روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.117
۲۰ – الفَتَّاح

این نامی است 1 از نامهای خدای عزَّ و جلَّ. و فتح در لغت به معنی قضا آمده است و عرب قاضی را فتّاح گویند؛ زیرا که او به قضای خویش بگشاید خصومتها را. و حق – جلَّ جلاله – فتّاح است به معنی آنکه قاضی است و فتّاح است به معنی آنکه گشایندۀ ابوابِ ارزاق و خیرات است. عرب چنین گویند: فَتَح لَهُم بَابَ الْخَیْرِ وَ فَتَحَ عَلَیْهِم بَابَ الشَّرٍّ.

و چون بندۀ مؤمن اعتقاد کرد که ربّ الارباب فتّاح ابواب است باید که ابواب خوف و طمع و رغبت و رهبتِ به خلق بر خود بندد. در مقام حسن انتظار به قدم ترکِ ارادت و اختیار در مجاری اقدار واقف بود 2. در مجامع جمعیّت در محراب فردیّت معتکف بود، به قصور و تقصیر و عجز و آلودگی خود معترف بود. وجودِ جودِ الهی را مترقّب بود. از طلب نصیب و حظِّ خود غایب بود، جز در میدانِ لطفِ قِدَم قَدَم نزند، جز با دوست در لا بُدِّ خود دم نزند.

ای درویش هر دل که قدر حق 3 در آن دل نزول گیرد 4 قدر همه عالم رخت برگرفت. و هر آن دیده ای که مشاهدۀ حق در آن دیده جای گرفت همه مشاهده ها در آن مشاهده متلاشی گشت.

شعر
اَنِسْتُ بِه فَلاَ اَبْغی سِوَاهُ
مخَافَةَ اَنْ اَضِلّ فَلاَ اَرَاهُ
تا مرد به مرکزِ کار نرسید و بر سرِّ مسئله واقف نگشت 5 دست به هر شاخی می زند و به هر
p.118
چیزی تعلُّق می کند، باز چون به سرِ کنوزِ اسرار رسید و معادنِ حقایق و ینابیعِ الطاف باز یافت و بعینُ الحَیْاة حیاتِ طیبه باز افتاد وجودِ خلق در مقابلۀ وجودِ حق عدم بیند و بقای خلق در مقابلۀ بقای حق فنا داند 6 و عزِّ خلق در مقابلۀ عزِّ حق ذّل شناسد. زاویه از اوطانِ بشریّت، و ساحت آدمیّت 7 و منازِل انسانیّت برگیرد و به سرادقاتِ جلال بزند 8، بداند که از فقر غنا طلبیدن مُحال است و از منبع فنا سرمایۀ بقا گرفتن 9 جهل است، در عین مشاهده مستهلک گردد و در بحرِ مکاشفه مستغرق شود بر مثال ذرّۀ آفتاب گردد که جز در شهودِ جمالِ وی پیدا نیاید.

ای درویش ستارگانی که بر این 10 قبّۀ بلنداند و در عالم علوی اند هر یک شعلۀ نور در دهان گرفته، بصورت از این ذرّه ها که در عالم سفلی اند بسیار عزیزتراند؛ زیرا که نور و ضیا و بَهاء و سنا دارند. و این ذرّه هبایی است 11 در هوایی بمانده در قدمِ وجود و عدم متحیّر، لیکن تو بدان بلندی و ضیا و صفا و سنای ستارگان منگر و بدین نیستی و کم کاستی ذرّه منگر، صبر کن تا خسرو سیارگان و رئیس الکواکب سر بر زند آن عالی منزلتِ رفیع درجتِ بلند رتبت را بینی که نهان گردد و بی نام و نشان گردد، و آن مختصر شکلِ حقیر نهاد از حیزّ کم کاستی /36b/ به صحرای ظهور آید حکمت الهی و سرَّ رَبانی در این چیست؟ آن است که نجوم را که رُجُوم شیاطین اند 12 در بند نخوت پیدایی 13 و سَرْ گرفتگی ظهور نور خوداند، و مملکتِ خرشید زحمت دویی برنگیرد لاَ یَجْتَمِعُ سَیْفَانِ فِی غَمْدٍ وَلاَ لَیْثَانِ فِی غَابَةٍ. لا جرم چون سلطانِ آفتاب بر مرکبِ نور نشست و در میدانِ عزّ بتاخت، ایشان نقابِ نومیدی و برقع خجالت در روی کشند و از ظهور نور خود تبرّا کنند، امّا این ذرّه عاجزی است در مهدِ افلاس بپرورده، پنداشتها از وی فرو ریخته، اسیرِ بادی ببوده، نه مقبوض کفّ آید نه مُدْرَک طَرْف. راست چون خرشید عالم آرای از مطلعِ شرفِ خود سر برزند او در صفتِ عجز و ذلّ و نعت تذلّل پیشِ آفتاب به خدمت آید آفتاب به حکم کرم خلعتی از نوِر خود در وی پوشاند، آنگاه آن ذرّه در خلعتِ ضیای آفتاب بر دیده ها تجلّی کند.

چون این مقدّمه معلوم گشت بحقیقت دان که مردانِ وی با جمال و جلال الهیّت همچنین اند، آنان که دعوی خویشتن بینی کنند و بر اعمال و احوال خود اعتماد دارند و در پنداشتِ وجودِ خویش چون ستارگان اند که با آفتاب در روشنایی شرکت می جویند؛ لاجرم چون آفتاب جلالِ الهیّت از برجِ صمدیّت طالع گردد همه روی در نقابِ خجالت کشند و

p.119
انگشتِ تحیّر به دندان تحسُّر گیرند 14 و معلوم شان گردد که به دستِ بشر جز باد نیست. و آنان که از شهوتِ شهرت 15 پاک گشته اند 16 و از کلّ دعاوی بیزار شده، و از خویشتن بینی برهنه آمده، و دیده در جمال حضرت نهاده، و دمیدن صبح وصال را منتظر نشسته، بر مثال آن ذرّه اند که چون آفتاب جلال سر از برج جمال برزند نیازمندِ حضرت و مستمند عزّت و عاجز راه و افتادۀ درگاه به زانوی تذلُّل و تضرُّع درآیند و دستِ نیاز بردارند و در لباس افلاس پیش آیند کرم پادشاهی و جُودِ الهی خلعتی از نوِر خاص در ایشان پوشاند که در این خلعت بر دیده ها آشکارا گردد.

بیت
خرشید تویی به ذرّه من مانندم
چون ذرّه به خرشید همی دانندَم 17

و اینجا سرّی دیگر است، خدای می گوید جلّ جلاله: اِنّا عَرَضْنَا الاَمَانَةَ عَلیَ السَّمواتِ وَالاْرْضِ وَالجِبالِ، الآیة. آفتاب امانت که از برجِ عرضِ الهیّت بتافت ملائکۀ ملکوت که اَنْد هزار سال در ریاضِ تقدیس عبهرِ تسبیح و نسرین تحمید و گلِ تهلیل به مشامِ اِمتثال 18 چریده بودند و نعرۀ وَنَحْنُ نُسَبّحُ بِحَمْدِکَ زدند و عربدۀ وَنُقَدِّس لَکَ کرده، ستاره وار رختِ بینوایی در بستند و به عجز و شکستگی خود معترف گشتند «فَاَبَیْنَ اَنْ یَحْمِلْنهَا» اِباء اَشفاقٍ لاَ اِباء استکبار پیش آوردند 19 و آن ذرّۀ خاک بی باک از آستینِ فقر و فاقه دستِ نیاز بیرون کرد و آن امانت را به جان باز گرفت و از دو عالم به ذرّه ای نیندیشید.

بیت
مندیش از آن حدیث و در پوش کفن
مردانه دودستِ خویش آنگاه بزن
در شهر بگوی یا تو باشی یا من
شوریده بُوَد کارِ ولایت به دو تن 20

ای جوامرد! تا نپنداری که مراد از عرضِ امانت بر آسمان و زمین، قبول آسمان و زمین بود که اگر به تقدیر مراد قبول ایشان بودی قبول کردندی تا مرادِ او /37a/ بر زمین نیوفتد و لیکن نخست بر نااهل عرضه کنند تا اهل از جای برخیزد 21 و دست در دامنِ مقصود آویزد 22 ایّاکَ اعنی وَاسْمَعِی 23.

ای درویش اگر به تقدیر بسی جامۀ نَوْ بنهی 24 با پارۀ سوخته، و آنگاه سنگ بر آهن زنی، آتش در سوخته آویزد نه در جامۀ نَو. ای آتش چیست که در جامۀ نو نمی آویزی و قصدِ این سوخته می کنی؟ گفت: آری این سوخته ممتحن ماست 25 و شرط آن است که چون به

p.120
اوَّلش بسوزیم به آخر با وی بسازیم. آدم – صلواة الله علیه – حریق نارِ محبّت و سوختۀ آتش مودّت بود و موجودات دیگر را از سرِّ محبَت خبر نبود، چون سنگِ امرِ سلطانی بر آهنِ حکمِ یزدانی زدند، آتشِ بی نیازی بجست جز سوختۀ عهد در نگرفت 26.

بیت
ترسم که زبهر مجلس افروختنی
در عشق چه نکته هاست بر دوختنی 27
ای بیخبر از سوخته و سوختنی
عشق آمدنی بُوَد نه آموختنی
آسمان گفت: ما را صفت رفعت است. زمین گفت: ما را خلعت بسطت است. کوه گفت ما را خلعت 28 ثبات است و در من معادن جواهر است نباید که آفتی به ما باز خورد و این اوصاف و خلعتها از ما بشود 29 این مشتی خاک گفت 30 مرا چیست که از من بستانند هر چه را ذلیل کنند در خاک مالند، خاک را در چه مالند؟ مردانه پیش آمد و باری که هیاکلِ افلاک نکشید بر کاهل رجولیّت خود نهاد و نعرۀ هَل مِنْ مَزِید می زد.

ای درویش! آدم را همّتی بود در سر، که او ستد و داد با همّتِ خویش می کرد و آدمی هر کجا رسید به همّت رسید والاّ از آنجا که نهاد اوست نبایستی که او جایی رسیدی. 31 اوَّل که او را در وجود آوردند طرازِ جود 32 و اعزاز و کسوتِ تخلیق وی کشیدند و مسجودِ ملایکه گردانیدند و نامِ سلطنت و خلافت او در منشور عهد او ثبت کردند و هشت بهشت خالصه به وی دادند که یَا آدَم اسْکُنْ اَنتَ و زوجُک الجَنَّةَ، الآَیة. یا آدم صفی در سرای بقا و دار خلود بر مقتضای ارادت و خواستِ خود تصرّف می کن در عیشِ رَغْد، ساختۀ کارِ یوم وَعد می باش؛ همی همّتِ سرکشِ آدم پای در مرکبِ عشق سلطانْ وش آورد و از ترکشِ تجرید تیری از تفرید برکشید و بر کمان کمی نهاد و از بند تا بند بر کشید و طاووس آراستۀ فردوس را که در روضۀ جَنّة المأوی می خرامید بیفکند 33 که این راه مجرّدان است و این کار، کارِ بلندْ همّتان است و این درگاه، درگاهِ مقرّبان است 34، مکان و زمان و اعیان و آثار و اطلال و اشکال و موجودات و معلومات بکلّی باید که از پیشِ تو برخیزد. و هیچ چیز از این در دامنِ تو نیاویزد تا نامِ آزادگی بر تو بنشیند، و تا نام آزادی بر تو ننشت از تو بندگی درست نیاید 35.

آورده اند که شیخ بو‌سعید – قَدَّسَ الله رُوحَه – خبر دادند که فلان جای مقامری است استاد، و از وی حکایتها کردند. بر دلش آمد که ما را باید که این مرد را ببینیم و ایشان خواهند که دیدۀ ایشان بر هر چیزی بگذرد تا از آن سرّی گیرند. 36 برخاست با جماعتِ

p.121
درویشان و برفت /37b/ تا بدان موضع که آن مقامر بود، او را دید بوریایی بر خویشتن 37 پیچیده و بر خاکستری نشسته. شیخ متعجّب گشت از آن حال، فراز شد و گفت: این مقامر استاد تویی 38؟ گفت: چنین می گویند. گفت: نام 39 استادی به چه یافتی؟ گفت به راست بازی و پاکبازی.

بیت
گرچه به عمل ز‌سر فرازان ماییم
وز علم ز‌خلق بی نیازان ماییم
افکندۀ کعبتین تازان ماییم
خاک کف پای پاک بازان ماییم
آن مرد که به کعبه می رود تا حج بیارد او را گویند: احرام باید گرفت، گوید: احرام 40 چیست؟ گویند آنکه غسلی بیاری و به ترکِ نصیبها 41 بگویی و عمامۀ خواجگی از سر بنهی و جامۀ رعنایی از بر بکشی و با شهوات و لذاتِ نَفْس نپیوندی، پس اِزاری درپوشی وردایی در خود گیری 42 و از نیاز و درد روی 43 به مقصدِ خود آری و لبّیک می زنی. ای عجب آنکه قصدِ خانه می کند او را با نصیب قرار گرفتن مسلّم نیست، آنکه قصدِ حق می کند او را با نصیب قرار گرفتن کی مسلّم آید و این شرط ظاهر است که به او مضاف است که وَ طَهِّرْ بَیْتِی. امّا احرام باطن آن است 44 که از جمله اغیار بریده باشی و اِزاری از نیاز 45 بر بسته باشی وردایی از وفا و بردباری برافکنده و در عالمِ صدق لبّیکِ عشق زده و روی در بادیۀ فردا نیّت نهاده و از سرِ درد بر مشاهدۀ وحدانیّت این نعره زده:
بیت
گر کعبۀ وصلِ تو کند بر ما ناز
از بادیۀ هجر که داردمان باز 46
ما می گردیم در بیابانِ دراز
کز دور روا بُوَد سوی کعبه نماز

ابراهیم و اسماعیل را – صلوات الله علیهما – گفت: مرا خانه ای بنا کنید بوَادٍ غَیْر ذِی زَرع، از مشتی سنگ، از یک جانبِ او بَرّی بی نهایت، و از یک جانبِ او بحری بی غایت 47، و طراز اضافت بیت الله بر آستینِ اعزاز او کشید 48، و آنگه تو که ابراهیمی بر بالای کوه بُوقُبَیْس برآی و بانگی در مسامع طالبانِ راهِ رضای ما افکن 49 و نظاره کنید تا عشقبازی عاشقان ما بینیند با وی. یکی خانه است از سنگ برآورده وَلَکِنْ مَنْ صَبَرَ عَنْه فَقَلْبُهُ اَقْسیَ مِنَ الحِجَارَةِ هر که از زیارت وی صبر کند دلش از سنگِ وی سختْ تر است. یکی خانه است از سنگ برآورده، و لیکن مغناطیس دلهاست اگر خانه ای بودی از جواهرِ نفیس برآورده

p.122
مثلاً، یا از زبرجد و یاقوت و لعل، یا در میانِ بساتین و حدایق و ریاض و انهار و اشجار بودی، اگر کسی به زیارتِ آن میل کردی مستعجب نبودی. مشتی سنگ به هزار فرسنگ بر هم نهاده و از بادیۀ مردمْ خوار دریایی ساخته و صد هزار اعرابی جلفِ سختْ دل بر راهِ او نشانده و آتشِ عشق عشّاق هروز 50 زیادت تر و تیزتر 51 کعبه بر مثال شمع است و عاشقان بر مثال پروانه اند، و آتش معشوقِ بی رحم، و پروانۀ عاشقِ بی صبر.

بَنُو عُذْرَه حیّی اند از احیاء عرب، که مَثَل زنند به عشقِ ایشان، و هر که از ایشان عاشق شود غالب آن بُوَد که هلاک شود. 52 آن یکی را از این قوم پرسیدند /38a/ که سببِ این چیست؟ گفت: فِی قُلوُبنَا رِقَّةٌ وَلنِسَائنَا عِفَّةٌ، رقّت بر دلِ ما غالب است و عَفَاف بر زنان ما. او در ظواهر کعبه ای بنا کرد و در بواطن کعبه ای بنا کرد، دلها در سینه ها بر مثالِ 54 کعبه ای است، آن کعبه از احجار، و این کعبه از اسرار. آن کعبه مطافِ اصنافِ خلایق، این کعبه مطافِ الطاف خالق. آن کعبه منظور خلق، این کعبه منظور حق. آن کعبه قبلۀ قلوبِ خلق، این کعبه قبلۀ قبول حق. آن کعبه مبنی ابراهیم، این کعبه مبنی لطفِ کریم. آن مسجد حرام است این مسجد کرام است. آنجا عرفات است اینجا تحیّات است 55. آنجا حرم است اینجا کرم است 56. آنجا مروه و صفاست اینجا فنون محبّت و وفاست 57. آنجا مشاعر و شعایر است اینجا تُحَف و بشایر است. آن خانه مثابة للناس است این خانه محلِّ استیناس است. آنجا مقام خلیل است اینجا مقام لطف جلیل است. آنجا طایف و عاکف و رکوع و سجود است اینجا لطایف و معارف و آثار و انوار جود است. آنجا آیات بیّنات است اینجا رایات ولایات و سعادات است. آنجا سِقَایۀ حاجّ است اینجا پادشاه تخت و تاج است 58. آنجا چشمۀ زمزم است اینجا اقداح الطاف دَمادَم است. آنجا رکن یمانی است اینجا کنور معانی است. آنجا حجر اَسْود است 59 اینجا سویدای سرِّ مؤبّد است. آنجا حجّ مبرور و عملِ مشکور است اینجا ینابیع سرور و حبور و حضور و نور است. آنجا مُزْدَلِفَه و مِنَاست اینجا قربت و زُلفت و اصطفاست. آنجا مسجد خَیْف است اینجا منزل وَجَل و خوف است. این کعبۀ مقدّسه و باغ و بوستان که ولایتِ سینۀ دوستان را 60 ساخته اند و به لطف بپرداخته اند، در جنّة المأوی و فردوس اعلی نباشد 61 باغ این باغ است و جنّت این جنّت است و قصر این قصر است و فردوس این فردوس است و شجره این شجره است و ثمره این ثمره است وَ مَثَلُ کَلِمَةٍ طَیِبَةٍ، الآیه. تخمِ این درخت چیست آنگه اصلِ وی چیست 62 و فرع وی چیست؟ آب وی چیست

p.123
و ثمرۀ وی چیست؟ آن ثمره چه طعم دارد و برزگرِ این درخت کیست؟ این درخت آنِ کیست 63، این درخت در کدام زمین روید 64؟

اَنَسِ مالک – رضی الله عنه – روایت کند که مصطفی – صلواة الله علیه – چنین گفت:
اِنّ مَثَلَ هَذَا الدِّین کَمَثَل شَجَرة ثابتة اَلْایمانُ اَصْلُهَا وَالزَّکاةُ فَرْعُهَا وَالصّیَامُ عُرُوقُهَا وَالصَّلاةُ مَاؤها وَالحُسْن الخُلْق وَرقها وَالکَفُّ عَنْ مَحَارِمِ اللهِ ثَمَرَتُهَا فَکَمَا لاَ یَکْمُلُ الشَجَرَةُ اِلاّ بِثَمَرةٍ طَیِبّةٍ لاَ یَکْمل الایمانُ اِلاّ بِالکفّ عِنْ مَحَارِمِ الله.

اینکه رفت زفان علم است 65، امّا زفان سرّ آن است که تخمِ این درخت لطف است اللهُ لَطیِفٌ بِعِبادِه، اصلِ او اقرار است شَهِدَ ‌اللهُ اَنَّهُ لاَ اِلَه اِلاّ هُو، و فرع او معاملت ایمان است اِلْایِمَانُ اِعْتِقَادٌ بِالْقَلْبِ وَ اِقْرَارٌ بِاللِّسَانِ وَ عَمَلٌ بِالجَوَارِح 66، آبِ وی از قیضِ فضل است 67 قُلْ بِفَضْلِ اللهِ وَ بِرَحْمَتِهِ ذَلِکَ فَضْلُ اللهِ، یَبْعَثُ الرَّبُّ سُبْحَانَهُ سَحَابَ الْاِفْضَال /38b/ وَ غَمَامَ الاِقْبَالِ فیُمْطِرُ عَلیَ النفْسِ مَطَرَالکِفایَةِ، وَ عَلَی القَلْبِ مَطَرَ الهِدَایِةِ، وَ عَلیَ اللِّسَانِ مَطَرَ اللَّطَافَةِ، وَ‌علَیَ اْلاَرْکانِ مَطَرَ النّظافَةِ، وَ‌عَلَی السِرِّ مَطَرَ المِنّةِ، وَ عَلیَ الرُّوحِ مَطَرَ النِّعْمَةِ، فَیَنْبُتُ مِنْ مَطَرِ الکِفَایَةِ الطَّاعَةُ وَالْوَفَاء وَ مِنْ مَطَرِ الهِدَایَةِ الشَّوق وَالصَّفاء وَ مِنْ مَطَرِ اللّطَافَة الشکرْ وَالثّنَاء وَ مِنْ مَطِر النّظافَةِ الذِّکْرُ وَالدُّعاء وَ مِنْ مَطرِ‌المنَّةِ السُّرور وَالحَیَاء، وَ مِنْ مَطرِ النِّعْمَةِ الرُّؤیةُ، واللّقَاء. برگِ وی بی برگی است مَنْ اَحَبَّنا اَفْلَسَ وَ مَنْ طَلَبَنَا تَوَسْوَسَ. ثمرۀ وی توحید است، وَالتَّوْحِیدُ التّجرُّدُ عَنْ عَالَم الاَغْیَارِ بِالتَفَرُّدِ لعَالم الاَسْرارِ، وَ اِذَا ذَکَرْتَ ربّکَ فِی القُرآنِ وَحْدَهُ. طعمِ وی معرفت است وَالمَعْرِفَة اَمْوَاج تَسْقط وَتَرْفَعُ و تَحُطّ مَنْ عَرَفَ اللهَ فَلَیْلُهُ بِلاَ صُبْحٍ وَ بَحْرُهُ بِلاَ شَطٍّ.

شعر
قَابَلَنِی اَهْیَفُ مُخْتَطُ
لَمْ تَرَ عَیْنِی مِثْلَهُ قَطُّ
اَوْقَعَنِی عَارِض هِجْرَانِهِ
فِی لُجَّةٍ لَیْسَ لهَا شَصُّ 68

برزگرِ آن درخت کیست؟ مصطفی صلواة الله علیه. درخت آنِ کیست؟ آنِ خدای عزَّ و جلَّ. به نوعی دیگر گفته شود. بتحقیق این سخن را نفس ایمان بر مثال شجره است آن شجره را هفت عروق است و هفت شاخ دارد 69 و هفت برگش است و هفت ثمره 70، وسَقْی او از هفت مطر است از ابر، باغبانِ او کالبد است و تعهّدِ وی مراین شجره را از هفت جهت است و چون نوباوۀ باغ باغبان پیشِ سلطان بَرَد او را هفت خلعت است از حضرتِ

p.124
سلطان، أمّا عروق سَبْعَه: یقین و توکّل و رضا و صبر و خوف و رجا و تسلیم، و اغصان سَبْعَه: طهارت و صلات و صدقات و صیامات و مجاهدات و حُسن خُلق و امر به معروف، و اوراق سَبْعَه: صفا و حمد و ثنا و اخلاص و خضوع و حرمت و وفا، و ثمارِ سَبْعَه: انا بت وحیا و تجرید و تفرید و زهد و محبّت و اشتیاق، و اَمْطارِ سَبْعَه: مطرِ کفایت و ولایت و هدایت و رعایت و قربت و نعمت و عنایت. و أمّا غُیُوم سَبْعَه: رحمت و کرامت و جُود و لطافت و احسان و امتنان و مغفرت. و تعهّدِ این درخت به هفت چیز است: به فقر و به مسکنت و زهد و جوع و ذلّ و انکسار و افتقار، و خلعتِ این پادشاه: جزاء و عطا و نَعما و خلد و بقا و رضا و لقا.

p.124
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . آ: نام است
  • ۲ . آ، کب: گردد
  • ۳ . آ: هر دلی که قدری حق
  • ۴ . تو، آ: نزول کرد
  • ۵ . تو، آ:« و بر سر مسئله... نگشت» ندارند
  • ۶ . آ: بیند
  • ۷ . آ: « ساخت آدمیّت » ندارد
  • ۸ . تو، آ: برد
  • ۹ . تو: بقا جستن
  • ۱۰ . آ، مر: در این
  • ۱۱ . آ: بر مثال هباست
  • ۱۲ . آ: که رجوم اند
  • ۱۳ . تو: پیدایی خودند و سر گرفته ظهور و نور خویش اند
  • ۱۴ . مر: تحیّر گیرند
  • ۱۵ . آ: شهرت شهوت
  • ۱۶ . آ: گشته است
  • ۱۷ . تو، مج، آ: بینندم
  • ۱۸ . آ: « به مشام امتثال » ندارد
  • ۱۹ . تو، آ: « پیش آوردند » ندارد
  • ۲۰ . تو: بیت « در شهر... به دو تن » را ندارد
  • ۲۱ . تو: در خیزند، آ: در جنبد
  • ۲۲ . آ: « دو دست در... آویز » ندارد
  • ۲۳ . تو: + یا چاره خوشتر زان باشد که سرّ دلبران گفته آید در حدیث دیگران
  • ۲۴ . آ: جامه ها بنهی همه نو
  • ۲۵ . آ: این سوختۀ ماست و بلا زدۀ ماست
  • ۲۶ . آ: عهد نگرفت
  • ۲۷ . مج، تو، آ: بیت « ترسم که زبهر... بردوختی » را ندارند
  • ۲۸ . آ: حلیت
  • ۲۹ . آ: « و در من معادن... از ما بشود » ندارد
  • ۳۰ . مر: بود + گفت
  • ۳۱ . آ: اینجا رسیدی
  • ۳۲ . آ: و طراز جود
  • ۳۳ . مر: بفکند
  • ۳۴ . آ: مفردان است
  • ۳۵ . مر: تا نام آزادگی بر تو ننشیند بندگی از تو درست نیاید
  • ۳۶ . آ: سرگیرند
  • ۳۷ . آ: در خویشتن
  • ۳۸ . آ: ای مرد مقامر استادتر تویی
  • ۳۹ . تو، آ: این نام
  • ۴۰ . تو، آ: باید گرفت و احرام
  • ۴۱ . آ: نصیبهای خود
  • ۴۲ . تو: پس ازاری وردایی در خود بندی
  • ۴۳ . آ: پس ازاری وردایی در خود آری و روی به مقصد، مر: و روی به مقاصد
  • ۴۴ . آ: مسلّم آید و آنکه او را اعزام احرام باطن است
  • ۴۵ . آ: از جمله اغیار ازاری
  • ۴۶ . تو: کمان دارد باز، آ: از بادیۀ هجر کجا دارد باز
  • ۴۷ . مر: بی نهایت
  • ۴۸ . تو: کشیت
  • ۴۹ . تو، آ: « و آنگه تو که ابراهیمی... افکن » ندارد
  • ۵۰ . مر، آ: هر روز
  • ۵۱ . تو: هر روز تیزتر
  • ۵۲ . تو، آ: هلاک گردد
  • ۵۳ . مر: و فی نسائنا عفاف
  • ۵۴ . مر: در سینه ها مثال
  • ۵۵ . تو، آ: تحیّات کرامات
  • ۵٦ . آ:« آنجا حرم... کرم است » ندارد
  • ۵٧ . تو: فتّوت و وفاست
  • ۵۸ . آ: پادشاه با تخت و تاج
  • ۵٩ . تو: «آنجا حجرۀ اسود است» ندارد
  • ۶۰ . آ: این چنین کعبه... که قصر سینه
  • ۶۱ . آ: نیابند
  • ۶۲ . آ: تخم وی
  • ۶۳ . آ: «این درخت آن کیست» ندارد
  • ۶۴ . تو: رود
  • ۶۵ . آ: این زفان علم است
  • ۶۶ . آ: و عمل بالأرکان
  • ۶۷ . تو: فیض اصل
  • ۶۸ . تو، آ: فی ابحر
  • ۶۹ . آ: است
  • ۷۰ . آ: هفت برگ است و هفت ثمره است.