روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.619
۷۳ – الَرَّشید

رشید به معنی مُرشد است و پارسی مرشد راهنماینده باشد. حق – جلّ جلاله – راه می نماید آن را که خواهد. یَا ایُّها الّذینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتدّ مِنْکُم عَنْ دِینهِ فَسَوْفَ یَأتِی اللهُ بِقَوْمٍ یحبُّهُم و یحبُّونَهُ. هر که از راه ما بر گردد ما کسانی آریم در راه خود که ما ایشان را دوست داریم و ایشان ما را دوست دارند.

مصطفی را گفت: سُبْحَان الّذی اَسْرَی بِعَبْدِهِ. پاکا آن خداوندی که ببرد بندۀ خود را؛ ما را گفت: فَسَوْفَ یَاتِی اللهُ بِقَوْمٍ. من خود بیارم؛ آینده خواهنده است و بُرده خواسته. موسی را گفت – صلوات الله علیه – وَ لمّا جَاء، چون خود آمد، گفتند: وَ مَا تِلْکَ بِیَمِینِکَ. یا موسی چه داری؟ باز مصطفی را چون ببردند، گفتند: وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رُّبکَ فَتَرْضیَ. یا محمّد چه خواهی؟ مصطفی را گفتند: وَلَسَوْفَ، امّت را گفتند: فَسَوْفَ یَاتِی الله بِقَوْمٍ یحبُّهم و یحبُّونه آنکه بیاید بدان آید تا آن کند که من خواهم، و آن را که ببرم بدان برم تا آن کنم که او خواهد. فَسَوْفَ یَاتِی اللهُ. از خاک عجم عاشقان1 چون سلمان آرم، از کلیسیا صادقان آرم، از کنشتها مشتاقان آرم، هر که بگرود روا باشد که روزی بر گردد امّا هر که دوست دارد روا نباشد که هرگز بر گردد. کسانی آرم، چگونه؟ یحبُّهم و یحبُّونه. یحیای معاذ را پرسیدند: هَلْ یُقْبِل الحَبیِبُ بِوَجْهِهِ عَلیَ الحَبیِب؟ فقالَ وَهَلْ یَصْرِف الحبیبُ وَجْهَهُ عَنَ الحَبیبِ؟ گفتند: دوست روی به دوست آرد، گفت: و خود دوست روی از دوست بگرداند.

p.620

هزار جان فدای آن باد که رمز عشق بداند /210a/ حق – جلّ جلاله – کسانی را که طوق محبّت بر گردن دارند در حِجر فضل و حُجرۀ لطف و مهدِ عهد و قبّۀ قرابت تربیت می دهد، گاه یُکَاشِفُهُم بِذَاتِهِ، گاه یُخَاطِبُهُم بِصفَاتِهِ. عرش در صفت رفعت است او را رفعت بس، کرسی در صفت وسعت است او را وسعت بس، نفس در پنداشتِ انائیت است2 او را آن دعوی بس؛ امّا دلی که رفعت عرش ندارد و عظمت کرسی ندارد و بسطت زمین ندارد و دعوی هستی ندارد انکسار و شکستگی دارد او را ما بسنده‌ایم.

قُلْ بِفَضْل الله وَ بِرَحْمتهِ فَبِذَلِکَ فَلْیَفْرَحُوا، فضّل الله القُرآنُ وَ رَحْمَتُهُ الایمان3. قرآن بدادم و ایمان بدادم، قرآن نامۀ من و ایمان صفتِ من. المؤمِنُ المُهَیْمِنُ. در قرآن نامِ من، در ایمان نشان از من، تو موقوفِ نام و نشانِ من. سطر اوّل از قرآن نام من، نقطۀ اوّل در لوح معرفت و توحید نشان من. تو می رَو در میدان من، یک سرِ میدان نامِ من، دیگر سرِ میدان نشانِ من. تو جولان می کن گاه از نامِ من به نشانِ من، و گاه از نشان من به نامِ من، و شاد می باش به نام و نشان من. بشارتی است که هزار جان شیرین ارزد، ملک الموت چون بیاید از تو جان خواهد ایمان نخواهد، جان ودیعت، ایمان عطا؛ ودیعت روا باشد که مودع باز استاند امّا کریم عطا باز نستاند. چه کردتی اگر به بدل آنکه گفتند: جان بده، گفتندی: ایمان بده؛ لیکن گوید: جان مرا و ایمان ترا. جان شده و مرد به ایمان زنده بمانده، و عالم در تعجب که این مرد را جان رفت و او هنوز زنده.

آری جان صورت به قوت دنیا برجای ماند، باز ایمان به قوتِ نظر رّبانی برجای بماند. یُثَبّتُ اللهُ الّذینَ آمَنُوا. دولت4 این مشت خاک را نهایت نیست اگر این کار به تو باز گذاریم تا تو به سر بَری، نتوانی. «معشوقه تو باش، عاشقی کار تو نیست». هرچه در عالم وجود موجود است از کتمِ عدم به فضای وجود آوردیم و با کس حدیث دوستی نکردیم5، چون ترا بیافریدیم اقداح شرابِ محبّت در مجلس قربت پیاپی کردیم.

مصراع
بر فتح دَمادَم رود این رطل دَمادَم
یحبُّهم و یحبُّونَهُ.

اِنّی جَاعِلٌ فِی الاَرْضِ خَلِیفَة. ما می سلطانی در وجود خواهیم آورد، شما که چاکران‌اید چه گویید؟ گفتند: ما را با فساد ایشان طاقت نباشد. آری اگر به درگاه شما‌ شان فرستیم ردّ

p.621
کنید، اگر به شما ‌شان فروشیم مخرید. ما عاصیانِ شکسته دل را در دست قرّاان سر گرفته ننهیم، گناه ناکرده را ملامت می کنید می ترسید که معصیت ایشان از رحمت ما زیادت آید، یا می ترسید که قدرت ما از قهرِ ایشان عاجز آید، یا می ترسید که آلودگی ایشان در کمال قدس ما لوثی آرد. علم ما به معصیتِ ایشان ما را باز نداشت از ایجاد ایشان، کَیْ باز دارد ما را از رحمت /210b/ کردن برایشان.

سرّی است بس عزیز، در ازل آزال صور مقادیر ظاهر گردانیده، و آیینۀ ابد نهاده، و صور مقادیر ازل در وی پیدا کرده، دشمنان را صورت تقدیر هلاک در آیینۀ ابد پدید آمده، و دوستان را صورت تقدیر نجات در آیینۀ ابد پیدا شده.

آن گبری به نزدیک آن عالمی آمد از علمای امّت محمّد – علیه السَّلام – از بسیار علما پرسیده‌ام و جواب نیافته‌ام اگر جواب به شرط بدهی مسلمان شوم. گفت: بپرس. گفت: الاَرزاقُ وَالاَعْمَالُ مَقْسُومَةٌ اَمْ لاَ؟ روزیها و کردارها مقسوم است یا نه. گفت: بلی مقسوم است. قَالَ: فَفِیمَ الکدّوَ العَنَاء، فَقَالَ انَّهَا اَیْضاً مَقْسُومَةٌ، فَاَسْلَم الرَّجُل. نه چنانکه سلطان غلامی را ولایتی دهد نام سلطان از خطبه بیرون برند، نام سلطان می برند و غلام ولایت می دارد. وارد حضرت غیب به نعت مشیّت می آید و بنده بندگی می کند. اُولئک کَتَبَ فِی قُلوبهم الایمانَ. این مشت خاک مقبولانِ مااند به حکم ازل به قول هیچ کس‌شان ردّ نخواهیم کرد.

یعقوب یوسف را در کنار می پرورد، برادران غبطت می بردند، حِیَل برساختند تا یوسف را در چاه افکنند6. اِهْبِطُوا مِنْهَا جَمِیعاً. بدین چاه دنیا فرو روید. یوسف عزیز از کنارِ پدر عزیز بیرون آمده و به قعرِ چاهِ تاریک افتاده7. آدم عزیز از کنار لطف جنّت برون آمده و در خاک دنیا افتاده. یوسف می گوید: چه باید کرد؟ روزی چند در این قعر چاه محبوس می باید بود تا کاروان اقبال به سرِ چاه رسد. فَاَرْسَلُوا وَارِدَهُم فَاَدْلی دَلْوَهُ قَالَ یَا بُشْرَی هَذَا غُلاَمٌ تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِم الْمَلاَئکة. کَیْ بود که دلو لطف فرو گذارند و ترا از قعر چاه ظلمانی برکشند، آنگه یوسف به آخر عمر با یعقوب بنشیند و قصّه‌ها باز گوید، نه چنانکه یعقوب در بلای محبّی خود بود یوسف در بلای محبوبی خود نبود. یعقوب را هجران و بیت الحزان، و یوسف را بند و زندان، تا آن روز که محبّ با محبوب بهم بنشینند، یعقوب حدیثِ هجران می گوید، یوسف حدیثِ زندان می گوید.

p.622

در حکایت آورده‌اند که شبی عَسَسی به جایی بگذشت آوازی شنید، همانا کار افتاده‌ای بود با مقصود خود راز می گفت8، آن کار افتاده رنج و محنت خود شرح می داد و آن مقصود دم در کشیده، آنگه از یکدیگر جدا شدند، عَسَس بدان مرد فراز شد و گفت: آن چه حال بود که تو چندان زاری می کردی و او خاموش؟ گفت: آری ما را بلایی پیش آمده است و او را نیامده است. گفت: باش تا فردا او را بلایی پدید آید، بفرماییم تا تازیانه‌ای چندش بزنند تا چنانکه امشب تو می نالی او فردا بنالد. ای بنده باش تا فردا ترا حاضر کنیم آنگه معاتبها می رود، ما می گوییم: آن چندان جفاهای تو، و تو می گویی: آن چندان بلاهای تو؛ هزار جان فدای خلوت دوستان باد.

یحیای معاذ گفت: اَدْعُوکَ فِی المَلأ کمَا یُدْعَی الاَرباب وَ اَدْعُوکَ فِی الخلأ کمَا یُدْعیَ الاَحْبَاب. به آشکارا با تو /211a/ سخن چنان گویم که بنده با خداوند گوید، باز به سرّ با تو سخن چنان گویم که دوست با دوست گوید.

ذو‌‌النُّون مصری گفت: وقتی باران نمی آمد مردم9 به استسقا می رفتند، من نیز به موافقت بیرون شدم، سعدون مجنون را دیدم، گفتم: خلقی گرد آمده‌اند چه باشد اگر اشارتی کنی؟ گفت: او روی به آسمان کرد و گفت: بحقِّ مَا جَرَی البَارِحَة. به حقِّ شبِ دوشین. همی حالی باران در ایستاد، اشارت دوست برِ دوست عزیز بود.

بو‌عثمان حیری – قدّس الله روحه – وقتی در محبّت سخن می راند، جوانی برخاست و گفت: کَیْفَ السَّبیل اِلَی محبَّته؟ فقالَ اَبُو‌عثمان بِتَرْکِ مُخَالَفَته. گفت: چه کنم تا به دوستی او رسَم؟ گفت: به ترکِ مخالفتِ او بگوی. جوان گفت: فَکَیْفَ اَدَّعی مَحَبّتَهُ وَلم اَتْرُکْ مُخَالفَتَهُ؟ از من کَیْ دعوی دوستی او درست آید و هرگز قدمی از مخالفت او باز ناکشیده؛ آنگه برخاست و نعره می زد و می گریست. بو‌عثمان گفت: صَادِقٌ فِی حُبّهِ مُقَصّرٌ فِی حقّهِ. بظاهر از جمله مقصّران است10 اما به باطن از جمله دوستان11.

ای جوامرد اگر چنان است که در جهد تقصیر داری در آن کوش تا درد تقصیر نباشد. صَادِقٌ فی حبّه مقصّرٌ فِی حقّه.

حَدَثنَا الامام تاج الاسلام، امام الحرمین – قدّس الله روحه – اخبرنا ابو‌جعفر محمّد بن نعمان بن موسی، اخبرنا الحسین بن احمد اخبرنا ابو‌الحسین اخبرنا عبد‌الکریم بن اَبی خاتم اخبرنا ابو‌حاتم اخبرنا سعید بن سلیمان اخبرنا قرعة بن سوید عن کثیر بن المطلب عن اَبی

p.623
هریرة – رضی الله عنه – قال: کُنْتُ مَعَ رسولِ الله فی المسجدِ وَ قَدْ دَنَتِ الشّمسُ مِنَ الغُروبِ فَجَاء فَتیً مِنَ الاَنْصارِ فَصَلّی العَصْرَ، فقلت اِنَّ هَذَا اساء المطل فاساء القَضَاء؛ فقال علیه السّلام: یا ابا‌هریرة اِنَّهُ عَلَی ذَلِکَ لاَ یَسُرُّهُ اَنّ لَهُ بِهَا الدُّنیا والآخِرة. قال ابو‌هریرةُ: فَخَرَجْتُ اَتْبَعُهُ فَاَدْرکْتُهُ، فَقُلْتُ: اَیُّها الرَّجُل اساءتَ المَطْلَ و اساءتَ القَضَاء اَفَتَبِیعُنِی صَلَوتکَ، قالَ وَ کَیْفَ ابِیعُهُ؟ قالَ بِعْنِی رَکعةً مِنْاِ، قالَ لاَ اَبِیعُ رکعةً مِنْهَا بِجَمیع الدُّنیا، قَالَ فَرَجَعْتُ اِلَی رَسُول الله صلّی الله علیه و سلّم فاَخْبَرْتُهُ، فقال علیه السّلام: دَعُوا عَنکم المُصَلّین دَعُوا عَنْکم المصلّین. یا باهریره! گردِ گرفتاران حق مگردید که صَادِقٌ فِی حُبّهِ مقصّرٌ فِی حقِّه.

آدمی را بیافریدند و تقصیر صفتِ او گردانیدند، درختی بر ظاهرش بنشاندند و شجره‌ای در باطنش بکشتند. درخت ظاهر را نام تکلیف آمد و درخت باطن را نام تعریف آمد. از درختِ تکلیف ثمرۀ خدمت آمد و از شجرۀ تعریف میوه محبّت آمد، آنگه سنّت چنین راندیم که روا باشد که شجرۀ تکلیف را که میوه‌اش خدمت است آفتی رسد لیکن شجرۀ تعریف را که عبارت از او این آمد که اَصْلُهَا ثَابِتٌ وَ فَرْعُهَا فِی السَّماء هیچ آفت نرسد. مرد بظاهر در خرابات است و عنان عشق در بالا. صَادِقٌ فِی حُبِهِ مقصّرٌ فِی حقِّه. آن مرد که به تقصیر عمل مبتلا شود به درگاه گریزد /211b/ و فریاد می کند که درخت تکلیف ثمرۀ خدمت نمی آرد و از حضرت عزّت ندا می آید که اِنَّ الله لاَ یَنْظُرُ اِلَی صُوَرکُم. چون از دوستی چاره نیست باری او را دوست دارید که هرچه به نام حق کُشند12 مردار نباشد.

بیت
گر لابد جان به عشق باید پرورد
باری غمِ عشقِ چون تویی باید خورد13

آن گبری را که زفان او از نام حق معزول است14، اگر تیغی بر حلق حیوانی راند، گویند که مُردار است، چرا؟ زیرا که از دست کسی رفته است که زفان او از نام حق معزول است. هر که نه در راه او میرد15 مردار است.

آن یکی برِ رابعه آمد – قدّس الله روحها – و گفت: من ترا دوست می دارم برای خدای را. گفت: اگر چنین است من ترا وصیت می کنم که جهد کن تا واسطه از میان برداری که من نخواهم که زحمت راه دوستان باشم. ای جوانمرد! صدق در محبّت تقصیر در عمل را جبر کند امّا توفیر در عمل تقصیر در محبّت را جبر نکند.

فریشتگان را گفت: اِنّی اَعْلَمُ، ابلیس را گفت: مَا مَنَعکَ. ای فریشتگان به جفای عمل

p.624
ایشان منگرید به صفای علم ما نگرید. ای ابلیس به حَمَاء مَسْنُون منگر به خلعت صفتِ ما نگر. اگر بر دوستان ما زلّتی رود و نقدِ معاملتِ ایشان16 به معصیتی مغشوش گردد بوتۀ توبه با ایشان برابر می داریم که التَّائبُونَ العَابِدُون.

حکمت زلّت آن است تا از زلّت به خود می نگرند افتقار می آرند، و به طاعت به ما می نگرند افتخار می آرند. وَ یُقَالُ اَنَّ دَاوُد علیه السَّلام قالَ: یَا ربّ لِمَ اَوْ قَعْتَنِی فِی الذَّنْبِ؟ فقالَ جلّ جلاله: لانَّک کُنْتَ قَبْلَ مَا اَذْنَبْتَ تَدْخُلُ علَیَّ کمَا یَدْخُلُ المُلُوکُ عَلَی عَبیِدِهِم وَالآنَ تَدْخُلُ عَلیَّ کمَا یَدْخُلُ العَبِیدُ عَلیَ مُلُوکهِم.

آن لعین را عُجْب در سر شد، اَاَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِیناً. ای لعین خود دانی که چه می گویی، گِل می بینی تصرّفِ من در گل می نبینی17؟ لعین گفت: اَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ. این حکمت چه بود که نور را گویی18 پیشِ ظلمت سجده کن؟ به این کلمه کافر گشت. گمان می بری که غلط بر ما روا بود خاک از آتش به، خاک مُصْلِح است و آتش مُفسد است. اگر پدری دو پُسر دارد هر دو را سرمایه بدهد، یکی سرمایه به خرابات برد و آن دیگر نگاه دارد، چه گویی، کدام ستوده‌تر و پسندیده‌تر؟ دیگر: خاک به نَفْسِ خود از آتش مستغنی است و آتش محتاج درخت است و درخت نتیجۀ خاک است. دیگر: آتش غمّاز است و خاک پردۀ راز است. خواهی که بدانی رازداری خاک، به گورستان شو، و به گورها در نگر، همه گورها یکسان بینی، امّا در زیر خاک تفاوت فراوان بینی، یکی در نازش و یکی در گدازش؛ یکی را نَوْمَةُ العروس، و یکی را نَوْمَةُ المَنْهُوس. دیگر: آتش باربر نِه است نه بارکش. هر بار که بر آتش نهی بسوزد؛ امّا هر بار که بر خاک نهی بکشد و دم در کشد. دیگر: آتش را صولت است و خاک را دولت است، لِلحقّ دَوْلَةٌ وَ للبَاطِلِ صَوْلَةٌ. باطل نماید امّا نپاید. ای لعین آتش را که کُشند به دو چیز کُشند: به خاک یا به آب. خَلَقَکُم مِنْ تُرَابٍ ثمَّ مِنْ نُطفَةٍ. ای لعین اگر فخر و بزرگی با آتش می کنی /212a/ ترا به آتش دادیم، اینک آتش و اینک تو. ای فرعون به اَنْهار فخر می کنی؟ اینک آب و اینک تو، اُغْرِقُوا فَاُدْخِلوُا نَاراً. ای قارون به کنوز فخر می کنی؟ اینک مال و اینک تو. فَخَسَفْنَا بِهِ وَ بِدَارِهِ الاَرْضَ. ای مؤمن به چه فخر می کنی؟ به اللهِ الواحدِ القهّار، اینک من و اینک تو. وُجُوهٌ یَوْمئذ نَاضِرَةٌ اِلَی رّبها نَاظِرَةٌ.

آورده‌اند که چون کالبد آدم میان مکّه و طائف نهاده بود آن لعین به او برگذشت، تیز دروی نگریست، هیبتی در دلش آمد بترسید، پس گفت: من خوانده‌ام در لوح محفوظ که بر

p.625
درگاه، حق را19 – جلّ جلاله – دشمنی است نام او ابلیس، مگر این آن دشمن است. ای بیچاره چه می دانی که در عالم چه می رود، پس گفت: ای فریشتگان از این چه آید به سبب آنکه این دل ندارد20.

ای درویش دل ترا به دشمن کَیْ نماید. سَبَقَتْ رَحْمَتِی غَضَبِی، سَبَقَتْ رَحْمَتِی عَلیَ آدمَ، غَضَبِی عَلیَ اِبلِیسَ. هرگز محدث در قدیم نرسد، هرگز هیچ غضب در رحمت نرسد. چون خطاب آمد که یَرْحَمُکَ رُّبکَ، آدم دست بر سر نهاد و گفت: من چه گناه کرده‌ام که حق می گوید: رحمت کند خدای بر تو. خطاب آمد که یا آدم تو کدام نعمت خورده‌ای از آنِ من که می گویی: الحمد ِلله. تو که مخلوقی، نعمت ناخورده شکر می کنی. من اَکْرَمُ الاَکْرَمِین‌ام اگر زلّت ناکرده را بیامرزم چه عجب بوَد؟ چون روح آن جوهر ثمین به اشارت روح الامین در مستقّرِ خود قرار گرفت حق – جلّ جلاله – آدم را حلّۀ علم در پوشانید، تاجِ معرفت بر سر نهاد، سِوارِ اسرار در دست کرد، خلخال اقبال در پای کرد و علَّمَ آدَمَ الاَسْماء کلّها. اِنَّ الله اصْطَفی آدَمَ. بر خصم چنین جلوه باید کرد. زلیخا نخست یوسف را بیاراست پس بر زنان مصر عرضه کرد، زلیخا یوسف را به جامه و پیرایه بیاراست، و او آدم را به علم پاک بیاراست آنگه خصم‌وار گفت: اَنْبِئونِی بِاَسْماء هَؤلاَء اِنْ کُنْتُم صَادِقین. نگفت آدم را خبر دهید، گفت مرا خبر دهید. ایشان در هیبت خطاب متلاشی شدند، باز آدم را گفت: اَنْبِئهُم بِاَسْمَائهم. ایشان را خبر دِه، نگفت با من بگوی. آری افتخار شما که ملایکتان‌21اید به عمل است و عمل صفت شماست، امّا افتخارِ آدم به علم است و علم صفتِ ماست. خود را عالِم گفت، عَالِم الغَیْب، و ما را عالم خواند وَ اُولُوا العِلْم. چون شهادت قسمت کردم، گفتم: بی دوستان نیکو نباید، شَهِدَ‌اللهُ اَنَّهُ لاَاِله اِلاّ هُو، و چون عزّت قسمت کردم، گفتم: دوستان را بهره‌ای باید، وَ‌ِللهِ العزّةُ و لِرَسُولهِ وَ لِلمؤمِنیِن. چون صَلَوات قسمت کردم، گفتم: دوستان را حظّی باید، هُوالّذی یُصَلّی عَلَیْکُم وَ مَلاَئکَتهُ.

ای محمّد آن روز که ما امّتانِ ترا بستودیم و عالم خواندیم آن دراز عُمرانِ بسیار طاعت را می دیدیم، و آن روز که آن نحل را انگبین دادیم بازانِ با قوّت را می دیدیم، و آن روز که آن کرمک را ابریشم دادیم مارانِ با هیبت را می دیدیم، آن روز که آهو را مشک دادیم شیرانِ با صولت را می دیدیم، آن روز که گاو را عنبر می دادیم /212b/ آن پیلان با عظمت را می دیدیم، آن روز که صدف را مروارید می دادیم آن نهنگان با قدرت را می دیدیم، آن روز که عندلیب را

p.626
آوازِ خوش می دادیم آن طاووسان با زینت را می دیدیم، آن روز که امّتِ محمّد را مدح و ثنا می گفتیم آن دراز عُمران با طاعت را می دیدیم، آن روز که این مشت خاک را ثنا گفتیم ملایکۀ صف‌زده را در راهِ خدمت می دیدیم.

بیت
زان پیش که تو خواستی منَت خواسته‌ام
عالم ز برای تو بیاراسته‌ام
در شهر مرا هزار عاشق بیش‌اند22
تو شاد بزِی که من ترا خواسته‌ام23

موسی چشم برافکند از همه بنی اسرائیل هارون را اختیار کرد که وَ اَشْرِکْهُ فِی اَمْرِی. هارون را شریک من گردان در نبوّت. موسی در همه بنی اسرائیل بنگرید هارون را گزید، من از عرش تا ثری بنگرستم ترا گزیدم. موسی هارون را شرکت داد در نبوّت، من ترا شرکت دادم در کلمۀ شهادت، شَهِد‌اللهُ اَنَّهُ لاَاِلَه اِلاّ هُو وَالمَلائکةُ وَ اُولُوا العِلْم.

ای مؤمن خود را من خدای می گویم تو نیز مرا خدای می گوی. اَنْبِئهُم بِاَسْمائهم. هرکرا دوست عزیزتر بود چون فرزندکی آیدش او را گویند: این فرزند را چه نام نهیم؟ گوید: تا آن دوست ما بیاید تا او چه گوید، نام آن است که او نهد. موجودات را در وجود آورد از مناط ثرّیا تا منقطع ثری؛ بار خدایا این مخلوقات را چه نام است؟ جواب آمد: ما را دوستی است در کتم عدم، باشید تا آن دوست را در حیزّ وجود آریم و این همه موجودات را بر دوست عرضه کنیم تا او چه نام نهد. یا آدم هرچه تو نام نهادی ما نهادیم. پاکا خداوندا که از مشتی خاک شخصی چنین بیافریند و او را از همه موجودات برگزیند، آنگه در ضیافتِ اضافت اینچنین خطاب آرد که: خَلَقَتُ بِیَدَیَّ. هر که به یدِ نعمت یا یدِ قدرت تأویل کرد خاصیّت باطل کرد و ابلیس را در ناآوردنِ سجده معذور کرد، و هر که انگشت و کف گفت تشبیه کرد و خدای را اجزاء و اَبْعاض گفت، و هر که به ید ایمان آورد نه تأویل کرد و نه تشبیه، هم از انکار و هم از کفر برست، و علَم سنّت بربست و خاصیّت آدم ثابت کرد و حجّت بر غیر لازم گردانید و قول خدای و رسول بپذیرفت و ایمّۀ سلف را متابعت کرد، فایّ الفَرِیقَیْنِ اَحَقُّ بِالاَمنِ24.

p.626 - 627
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . آ: مشتاقان آرم + عاشقان آرم
  • ۲ . مر: پنداشت توبت و انابت است
  • ۳ . آ: و عظمة الایمان
  • ۴ . آ: دولت باری
  • ۵ . آ: با کس حدیث بندگی نکردم
  • ۶ . آ: بر ساختند... انداختند
  • ۷ .آ: چاه تنگ تاریک
  • ۸ . آ: «با مقصود خود راز می گفت» ندارد
  • ۹ . آ: مردمان
  • ۱۰ . آ: «است» ندارد
  • ۱۱ . آ: زمرۀ دوستان
  • ۱۲ . آ: کش
  • ۱۳ . آ، مج: «گر لابد جان... باید خورد» ندارد
  • ۱۴ . آ: او را... معزول کردند
  • ۱۵ . آ: مرد
  • ۱۶ . مر: تقدیر معاملت ایشان
  • ۱۷ . آ: نمی بینی
  • ۱۸ . مر: می گویند
  • ۱۹ . آ: در لوح که حق را
  • ۲۰ . آ: ای فریشتگان از این چه دانید ای دل ندارد و من در او رفتم و از فرق تا قدم پدرم کسی که او دل ندارد از او چه اندیشید
  • ۲۱ . آ: ملایکه
  • ۲۲ . مج: بیش است
  • ۲۳ . مر، آ: خاسته‌ام
  • ۲۴ . مج: + و صلّی الله علی محمّد و آله اجمعین.