روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.100
۱۸ – الوَهَّاب

معنی وهّاب معطی بُوَد و معطی بخشنده بُوَد و حقّ – جلَّ جلاله – بخشنده است و بخشاینده. و چون مؤمن و موحّدِ موقن اعتقاد کند 1 که حق – جلَّ جلاله – وهّاب است باید که در جمله احوال، حوایجِ خود جز بر آن حضرت عرضه نکند و ملاذ و ملجأ خود جز آن درگاه نداند. و باید که به اندک و بسیار جز به کفایتِ ربّانی رجوع نکند که گفتۀ ایشان است: لاَ یُجْمِلُ بِالْحُر المُریدِ اَنْ یَتَذَلَّلَ للْعبَیِدِ وَهُوَ یجِدُ مِنْ مَوْلاَهُ مَا یُرِیدُ. نه نیکو بُوَد 2 که مرد خود را دستمالِ اطماعِ هر کس کند، و حق – جلَّ جلاله – بخودی خود آنچه بایست و در بایستِ اوست او را ضمان کرده 3؟

و آورده اند از بِشْر حافی – قَدَّسَ الله روحَه – که او گفت: امیر‌المؤمنین علی بن ابی طالب را – رضی الله عنه – به خواب دیدم، گفتم: مرا پندی ده، فَقَالَ مَا اَحْسَنَ عَطْفَ الاَغْنِیاَء عَلیَ الفُقَراء طَلَباً لِثَوابِ اللهِ، وَاَحْسَنُ مِنْ ذلِکَ تیهُ الفقُرَاء عَلیَ الاَغْنِیَاء ثِقةً بِاللهِ. چون 4 نیکوست شفقتِ توانگران بر درویشان برای طلبِ ثواب را، و از آن نیکوتر تکبّر درویشان بر توانگران از غایتِ اعتماد بر کرم حقّ – جلَّ جلاله. و هم گفتۀ ایشان است: اَلْمَعْرِفَةُ حَقْرُ الْاَقْدار سِوَی قَدْرِهِ وَ مَحْو الاَذکارِ سِوَی ذِکْرِهِ. معرفت به دیدۀ حقارت نگرستن است به جملۀ اقدار مگر قدر حق، و ستردنِ جمله اذکار است مگر ذکرِ حق 5.

و هم گفتۀ ایشان است: اِذَا عَظُمَ الرَّبُّ فی القَلْبِ صَغُرَ الخَلْقُ فِی الْعَیْنِ. چون جلال و

p.101
عظمتِ حق در سینه ای رخت 6 افکند نشانش آن بُوَد که قدرِ خلق از آنجا رخت برگیرد.

مصطفی می گوید – علیه السّلام: مَنْ تواضَعَ لِغَنیٍّ لاَجْلِ غِنَاهُ ذَهَبَ ثُلثَا دِینِهِ. هر که توانگری را برای توانگریِ او تواضع کند دو بهر از دینِ وی برود. و مراد از این خبر آن است که مردی سه چیز است: دل و زفان و کالبد. چون به زفان و کالبد تواضع کرد دو بهر از دینش برفت، و اگر به دل اعتقاد کرد آنچه به زبان و کالبد آورد جمله دینش برفت وَالْعیَاذ بالله.

و گفتۀ ایشان است که اِسْتِعَانَةُ الْمَخْلُوقِ بِالْمَخلُوقِ کاِسْتِعَانَةِ المَسْجُون بالمَسْجُوِن. یاری خواستنِ مخلوق از مخلوق چون یاری خواستن زندانی است از زندانی. می باید که بر این سرّ واقف گردی و بر این حقیقت مطّلع شوی تا نیز دل در بندِ اغیار نیاری و روزگار جز بر آن درگاه نگذاری و دل جز در فضلِ او نبندی.

آن اعرابی به نزدیکِ سَیف الدُّوله آمد و این دو بیت انشا کرد: /31a/

شعر
اَنْتَ عَلیٌّ وهَذِهِ حلَبُ 7
قَدْ نَفَدَ الزَّادُ وَانْتَهَی الطَّلَبُ
وَعَبْدُکَ الدهْرَ قَدْ اَضربنَا
اِلَیکَ مِنْ جَور عَبْدِکَ الْهَرَبُ
و آن اعرابی 8 توبره ای با خود داشت، سیف الدوله بفرمود تا آن توبره پُر زر کردند و بدان اعرابی دادند. آن اعرابی پیشِ سیف الدوله آمد و آن زر به دستِ خویش بر سر وی می ریخت و می گفت: نثارِ تو هم از خزانۀ تُست 9.

مصراع
با روی نکوی تو مرا زر باید 10؟

بُخاری – رَحِمَهُ الله – در صحیح خویش آورده است به روایتِ ابن عباس – رضی الله عنه – که حق – عزّ و جلَّ – بفرمود ابراهیم را صلواة الله علیه که اسماعیل با هَاجَر به مکّه بَر، و بدان وادی غیر ذِی زرع بنه. ابراهیم بر حکمِ فرمان اسماعیل و هاجر را برگرفت، اسماعیل طفلِ رضیع و هاجر عورتی ضعیف، و آورد به مکّه، و به این موضع که زمزم است آنجا بنهاد و هنوز خانه نبود و روی برگردانید تا برود راست که ابراهیم برگشت، هاجر با وی گفت: ما را این جایگاه بگذاری 11 و ترا که فرمود که ایشان را آنجا بَر؟ ابراهیم گفت: الله. هاجر گفت: اکنون تو برو که او ما را ضایع نگذارد. عبد‌الله عبّاس می گوید که هاجر را بگذاشت و بازگشت. نیک تأمُّل کن در این قصّه، که اسرار بسیار است که باشد که به جایی رسی که

p.102
امیدت از خلق منقطع گردد.

عجب کاری است ایشان را بدان وادی مکّه بُرد، آنجا نه انیسی بود و نه جلیسی، و برگشت و برفت، و هاجر برِ اسماعیل آمد و از آن خرمایی چند و پاره ای آب که در مَشک بود به کار می بردند تا خرما نماند و آب برسید و گرما گرمای مکّه، و در آن وادی نه ضرع و نه زرع، و آن کودک از غایت گرما بر آن زمین می پیچید دل هاجر درد کرد 12 و به صفا در دوید تا هیچ جایی آب بیند، ندید، فرو دوید و به مروه بَرْشُد تا هیچ جایی 13 انیسی بیند ندید، دلش با کودک بود باز آمد کودک را همچنان بر خود پیچان دید 14. دیگر بار به بالای صفا برآمد هیچ کس را ندید. دیگر بار به مروه بَرْشُد و دامن درع خویش دور وا کرده 15 هیچ جای آب ندید و هیچ کس ندید تا آنگه که هفت بار بر می شد و می آمد. از آن وقت باز که آن پیرزن از سرِ سوزی هفت بار آنجا بدویده است حق – جلَّ جلاله – آن را شرعی گردانیده است تا هر که آنجا رسد هفت بار بدود از صفا به مروه و از مروه به صفا.

آری دردزده ای روزی آنجا قدمی چند برداشته است 16. سوخته ای آنجا نَفَسی 17 برآورده است. و در موافقتِ دردزدگان تعبیه هاست. اینت عزّتِ قدم طالبان از سرِ دردی. پیرزنی قدمی چند برداشته است آن را شرعی گردانیدند و رُکنی از ارکانِ حج. چون هفت بار بردوید بر سرِ مروه ایستاده بود از غایتِ درد آواز برآورد که اَغِثْ، فریاد رس. پرده از سمعش برداشتند آواز جناح نجاح جبرئیل بشنید، می آمد تا آنگه که پّرِ خویش را به نزدِ قدم اسماعیل برد و بر آن سنگ زد، همی آب برجوشید، هاجر بیامد و سنگ و خاک گردِ آن آب فراز آورد، گفت تا آب ضایع نشود. رسول گفت /31b/ علیه السَّلام: اگر هاجر آن نکردی زمزم جویی استی 18 روان، تا بدانی که این شحِّ آدمی چه بندی است. عجب کاری است هاجر به طلبِ آب برخاست و به جدّ و جهد بر این کوه و بر آن کوه دوید و آبِ زلال از زیرِ قدمِ طفلِ رضیع، بی طلب و اکتساب او برجوشید تا بدانی که طلب علّت نیست و یافت به حیلت نیست.

استاد ابو‌علی دقّاق گفت: عِنْدَکَ اَنَّهُ لا بُدّ لَکَ مِنَ الرّزق وِعِنْدِی انّ الرّزق لا بُدَّ لَهُ مِنْکَ 19. کجاست درویشی میزر تجرید بربسته و ردای تفرید برافکنده و غبار اغیار از سینه فرا رُفته 20 و مَادون الله را وداع کرده و میان صفوۀ صفا و مروۀ و فاخیمۀ عشق بزده 21، از کون تبرّا کرده و به مکوّن تولاّ کرده و از زیر قدم جمعیّت وی به حکم لطف قِدَم چشمۀ حیات 22 بر جوشیده و او از آن چشمه ها شربتهای جان افزای برداشته و بردیدارِ دوست نوش کرده.

p.103

ای جوانمرد! هامّۀ همّت این مردان به هیچ غیر فرو نیاید، آسمان و زمین و عرش و کرسی و بهشت و دوزخ بارِ کارِ ایشان نکشد. همّتِ این مردان را مطافی است که تطوافِ ایشان در آن مطاف است، فضای پاک و صحرای بی خس و خاشاک خواهد تا در وی پرواز کند و هیچ فضایی پاکتر از فضای ربوبیّت نیست و هیچ صحرایی بی زحمت تر از صحرای وحدانیّت نیست. گاه از صحرای وحدانیّت به فضای ربوبیّت می آید و گاه از فضای ربوبیّت به صحرای وحدانیّت می شود 23.

ای جوانمرد همّت این جوانمردان به کعبه 24 و بیت المَقْدِس و آسمان و زمین طوف نکند؛ زیرا که او را کعبه ای است ورای همه کعبه ها. سرایر را کعبه ای ساخته اند و ظواهر را کعبه ای ساخته اند. سرایر به کعبۀ ظواهر نیاساید و ظواهر به کعبۀ اسرار نیاساید 25.

عجب کاری است مرد نشسته، و پای در دامن کشیده، و سرِّ او در طواف. آری در عالم لاَ‌ اِلَه اِلاَّ‌ الله کعبه ای است که صورت لاَ‌ اِلَه اِلاّ ‌الله در مقابله آن کعبه همچنان است که صورت این عالم در مقابلۀ آن کعبه. اسرار که طواف کند گردِ وی کند سرِ عالم صورت حرم است، و سرِ حرم مکّه، و سرِ مکّه کعبه، و سرِ عالم حقیقتِ قرآن است، و سرِ قرآن کلمه، و سرِ کلمه الله. میدانِ لاَ ‌اِلهَ بباید برید و در بادیۀ اِلاّ بباید رفت و از سر شوقی این بادیه بسر باید بُرد تا به کعبۀ الله رسی، آنگه مجردوار طوفی از سرِ رجا و خوفی بباید آورد و نفس را به منای وقتِ خود آری و قربان کنی 26.

مرد باید که در این راه حوت صفت گردد که قوت جز از معدن حیات نگیرد و جز با آب حیات نسازد، آنگاه چون بدین صفت گشت هرگز موت گردِ حیات حقیقی او نگردد. مصطفی می گوید صلّی الله علیه وسلّم: اَلبَحْرُ هُوَ الطَّهُور مَاؤهُ وَالحِلّ مَیْتَتُهُ. مردارِ عالم 27 حرام است أمّا مردارِ دریا حلال 28.

ماهی را گفتند: چرا کارد بر تو حرام گشت؟ گفت: /32a/ زیرا که ما رد صحبت دریاییم و پروردۀ آب حیات. ای ماهی چیست که دستمالِ قصّاب نمی شوی، و کس تیغ بر حلقِ تو نمی راند؟ گفت: ما که سر باز نهیم 29 به صدف گوهر باز نهیم، و چون برگیریم بر سرِ خود چتری از موجِ دریا بینیم، همه موجهای دریا که می آید بر سرِ ما می آید و همه گوهرهای شب افروز که می خیزد از زیرِ قدمِ ما می خیزد. کسی که از زیر قدم او گوهر زاید 30 و از بالای سرِ او موج برآید تیغِ قصّاب را با او چه کار؟ ما نسب به آب حیات درست کرده ایم

p.104
چرا گاه ما آب طهور است که منبعِ نور است. و آب را دو صفت است: صفتِ حیات و صفت طهارت؛ ما اگر به راست نگریم صفت حیات بینیم و اگر به چپ نگریم صفت طهارت بینیم، از میانِ حیات و طهارت نجاست کی برآید.

شعر
هُوَ الْبَحْرُ مِنْ اَیّ النَّواحیِ اَتَیتَهُ
فَلُجّتُهُ المَعْرُوف والجُودُ سَاحِله
فَلو لم یَکنْ فِی کَفّهِ غَیْر رُوحهِ
لجَاذَبَهاَ فَلْیَتَّقِ اللهَ سَائلهُ 31

گفتۀ ایشان است: جَاوِرْ بَحْراً اَوْ مَلِکاً. مرد مختصر همت مباش یا در همسایگی دریای موّاج باش یا در جوار سلطان قهار.

آن مردِ اعرابی وقتی در دریا نشسته بود و موج بخاسته و کشتی شکسته و او بر تخته ای بمانده و از بعد مشاقّ و متاعب به ساحل افتاده، پس از آن روزی به لب دریا رسید دریا را دید ساکن و آرامیده، گفت: لا تَغُرَّنی بحِلْمِکَ فَعِنْدی مِنْ جَهْلکَ العَجَائب. مرا به حلم و اِنائت و سکون خود مفریب که به نزدیکِ من از جهل و غضب تو عجایب است.

ای جوامرد! صحبت با دریای جراّر از کسی درست آید 32 که دل از جان برداشته باشد. آری دریای محیط رسولان به اطراف فرستاده است که کجاست دل از جان برداشته‌ای که صحبت ما را جز چنین کس نشاید. اِنَّ الله اشْتَری مِنَ المؤمِنیِن اَنْفُسَهمُ وَاَمْوَالَهُم.

بیت
گر کشته شوم ز تیرِ پیکارِ تو من 33
آهی نکنم ز بیمِ آزارِ تو من
از زخم سر غمزۀ خونخوارِ تو من
خندان میرم چو گل به دیدارِ تو من

عجب کاری است ان ماهی روزی چند با آب صحبت داشت شیفتۀ وی گشت بی آبش 34 صبر نماند چون از آبش 35 برآورند و بر خاک افکندند در دردِ فراقِ جمالِ معشوق جان بداد، در غمِ فرقتِ صحبتِ آب عمر بسر برد، پس حیات آب و نقطه طهارت وی به وفاداری درآمد، گفت او تا زنده بود وفای حیات ما بداشت اکنون که در درد فراق ما جان بداد ما وفای طهارت او بدادیم.

ای درویش تا تو در صفتِ هستی ای 36، همه به تو حواله است یکی نیست گرد تا درهای حوالات 37 بسته گردد چون تو چشم فراز کردی از غیب وفاداری بیاید. تو امروز جهد کن تا یک دم به وفای غیب برآری تا چون چشم فراز کنی تا ابد الابد غیب به وفاداری تو قیام نماید.

p.105
روزی چند ترا در عالم آورد و به وفاداری غیب بفرمود یؤمِنون بِالْغَیْبِ و غیب را نظارۀ تو کرد روزی چند به قدرِ وُسع در میدان بگشتی لختی نگو نسار /32b/ و لختی خاکسار، حالتی در خواب و حالتی بیدار، آنگاه به آخر دستی از قهر از عالمِ بی نیازی درآمد و سر هستی تو برداشت، آنگه غیب را به وفاداری تو فرمود 38. عجب کاری است ایمان به غیب صفت بود 39 و قیام وصف به موصوف، و موصوف خاک شد و صفت ایمان به غیب قایم. این چیست؟ وفاداری غیب.

ای جوامرد ماهیی است که جز به آب زنده نباشد و جز به وی نیاساید و جز در وی قرار نگیرد، و سوسماری است که جز به خاکِ خشک نیاساید و جز در وی قرار نگیرد. اگر ماهی را به خانۀ سوسمار بری، سپری گردد و گر سوسماری را به خانۀ ماهی بری، هلاک شود 40. همچنین قومی اند که عیشِ ایشان در لطفِ اوست و قومی اند که حیات ایشان در قهرِ اوست. گروهی اند که حیاتِ ایشان به مراد ایشان است و گروهی اند که حیات ایشان به مراد اوست. و طایفه ای اند که به حظّ آسایند و طایفه ای اند که به حق آسایند. جمعی اند که اگر سوزنی 41 از عالمِ قهر بر ایشان آشکارا گردد بیم آن بُوَد که زنّار کفر و ردّت بر بندند 42، و جمعی اند که اگر غذای بلا و قُوتِ ابتلا از ایشان منقطع گردد عالم را پر نالۀ حسرت و سوز کنند 43.

بیت
بلاست عشق و منم کز بلا نپرهیزم
چو عشق خفته بُوَد من شوَم برانگیزم 44
مرا رفیقان گویند: کز بلا پرهیز
بلا دلست و من از دل چگونه پرهیزم
درختِ عشق همی پرورم میانۀ دل
چو آب بایدش از دیدگان فرو ریزم

ای جوانمرد! بارِ قهرِ خود جز بر مشتی خاک ننهاد. لاَ یَسَعُنِی السَّموَات وَالْاَرْضَ وَیسَعُنی قَلْبُ عَبْدِی المُؤمِن. عرشِ مجید تکیه گاهِ نظرِ جلال ما نیاید 45، کرسی بارگیرِ اقبالِ ازلی ما نیاید 46، سرِّ دل آدم و آدمی بُوَد که ثقلِ مشاهدۀ ما کشد. وَسُمِّیَ القَلْبُ قَلْباً لِتَقَلُّبِهِ. صفت قلب 47 ناآرامیدن است آن متقلّبی از چیست؟ از آن است که داغِ سلطانِ قهر بر وی نهاده اند. محال باشد که کرّۀ توسن را داغ آتشی برمی نهی و سکون می فرمایی. آری جانها در عینِ آرامش است و دلها در صفتِ جنبش است 48 جانها را بند برنهاد تا ساکن گردند و دلها را بگذاشت تا می جنبند.

p.106

آن قصّاب آن گوسفند را بیفکنَد و دو دست و یک پای وی ببندد و یک پای رها کند، گوید که ظلم باشد اگر همه ببندم. تیغ 49 بر حلق راندن و از حرکت باز داشتن ظلم عظیم بُوَد، زیرا که زخم تیغ نتوان چشیدن به آرام گرفتن 50، آخر کم از حرکتی نباشد. آن بستنِ دو دست و یک پای قهر قصّاب است، و آن رها کردن یک پای گشاده لطفِ اوست، لطفی در قهر و قهری در لطف، نه این آن را برمی گیرد و نه آن این را.

گفتۀ ایشان است: اَلتَّصوّفُ اِضْطِرابٌ لَیسَ فیهِ سُکون. تصوّف جنبشی است که در وی قرار نیست زیرا که آب چون قرار گرفت گنده گشت 51 اَلماءُ اِذَا طَالَ مَکْثُهُ ظَهَرَ خُبْثُهُ وَاِذَا سَکَنَ مَتْنُه تَحرّکَ نَتْنُهُ /33a/ وتَرَی الجِبَالَ تَحْسِبُها جَامِدَةً وَهِیَ تَمرُّ مَرَّ السحَابِ. روا باشد که مرد بصورت در زاویۀ خود قرار گرفته بود و سرِّ او طواف و جولان در حظیرۀ قدس کند 52؟

جنید – قَدَّسَ الله رُوحَه – به سماع برنخاستی، او را گفتند: چرا برنخیزی؟ این آیت برخواند: وَتَرَی الجِبَال، الآیة. آری چون رفتن 53 تیز شود دیدار بعکس باز گردد. نبینی آن سنگِ خراس که می رود از غایت روش هر که بنگرد به دیدۀ صوری، گوید که ایستاده است.

ای پیر چرا به سماع برنخیزی؟ گفت. شما روش ما نبینید، چون روش به غایت رسد در دیدار نیاید. بدایتِ روش در دیدار آید امّا نهایتِ روش در دیدار نیاید. نسیمِ سحر چنان گذرد که کس را خبر نباشد، بادی چه کنی که چون بیاید در و دیوار بر هم زند، نسیمِ سحری درآید و خبرِ دوست بیارد که گوی گریبان را خبر نباشد. ولَمّا فَصَلَت الْعِیرُ قَالَ اَبُوهُم اِنّی لاَجِدُ رِیحَ یوُسُفَ. گفت پدرِ ایشان:

بیت
آب جوی مولیان آید همی
بوی یارِ مهربان آید همی
اسبِ ما را از نشاط وصلِ دوست
آب جیحون تا میان آید همی 54
امّا سوختۀ یوسف آن بوی غریب و آن نسیم عجیب، آن بادی بدان استادی، اهلِ کاروان را از آن خبر نه، برادران را آگاهی نه، و یعقوب را هشتاد 55 فرسنگ کشاکس در جان و دل افتاده.

شعر

نَسِیمُ الصَّبا اِنْ جِئتَ اَرْضَ اَحَبَّتی
فحضّهم عنّی بِکُلِّ سَلاَمِ
وَبلّغْهُمُ اَنِیّ رَهِینُ صبَاَ بَةٍ
وَاَنَّ غَرَامِی فوق کُلّ غَرَام
p.107
وَانی لیرضینی طُروق خَیَالِکم
لو انَّ جُفُونی مُتِّعَتْ بِمَنامِ
وَلَسْتُ اُبَالِی بالجِنَانِ وَباللَّظی
اِذَا کان فِی تِلْک الدِّیار مَقَامِ

p.107
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . آ: اعتقاد کرد
  • ۲ . آ: نیکو نبود
  • ۳ . آ: آنچه حوایج اوست و ورای آن ضمان کرده
  • ۴ . آ: چه
  • ۵ . آ: «و ستردن است... ذکر حق» ندارد
  • ۶ . آ: رخت خود
  • ۷ . مج، آ: انت الامیر
  • ۸ . مج، آ: آن اعرابی + باخود
  • ۹ . مج، آ: از خزانۀ تو
  • ۱۰ . مج: مصراع «با روی... باید» ندارد
  • ۱۱ .آ: می گذاری
  • ۱۲ . آ: + و برخاست
  • ۱۳ . آ: تا آنجا
  • ۱۴ . آ: کودک را همچنان دید بر خود پیچان
  • ۱۵ . آ: و دامن از درع خویش درو کرد
  • ۱۶ . آ: زده است
  • ۱۷ . آ: دمی
  • ۱۸ . آ: بودی
  • ۱۹ . مج: انه لا بد منک، آ: + اعتقاد تو آن است که تو را از روزی چاره نیست و اعتقاد من آن است که روزی را از تو چاره نیست
  • ۲۰ . آ: فراز رفته
  • ۲۱ . آ: عشق زده
  • ۲۲ . آ: چشمۀ آب حیات
  • ۲۳ . آ: در حاشیه دارد: یا رب تو مرا به هیچ مغرور مکن وز خویشتنم به خلق مهجور مکن از دری رباطی و دهی ویرانه درویشی را از دل من دور مکن
  • ۲۴ . مج: ای جوانمرد همت کرد کعبه
  • ۲۵ . مر: بیاساید و ظواهر به کعبه اسرار برآساید، آ: به کعبه اسرار نرسد
  • ۲۶ . آ: + خواهی که ترا کعبه کند استقبال مایی و منی را به منا قربان کن
  • ۲۷ . آ: همه عالم
  • ۲۸ . آ: + است
  • ۲۹ . مر، آ: نهادیم
  • ۳۰ . آ: می زاید
  • ۳۱ . مج، آ: بیت «فلو لم یکن... سائله» ندارد
  • ۳۲ . مج: صحبت با دریا جز از کسی درست نیاید
  • ۳۳ . مج، آ: ز زخم پیکار...
  • ۳۴ . آ: بی اوش
  • ۳۵ . آ: از آب
  • ۳۶ . آ: هستی خودی
  • ۳۷ . آ: حوالات + به تو
  • ۳۸ . آ: فرمودند
  • ۳۹ . آ: صفت مرد
  • ۴۰ . آ: هلاک گردد
  • ۴۱ . آ: و جمعی اند که سر سوزنی، مر: و قومی اند
  • ۴۲ . آ: ردت بندد
  • ۴۳ . آ: پرناله و سوز کند
  • ۴۴ . مج: چو عشق خوفته بود...
  • ۴۵ . آ: نیامد
  • ۴۶ . آ: نبود
  • ۴۷ . آ: صفت دل
  • ۴۸ . آ: «است» ندارد
  • ۴۹ . آ: تیغ تیز
  • ۵۰ . آ: و آرام گرفت
  • ۵۱ . آ: گند شد
  • ۵۲ . مر: سر او طواف جولان نظیره قدس کند، آ. سر او در طواف و جولان
  • ۵۳ . آ: چون روش
  • ۵۴ . مج، آ: ابیات «آب مولیان... آید همی» را ندارند
  • ۵۵ . آ: بر + هشتاد.