بُوذَر
– رضی الله عنه – گفت: یَا حَبَّذا المَکْرُوهَاتُ الثَّلاثُ المَرَضُ وَالْفَقْرُ وَ المَوْت.
چه خوش است آن سه شربتِ مکروه: مرض و فقر و موت.
ایشان چون دانستند که مرادِ حق در بی مرادی ایشان است مراد خویش در مرادِ او بباختند و گفتند همه آن بادا که او خواهد و هیچ آن مبادا که ما خواهیم.
حرف مختصر این است که خونِ جگرِ ابدال با سرشکِ دیده بر آمیختند و از وی ملاطِ لبناتِ قصر عشق ساختند و منادی بی نیازی بر بالای قصر
44
فرستادند تا این ندا به اَسْماع عشّاق رسانید که مَا هَذَا الاّ بِبَذْلِ الرُّوحِ وَ اِلاّ فَلاَ تَشْتَغِلْ بتُرَّهاتِ الصُّوفِیّة.
این راه نیاز است نه راه ناز است
45.
اوّل چیزی که با مصطفی کرد آن کرد که پدر و مادرش از پیش برداشت تا نازِ مادران نبیند و در حِجْر شفقت پدران ننشیند اِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً.
ای محمّد به غارِ حرادر آمدی و خلوتگاه ساختی، ولیکن عقبه ای در پیش است، به در خانۀ بو جهل می باید شد و در زیر شکنبۀ اشتر می بباید نازید و دندان فدای سنگدلان
46
می باید کرد و رخساره را به خوِن دل خلوق می باید زد
47، از ما می باید ستد و به خلق می باید رسانید و در میانه راست می باشی
49.
اینت عجب کاری، صحبت با خلق با تجرید از خلق، همه دست در دامنِ تو زده، و تو به دل به کس التفات ناکرده.
ای جوانمرد!
آنکه بی صحبت خلق، دل با خدای دارد چنان نبود که با صحبتِ خلق دل با خدای دارد و آن که در مسجد دل با خدای دارد چنان نبود که در بازار دل با خدای دارد.
آورده اند
50
که آن مردی از مردانِ راه در آن صحرای می آمد شیری صید کرد بر پشت وی نشست و افعی را بگرفت و تازیانه ساخت و به شهر در آمد و به درِ دکّانِ نانوایی
51
رسید آن خبّار او را گفت: ای مرد این
52
چه کار است کارِ مردان این است که در میان دو پلۀ ترازو نشینی و دل با خدا یکی داری، خداوند – جلَّ جلاله – مؤمن قوی
53
را دوست می دارد.
ای درویش اصلی است در راه، عظیم، کسی را مسلّم است که به خلق دیده باز کند که به دیدار خلق دیدار حق از دست ندهد امّا هر که به دیدارِ خلق دیدارِ حق از دست بدهد او را مسلّم نیست که در خلق نگرد.
بارِ رسالت باری است بس گران؛
/35b/
با خلق روزگار گذاشتن و از خلق پاک بودن.
محمّد رسول الله به غارِ حرا آمد بر پشت هیچ بار نه، پشت راست
54
باز آمد پشت دو تا گشته
55
و لرزه بر اندام افتاده.