روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.603
۷۱ – الَبَدیع، المُبْدِی

آفریننده نه بر مثالی سابق و نه از بهرِ منالی لاحق. آفرید چنانکه خواست، و برگزید آن را که خواست. در آفریدن از شرکت مقدّس، در گزیدن از تهمت منزّه. وَرّبک یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ وَ یَخْتَارُ. آفریدیم و از آفریدۀ خود آن را که خواستیم بر‌گزیدیم و بر موجودات دیگر بر کشیدیم. اَهُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَةَ رّبکَ. در وجود آورد به تقاضای قدرت، بداشت به تقاضای لطف و رحمت؛ به عدم برد به تقاضای غیرت، حشر کرد به تقاضای حکمت، بعضی را به بهشت برد به تقاضای /204a/ لطف و رحمت، و بعضی را به هاویه برد به تقاضای قهر و عقوبت؛ و بعضی را از همه در ربود به تقاضای محبّتِ الهیّت. بهشت برای قومی، و دوزخ برای قومی، و شربت صافی برای قومی. لکلّ قَوْمٍ یَوْمٌ وَ لکلّ یَوْمٍ قَوْمٌ هَذَا اَمْرٌ لاَ یَتِمُّ بِالشّرْکَةِ.

ای محنت‌زدۀ وجودِ خود، تا خود را چه کنی، رَو و خود را گم کن در وجودِ او، و یک نظر کن به سرِّ وجود او1، تا عجایبِ الطاف بینی.

یعقوب چون چشم در کار کرد جمال یوسف او را چشمی دیگر داد. فَالْقاهُ عَلیَ وَجْهُهِ فَارْتَدَّ بَصِیراً2. راهرو که به راه در آید پوست و صفت می افکند و هر دم تحفۀ دیگر بر دستِ بَرِیدِ تأیید می رسد.

بو‌‌یزید گفت: از بو‌یزیدی برون آمدم چنانکه مار از پوست برون آید.

اما طعم این کلمه هر کسی نداند، مپندار که او این شربت صافی برای آن ساخت تا به

p.604
کسی ندهد، نی نی مُحال است این گمان، آن را که داد نوش کرد و لب بسترد3 و دم در کشید.

مصطفی – علیه السَّلام – حدیث شب معراج بجمله با خلق بگفت، امّا به تفصیل با کس نگفت. سلطان کس فرستد و ندیم را بخواند، ندیم بر مرکب سلطان به حضرت سلطان در رود، در شهر خبر افتد که ندیم به حضرت سلطان رفت، مردمان دانند که برفت اما ندانند که چه رفت.

شعر
فَکاَنَ مَا کانَ [ممّا] لَسْتُ اَذْکُرُهُ
فظنَّ خَیراً وَلاَتَسْألْ عَنِ الخَبر4
آسمانها را گذاشت و انبیا را دید و رفت و آمد، و این جمله می دان، امّا زینهار5 گردِ تفصیل مگرد که سر به باد دهی. آب زلال هلاک سوسمار است و حیاتِ ماهی، کسی باید که در درون او جانی بُوَد چون جانِ ماهی، تا قدر آبِ زلال بداند. درِ قیاس و مخیّلات در این حدیث ببسته‌اند، و قیاس سَروری با سروری راست نمی آید قیاس دل با دل کَیْ راست آید6.

آن عزیزی گفت: زینهار اگر هیچ گونه خاری در پایت شود به درگاه مخلوق مرو، که در تو ننگرند و نیز شماتت کنند، به درگاه خدا می رَو و بِروی گری، چنانکه کودک خُرد برِ ما در گرید.

شنیباشی که روز بَدْر هفتاد کس را بکشتند از کفّار، و جمعی را اسیر کردند، و عمِّ مصطفی – عبّاس – در میانِ اُسَرا بود، دست و پایش بسته بودند، در شب که آن بند بر دست او سخت گشته بود مصطفی – علیه السَّلام – در آن مضجع خویش می طپید و دست بدست می گشت، آنگه در شب برخاست و گفت: عبّاس می نالد و مرا قرار نمی ماند، بروید و آن بندِ عبّاس خوهلتر کنید. مرا چنین می آید که آن گدای که شبی فاقه کشیده باشد نالۀ وی از اندوه دل و دردِ جگرش بر آسمان رفته باشد شبی دیگر که بیارامد فریشتگان را خطاب آید که آن گدا را چه بوده است که امشب نمی نالد؟ همه به درگاه حق آیید که غبنی عظیم بود چنین درگاهی رها کردن و به درِ زید و عَمْرو شدن.

محمد بن علی ترمزی گفت – رحمة الله علیه – به درگاه او آیید و درِ او کوبید تا او به خودی خود گوید: مَنْ ذَا؟ کیست آن مرد. مَنْ ذَا الّذی یُقْرِضُ الله قَرْضاً /204b/ حَسَناً فَیُضَا عِفَهُ لَهُ.

یحیی بن معاذ رازی گفت در این کلمه: عَجِبْتُ مِمن یَبْقَی لَهُ شَیءٌ و ربّ العزّةِ

p.605
یَسْتَقْرِضُهُ. عجب از آنکه او در کیسۀ خود حبّه‌ای بگذاشت و ربّ العزّة از او اَوام خواست. اینت عجب کاری، صفتِ ما دهندگی است نه خواهندگی، لیکن آن گدای بینوا را نزدِ ما چندان قدر است که چون حدیث او رفت، کرم ما تقاضا کرد که به خودی خود از آن بخیل چیزی بخواه و اضعافاً مضاعفه وعده کن تا درویش که بستاند از ما ستاند نخوت و بازنامۀ توانگر نکشد، و توانگر که دهد به ما دهد منّت بر درویش ننهد و قال – علیه السّلام: الصَّدَقَةُ تَقَعُ اوَّلاً فِی یَدِ الرّحمنِ ثمَّ یَدِالفَقِیر7.

جنید – قدّس الله روحه – روزی نشسته بود با جمعی از عزیزان راه، دنیا داری در آمد درویشی را آواز داد و با خود ببرد، ساعتی برآمد درویش می آمد و زنبیلی بر سر نهاده و در وی انواع طعام، و آن خواجه در پی، چون چشم جنید بر درویش افتاد، گفت: اَخِی آن زنبیل هم بدان خواجه بازده، که حمّالش درویش می باید، آنگه گفت: اگر این گدایان را نعمت نیست همّت هست.

شعر
اللهُ یَعْلَمُ والایّامُ تَعْرِفُنَا
اَنَّا کِرَامٌ وَلکِنّا مَفَالِیسُ
قلّت درَاهِمُنَا اما مکارمنا
لا یستقل بهاالبزل القناعیسُ

مَنْ ذَاالّذِی یُقْرِضُ الله، الآیة. قرض در اصل غُرم است و قطع است و مِقْراض را بدین معنی مقراض گویند که آلت بریدن است به این قرض بریدن دل می خواهد، کیست که دل ببرّد از آنچه دارد. دلِ تو با دنیا پیوسته است و دنیا با دل تو دست در هم زده است8، مِقْراضی می باید از غیرت محبّت که دل از دنیا بدان جدا کنی. و نیکو بریدن آن بُوَد که چنان ببرّی به چربدستی و سبکدستی، که از دل چیزی در دنیا نیاویزد و از دنیا چیزی در دل نیاویزد. کَیْ باشد که هرچه در عالم چیزی است همه در خاک کنی و دل از زهومت محدثات پاک کنی، مفرد و مجرّد روی به حضرت آری؟

آن مردی درزی که آن جامه ببرّد برای چه می برّد؟ تا باز بپیوندد، اگر برای آن ببرّد که باز نپیوندد تباه کننده باشد. هر کجا قطعی بوَد از پی آن وصلی بوَد. آن درخت که برزیگر ببرّد و از جایی دیگر شاخی بیارد و وصل کند، گویند: این قطع چرا بود؟ گوید: برای وصل را، آنگه که وصل ببود میوه زیبا پدید آید. مَنْ ذَاالّذی یُقْرِضُ اللهَ قَرْضاً حَسَناً. یکی را چشم بینی در اضعاف مضاعفه نهد، و ضعیف همّتی باشد که به اضعاف مضاعفه از آن درگاه باز گردد.

p.606

شعر
وَمَا اَنَا بِالبَاغِی عَلی الحُبّ رُشْوَةٌ
ضعِیفُ هَوی یبغی عَلَیه ثَوابُ
اِذَا نِلْتُ مِنْک الوُدَّ فَالمَال هَیّنٌ
وَکلُّ الّذی فَوقَ التُّرابِ تُرَابُ

دوستی به رشوت جز از خسیسان و دون همّتان9 در وجود نیاید، قومی را دَه، و قومی را بیست، و قومی را پنجاه، و قومی را اَضْعَافاً مُضَاعَفَة. باز قومی‌اند که یَقومونَ ِللهِ وَ یَقعُدونَ ِللهِ وَ یُحِبُّون فِی الله وَ یُبْغِضُون لاَجْلِ اللهِ. گفت: مرا در خزانه مال بسیار است. /205a/ گفتند: ما را به خزانه چه کار است؟ گفت: این جهان و آن جهان آنِ من است. گفتند: ما را این جهان و آن جهان چه کار است؟ مردی در خانۀ خویش کودکی دارد خُرد، و آن کودک را شکسته‌ای داده است بامداد و شبانگاه؛ درویشی بیاید حالی آن پدر چیزی در دست ندارد کودک را گوید: بیا دوستِ پدر، آن شکسته به پدر به اَوامِ دِه تا پدر فردا دَه چندان باز دهد. دَه چندان چیست؟ فریبِ کودکان. کودکی را یکی به دَه وعده کنند، باز عاقل را گویند: کلُّ قَرْضٍ جَرَّ مَنْفَعَةً فَهُوَ ربواً. اگر درمی به اَوام دهی و درمی و حبّه باز اِسْتانی10، رِبای صِرف است. کودکان را یکی به دَه روا بوَد، امّا بالغان را جز یکی به یکی روا نبوَد. مَنْ ذَا‌الّذی یُقْرِضُ اللهَ، الآیة. این کراست؟ دیوانۀ دوستی دنیا را، باز عاقل را یکی بستانم و یکی دهم و آن یکی منم. اَلَمْ نَجْعَلُ لَهُ عَیْنَیْن و لساناً و شفتین، مَا جَعَلَ اللهُ لِرَجُل مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ. دل یکی، زفان یکی؛ زفانی که بدو ایمان آری یکی، و دلی که او را دوست داری یکی، و من یکی، تا ترا معلوم گردد که یکی به یکی.

قطعه
شاه ارواح چاکر عشق است
هرچه او زاد لشکر عشق است11
حکمت پاک جرعۀ دُرد است
عقدۀ عقل لنگر عشق است
اکبازی که از خود آزادست
مهتر ما و کهتر عشق است
اشکِ او حبرِ نامۀ راز است
رنگ او شرح دفتر عشق است

سرِّ راه جز در نقطۀ تجرید روی به تو ننماید. وَ التَّجْرِیدُ اَنْ یَتَجَرَّدَ بِظَاهِرِکَ عَنِ الاغراض، وَ بِباطِنِکَ عَنِ الاَعْوَاض. مجرّد گشتنِ باطن آن است که بر ترک آنچه از آن مجرّد گشت عوض طلب نکند نه در وقت و نه در مستقبل؛ زیرا که هر که چیزی رها کرد حالی را بر طلب عوض مالی، او تاجر است نه مجرّد.

p.607

از ابن عطا آورده‌اند: مَنْ سَکَنَ اِلَی شَیءٍ دونَ الحقِّ کانَ هَلاکهُ فِیهِ؛ ولهذا قال علیه السَّلام: لاَ تَکِلْنِی اِلَی نَفْسِی طَرْفَةَ عَیْنٍ12. چون سادات طریقت در قرب مقامی بیاوند و حالی بر ایشان کشف شود از بیم آنکه نباید که استدراج بوَد در آن حالت چنان متحیّر گردند که خود را از زانیان و دزدان و خراباتیان کمتر دانند.

ای جُوانمرد! شیر شفقتِ مادری دارد امّا چنگالِ تیز دارد، و مور در بچّۀ سیر افتد شیر خواهد که به حکم شفقتِ مور از او جدا کند، لیکن تیزی چنگال را چه کند؟ اگر چنگال تیز نباشد شیر نباشد و اگر شفقت نباشد مادر نباشد. مادر با مِهر است لیکن شیر است. از مهرِ مادری شفقت می زاید و از صفتِ شیری هیبت می زاید. او اَکرم الاَکرمین است و جبّار و قهّار است.

مسئله‌ای است در فقه، حکم شرع آن است که صید کردن در حرم حرام است اَمانِ شرع درست است، لیکن صید خود ترسنده است؛ زیرا که خایف به طبع است. شرع گفت: در احرام و حرَم صید مکنید و اگر صید کنید جزا واجب شود. صید را گفتند: تو چرا ایمن نمی گردی؟ گفت: ضعیف را از قوی روی اَمْن نیست.

به حقِّ حق که اگر دل صد و بیست و اند هزار /205b/ نقطۀ عصمت به تو نمودندی همّت چون تذرو دیدی در مخلبِِ باز. یَدْخُلُ الجنّةَ اَقْوَامٌ مِنْ اُمّتی قُلوُبهُم مِثْل اَفئدَةِ الطَّیْر. اگر او فردا – جلّ جلاله – به فضل خود با خلق مسامحت نکند و آنچه حقِّ وی است آشکارا کند هیچ نتوانیم گفتن. سلطان عدل چون در مصاف جلال و عزّت تیغ قهر و سیاست بکشد اولیا و انبیا را زَهْره آب گردد. و به قوّت کوهها در نگرید که چون متلاشی می گردد، وَبُسَّتِ الجِبَالُ بَسّاً. و دل از قوت خود برگیرید، به عمل عزازیل نگرید و دل از عمل خود بردارید، به علم بلعام نگرید و دل از علم خود برگیرید، مُقامری کنید و پاک بازید.

بیت
جای من زین پس خراباتست و کار من قمار

غرقۀ این بحر گشتم تا کجا سر بر زند13

آدم را علم داد. و علَّم آدمَ الاَسْماء، و مصطفی را قوّت و نصرت داد: نُصِرْتُ بالرُّعبِ؛ آنگه آدم را گفت: اِنَّهُ کان ظَلُوماً جَهُولاً. این چیست؟ تقاضای علم بر کمال ما. مصطفی را گفت: لَیْسَ لَکَ مِنَ الاَمرِ شَیٌء. این چیست؟ قدرت بر کمال بی زوال ما. علم ما راست و

p.608
قدرت ما راست، ازل ما راست و ابد ما راست، دنیا ما راست و آخرت ما راست؛ کس را زهره نیست که بیرون از خطّ اجازت ما خطوه‌ای بنهد. کودک را اوّل که به دبیرستان آرند چیزی نداند نبشت، استاد بر لوح خطّها بکشد تا کودک بر پی آن می رود، ما بر لوح ارادت به قلم مشیّت اسرارِ هست و نیست تو ثبت کردیم، آنگه قلم کسب در دست تو نهادیم، لیکن ورای علم و حکم ما نقطه‌ای نتوان زد. این است سرِّ این سخن که گفته‌اند: التَّوحِیدُ لِلحقّ والخَلْق طُفَیلِیُّون.

ای درویشان که نان ندارید، و ای توانگران که عالم روی به شما نهاده است او را فراموش مکنید که از همه عفو کند مگر از جُرم و جنایتِ دل. هیچ جای نگفت که آسمان را دوست دارم یا زمین را دوست دارم یا عرش را یا کرسی را یا فلک را یا ملک را، گفت: آدمیان را دوست دارم، و وفا شرطِ راه است، اکنون چه باید کرد؟ هیچ غیر را به دل خود راه نباید داد؛ زیرا که اگر خلق را به دل خود راه دهی مُجرِم آید و ما از آن عفو نکنیم که اگر از جُرم دل عفو کنیم غیرتِ محبّت برود، و چون غیرت محبّت برود محبّت نماند. هر دل که غاشیه کشِ عشق نیست لگدی بر فرقش زن که آن نه دل است زحمت انجمن عاشقان است. فردا هر کسی نظارۀ معشوق دل خواهند بود، یکی را فردوس دامن بگرفت یکی را جنّت عَدْن صید کرد، یکی را اعلی العلییّن در بند آورد، امّا روز دولتِ دوستان آن روز است که بنگرند صحرای وحدانیّت خالی بینند از زحمتِ اغیار. لِِمَن المُلک الیَوْم، الآیة. ای اسرافیل به این جانها دَرْدَم، آنگاه به جان خود دَرْدَم، اُطْرُدْهُم وَ انْطَرِدْ مَعَهُم. ای درویش هر که چنان داند که جنّت به جمال حَوْرا و عَیْنَا آراسته است هنوز بوی عبهر عهد عشق به مشام او نرسیده است، اربابِ دل دانند که این کلمه چیست. این بیچارگان /206a/ خود هفتاد سال در دنیا در زحمت محدثات بوده‌اند، در بهشت نیز به محدثی فرو آیند. به حکم شریعت دنیا راه است و مطلوب بهشت، امّا به فتوای حقیقت بهشت هم راه است و هم راهزن، و مقصود حق. اِذَا رَاَیْتَ لِی طَالِباً فَکُنْ لَهُ خَادِماً، یا داود هر کجا طالبی بینی از طلاّب حضرتِ ما، دیده را زمین کن به پیشِ او تا بر دیدۀ تو خرامد.

بیت
این رفتن تو به خاک برهست حرام
من دیده زمین کنم تو بر دیده خرام14

ارادت و حرکت و سکون و قیل و قال و وجد و حال و سجّاده و مرقّع و رکْوَه در بازید در

p.609
دَورِ شرابِ وحدانیّت، بُوکه جرعه‌ای نصیب دردِ شما آید. هر که راه توحید بر گرفت عرش و کرسی و بهشت و دوزخ و سدرة المنتهی و قاب قوسین او را راه آید نه مقصد، و مقصود و مطلوب وی چیزی دیگر بوَد. فردا با جمعی عتاب آید که خود همّت‌تان بیش از این نبود که در آن عالم رکعتی چند نماز بکردید و بادی از دهان بدمیدید تا به چیزی رسیدید و بخوردید15، اگر کرده‌ای رها کنی بر دیدار رها کن تا بر تو تاوان نبوَد. مرد باید که از بالا آواز دهد و همّت16 مرغی است که جز از بالا صید نکند. اگر ملک سلیمان به تقدیر به کسی دهند و او بدان باز نگرد به خدای که خسیس همّت است. از مشرق تا مغرب چندانی نیست که گبری را سرمایه آید. نمرود را دنیا دادند پسندش نکرد تیر و کمان برگرفت و روی به آسمان نهاد. به این چه نگری که ملک عالم به سلیمان دادند تو به آن نگر که خود را در میان گدایان تعبیه کرد17.

ای درویشان بقطع بدانید که سلطانان در میان قبای ممزّج و کلاه مرصّع راحت ژندۀ شما می طلبند نعمت را گفتند: تو کجا باشی؟ گفت: به شامِ طاعون. گفت: من با تواَم. گرسنگی را گفتند: تو کجا باشی؟ گفت: به بادیۀ صحّت، گفت: من با توام.

این حدیث زاویۀ خراب خواهد و دلی سوخته، اگر عالم آبادان می باید18 هیچ جای آراسته‌تر از بهشت نیست، مکّه موضع آبادان بود و مدینه موضع خراب؛ بهشت موضع تنعُّم بود و دنیا موضع هموم و اَحْزان. آدم اوّلِ کار اعزازی و نازی و رازی همی ساخت پس ساعتی برنیامد که گردِ اِدْبار بر تاجش نشست، یک نظر از راه عشق به جمال افلاس بکرد، شیفتۀ او گشت، هرچه پیوند و بند بود در باخت و مجرّدوار در راهِ افلاس آمد.

این حدیث جگری خواهد سوخته، هفتاد سال زیسته و یک کار به مرادِ او بر نیامده؛ هزار هزار تیر انداخته و یکی بر نشانه ناآمده، و در میان خوش زیسته، و یک مقصود حاصل ناشده، و هزار هزار منّت بدانسته.

وَالْقَمَر قَدرْنَاهُ مَنَازِل. آن ماه شب چهارده که بُرقع از جمال خود برکشیده است و شاهوار بر تختِ زمرّدین تکیه زده به زبانِ حال با تو می گوید: به این ضیای من چه نگری که عاریت است؟ وَالعَارِیةُ مَضْمُونه مُؤدّاةٌ. در آن شبِ بیست و هفتِ19 مرا بین که چگونه زار گشته باشم. ای ماه آن ضیا و بَها /206b/ کجا رفت؟ آری منازل رفته‌ام و مسافران چین باشند، امّا یک دقیقه است اینجا تا دعوی ظهور و نخوت نور داشتم خصم خسوف بر پیِ من

p.610
بود، اکنون که چنین دقیق گشتم دقیقه آن است، که در حمایت فِنایِِ فَنای خودم. اِنَّ عِبَادِی لَیْسَ لک عَلَیْهِم سُلْطَانٌ. هر که به نان و آب قناعت کرد از خطر خبر ندارد. آرزو پرسیدن کارِ سگان است، بر پیِ نهمت20 رفتن کارِ شیران است. آنجا که همای همّت پرواز کند اگر صَعْوَۀ معاملت بپرّد پرّش بسوزد. آن مرغی که باز در پی اوست می پرّد تا به جایی رسد که از حرارت آفتاب بسوزد، چون باز دید که بالش بسوخت برگردد. ای باز این چیست که برگشتی؟ گفت: آری این مرغک به بلندهمّتی به جایی21 رسید که در شعاع همّت خود بسوخت، ما را چشم دروی نبیند. اِنَّ عِبَادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِم سُلطَانٌ. آن لعین با زمرۀ لشکر خود یابَگی است و یابَگی22 در خواصّ سلطان حشم در نبیند، والله اَعْلَم.

p.610
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . آ: به بر وجود او
  • ۲ . مج: چشمی دیگر فرستاد و «فالقاه علی... بصیراً» ندارد
  • ۳ . آ:لب پاک کرد
  • ۴ . مج: فکان ماکان ولاتسأل عن الخبر
  • ۵ . مر: زینها + که
  • ۶ . آ: درست نمی آید... دریت آید
  • ۷ . مج، آ: «الصدقة... الفقیر» ندارد
  • ۸ . آ: در زده است
  • ۹ . مج: خسیس همّتان
  • ۱۰ . مر: بستانی
  • ۱۱ . مج: هرچه افراد
  • ۱۲ . مج: «لاتکلنی... عین» ندارد
  • ۱۳ . مج، آ: بیت «جای من... برزند» را ندارد
  • ۱۴ . کب: بیت «این رفتن... خرام» را ندارد
  • ۱۵ . آ: رسید که بخوردید
  • ۱۶ . مر: بر همت
  • ۱۷ . آ: می کرد
  • ۱۸ . آ: می بایست
  • ۱۹ . آ: بیت و هشت
  • ۲۰ . آ: همت
  • ۲۱ . آ: محلّی
  • ۲۲ . مر: یاوگی... یاوگی.