لیکن در وی فراش از فقر بود، مسند از جوع بود، چهار بالش از فاقه بود، امّا روح الاَمین بر در غاشیه‌دار او بود40.

آن شب که مصطفی – علیه السَّلام – آن فِلذۀ جگر خود را41 – فاطمۀ زهرا – به خانۀ شوهر فرستاد. عادت است که زنی چون به خانۀ شوهر برند، مسند گاهی بسازند42، بالشی بود در وی پاره‌ای لیف، و دستاسی و گلیمی، گفتند: این دو عزیز با هم مضاجعت خواهند کرد، ایشان را مضجعی و فراشی باید، مصطفی – علیه السَّلام – گفت: به بطحارَو، و از آن ریگ بطحا بیار. بالای خانه مختصر، و فرش خانه محقر43، خلعت اهلِ خانه چه؟ انَّما یُرِیدُ‌الله لِیُذْهِبَ عَنْکم الرِّجْسَ اَهْلَ البَیْتِ، والسَّلام.

p.601 - 602
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . مر: رویانم
  • ۲ . آ: عمل بنواختم
  • ۳ . مر: و طوراً علی
  • ۴ . آ: و حکم فرزند حکم اسلام بود
  • ۵ . مر: مسلمانان
  • ۶ . آ، مج: بودی
  • ۷ . آ: این حدیث خود چیست
  • ۸ . آ: نبندند
  • ۹ . مر: و آن پیش
  • ۱۰ . آ: برآرند
  • ۱۱ . آ: باشد... باشد
  • ۱۲ . مر: به غایت
  • ۱۳ . آ: بیعلاج است
  • ۱۴ . آ: بی معلوم گشتی و بی سرمایه بماندی
  • ۱۵ . آ: اظهار کرد
  • ۱۶ . آ: خلعت، مر: خلقیت
  • ۱۷ . مج: + درخت در جنبانید دامن فراز دارید تا چه میوه در دامنتان افتد استاد بو‌علی گفتی. اگر آدم را گفت: خلقت بیدی، و ابراهیم را گفت: و اتخذ‌الله ابراهیم خلیلاً، و موسی را گفت: و اصطنعتک لنفسی، ما را گفت: یحبّهم و یحبّونه. این عبارات در کب، آ و مر پیش از این در موضع خود آمده است ولی در مج در اینجا درج شده
  • ۱۸ . آ: خاک و گل دارد
  • ۱۹ . آ: بکش
  • ۲۰ . مج: خرج الجور و قریب العور و نار الخلفا سریعة الانطفاء
  • ۲۱ . آ: معزولی
  • ۲۲ . مج، آ: «من غاشیه بردترم... قدم آرایی» را ندارند
  • ۲۳ . آ: اصطفای ما
  • ۲۴ . آ: نهاد
  • ۲۵ . مر: مهر بر خاک است نه بر آتش
  • ۲۶ . آ: عهد اول هم بر مهر نگاه داشت
  • ۲۷ . آ: بنهند...
  • ۲۸ . آ: روز + اوّل
  • ۲۹ . آ: مهر بر آنجا نهند که مهر بر آنجا در آید
  • ۳۰ . مر: بر وی
  • ۳۱ . آ: مخزون کرده
  • ۳۲ . آ: بگویندت
  • ۳۳ . مر: ورای آنکه کسی بود، آ: چه غم بود که کسی در کار کسی بود
  • ۳۴ . مر: «درد آن است که جان... کیستم» ندارد
  • ۳۵ . مج، آ: ابیات «آن را که غمی... نه بوی نهفت» را ندارد
  • ۳۶ . آ: دیداری بباید و سماعی
  • ۳۷ . آ: شکر + شکر آن
  • ۳۸ . آ: سر گم گشته
  • ۳۹ . آ: تزاید
  • ۴۰ . آ: + و میکائیل با همه جلالت رکابدار بود
  • ۴۱ . آ: کبد خود را
  • ۴۲ . مر: مسندی و گاهی
  • ۴۳ . آ: مختصر.