روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.108
۱۹ – الرَّزاق

رزّاق نامی است از نامهای خدای عزّ و جلَّ و حقیقتِ 1 رزق چیزی است که منفعت گرفتن 2 را مهیّا بود و مُعَدّ. و رزق منقسم است به حلال و حرام، و این از مسائل اصول است و اختلاف 3 در این مسئله معلوم است. و نشانِ آن کس که بحقیقت اعتقاد کرد که رزّاق خداوند است جلّ جلاله، آن است که بکُلّ دل بروی توکّل کند و از اغیار تبتُّل کند و خداوند – عزَّ و جلَّ – به لطف کارِ وی می سازد و هر دَمَش به انواعِ کرامت می نوازد.

آن مردی به نزدیکِ حاتم اصمّ آمد 4، او را گفت: به چه چیز روزگار می گذاری که دخلی و خرجی و ضیاعی و عقاری نداری؟ فقَالَ: مِنْ خزَانَتِه، گفت: از خزانۀ حق. گفت: نان از آسمان به تو می اندازد؟ فقالَ: لَولَم یَکُنْ لَهُ ألارض لکان یُلقی عَلَیّ الحُبْز مِنَ السَّماء. گفت: اگر زمین آنِ وی 5 نبودی نان از آسمان به من انداختی. فَقَالَ الرّجل: اَنْتُم تَقولونَ بِالکلام. فقَالَ لاَنَّهُ لم یَنزِل مِنَ السمَّاَء اِلاَّ ‌الکَلاَم. فقَالَ: اَنَا لاَ اَقْوی عَلی مجادلتک. فقالَ لاَنَّ الباطلَ لاَ یَقْوی مَعَ الحقّ. آن مرد گفت: شما مردمان را به سخنِ بسته گیرید. حاتم گفت 6: زیرا که از آسمان جز سخن نیامده است. گفت: من با تو، به حجّت برنیایم. گفت: زیرا که چون /33b/ حق آمد باطل رخت برگیرد و به هزیمت شود.

وهم حاتم را می آید که روزی به نزدیک قوم خود رد رفت 7 و گفت: اندیشۀ سفری در پیش است به چه قدر نفقه خواهی که بنهم ترا؟ گفت: به آن مقدار که حیات می نهم 8 نفقه بنِه.

p.109
حاتم گفت: مسئله مشکل آوردی، من چه می دانم که تو چند خواهی زیست. فَقالَتْ: کِلْهُ اِلَی مَنْ یَعْلَمُ. پس بگذار 9 به آن کس که داناست. چون حاتم برفت جماعتِ زنان 10 که در جوارِ او بودند درآمدند، و غمخوارگی می کردند 11 که حاتم رفت و ترا چیزی ننهاد. آن پیرزن گفت: شما دلِ فارغ دارید اِنَّهُ کَانَ اَکّالاً لِلرِّزقِ وَمَا کانَ رزَّاقاً، حاتم روزی خواره بود نه روزی دهنده.

آورده اند که مردی به نزدیک 12 شبلی آمد و شکایت کرد از عیال بسیار و معیشتِ تنگ، شبلی گفت: ای مرد به سرای خود در رَو و هر که روزی وی بر خدای نیست بدر بیرون کن.

آورده اند که جماعتی به نزدیکِ جنید – قَدّسَ الله رُوحَه – در شدند گفتند: اَنطلِبُ الرِّزق، روزی طلب کنیم؟ گفت: اگر دانید که کجاست طلب کنید. گفتند از خدای خواهیم. گفت اگر گمانتان می افتد که او شما را فراموش کرده است بخواهید. گفتند در خانه رویم و دَرْ دربندیم و توکّل کنیم. گفت: التجرِبةُ خَطرٌ. تجربت راهِ تا خطر است. قَالُوا فَمَا الْحِیلَةُ؟ قالَ: الحِیلَةُ تَرْکُ الحِیلة. گفتند پس حیلت چیست؟ گفت دست از حیلت برداشتن 13 و دل از اغیار برداشتن.

و آورده اند از یعقوبِ اَقْطع بصری که او گفت: وقتی در حرم بودم ده روز فاقه کشیدم و هیچیز نیافتم، ضعفی بر من پدید آمد 14 برخاستم و در آن وادی می گشتم تا باشد که چیزی یابم. از دور 15 شلجمی دیدم افکنده، رفتم و آن را برداشتم و از تغیّر و بوی که گرفته بود 16 آن شلجم، هر چند خواستم که به کار برم نتوانستم 17 وَکاَنَ قَائلاً یَقول لَی: جُعْتَ عَشَرَةَ ایّام وَاَخَدْتَ شلجَمَةً مُتَغیِّرةً. آن را بینداختم و در حرم رفتم و بنشستم 18، همی تا در این بودم مردی عجمی درآمد به حرم، و پیشِ من بنشست و قِمطرۀ شکر پیشِ من بنهاد و گفت: این خاص تُراست، گفتم سبب چیست که مرا اندر این خاص گردانیدی؟ گفت: ما در دریا نشسته بودیم از مدّتِ ده روز، همی موج بخاست و دریا مضطرب گشت و بیم بود که کشتی غرق شود هر کسی از ما نذری بکردند 19، من نذر کردم که اگر خدای – عزّ و جلَّ – مرا خلاص دهد این قمطره به صدقه دهم 20 به آن کس که اوّل دیدۀ من بر وی افتد از مجاوران حرم، و تو اوّل کسی. گفتم: سرِ این قمطره بگشای. سر بگشاد در وی کعکِ مصری دیدم و لوز مقشّر و شکّرِ سوده، از هر یکی مشتی برداشتم و گفتم: اکنون باقی به کودکان خود بر، تا هدیه ای باشد از من شما را. پس با خود گفتم: رِزْقُکَ یَسِیرُ اِلَیْکَ مُنْذُ عَشرَةَ اَیّامٍ وَاَنْتَ تَطْلبُهُ مِنَ الْوَادِی، ده روز

p.110
است تا روزی تو می آرند و تو به طلبِ آن از این سو و از آن سو می گردی.

و آورده اند که در امّتِ گذشته مردی بود در سفری /34a/ و با خود یک قرص داشت و هر بار که خواستی که آن قرص بخوری 21، گفتی: نباید که اگر این بخورم دیگر نیابم و هلاک گردم. و خداوند – عزّ و جلَّ – ملکی بر وی موکّل کرده که اگر آن قرص بخورد دیگریش ده 22. به عاقبت نخورد از بیم، و هلاک گشت.

ابراهیمِ خواص گفت – قَدَّسَ الله رُوحَه – : درتیه بنی اسرائیل می رفتم جوانی دیدم می رفت بی زاد و بی راحله، گفتم کجا می روی؟ گفت به مکّه، گفتم: بی زاد و بی راحله! گفت: یَا ضَعیِفُ الیَقیِن اَلَّذِی یَقْدِرُ عَلَی حَمْلِ السَّموات وَالْاَرضِ بغَیْرِ عَمَدٍ لاَیَقْدِرُ اَنْ یُبَلّغَنِی اِلَی مکّةَ بِغَیْرِ علاقة. این بگفت و قدم در گذاشت و او را پس از آن ندیدم تا به مکّه، چون آنجا رسیدم او را دیدم طواف می کرد و این بیت می گفت:

شعر
یَا عَیْنُ سُحیّ بَدَایَا نَفْسُ مُوتِی کَمَدَا
وَلاَ ‌تُجِیبِی اَحَدَا اِلاّ الجِلیلَ الصَّمَدا
فراز شدم و سلام کردم، جواب داد و گفت: اَاَنْتَ بَعْدُ فِی ضعْفِ یَقِینِکَ؟ گفت: ای شیخ آن بیماری 23 چگونه است؟

ای جوانمرد! هچ بیماری بتر از ضعفِ یقین 24 نیست، یقین با حق درست کن و دست تراست. اسم یقین است و علم یقین است و حق یقین است و حقیقت حق یقین است. اسم یقین عوام راست و علم یقین خواص راست و عین یقین اولیا راست و حق یقین انبیا راست و حقیقتِ حق یقین مصطفی راست صلواة الله علیه. قاعدۀ کار یقین درست است و مرد که مرد گردد به یقین گردد. یقین باید که به زفان رسد تا گوینده آید، به چشم رسد تا بیننده آید، به گوش رسد تا شنونده آید، به دست رسد تا گیرنده آید، به پای رسد تا رونده آید.

مصطفی می گوید صلوات الله علیه: عیسی – علیه السلام – بر روی آب برفت 25 و اگر یقینش زیادت بودی بر هوا برفتی. استاد بوعلی دقّاق گفت: این اشارت به خود کرد یعنی شبِ معراجِ ما که بر هوا می رفتیم از یقینِ کامل بود، گفتۀ ایشان است: اِرْحَم الاَغَنِیَاء لِقلَّةِ شُکرِهِم، وَ اِرْحَم الفُقَراء لِقلَّةِ صَبْرهِم، وَاِرْحَم الجَمِیعَ لِقلَّةِ یَقِینهِم. بر توانگران بخشای به کم شکری ایشان، و بر درویشان بخشای به کم صبری ایشان، و بر همه بخشای به کم یقینی ایشان.

p.111
سهل بن عبد‌الله تستری می گوید: حَرَامٌ عَلَی قَلْبٍ اَنْ یَشُمَّ رَائحةَ الیَقِین وَفِیِه سُکوُن الی غَیرِ‌الله، هر آن دلی که اندران دل ذره ای به غیر او نگرش است 26 حرام است که شمّه ای از ریحانِ یقین به وی رسد. اِذَا بَلغَ العَبْدُ حَقَائقَ الیَقِین صَارَ البَلاء عِنْدَهُ نِعْمَةً والرَّخاءُ مُصِیبَةً چون مرد به حقیقتِ یقین رسید محنت به نزدیک او نعمت گشت و نعمت محنت.

مردمان چنین گویند که ایّوب – علیه السَّلام – می گفت: مَسَّنِیَ الضُّرُّ آن توجُّع و حَنیِن از بلا بود، اما محقَّقان گفته اند: آن توجُّع از کشف بلا بود؛ زیرا که خداوند – جلَّ جلاله – به وی وحی فرستاد که یَا ایّوبُ اِنَّ هَذَا البَلاء قَدِ اخْتَارَهُ سَبْعِینَ نَبِیّاً قَبْلکَ فَمَا اخْتَرْتهُ اِلاّ لَکَ فلَمّا اَرَادَ ‌الله کَشْفَهُ، فَقَالَ مَسَّنِیَ الضُّرُّ. ای ایّوب /34b/ هفتاد پیغمبر این بلا از ما به تضرع و زاری بخواستند و ما در خزانۀ غیب مدخّر می داشتیم 27 خاص ترا. چون این کلمه به سمع عشق ایّوب رسیده بود و دانسته تخصیص خود، چون حق – جلَّ جلاله – خواست که آن بلا کشف کند ایّوب از سرِ غیرت بر سرِ بلیّت گفت: مَسَّنِی الضُّرُّ به کشف بلانه از بلا 28. سحرۀ فرعون که به عزّتِ فرعون سوگند خورده بودند و حبالِ مکر و تخیلات فاسد و عصِیّ خداع 29 خود آشکارا کرده چون آفتاب لطفِ الهیّت 30 از برج لامکان در سرای سرّشان بتافت 31 و آن کار نبود بازِ رازِ احدای صعوۀ هَوَس شان 32 در مخالبِ قهر خود گرفت نعرۀ آمنّا بر آوردند و جامۀ جفا به دستِ وفا چاک کردند و جرایدِ جرایم پاک کردند فرعوِن بی عون می گفت: لَاَ قطَعَنَّ اَیْدِیَکُم وَاَرْجُلَکُم مِنْ خِلاَفٍ وَلَاصَلِّبنّکُم فِی جُذُوعِ النَّخْلِ. دست و پای تان ببرّم و بر دارتان کنم 33. ایشان می گفتند: فَاقْضِ مَا اَنْتَ قَاضٍ. هر چه خواهی بکن ای سلیم دل، ما را بشارت می دهی نه تهدید می کنی، خصم بزرگتر ما را ماییم، آرزوی ما آن است که پیش از آنکه نظرِ تهمت آلود ما بر ما افتد در پناه نظرِ پاک حق سبحانه رسیم 34.

بیت
از خصم سر کوی کجا دارد بیم
آن کس که به پای کوی گم کرد گلیم
گفتۀ ایشان: الرّضا اِسْتِقْبَالُ الاَحْکَام بِالفَرَج. رضا استقبال سلطان حکم است بر بُراقِ فرج.

مصعَب از جمله تابعین بوده است، روزی جامۀ سپیده 35 پوشیده بود و بدان جامه فرو می نگریست و می گفت: چگونه نیکو بود که شاخ شاخ خون جگر بر جامۀ سپید 36 می رود. و چون این کلمه بر زفان او برفت ناگاه آواز حرب برآمد همی حرب را میان در بست و بجدّ و

p.112
عشق پیش آمد تیری بیامد و در آن سفت شانۀ وی 37 سخت گشت و آن خون به او فرو می رفت شاخ شاخ، به جراحت نگریست خُردک بود گفت: اِنَّ هَذِهِ لصَغِیِرَةٌ وَالله یُبَارِکُ فِی الصَّغیرِ. گفت: این جراحت خُرد است ولیکن خدای در خُرد برکت کند تا بزرگ گردد، این خود چه دلها بود.

معاذ را – رضی الله عنه – چون طاعون بر دست پدید آمد، دست در روی می مالید 38 و بوسه بر می داد، چون در سکرات مرگ افتاد و آن شدّت نزع پدید آمد می گفت: اُخْنُقنیِ خَنْقَکَ فَوَعِزّتَکَ اِنّی لأحبّکَ؛ خَنْق، آن باشد که حلق کسی بگیری و می افشاری. معاذ می گفت بیفشار بی آزرم وار که 39 دوست می دارم.

بیت
ای چراغِ جهان غلام تواَم
هر چه خواهی بکن زمانۀ تست
هر کجا بینیَم کمان درکش
کین دل و جان من نشانۀ تست

آن عزیزی می گوید: به عیادت آن درویشی رفتم 40 و گفتم: لَیْسَ بصَادِقٍ فِی حُبِّهِ مَنْ لَمْ یَصْبِر عَلیَ ضَربهِ. هر که در زخم او 41 صبر نکند در حبّ او صادق نبوَد. آن درویش سر برآورده و گفت: غلط کردی، و گفت: لَیْسَ بصَادِقٍ فی حُبِّهِ مَنْ لَمْ یَتَلَذّذ بِضَرْبهِ. هر که از زخم او لذت نیابد در محبّت او صادق نبود. /35a/

مشایخ عراق گفتند 42: لاَ یَصِیرُ الرَّجُلُ عَارِفاً حتَّی یَسْتَوِی عِنْدَهُ الْمَنْعُ وَالْعَطَاء. مرد به سر مسئلۀ معرفت نرسد تا منع و عطا نزدِ او یکسان نشود. فَاَنْکَر الشَّبْلِی ذلِکَ وَ قَالَ لاَ بَلْ انّمَا یَصِیرُ عَارِفاً اِذَا کَانَ الْمَنْعُ اَحَبّ اِلَیْهِ مِنَ العَطَاء لانّ المَنْعَ مُرَادُ الحقّ وَ العَطَاء مُرادُ العَبْدِ وَالعَارِفُ مَنْ یَجْعَل مُرادَهُ فداء مُرادِ مُرادِهِ. شبلی گفت: آن غلط است، مرد آنگاه عارف گردد که به نزدیکِ او منع بر عطا بچربد، زیرا که منع مرادِ حق است علی الخصوص، و در عطا مرادِ بنده است و عارف حقیقتی آن است که مراد خود را فدای مرادِ مراد گرداند.

آورده اند که یکی از پادشاهان 43 را بیداریی در راهِ دین پدید آمد چندانی قطرات حسرات از غمام غم بر زمینِ رخساره ببارید که چشم او بریخت، او را گفتند: این چندین جدّ و جهد کردی حق – جلَّ جلاله – بدین مجاهدت ترا چه داد؟ فَقَالَ: اَعْطَانِی الْکُلّ لاَنَّه سَلَبَنیِ مُرَادِی وَ عَوَّضَنی عَلَیه اَنْ لاَ اُرِید اِلاّ مَا یرید هُوَ. گفت همه داد زیرا که مراد من بستد و عوضِ آن داد که نخواهم مگر آنچه او خواهد.

p.113

بُوذَر – رضی الله عنه – گفت: یَا حَبَّذا المَکْرُوهَاتُ الثَّلاثُ المَرَضُ وَالْفَقْرُ وَ المَوْت. چه خوش است آن سه شربتِ مکروه: مرض و فقر و موت.

ایشان چون دانستند که مرادِ حق در بی مرادی ایشان است مراد خویش در مرادِ او بباختند و گفتند همه آن بادا که او خواهد و هیچ آن مبادا که ما خواهیم. حرف مختصر این است که خونِ جگرِ ابدال با سرشکِ دیده بر آمیختند و از وی ملاطِ لبناتِ قصر عشق ساختند و منادی بی نیازی بر بالای قصر 44 فرستادند تا این ندا به اَسْماع عشّاق رسانید که مَا هَذَا الاّ بِبَذْلِ الرُّوحِ وَ اِلاّ فَلاَ تَشْتَغِلْ بتُرَّهاتِ الصُّوفِیّة.

این راه نیاز است نه راه ناز است 45. اوّل چیزی که با مصطفی کرد آن کرد که پدر و مادرش از پیش برداشت تا نازِ مادران نبیند و در حِجْر شفقت پدران ننشیند اِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً. ای محمّد به غارِ حرادر آمدی و خلوتگاه ساختی، ولیکن عقبه ای در پیش است، به در خانۀ بو جهل می باید شد و در زیر شکنبۀ اشتر می بباید نازید و دندان فدای سنگدلان 46 می باید کرد و رخساره را به خوِن دل خلوق می باید زد 47، از ما می باید ستد و به خلق می باید رسانید و در میانه راست می باشی 49. اینت عجب کاری، صحبت با خلق با تجرید از خلق، همه دست در دامنِ تو زده، و تو به دل به کس التفات ناکرده.

ای جوانمرد! آنکه بی صحبت خلق، دل با خدای دارد چنان نبود که با صحبتِ خلق دل با خدای دارد و آن که در مسجد دل با خدای دارد چنان نبود که در بازار دل با خدای دارد. آورده اند 50 که آن مردی از مردانِ راه در آن صحرای می آمد شیری صید کرد بر پشت وی نشست و افعی را بگرفت و تازیانه ساخت و به شهر در آمد و به درِ دکّانِ نانوایی 51 رسید آن خبّار او را گفت: ای مرد این 52 چه کار است کارِ مردان این است که در میان دو پلۀ ترازو نشینی و دل با خدا یکی داری، خداوند – جلَّ جلاله – مؤمن قوی 53 را دوست می دارد.

ای درویش اصلی است در راه، عظیم، کسی را مسلّم است که به خلق دیده باز کند که به دیدار خلق دیدار حق از دست ندهد امّا هر که به دیدارِ خلق دیدارِ حق از دست بدهد او را مسلّم نیست که در خلق نگرد. بارِ رسالت باری است بس گران؛ /35b/ با خلق روزگار گذاشتن و از خلق پاک بودن. محمّد رسول الله به غارِ حرا آمد بر پشت هیچ بار نه، پشت راست 54 باز آمد پشت دو تا گشته 55 و لرزه بر اندام افتاده.

p.114

بیت
تو کار همی سازی دل بردنِ ما را
ما کار همی سازیم 56 مر صبر و دعا را
چون از کوه باز آمد خدیجه را گفت: زَمَّلوُنِی زَمَّلُونِی. آن گلیم در سر کشید و سرباز نهاد، جبرئیل حالی از حضرت جلال می آمد که یَا ایُّهَا المُزَّمِّل یَا ایُّهَا المُدَّثِّر. ای مردِ گلیم در سر کشیده در راه ما چنین نازک و نازنین نتوان بود.

بیت
خون صدّیقان بپالودند از آن 57 ره ساختند
جز بجان رفتن درین ره یک قدم را بار نیست
این کارِ دلیران است، ای جوامرد تا سپر در بر نیفکنی 58 و سینه به تیر نیاوری 59 نامِ شجاعت بر تو ننشیند 60. تا مرد را سپر در دست است هنوز دل از جان بر نگرفته است چون سپر بیفکند و اسب را پی کرد و شمشیر بکشید و پای بر زمین زد، و آنگاه بباید دانست که دل از جان برداشت 61.

بیت
وَمَا الْعُلْیاء اِلاّ فِی سِنانٍ
طَرِیدِ الحدّ یکرع فِی قَتِیل
و فی ردّ الظّبِی حمر الحواشی
وقود الخیل دَامَیة الجَحُول
فَثَارَ المَجدُ فِی غُرر المَوَاضِی
وَثَوْب الْعزّ فِی غُرَر الخیول

آورده اند که یحیی – صلواة الله علیه – آن پاکِ پاک زاده چندانی بگریست که پوست از روی برفت و در رخسارۀ وی مغاکها پدید آمد و بر گریه چندان مداومت کرد به بَدَلِ آب خون روان شد.

شعر
عَجِبْتُ مِنْ دَمْعِی وَعَیْنِی
مِنْ قَبلِ بَیْنِی و بَعْدِ بَیْنِی
قَدْ کانَ عَیْنِی بِغَیْرِ دَمْعٍ
فَصَارَ دَمْعِی بِغَیْرِ عَیْنِی

آنگاه زکریّا – علیه السَّلام – از دور، به درد، به فرزند می نگرستی 62 و گاه گاه آن خون دیدۀ او را به پُنْبَگکی بچیدی 63 و بیفشاردی، آن خون از آن پنبه بچکیدی، روزی گفت: بار خدایا بر این بیچاره ببخشای که آرام و قرارش نیست. خطاب آمد که یا زکرّیا تو شفقتِ خویش دور دار که بر درگاهِ ما چنین نازک نتوان بود 64.

ای درویش سرّی است بالله العَظیم که اگر آن دردها و بلاها و محنتها نبودی و به تقدیر

p.115
تو را در وجود آوردندی و دست گرفتندی و به بهشت بردندی 65، ذرّه ای لذّت نیافتی. دلیل بر اینکه آدم رفت و لذّت نیافت آن روز که بر تختِ بخت در فردوسِ اعلی بنشینی و پای گِرد زنی، و منقاشِ لطف بگیری و خاریکان یکان از پای بیرون کنی 66 و می گویی: دریغ که این خار در پای شد و درجان نشد.

روندگان لذّت آنگاه بیابند که به مقعدِ صدق و معهد لطف رسند و او جلَّ جلاله به خودی خود ندا می کند که ای دوستانِ ما رنجکهاتان رسید بِعَیْنِی مَا یتحمَّل المتَحمِّلُون و مِنْ اَجْلِی اَعَزَّعَلَیَّ ما تَحَمَّلْتُم. آن رنجکها 67 که به شما رسید من می دیدم. آنگاه داود را گوید: قُمْ فَمجِّدْنِی بِذَلِکَ الصَّوتِ الرَّحیم. یکی دوستان ما را در بوستان لطف به آوازِ خوشِ خویش 68 میزبانی کن، مایدۀ رحمان /36a/ و دعوت چنان و ضیافت چنان و سماع چنان و قبول چنان، مزامیرِ اُنس فی مَقَاصِیر قُدس بانواع التَّحْمِید و الوان التمجید. مرید به مراد رسید آب به آبخانه باز شد، مرغ به سوی آشیانه شتافت، دودها برخاسته، گردها بنشسته، کار به این باز آمد که اَلْعَبْدُ وَالرَّبُّ وَالْرَّبُّ وَالْعَبْدُ.

p.115 - 116
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . مر: صفت
  • ۲ . مج: منفعت خلق را گرفتن
  • ۳ . آ: خلاف
  • ۴ . مر: به نزدیک حاکم آمد
  • ۵ . آ: از وی
  • ۶ . آ: حاکم گفت
  • ۷ . مر: قوم خود رفت
  • ۸ . آ: می نهی
  • ۹ . آ: باز گذار
  • ۱۰ . آ: جماعتی از زنان
  • ۱۱ . مر: می خوردند
  • ۱۲ . مر: مردی نزدیک
  • ۱۳ . آ: بداشتن
  • ۱۴ . آ: در من
  • ۱۵ . آ:«از دور» ندارد
  • ۱۶ . مر: از تغیّر گرفته بود
  • ۱۷ . آ، کب: به جهدی تمام + نتوانستم
  • ۱۸ . مر: بنشستم تا در این
  • ۱۹ . آ: بکرد
  • ۲۰ . آ، مج: بدهم
  • ۲۱ . آ: و هر بار که خواستی که بخورد
  • ۲۲ . آ: بده
  • ۲۳ . آ: بیماری ضعیف
  • ۲۴ . آ: بیماری ضعف یقین
  • ۲۵ . آ: بر روی آب که رفت
  • ۲۶ . کب: آویزش است
  • ۲۷ . آ: می داشته ایم
  • ۲۸ . مج، آ: وجود بلا
  • ۲۹ . آ: «خداع» ندارد
  • ۳۰ . آ: لطف ربّانی
  • ۳۱ . آ: تافت
  • ۳۲ . آ: هوش شان را
  • ۳۳ . آ: بردار کنم
  • ۳۴ . مج: نظر پاک او به او رسم
  • ۳۵ . آ، مج: سپید نو
  • ۳۶ . مر: خون بر جامۀ سپید
  • ۳۷ . آ: در آن سینه او
  • ۳۸ . مر: معاد را طاعون بر دست بدید در روی می مالید
  • ۳۹ . آ: بی آزرم که
  • ۴۰ . آ: در رفتم
  • ۴۱ . آ: بر ضرب او
  • ۴۲ . آ: از عراق + چنین گفتند
  • ۴۳ . مج، آ: پادشاه زادگان
  • ۴۴ . آ: آن قصر
  • ۴۵ . آ: نه راه راز است
  • ۴۶ . آ: سنگی سنگدان
  • ۴۷ . مج: می باید کرد
  • ۴۸ . آ: می باید شنید
  • ۴۹ . آ: می باید بود
  • ۵۰ . مر: دل با خدای دار، آورده اند
  • ۵۱ . آ: نانبای
  • ۵۲ . آ: ای مردی این چه
  • ۵۳ . آ: قویدل
  • ۵۴ . آ: نداشت راست
  • ۵۵ . آ. دو تا شده
  • ۵٦ . آ، مج: من کار همی سازم
  • ۵٧ . مج، آ: ازو
  • ۵٨ . آ: نیفکندی
  • ۵٩ . آ: تیرناک نیاوردی
  • ۶۰ . آ: بنشینید
  • ۶۱ . آ: آنگه دل از جان برداشت
  • ۶۲ . تو: به درد فرزند نگریستی، آ: می نگریست
  • ۶۳ . مر: پنبه بچیدی
  • ۶۴ . آ: نازنین نتوان بو، تو: نتوانی بودی
  • ۶۵ . آ: آوردندی
  • ۶۶ . تو: ویکان یکان خار از پای بیرون می گیری، آ: بیرون می کنی
  • ۶۷ . مر: رنجها
  • ۶۸ . مر: به آواز خویش.