هیچ صاحب صدق از مرگ نترسد.
حسن بن علی – رضی الله عنه – پدر را دید به یک پیرهن حرب می کرد، گفت: لَیْسَ هَذَا زِیُّ المُحَارِبینَ.
علی گفت: مَا یُبَالِی اَبُوک اسَقَط عَلیَ المَوْتِ اَمْ سَقَطَ المَوْتُ عَلَیْهِ.
صدق زادِ سفرِ مرگ است و مرگ راه بقاست و بقا صفتِ خواصّ است، اهل غفلت چون به سرِ مرگ رسند بدان نگرند تا چه می دهند، امّا اهلِ حقیقت چون به سرِ مرگ رسند بدان نگرند تا چه می ستانند.
پیرهن خَلَق از سرت بر می کشد و خلعت نو در سرت می افکند جای شادی است.
مردی جامهای در پوشد و ماهی بدارد پس دلش از آن بگیرد، چون جامۀ نو پیشِ او آرند بدان شاد گردد.
مردی هفتاد سال در یک پیرهن ببود، آن پیرهن خَلَق گشت، آن پیرهن از سرِ وی بر می کشند و قُرطۀ مُلک ابدی در وی می پوشند جای شادی نیست.
عمّارِ یاسِر نود ساله گشته بود10، چنان گشته بود که نیزه در دست گرفتی دستش می لرزیدی، مصطفی – علیه السَّلام – او را گفته بود که آخر قُوت تو از دنیا شربتی شیر باشد.
در حرب صفّین عمّار حاضر بود نیزه در دست گرفته، تشنه گشت، پارهای آب خواست قدحی شیر به وی دادند یادش آمد حدیث مصطفی علیه السَّلام، گفت: امروز روز دولت عمّار است، آن شربت بکشید و پیش رفت و می گفت: اَلیَوْمَ اَلْقی الاَحِبّةَ محمّداً وَ حِزبهُ.
این حیاتِ دنیا پردهای است ظلمانی در روی روزگارِ تو کشیده، کَیْ بُوَد که این پرده را به دستِ لطف در کشند تا تو به سرِ نقطۀ حیاتِ ابدی رسی.
تا این حیات بر جای است /208b/ بقای ابدی در پرده است، چون این پرده بر گرفتند بقای ابدی روی به تو آرد.
آن مرغک را از صحرا بگیرند و در خانه آرند و بال ببرّند و در قفص کنند، هم بال بریده و هم در قفص تنگ کرده.
مرا خود یک عقوبت بس نبود، قصّۀ تو می گویم چه جای مرغ است.
الاَرواحُ جُنُودٌ مُجَنّدةٌ.
این ارواح را پیش از وجود اشباح به چندین سال در وجود آوردند در آن فضای پاک پرواز می کردند، صیّادی از قدرت در آمد و از آب و خاک قفصی ساخت.
صیّادان دیگر به حیلت گیرند امّا صیّاد مشیّت به قوّت گیرد.
آن مرغ صحرایی را در قفص کردند و در زندان باز داشتند و پرّش ببریدند، آنگه چون مرغ صحرایی را بال ببرّند روزی چند برآید بال بریده، بیفتد11، و زیر آن بال بالی نو پدید آید، خداوندِ خانه بر اعتماد آنکه بال بریده است درِ قفص بگشاید مرغ صحرایی به آشیانۀ خود باز نشود؛ زیرا که مرغ هوایی با