روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.611
۷۲ – البَاقیِ الوارث

معنی باقی: همیشه، و معنی وارث: باقی بعد از فنای خلق. قال اللهُ تعالی: کلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ. البَاقِی هُوَ الّذی فِی اَبَدِه بالوَصْفِ الّذی کانَ فِی اَزَلهِ. الوَارِثُ الّذی اَورثَ الاَحْبَابَ الکِتَابَ عَلیَ مَا قَالَ فِی مُبْرَم الخِطَابِ ثمَّ اَوَرثْنَا الکِتَابَ. الذّین اصطفینا من عبادنا، الآیة.

برهان نبوّتِ انبیا از راه دیده‌ها در آمد، امّا برهان رسالت محمّدی از راه دلها در آمد. هیچ رسول نبود الاّ که حق او را معجزه‌ای ظاهر داد چنانکه دیده ها بدید1، امّا معجزۀ ابراهیم آتش بود، و معجزۀ موسی یدِ بیضا، و معجزۀ عیسی اِحْیَاء موتی؛ و این همه ظاهر و آشکارا بود و محلّ اطلاع دیده‌ها بود، امّا معجزۀ مصطفی بوستان دوستان با صفوت، و گُلستانِ شربت محبّت بود، بَلْ هُوَ آیَاتٌ بَیَنَاتٌ. بلی مصطفی را – علیه السَّلام – معجزات بسیار بود که محلِّ اطلاع دیده‌ها بود، کانْشِقَاق القَمَر، و تسبیح حَجَر، و کلام ذیب، و اسلام ضَبّ و غیر آن؛ امّا مقصود آن است که موسی تحدّی به عصا کرد و عیسی تحدّی به دَم کرد، امّا مصطفی – علیه السَّلام – تحدّی به کلام حق کرد. فَاتُوا بِسُوَرةٍ مِنْ مِثْلِه. بلی در عصای موسی صفتی رّبانی تعبیه بود، و در دمِ عیسی لطفی الهی ودیعت بود، لیکن آن عصا از شجرۀ عوسج یا از موردِ بهشت بود، و آن دم نیز ودیعت سینۀ بشر بود. ای محمّد تو که می روی دمی و چوبی با خود مبر که چوب بابت خران بُود و دَم نصیب بیماران بود؛ صفتِ قدیم ما را به شحنگی با خود ببر، تا معجزۀ تو صفتِ ما بوَد، نه صفتِ تو. فردا پیامبری می آید با او یک کس، و پیامبری

p.613
می آید با او دو کس، و پیغامبری می آید با جمعی بیشتر؛ باز مصطفی می آید و از قاف تا قاف، تبعِ اینجا کیستند؟ رعیتِ رعایت قِدَم ما2. اِنَّا نَحْنُ نَزَّلنَا الذّکرَ، ثُمَّ اَورثْنَا الْکِتَابَ.

ابو‌‌هریره روایت می کند /207a/ از مصطفی – علیه السّلام: اِنَّ اللهَ تعالی قَرَأ طه وَیس قَبلَ اَنْ خَلَقَ آدَمَ بِاَلْفی عَامٍ فلَمّا سَمِعَ المَلائکةُ القرآنَ قَالُوا طوبی لاُمّةٍ یَنزِل عَلَیْهِم هَذَا وَ طوبی لاَلْسِنَةٍ یَتکلّمُ بِهَذا وَ طوبی لاَجْوافٍ تحْملُ هَذَا. مصطفی می گوید علیه السَّلام: هنوز دو هزار سال مانده بود تا آدم را بیافریند که سورۀ طه ویس برخواند، ملایکه3 بشنیدند، گفتند: خُنک امّتی که این کلام پاک به ایشان آید، و خُنک زفانهایی که این کلام پاک خوانند، و خُنک سینه‌هایی که صدف این جواهر پاک باشند؛ آنگه چون دوستان در جنّت روند جبّار گوید: از دیگران بسیار شنیدید وقت آن آمد که از ما شنوید فَیُسْمِعُهُم سُوَرة الفاتحة وطه ویس. سماع بیواسطه و شراب بیواسطه.

شعر
یَوْم یُعطِینی وَ آخذُها
دَون نَدْمَانی یَداً بِیَدِ
ذاکَ یَوْمٌ کانَ حَاسِدُ نَا
فِیهِ مَعْذُوراً عَلی الحَسَدِ4
گلی باید که از درخت خود باز کنی تا بویی به شرط بیابی.

شعر
اسمعه ممّن قاله تَزْدَدْ به
شعفا بطیب الوَردِ فی اَغصانِه5
شاعر که هم او راوی بوَد، شعرش خود ذوقی دیگر دارد6.

ای دوست شما چه دیده‌اید از آنچه خواهید دید؟ چه شنیده‌اید از آنچه خواهید شنید. در عالم مجاز پدید بود که از حقایق چه کشف توان کرد، بر پرِّ پشّه‌ای پدید بوَد که چه نقش توان کرد، بر مشتی اطفال حجر قدرت هست و نیست پدید بود که از معانی چه آشکارا توان کرد. علمی که جهل با او در معرکۀ مجادلت و محاذات ایستاده است، آن را علم حقیقت توان گفت؟ معرفتی که در پیش او غَمام حیرت مظلّۀ خود ببسته است، آن را معرفت بر کمال توان گفت؟ عقلی که در میادینِ انوار خرشید جلال الهیّت خفّاش‌وار دیده بر هم می نهد، آن را عقل توان شمرد؟ دلی که از تقلّب و تردّد و سراسیمگی دست بر وی نمی توان نهاد، آن را دل نام توان نهاد؟ جانی که از زیرِ انملۀ فکرت چنان می جهد که تیر از کمان، آن را جان توان خواند؟ امروز مَاحَضَری از لطفِ حضرت بر مایدۀ دنیا در پیش شما نهادند امّا آنچه

p.613
مخدّرات اسرار و مخبّأتِ کار و مکنونات لطف و مخزونات غیب است در ستارات غیرت است به دستها نابسوده و به وَهْمهای اغیار ناآلوده، خواطر نا برماسیده، باد در وی نابَزِیده. امروز به قطره‌ای مست شدی و به شمّه‌ای سراسیمه گشتی، به بویی عالمی به خروش و افغان برداشتید؛ باش تا فردا که عالم حقایق بود ترا حوصله‌ای دهیم فراخ، تا قدح قدح، بلکه بَحْر بَحْر، شراب رؤیت می کشی و نعرۀ هَلْ مِنْ مَزِید می زنی. ای درویشان به او شادیها کنید. ثمَّ اَورثنَا الْکِتَابَ الّذِینَ اصْطَفَیْنَا مِنْ عِبَادِنَا. علم او به عمل شما باز نداشت از برگزیدن شما. منشور اصطفائیّت جماعتی را می نبشتند به طغرای لطفِ ازل اوّل خطّ منشور این بود که /207b/ فَمِنْهُم ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ. اگر اصطفا را به اعمال معلّق کردی اصطفا هرگز درست نیامدی.

آورده‌اند که روزی خانه آرایی آن خانه می آراست و چون زنان خود را برآراسته، در آن میان کاری از غیب بر وی آشکارا شد، از آن سرِ نردبان در افتاد و از آن خانه بیرون دوید و نعره می زد که اَیْنَ الله؛ و در آن تابش تپش از شهری به شهری می رفت تا به شام رسید به جبل لکام، که موضع اَبْدال و اَوْتاد است، شش کس را دید ایستاده و جنازه‌ای در پیش نهاده، گفتند: پیش رَو، و بر این مرده نماز کن. گفت: مرا بگویید اوّل که این چه حال است؟ گفتند: نخست نماز کن آنگه قصّه پُرس. نماز بگزارد و دفن کردند آنگه با وی گفتند: ما از آن هفت کس‌ایم که عالم به ما برپای است و این مرد که تو بر وی نماز کردی سرِ ما بود، چون از دنیا می رفت ما را وصیت کرد که چون مرا بشویید بنهید و منتظر می باشید تا کسی از این گوشه درآید، چون درآمد، بگویید تا بر من نماز کند و به بَدَلِ من قطب عالم بُوَد.

ای جوانمرد! از مخنّثی، قطبی می سازند و از ساحران فرعون، مردانی پیدا می آرند که ملایکۀ ملکوت در جنبِ ایشان مختصر آیند. مشتی خاک در وجود آوردند، آنگه عزازیل را گفتند: او را سجده کن. گفت: اَاسجدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِیناً؟ گفت: تو برگزیدۀ مرا سجده نکنی؟ وَ اِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتِی. فریشتگان گفتند: اَتَجْعَلُ فِیهَا، آتشی در آمد از غیب، و چندین هزار از ایشان بسوخت. راست گفتند لیکن در حقِّ دوست گفتند. ای آدم به دنیا رَو، و آن صدفِ سربسته را سر بگشای، تا صد هزار و بیست و اند هزار جوهر نبوّت و دُرِّ عصمت بر سرِ بحرِ قدرت آیند تا فریشتگان خجالت خود بینند. آری هر که سخنی گوید که نباید گفت، خجالتش کم نیاید. فریشتگان می گیند: اَتَجْعَلُ فِیهَا، و ما می گوییم: التَّائبُونَ العَابِدُونَ. چه گویی، هجای فریشتگان عظیمتر، یا مدح و ثنای ما؟ چون ما ثنا گوی تو باشیم از هجای همه عالم

p.614
باک مدار. غلام را که از حبشه آرند چه زیان دارد چون خواجه کافور نام نهند. وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبور اَنَّ الارض یرثها عبادی الصَّالحون. هر چند فُجّاریم و از صلصال فَخّاریم به حکم صفت خود، امّا به حکم کرمِ او صالحانیم، هر چند که آن حبشی سیاه است لیکن اگر او را سیاه خوانی تن در ندهد. او را گویند: تو سیاهی. گوید: بلی؛ لیکن ترا با صفت من چه کار، چرا به نام خداوندم نخوانی؟ صورت بلال را با معنی دل او هیچ قرابتی نبود، معنی نسب از وَالضُّحی گرفت، و صورت از وَاللّیل اِذَا سَجَی. فسق و فجور صفت جوارح است امّا ایمان صفت و کسوت دل است، و حکم دل راست نه جوارح را؛ زیرا که او نظر کند به دل کند نه به جوارح. و حکم منظور را بوَد نه مهجور را. بالله العظیم که نظر ملوک ضایع نشود7، هیچ بار به دل ننگرد الاّ که تحفۀ نو بدهد.

روزی مَلِکی به یکی تیز در نگریست، آن مرد گفت: ملک مرا خلعت خواهد داد. /208a/ چاکران گفتند: سودا می گویی. گفت: پس سیاست خواهد فرمود. گفتند: غلط می کنی. گفت: پس ملکِ شما دیوانه است، نظر از دو بیرون نیست یا نظر خلعت است یا نظر هیبت؛ تا نپنداری که طورسینا در عالم یکی است و موسی یکی، جسدِ تو طورسیناست و دل تو موسی، و قوتِ دل انّی اَنَا الله. اگر او را بر دلها غیرت نبودی به خدای که دل، دل نبودی.

مرد را بر زنِ سه طلاقه غیرت نبود، نکاح بر جای باید تا غیرت بوَد. ای درویش اگر سه طلاق بدهد چون مرد عاشق آید چه کند که تن در ندهد، این چیست؟ قهر عاشقان. باقرّایان8 و شبخیزان محاباست و با هیچ عاشق محابا نیست.

ای درویش کَیْ بوَد که دل به تماشا شود. بالله العظیم که تا این کبر را در زیرِ خاک نکرد و لگدی چند بر وی نزد به تماشا نشود9. گفتۀ ایشان است: علامةُ الاشتیاق تمنّی الموت علی بساطِ العوافی.

یوسف را چون کار ملک نظام گرفت، گفت: تَوَفّنِی مُسْلماً وَ اَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِین. مرگ که به درِ سرای شما می آید آن نماز شام روزه داران است و به نماز شام کسی شاد شود که روزه داشته باشد.
بُو‌حَبِیب بَدَوِی سفیانِ ثوری را گفت: اَلَیْسَ کلُّ الخَیْرِ مِنْ رِّبنا. گفت: بَلَی. گفت: فَمَا بَالَنَا نُکْرَةُ المَوْتَ، فَقَالَ لاَنَّ الذُّنُوبَ اَوْقَعَتِ الوَحْشَة بَیْنَ العِبَادِ وَ رّبهِم. دوستی را که با دوستی وحشت افتاد بستاخ در خانۀ او نتواند شد.

p.615

هیچ صاحب صدق از مرگ نترسد. حسن بن علی – رضی الله عنه – پدر را دید به یک پیرهن حرب می کرد، گفت: لَیْسَ هَذَا زِیُّ المُحَارِبینَ. علی گفت: مَا یُبَالِی اَبُوک اسَقَط عَلیَ المَوْتِ اَمْ سَقَطَ المَوْتُ عَلَیْهِ. صدق زادِ سفرِ مرگ است و مرگ راه بقاست و بقا صفتِ خواصّ است، اهل غفلت چون به سرِ مرگ رسند بدان نگرند تا چه می دهند، امّا اهلِ حقیقت چون به سرِ مرگ رسند بدان نگرند تا چه می ستانند. پیرهن خَلَق از سرت بر می کشد و خلعت نو در سرت می افکند جای شادی است. مردی جامه‌ای در پوشد و ماهی بدارد پس دلش از آن بگیرد، چون جامۀ نو پیشِ او آرند بدان شاد گردد. مردی هفتاد سال در یک پیرهن ببود، آن پیرهن خَلَق گشت، آن پیرهن از سرِ وی بر می کشند و قُرطۀ مُلک ابدی در وی می پوشند جای شادی نیست.

عمّارِ یاسِر نود ساله گشته بود10، چنان گشته بود که نیزه در دست گرفتی دستش می لرزیدی، مصطفی – علیه السَّلام – او را گفته بود که آخر قُوت تو از دنیا شربتی شیر باشد. در حرب صفّین عمّار حاضر بود نیزه در دست گرفته، تشنه گشت، پاره‌ای آب خواست قدحی شیر به وی دادند یادش آمد حدیث مصطفی علیه السَّلام، گفت: امروز روز دولت عمّار است، آن شربت بکشید و پیش رفت و می گفت: اَلیَوْمَ اَلْقی الاَحِبّةَ محمّداً وَ حِزبهُ.

این حیاتِ دنیا پرده‌ای است ظلمانی در روی روزگارِ تو کشیده، کَیْ بُوَد که این پرده را به دستِ لطف در کشند تا تو به سرِ نقطۀ حیاتِ ابدی رسی. تا این حیات بر جای است /208b/ بقای ابدی در پرده است، چون این پرده بر گرفتند بقای ابدی روی به تو آرد.

آن مرغک را از صحرا بگیرند و در خانه آرند و بال ببرّند و در قفص کنند، هم بال بریده و هم در قفص تنگ کرده. مرا خود یک عقوبت بس نبود، قصّۀ تو می گویم چه جای مرغ است.

الاَرواحُ جُنُودٌ مُجَنّدةٌ. این ارواح را پیش از وجود اشباح به چندین سال در وجود آوردند در آن فضای پاک پرواز می کردند، صیّادی از قدرت در آمد و از آب و خاک قفصی ساخت. صیّادان دیگر به حیلت گیرند امّا صیّاد مشیّت به قوّت گیرد. آن مرغ صحرایی را در قفص کردند و در زندان باز داشتند و پرّش ببریدند، آنگه چون مرغ صحرایی را بال ببرّند روزی چند برآید بال بریده، بیفتد11، و زیر آن بال بالی نو پدید آید، خداوندِ خانه بر اعتماد آنکه بال بریده است درِ قفص بگشاید مرغ صحرایی به آشیانۀ خود باز نشود؛ زیرا که مرغ هوایی با

p.616
قفص الفت نگیرد12. یَا ایَّتُها النَّفْسُ المُطْمئنّة ارجعی اِلی رّبک.

اگر این حیات ریزۀ ترا که تو داری هیچ آفت نیستی جز آنکه تا این هست همه کارها از او در غیب است این آفت خود بسنده استی. ضدّیتی عظیم نهادند13 این حیات را با اسرار غیب. حیاتِ انبیا حظِّ ایشان نبود، لاجرم حجاب ایشان نبود. از عهد آدم تا منقرض عالم به حیات هیچ کس قسم یاد نکردند مگر به حیات مصطفی: لَعَمْرُک. مصطفی را – علیه السَّلام – حیاتی بود در باطن، که او بدان حیات حیّ بود، و آن حیات، حیاتِ نبوّت بود، و آن حیات شصت و سه ساله حیات بشرّیت بود، چون سر در روضۀ خاک کشید حیات بشرّیت به نهایت رسید نه حیات نبوّت. آن مهتر را که از غار در کار کشیدند تا نپنداری که آن مهتر از غار بیرون آمد خلوتِ غار بدرود کرد، خلوتگاه غار با سرِّ سینۀ او عنان زنان می آمد اِنّی اَبیِتُ عِنْد رّبی. به شب بظاهر به حجرۀ عایشه شدی و کس خود ندانستی که خلوتگاه کجاست. آری حدیث عایشه بهانه بود و قصّۀ حَفصَه نشانه بود، امّا سرّ دلِ حق را یگانه بود14. حُبِّب اِلَیَّ مِنْ دُنْیَاکم الثلاث. در همه عالم نظر کردیم سرای خلوت حقیقت ما را هیچ پرده‌ای نیکوتر از پردۀ زنان نیامد. خلوتگاه مصطفی – علیه السَّلام – که تمام گشت می بایست که زحمت خلایق از وی دور گردد. پرده‌ای ببست و سر پوشیده‌ای چند به حکم او کردند تا سرِّ سرپوشیده بواسطۀ چند سرپوشیده به صمیم دل وی رسد؛ لاجرم بر منبرِ رسالت این خطبه می کرد که حُبِّب اِلَیَّ مِنْ دُنْیاکُم الثَّلاثُ. زنان را بر ما دوست گردانیدند؛ زیرا که حجابِ رحمت ایشان آمدند، شاد باشید که چنین مقدّمی و پیشوایی دارید. موسی چون از مصر بیرون آمد فرعون بر اثر بیامد، بنو اسرائیل گفتند: فرعون آمد. موسی گفت: اِنَّ مَعِی رّبی سَیَهْدِینِ. چون نافۀ مشکِ عشق این امّت بگشادند خطاب آمد که اِنَ الله مَعَنَا. /209a/ کاروانی که سلطانِ عهد آن را بدرقه دهد محفوظ بُوَد، چون کاروانی بود که سلطان خود بدرقگی او کند15 چگونه بود. بدرقۀ کاروان به قدرِ تعبیۀ کاروان بوَد، هر چند تعبیه عزیزتر، بدرقه قویتر. لُبَاب سرّ اسرار معانی تعبیۀ سینه‌های امّتِ مصطفی – علیه السَّلام – بود. ای امّت محمّد دل قوی دارید که امید است که تعبیه به رُمّت به حضرت برید که بدرقه و پیشرو قوی است. نَحْنُ الآخِرُونَ السّابِقُون.

حکما چنین گویند که اوَّلُ الفِکرة آخِرُ العَمَل وَ آخِرُ العَمل اوُّل الفِکرة. هر چه در فکرت مقدّم است در عمل مؤخّر است و هرچه در عمل مؤخّر است در فکرت مقدّم است.

p.617

مردی گوید: مرا خانه‌ای باید تا سرما و گرما از من باز دارد. نخست بنایی بنهد و دیواری برآرد، آنگه سقف بزند، آن سقف در فکرت مقدّم بود لیکن در عمل مؤخّر آمد.

سرِّ نظر ازل که بود به محمّد و امّتِ محمّد بود، لیکن چندین مقدّمات و وسایط می ببایست تا آن جمال بر خلق آشکاراگردد. آری سنّت چنین رفته است که لشکر در پیش رود و مَلِک بر ساقه. اگر به اصحاب می نگرید اَصْحَابِی کالنُّجُوم، و اگر به اهل بیت می نگرید اِنَّمَا یُرِیدُ‌اللهُ، و اگر به امّت می نگرید مَثَل امّتی مَثَل القَطْرِ، الحدیث. و اگر به عهد می نگرید بُعِثْتُ فِی خَیْرِ قُرونِ بَنِی آدَمَ. هر که محبّ صحابۀ من است او را هدایتی است که آن را اِضْلال نیست، و هر که دوستدارِ آل من است او را نجاتی و حیاتی است که آن را انقطاع نیست، و هر که از امّت من است او را بقایی است که آن را فنا نیست16. کُنْتُم خَیْرَ اُمّةٍ. نجوم که چون مسامیرِ زراندود بر روی این طبق کبود زده‌اند به حکم ضیا سرمایۀ هدایت آمدند. هدایت به اقدام صحابه در بست و نجات به اقدام آل در بست، حیات به اقدام امّت در بست. اهل عصر اوّل بودند که بوی با کورۀ ثمرۀ باغ نبوّت به مشامِ صدقِ ایشان رسید وَالّذی جَاء بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ به. مصطفی حق آورد، حقّ صدق طلب کرد، محمد حقی داشت جویان صدق، و صدیق صدقی داشت جویان حق. هُوَ الّذی اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالهُدَی. ابو‌بکر در دل جراحتی داشت از صدق مرهمی می طلبید از حق، و رسول مرهمی داشت از حق خسته‌ای می طلبید در عین صدق.

روزی عمر را – رضی الله عنه – با ابو‌بکر – رضی الله عنه – سخنی می رفت، رسول – علیه السَّلام – در آمد و ایشان را دید در خشم شده، در روضۀ رخسارۀ محمّدی گل سرخ غضب بشکفت، گفت: یَا ایُّها النَّاس هَلْ اَنْتُم تارِکونَ لِی صَاحِبِی اِنّی اتَیْتُ بِمَا بُعِثْتُ؟ فَقَالَ النَّاسُ لِی کَذَبْتَ، وَ قَال اَبُو‌بَکرٍ صَدَقْتَ. هنوز دام دعوت نگسترده بودند که صدیق در دام مانده بود و دیگران گرد بر گرد می گشتند، مصطفی را علیه السَّلام – صیّادوار از آن عالم غیب بفرستادند تا در روضۀ مکّه دام غیب بنهد. هر کجا دامی گستردند ملواحی بباید، صدیق را ملواح دام نبوّت کردند، وَ اِنَّ عُمَرَ لَحَسَنَةٌ مِنْ حَسَنَاتِ اَبِی بَکْرٍ وَ لَهَذَا قالَ عُمَر: لَیْتَنِی کُنْتُ شَعْرَةً /209b/ عَلیَ صَدْرِ اَبِی بَکْرٍ. سینۀ صدّیق حقّه و خزانۀ دُرِّ اسرار غیب بود، عمر می گوید: چون خزانۀ دُرّ در سینۀ ابو‌بکر نهادند، کاشکی ما را پاسبانی کوی صدّیق دهند تا بر سطح سینۀ او چوبچۀ درد می زنیم. امروز صدّیق را غارِ غیرت بود فردا یار خلوت. اِنَّ اللهَ

p.618
تَعَالیَ یتَجلّی للنَّاسِ عامّةَ وَلاَبِی بَکْرٍ خاصّةَ.

هر یکی را از چهار یار سرّی بود از اسرار راه که آن معنی نشان داد از آن، ابو‌بکر را صدقی بود که از خصوصیت نشان داد، اِنَّ اللهَ یتَجلّی للنَّاسِ عامّةً، الحدیث. امّا در عمر سرّی بود که از مشاهده نشان داد، و اِنَّ الحقّ لیَنطِقُ عَلَی لِسَانِ عُمَر وَافَقْتُ رّبی فِی ثَلاثٍ وَ وَافَقَنِی رّبی فِی ثلاثٍ. عمر اسرار از کجا می گوید؟ حدّثَنِی قَلْبی عَنْ رّبی. باز در عثمان حیایی بود که از هیبت نشان می داد، اَلاَ اَسْتَحْیی مِنْ رَجُلٍ یَسْتَحْیی مِنْهُ المَلاَئکة. مردی که معصومان عالم علوی از حیای او سر در بر می کشند من از او شرم ندارم. باز در علی سرّی بود که از محبّت نشان می داد. با کودک خُرد خطاب نبود که ایمان آر، امّا علم اجازت و رخصت می داد و عشق موکلّ پیاپی می کرد17.

شعر
سَبَقْتُکُم اِلیَ الاسْلاَم طُرّاً
غُلاماً مَا بَلَغْتُ اَوَ انَ حُلْمِی

p.618
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . آ: به دیده‌ها بدیدند
  • ۲ . آ: صفت قدیم ما
  • ۳ . آ: ملایکه ملکوت قدس
  • ۴ . مج: ذاک یوم حاسد نافیه + معذوراًء علی الحسد
  • ۵ . مج: من اعضاء
  • ۶ . مج: آرد
  • ۷ . آ: نبود
  • ۸ . آ: قُرّاان
  • ۹ . مر: «بالله العظیم... نشود» ندارد
  • ۱۰ . مر: «چنان گشته بود که» ندارد
  • ۱۱ . مر: بیفتند
  • ۱۲ . آ: الف نگیرد
  • ۱۳ . مر: ضربتی... نهاد
  • ۱۴ . مر: نشانه بود
  • ۱۵ . مر: به بدرقه بیاید و ایمان کند
  • ۱۶ . مر: «او را نجاتی و حیاتی که آن را انقطاع نیست» ندارد
  • ۱۷ . مج: کند.