روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.628
۷۴ – الَصَّبوُر

بردباری که شتاب1 نکند به عقاب. وَ یُمْهِلُ وَلاَ یُهْمِلُ. مهلت دهد امّا مهمل فرو نگذارد. معنی صبر د لغت حَبس است، فالرَّبُّ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَی اِذَا وَصَفَ باَنَّهُ صَبورٌ فمَعْنَاهُ اِنَّهُ یَحْبِسُ العُقوبةَ عَنْ مُسْتحِقّهَا بطول اِمْهَالِهِ اِیّاهُم. و چون بندۀ موحّد اعتقاد کرد که حق - جلّ جلاله - صبور است موافقت شرط محبّت است باید که صبر را مُعْتَصم و متمسّک خود سازد چندان صبر کند که صبر را با او صبر نماند آنگه او صبر را صبر فرماید./213a/

شعر
صَابَرَ‌الصّبرَ فَاسْتَغَاثَ بهِ الصّبر
فقَالَ المحبُّ للصّبرِ صَبْراً

خود حقیقتِ صبر چیست؟ بزرگان چنین گفته‌اند که الصّبرُ تَجَرُّع البَلوَی مِنْ غَیْرِ دَعْوَی. صبر زهر بلا چشیدن است آنگه از دعوی دم در کشیدن است. الصّبرُ اِسْرَارُ‌المحْنَةِ و اِظهارُ المِنَّة. صبر نهان کردن محنت است و آشکارا کردن نعمت است.

بیت
ای بسا حقّه در آن جان غیورانت که هست2

نعره‌های سر به مُهر از دردِ بی فریادِ تو
حسن را بنیادی افکندی چنان محکم که نیست

جز وَ یَبْقَی وَجْه ربِّک نقش بر بنیاد تو
p.629
از سنگ زیرین خراس جز صابری چه سود3، باری که آسمان و زمین از کششِ آن عاجز آمد به اختیار خود بر تاریک خود نهادند4 چه روی فریاد کردن است؟ دَخَلَ بَعْضهُم عَلی مَرِیض فَقَالَ المُرِیضُ: آه، فقالَ الدّاخلُ هَذَا الاَنِینُ مِمّن فَسَکَتَ، فقال هَذَا الصّبرُ مَعَ مَنْ، فقالَ مَاذَا اَفْعَلُ، فقالَ سُکُوتٌ لاَ مِنْ حَیْثُ التَّجَلُّد، وَ قَولٌ لاَ مِنْ حَیْثُ الشّکایة. خاموشی نه از روی مردانگی، و گفتنیی نه بر سبیل بیگانگی5.

اِنَّ اِبراهیم لحلیم اوّاهٌ. در خبر است که حق - جلّ جلاله - سه نام از نامهای خود به ابراهیم فرستاد: یکی از آن «آه» بود که بر دوام ابرهایم می گفتی: آه، اَوَّاهش نام دادند. اگر تندرستان و اهلِ سلامت را نود و نه نام بباید اهل بلا را یک نام بباید، نود و نُه نام همه از زفان برآید امّا آه از میانِ جان برآید زفان و کام را به آه راه نیست.

ای جوامرد این درخت درد و اندوه که سر بر زد از باغِ عهدِ خاک بر زد، عابدان هفتصد هزار ساله بودند خرزات قدس در سلکِ انس کشیده، لیکن شوربای ساده بود در او نمک درد نبود، آدم منبع درد بود، از درد بود که دست پیش کرد که وَ حَمَلَهَا الانْسَانُ. چه بودی که یک ساعت صبر کردی، لاَتَسْأل الامَارَةَ فَاِنّکَ ان اعطیتها عن مَسْئلَة و کلْتَ اَلیْهَا وَ اِن اعْطیتهَا عَنْ غَیْر مسئلة اَعَنْتَ عَلَیْهَا6.

کلاهی که در سرِ تو افتد بی خواستِ تو، عزّ با آن روان است7، باز اگر به تصرّف خود کلاه در سر خود نهی تاوان با آن عنان زنان است. آسمان و زمین به هزیمت شده بودند آدم دست پیش کرد، چه بودی اگر ساعتی دست پیش نکردی؟ چه بخواهم خرید آن کارها که بدان گوهر که از خزانۀ غیب به صحرا آوردند جز برای صدف عشق آدم نبود، گوهر شایستۀ او بود و او شایستۀ گوهر، لیکن سلطان محبّت درآمد و خرمن صابریش8 آتش در زد.

یعقوب بامداد می گفت: فَصَبْرٌ جَمِیلٌ؛ هنوز شبانگاه نبود که فریاد می کرد: وَا اَسَفیَ عَلیَ یُوسُفَ.

اِنَّا عَرَضْنَا الاَمَانَة عَلیَ السَّمواتِ وَالاَرْضِ. آدم که مست عاشق بود و بر سرش بار گران بود9 مرد ضعیف بود، لیکن عشق پیر بود، هفتصد هزار ساله آن پاکان مملکت سجادۀ طاعت در مقامات کرامات فرو کرده بودند و در خانقاه عصمت در مصلاّی /213b/ حرمت تکیۀ خدمت زده، وَ اَنَا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ، وَ اَنَا لَنَحْنُ المُسَبّحون می گفتند10، امّا ندانستند که ورای خلقیّت عالمی است که روی در آن می باید آورد، ناگاه آب و خاک را برآمیختند و طینت صفا

p.630
بسرشتند آدم که سرِ همّت از هوای خلقیّت در گذاشت همه دردها را شفا در وی نهاده و او را درد بی شفا داده. چهار مهتر از ایشان - جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و عزرائیل - پی درد آدم گرفتند تابُو که راهی برند، کس پی راه آن درد باز نیافت11. ای میکائیل اکنون که در این درد می سوزی بر درگاه رزق ایشان بنشین تا قوتی12 که از حضرت آن درد را می فرستند نسیمی از آن قوت به دماغ تو می رسد دماغت‌تر می دارد. و جبرئیل را گفتند: تو آمد شدی می دار، قوتی به سینۀ ایشان می رسان13 آخر چون بر سر مایده ایستاده باشی، لقمه‌ای از تو دریغ ندارند14. ای عزرائیل تو بر درگاه مرگ بنشین تا آن خرقه که در سفر داشته‌اند برداری. یا اسرافیل صور بر دهان نهِ، چون سر از خاک برآرند جامۀ دیگر پوشند تو آن خرقۀ پیشین بردار. مهتران را چنین کسی بود مخصوص، جامه‌دار گویند. ای اسرافیل تو جامه‌دارِ ایشان باش. نهادِ آدم - علیه السَّلام - درختی بود جامع، میوۀ لذیذ را در وی سرمایه15 بود، حنظل تلخ را در وی مایه بود. نه مختصر نهادی نهادند نه پَستْ اساسی افکندند تو خود را از خود چه دانی از عقل و روح و دل جز نام ندانی، ایشان امروز روی نگشایند در شهر روم روی به تو نمایند. شجرۀ نهادِ آدم مددهای گوناگون داشت، لاجرم از وی ثمره‌های گوناگون پدید آمد. هر ورقی نقشی دیگر، صدهزار و بیست و اند هزار محفوظ معصوم از این درخت بدر آمدند16. اگر گلت باید بدین درخت آی، و اگر خارت باید هم بدین درخت آی. بهشت آراستۀ این درخت است و هفت درکۀ دوزخ افروختۀ این درخت است. اینت عزیز تخمی آن روز که این تخم می کشتند عالم سرگردان شدند تا خود این تخم چیست؟ تخم را کارنده داند نه نظارگی نظّاره سبزی برگ داند، او چه داند که میوه چه طعم دارد؟ درخت خرما درختی است به صورت زشت، خارها بروی رُسته، لیکن گوید: صبر کن که این را ثمره غرسی باشد و آن غرس را طلعی پدید آید و از آن طلع نَوْری، و از آن نَوْر خوشه‌ای، و از آن خوشه بُسْری، و آنگه روزی چند برآید طعم گیرد بواسطۀ نسیم هوا مژه پذیرد، آنگه شفای بیماران شود، طعام گرسنگان گردد، مایۀ بازارگان گردد17.

ای درویش درختی است که آب از جوی خورد، و درختی است که آب از چشمه خورد، و درختی است که آب از آسمان خورد. باز درختی است که بیخ به آب برده است اگر او - جلّ جلاله - /214a/ آب خوردن این درخت به خلق باز گذاشتی کس ندانستی که آب این درخت از کجا باید داد، کارنده اوست و دارنده اوست و آب دهنده اوست. چندین هزار تعبیه

p.631
در این درخت بنهاد، در هر عصری سرّی دیگر آشکارا می گردد، در عصر آدم سرّی دیگر، در عصر نوح سرّی دیگر، در عهد ابراهیم سرّی دیگر، در عهد موسی سرّی دیگر، در عهد محمّد سرّی دیگر. اَتَعْجَبُون اَنْ تکُون الخُلّةُ لاَبراهیمَ وَالکلاَمُ لِمُوسَی والرُّؤیةُ لمحمّدٍ علیهم السَّلام.

خاک که بود ودیعتگاه نهاد آدم بود و نهاد آدم ودیعتگاه اسرارِ غیب بود. جوهری عزیز را در موضع مجهول باید نهاد، ملایکه نیکان و پرّان بودند قایمان و قانتان و راکعان و ساجدان بودند نهادهای لطیف به عصمت آراسته، از زلّت پیراسته، امّا آشیانۀ مرغان دیگر است و صدف گوهرِ شب افروز دیگر. ای عالم صدف گرد که جوهرِ شب افروز آدم است، ای نهادِ آدم صدف گرد که جوهر دل است، ای دل صدف گرد که جوهر سرّ است، ای سرّ صدف گرد که جوهر نظرِ ماست. هرچه در بحر حیوانات است او را حرکت است، امّا صدف دُرّ را حرکت نیست آدمی را در نهاد قراری دادند، همه که آیند به سرِ او آیند امّا او به سرِ هیچ کس نرود. آن مردی که خراسی سازد آن خراس را قطبی است قرار گرفته، و هرچه در خراس آلت است گردِ او بر می گردد، چرا؟ زیرا که اگر او در حرکت آید همه زیر و زَوَر گردد. اِذَا الشّمسُ کُوِّرَتْ آنگه بُوَد که قطب در حرکت آید همه زیر و زبر گردد؛ سلطان چون قصد خواب کرد فرّاش را شرط بوَد که شمع معزول کند18.

شخصی بیافرید و هرچه در آسمان و زمین چیزی بود کمند تسخیر بر گردنِ وی نهاد19، در دستِ آفتاب مشعله‌داری و طبّاخی می کند، و ماه صبّاغی و محاسبی20، و ستاره دلیلی، و کوهها خزانه‌داری. عاصی را غبار زلّتی بر دامنِ روزگار می نشیند، شریعت توقیعی می فرستد به جان حیوانات که این مرد را می باید که لوث گناه خود پاک کند، او را منشوری نبشتند به جانهای شما، شما جانهای خود فدای دولتِ او کنید. عَظِّمُوا ضَحَایَاکُم فَاِنّها عَلی الصَّراطِ مَطَایَاکُم.

شخصی را بیافرید و همه چیزها برای او آفرید و او را به هیچیز باز نگذاشت، بر تختش نشاند، و به آن باز نگذاشت و به خودش باز نگذاشت21، دنیا مملکت او گردانید و به دنیا باز نگذاشت، اوّل در لباس عدم بود به عدمش باز نگذاشت، به وجودش آورد و به وجودش باز نگذاشت، نامیش داد و بدان نامش باز نگذاشت، صفتش داد و بدان صفت باز نگذاشت، جمالش داد و بر عالمیان عرضه کرد و صدهزار طالب برخاست و به کسش باز نگذاشت. چون نخواهی فروخت به دلاّل دادن چه حکمت؟ آن پاکان دانسته بودند که یکی را از میان

p.632
ایشان کاری پدید خواهد آمد، جبرئیل به نزدیک عزازیل می آمد این که امروز ابلیس است و می گفت: اگر چنین حالی پدید آید دست /214b/ بر سرِ من می دار، و او می گفت: این کار تو نیست22. و آن سادات فریشتگان می آمدند و همچنین درخواست می کردند، و او هر یکی را ضمان می کرد که دل فارغ دارید که من شما را ایستاده‌ام. چون آفتاب امر بتافت که اُسْجُدوُا و تا بساط وجودِ آدم نگسترده بودند از غیب هیچ فرمان نیامده بود و پیش از وجودِ آدم ملایکه جمالِ فرمان ندیده بودند، چون آن مهتر را خلعت دادند حواشی را نیز به تبع خلعت پوشیدند، خطابِ اُسْجُدوا هیبتی عظیم بود، آن لعین عنان خواجگی باز نکشید23 سینه بیرون داد و به خواجگی پیش آمد خود را چون درختی در پیش امر بداشت باد صرصرِ24 امر از بیخش برآورد.

عجب کاری است، امری بیامد در حق ابلیس که اُسْجُدوا، و نهیی بیامد در حق آدم که وَلاَتَقْرًبا. نهی25 عنان باز می کشید و حکم سوط قهر فرو می گذاشت. اِنَّ لَکَ اَلاَّ تَجوع فِیهَا وَلاَ تَعْرَی. آدم طعم جوع ندانسته بود به اسم شنیده بود، و طبیب را طعم چیزها بباید دانست، قصد شجره کرد خطاب آمد که مخور که زهر است، باش تا پازهر گردد تو راه خود رفته باشی او نیز راه خود برود، تو پخته و او خام، راست نیاید وَلاَ تَقْرًبا. مخور که تا در وطنِ خود است زهر است، چون با تو سفر کند پازهر گردد. عنّاب چنین بود تا در وطن خود بود بخوری خون بیفزاید، چون به غربت افتد نیفزاید. فلَمّا ذَاقَا‌الشَّجرة بَدَتْ لَهُمَا. خطاب آمد که وَ عَصَی آدَمُ، آدم معده تباه کردی. مقصود این حرف است که درخت را با وی به این سرای فرستادند روش آدم را در روش او باز نمودند، جوع آدم بالا گرفت، خواست که بخورد، خطاب آمد که هنوز راه خود نرفته است اگر بخوری همان زهر بُوَد، در خاکش کن تا نیست شود. چون از زمین سر بر زد قصد کرد که بخورد، خطاب آمد که مخور که هنوز خام است و در هستی خود است، باش تا نیستِ راه شود، در میان دو سنگش نِه، تا ذرّه ذرّه شود. چنانکه فرمودند بکرد26، آنگه خواست که بخورد، خطاب آمد که صبر کن تا سرشته شود. چون سرشته گشت خواست که بخورد، خطاب آمد: اکنون بباید پخت و دست تو می باید که با او می شود و می آید و آتش خود عمل خود می کند، اِعْمَلوُا فَکُلّ میسرٌ لِمَا خُلِقَ لَهُ. چون پخت، گفتند: اکنون وقتِ خوردن آمد. گندم پنداشت که راه خود تمام رفت، اکنون به سرِ راه رسیدی، آدم دست دراز کرد و لقمه‌ای در دهان نهاد و می خایید؛ آن همچنان بود که آدم از بهشت به دنیا آورد27. گندم گفت:

p.633
این خود کاری دیگر است، این آسیا نه از قیاس آسیای پیشین است، آن آسیا آرد خُرد کردی آب از جایی دیگر بایستی آوردن28 سرشتن را، در این آسیا خود چشمۀ آب است روان. آنگه چون به تنورِ معده افتاد اعضا که اجزا خوارانِ درگاه دل‌اند29 گردِ او در آیند آنچه صافی است اعضا و اجزا به اندازۀ خود می ستانند مابقی ثفل30 را به اصل /215a/ زمین باز برند مبتدیان را به آن قوت دهند.

ای درویش! سلطان سلاطین مصطفی بود صلّی الله علیه و سلّم، و هر سلطانی را طبیبی بود، طبیبِ مصطفی آدم بود، آدم گفت: ما زهر چشیدیم و رنج کشیدیم و باری ملامت برداشتیم و تازیانه خوردیم تا چون مهتر بر سریرِ نبوّت تکیه زند تخته در پیشِ او نهند. و صلّی الله علی محمّد وآله اَجمعین31.

p.633 - 634
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . آ: شتاو
  • ۲ . آ: ای بسا در حقه جان... الخ
  • ۳ . مج: آن سنگ خراس را جز صابری چه سود
  • ۴ . آ: نهاده‌ای
  • ۵ . آ: در حاشیه افزوده شده: ناله‌ای نه از راه شکایتی
  • ۶ . مج: «و ان اعطیتها عن غیر... علیها» ندارد
  • ۷ . مج، آ: مدد با آن دوان است
  • ۸ . آ: صابری را
  • ۹ . آ: آدم گفت عاشقی و ترس بارگران بود
  • ۱۰ . آ: «می گفتند» ندارد
  • ۱۱ . آ: بر آن راه بار نیافت
  • ۱۲ . آ: گذری + قوتی
  • ۱۳ . آ: می بر
  • ۱۴ . آ، مج: لقمه‌ای ترا دهند و از تو دریغ ندارند
  • ۱۵ . آ: + بود، مر: درختی بود جامع پر میوه در وی دو سرمایه بود
  • ۱۶ . آ: پدید آمد، مج: صد هزار و یک سیاه روی از این درخت پدید آمدند
  • ۱۷ . آ: «مایۀ بازرگانان گردد» ندارد
  • ۱۸ . آ: شمع را پُف کند
  • ۱۹ . آ: و در دست وی نهاد
  • ۲۰ . آ: ماه طباخی
  • ۲۱ . مج: «بر تختش... نگذاشت» ندارد
  • ۲۲ . آ: او می گفت این کار بر من نویس
  • ۲۳ . آ: باز کشید
  • ۲۴ . آ: باد صرصر در آمد
  • ۲۵ . مر: به + نهی
  • ۲۶ . آ: «بگردد» ندارد
  • ۲۷ . آ: «آمد» ندارد
  • ۲۸ . آ: «آوردن» ندارد
  • ۲۹ . آ: «که اجرا... دل‌اند» ندارد
  • ۳۰ . مج، آ: تا مابقی ثقل بماند، پایان نسخۀ مر
  • ۳١ . مج: و صلی الله علی محمد و آله اجمعین، تمّت فی رمضان المبارک سنة ستّ و خمسین و ثمانمائه. / پایان نسخۀ آ: و صلی الله علی محمد و آله اجمعین، قد اتفق الفراغ من تحریر هذا الکتاب المسمّی بروح الارواح فی شرح اسامی الملک الفتاح روّح الله رُوح مصنّفه و صب سجال الرحمة علی مؤلّفه و هو الشیخ الامام الاجل و الحبر الهمام الاکمل جمال الملّة و الدّین شهاب الاسلام و المسلمین ابو‌القاسم بن الشیخ الکبیر و القرم النحریر ابی المظفر السمعانی قدس الله ارواحهما و رحم اسلافها فی اواسط شعبان المنحرط فی شهور سنة ٨٤٠ للعبد الفقیر الراجی رحمه رّبه الغنی احمد بن عبد الرزاق بن فضل الله (...؟). اللهم اغفرله لوالدیه و لاستاذئه و لمن دعاله بالخیر ناظراً فیه و لجمیع المؤمنین و المؤمنات و صلّی علی محمد و صحبه و آله الطاهرین و الطاهرات. / پایان نسخۀ کب: والله اعلم بالصواب، و قد اتفق الفراغ فی شهر جمادی الاول ستة ٧١٨ العبد الضعیف الفقیر الراجی الی رحمة الله تعالی طبیب بن احمد بن حسن بن حسین بن محمد بن احود بن محمد بن عطاء‌الله طبیب بخطة ناگور غفر‌الله لهم و لجمیع المؤمنین و المؤمنات بحق... یلوح... القرطاس... کاتبه...
    خرجت من التراب بغیر ذنب رجعت مع الذنوب الی التراب گر دوستان مخلص بعد از وفات ما در مسند حیات گهی ذکر ما کنند از دوستان سزد که پس از فوت دوستان ذکر نکو کنند بدیها رها کنند