در حکایت آوردهاند که شبی عَسَسی به جایی بگذشت آوازی شنید، همانا کار افتادهای بود با مقصود خود راز می گفت8، آن کار افتاده رنج و محنت خود شرح می داد و آن مقصود دم در کشیده، آنگه از یکدیگر جدا شدند، عَسَس بدان مرد فراز شد و گفت: آن چه حال بود که تو چندان زاری می کردی و او خاموش؟
گفت: آری ما را بلایی پیش آمده است و او را نیامده است.
گفت: باش تا فردا او را بلایی پدید آید، بفرماییم تا تازیانهای چندش بزنند تا چنانکه امشب تو می نالی او فردا بنالد.
ای بنده باش تا فردا ترا حاضر کنیم آنگه معاتبها می رود، ما می گوییم: آن چندان جفاهای تو، و تو می گویی: آن چندان بلاهای تو؛ هزار جان فدای خلوت دوستان باد.
یحیای معاذ گفت: اَدْعُوکَ فِی المَلأ کمَا یُدْعَی الاَرباب وَ اَدْعُوکَ فِی الخلأ کمَا یُدْعیَ الاَحْبَاب.
به آشکارا با تو /211a/ سخن چنان گویم که بنده با خداوند گوید، باز به سرّ با تو سخن چنان گویم که دوست با دوست گوید.
ذوالنُّون مصری گفت: وقتی باران نمی آمد مردم9 به استسقا می رفتند، من نیز به موافقت بیرون شدم، سعدون مجنون را دیدم، گفتم: خلقی گرد آمدهاند چه باشد اگر اشارتی کنی؟
گفت: او روی به آسمان کرد و گفت: بحقِّ مَا جَرَی البَارِحَة.
به حقِّ شبِ دوشین.
همی حالی باران در ایستاد، اشارت دوست برِ دوست عزیز بود.
بوعثمان حیری – قدّس الله روحه – وقتی در محبّت سخن می راند، جوانی برخاست و گفت: کَیْفَ السَّبیل اِلَی محبَّته؟
فقالَ اَبُوعثمان بِتَرْکِ مُخَالَفَته.
گفت: چه کنم تا به دوستی او رسَم؟
گفت: به ترکِ مخالفتِ او بگوی.
جوان گفت: فَکَیْفَ اَدَّعی مَحَبّتَهُ وَلم اَتْرُکْ مُخَالفَتَهُ؟
از من کَیْ دعوی دوستی او درست آید و هرگز قدمی از مخالفت او باز ناکشیده؛ آنگه برخاست و نعره می زد و می گریست.
بوعثمان گفت: صَادِقٌ فِی حُبّهِ مُقَصّرٌ فِی حقّهِ.
بظاهر از جمله مقصّران است10 اما به باطن از جمله دوستان11.
ای جوامرد اگر چنان است که در جهد تقصیر داری در آن کوش تا درد تقصیر نباشد.
صَادِقٌ فی حبّه مقصّرٌ فِی حقّه.
حَدَثنَا الامام تاج الاسلام، امام الحرمین – قدّس الله روحه – اخبرنا ابوجعفر محمّد بن نعمان بن موسی، اخبرنا الحسین بن احمد اخبرنا ابوالحسین اخبرنا عبدالکریم بن اَبی خاتم اخبرنا ابوحاتم اخبرنا سعید بن سلیمان اخبرنا قرعة بن سوید عن کثیر بن المطلب عن اَبی