p.125
۲۱ – العلیم
علیم و عالم و علاّم نامهای خداوند است جلَّ جلاله، و علیم دانا بُوَد.
و نشان آنکه بدانست
1
احاطت علم حق به افعال و احوال و اقوالِ خود، آن بُوَد که وَجَل و استشعار شعارِ او گردد و از فرق تا قدم وی هیبت عَلَم ولایت زند
2، در مراعات اوامرِ آمر مستمرّ بُوَد
3، در تحت مطارق احکام غیبی صابر بود، در شوق سوطِ امرِ الهی ذرّه مثال شود، در پیش خنجرِ قهرِ نهی کوه صفت گردد؛ زیرا که صفتِ ذرّه حرکت است و آنِ کوه سکون.
در امتثالِ مثال اوامر ذرّۀ متحرّک نهاد
4
را خاک در چشم کشد و در عالم نواحی کوه را سکون بیاموزد
5.
و به قطع و تحقیق
6
می دان که اگر جمالِ
/39a/
امر و کمال نهی بردیدۀ سرِّ تو آشکارا گردد ترا در گذارد، مأمورٌ بهِ، و انکفاف از منهیٌ عنه چندین به مستحث و باعث سخن حاجت نیفتد، چه سعادت بود ترا ورای آنکه گوید: ای مشتِ خاک مرا باش از دلِ پاک، ای نطفۀ مهین جز مرا مگزین، ای فخّار صَلْصَال در روضۀ وصال ما به مددِ اقبال ببال.
چه دولت بود ورای آنکه در روزی پنج بار بارگیرِ بارگاهِ وصل به حکمِ فضل در دستِ رکابی لطف به کلبۀ عجز تو فرستد و این طغرای عزّت در منشور دولت تو ثبت کند که قَسَمْتُ الصَّلاَةَ بَیْنِی وَبیْنَ عَبْدِی نِصْفَیْنِ فَاِذاٰ قَالَ العَبْدُ: الحَمْدُ لِلّهِ، قَالَ اللهُ تَعَالیَ: حَمِدَنِی عَبْدِی، الحدیث.
موسی
را – صلواة الله علیه – که هم کلیم بود و هم کریم بود و در صدفِ نبّوت دُرِّ یتیم بود چهل شبانه روز در عین انتظار بداشتند، باز چون نوبت به این امّت رسید مایدۀ انتظار
|
p.126
برداشتند و آن قدحِ وصال بردستِ ساقی لطف دمادم کردند که الصَّلاَةُ مِعْرَاجُ القُلُوبِ و نه این تفضیل امم است بر انبیا – علیهم السَّلام – ولیکن مَنْ کَانَ اَضْعَفُ فَالرَّبُّ بهِ اَلْطَف.
ربّ الارباب کارِ ضعیفان چنان سازد که جمله اقویا از آن متعجّب گردند صدهزار مَلک مقرّب مقدّس بر درگاه رکوع و سجود عرض کردند و کس حدیثِ ایشان نمی گوید
7، و گر از راه خود خبری باز دهند عَلَمِ « اِنّی اَعْلَم » بر شاهراه دولت آدم می زنند و اینجا گدایی بینوایی از خواب در آید و گوید: آه بیگاه شد، ربّ الارباب در مصحفِ مجد این رقم اعزاز بر کسوتِ راز او می کشد که تَتَجَافَی جُنُوبهم عَنِ المَضَاجِع یَدْعُون ربَّهم خَوْفاً وَ طَمَعاً.
و ورای این هست، سگی بر پی دوستان ما قدمی چند
8
برداشت ما خاکِ قدمِ وی را توتیای دیدۀ مقرّبان ساختیم و این قلادۀ شرف
9
در کلام مجید برجیدِ عهدِ او بستیم که وَ کَلْبُهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ.
و مناکب اولیای خود را هودج عزِّوی گردانیدیم تا اربابِ طریقت از سرِ حقیقت برفضِّ خاتمِ لطف این نقش کردند که کَانُوا فِی الاِبْتداء بَلاَیَاهُ فَصَارُوا فِی الانْتهاء مَطَایَاهُ.
بیت
|
می بر نکنَد چشم سگ از دیدنِ ماه
10
|
|
سگ نیز کند به ماه گه گاه نگاه
|
آن عزیزی از اعزّۀ طریقت، پیوسته می گفتی: الهی ارض بِی مُحِبّاً، فَاِنْ لَمْ تَرْضَ بِی مُحبّاً فَارْضَ بِی عَبْداً، فَاِنْ لَمْ تَرْضَ بِی عَبْداً فَارْضَ بِی کَلْباً.
خداوندا به دوستیَم بپسند، و اگر به دوستیَم نپسندی به بندگی بپسند، و اگر به بندگی نپسندی به سگانِ درگاهِ خودَم بپسند
11.
بیت
|
این فخر مرا نه بس که خوانندم
|
|
خاکِ سرِ کوی آشنای تو
12؟
|
و آن دیگر را می آید که همین تمنّا کرده بود، آن سگ با وی سخن آمد: این چه تمنّا است که تو کرده ای، هرگز بر ما مویی به خلافِ او نجنبیده است
13، و ای بس قدمهای بخلاف که تو زده ای
14.
ای جوانمرد!
بر دوام شکستۀ دیدارِ خود باش، و کاساتِ اندوهِ هستی خود می کش، و می دان بحقیقت که
15
کسی که او به دردِ هستی خود درماند او را پروای شادی نماند.
بالله العظیم که اگر یک ذرّه دردِ هستی تو دامنت بگیرد از شرق تا غرب و از عُلَی تا ثری ماتمگاه
16
تو شود؛ کسی را روی آن نیست
17
که به خود شاد باشد.
محمّد رسول الله که دُرِّ یتیمِ بحرِ رسالت بود و واسطه عِقْدِ دلالت بود از سردرد هستی خود این فریاد همی کند لَیْتَ ربّ
|
p.127
محمّدٍ لَمْ یَخْلُق محمّداً.
کاشکی خداوندِ محمّد هرگز محمّد را نیافریدی.
آنان که سابقان و صادقان و سالکان راه بودند ذرّه ای به خود التفات نکردند و از هستی خود شاد نبودند از لوح وجود خود جز هواجس نفس امّارۀ مکّارۀ خدّاعۀ
18
خلاّبه بر نخواندند.
وهب مُنَبَّه
گفت: مِنْ عَلاَمَةِ المُنَافِق اَنْ یُحِبَّ المَدْحَ وَ یَکْرَهَ الذَّمَّ.
/39b/
نشانِ منافق آن است که ستایشِ به دروغ دوست دارد و نکوهشِ به راست دشمن دارد
19.
ای جوانمرد فاتحۀ کتاب خود به این کرد که الحَمْد للهِ.
حمد مدح و ثنا باشد چون خداوندِ خداوندان و مالک الملوک
20
می گوید که هر چه حمد و ثناست مراست، تو را چه ماند؟
عبدالله بن رَواحَه
می گوید در حربِ مؤته و خطاب با نفس خود می کند:
|
أقْسَمْتُ یا نَفْسُ لَتَنْزِلِنَّهْ
|
|
لَتَنْزِلِنَّ أوْ لَتُکْرَهِنَّهْ
|
|
إنْ أجْلَبَ النّاسُ وَ شَدّوا آلرَّنَّهْ
|
|
مَالِی أراکِ تَکْرَهینَ ألْجَنَّهْ
|
|
قَدْ طالَ ما قَدْ کُنْتِ مطمئِنّهْ
|
|
هَلْ أنْتِ إلاّ نُطْفةٌ فی شَنَّهْ
21
|
پارۀ آبِ گنده را در پارۀ پوستِ ژنده چه اهلیّت مدح و ثنا بود؟
همی در جمله و تفصیل عِنْدَ السَّبْرِ والتَّحْصیل اَلْاَمْرُ للهِ وَالحُکمُ لِلهِ والخَلْقُ للهِ والحَمْدُ للهِ، تو می گوی
22: الحَمْدُ للهِ، تا ما می گوییم: العَبْدُ للهِ.
زَهرۀ صدّیقان بر این درگاه آب شد و معطِّلان به عشوه روزگار می گذارند.
مردی بر
عبدالله مسعود
آمد و گفت: لَیْتَنِی کُنْتُ مِنْ اَصْحَابِ الْیَمیِنِ.
عبدالله گفت: لَیْتَنِی اِذَا مُتُّ لَمْ اُبْعَثْ.
کاشکی چون عبدالله خاک شدی نامش از جریدۀ وجود پاک شودی
23
که هرگز سر از خاک بر نیاوردی.
یکی است که طاعت کند و ثواب طمع دارد و یکی است که معصیت کند و عفو چشم دارد، باز یکی است که از ننگِ وجودِ خویش هرگز سر بر نیاورد
24.
ای درویش دل از جان بردار تا همه تیغهای زهرآلود بر فرقِ تو آید
25
و عرض خود را پای سپرِسگانِ شوره ها
26
کن تا همه هجاهات بگویند و خوش باش
27
سر در سجود و سرّ در وجود و جان در مشاهدۀ موجود.
درویشی بود در
عهدِ نصرآبادی
، همه شب نماز کرده بود، دیگر روز پیشِ شیخِ خود آمد برامیدِ آنکه شیخ او را ثنایی گوید گفت: ای شیخ ما را چگونه می بینی؟
بر زفان نصرآبادی چنین رفت که امروز به جهودی مانی.
آن درویش برخاست و فریاد بر گرفت
28.
|
p.128
بیت
|
ای عاشقان گیتی یاری دهید یاری
|
|
کان سنگدل، دلم را خواری نمود خواری
|
|
جز صبر و بردباری حیله همی نبینم
|
|
در عاشقی چه بهتر جز صبر و بردباری
|
آورده اند که روزی
جنید
– قَدَّسَ الله رُوحَه – با رُوَیم یا غیرِ او از عزیزانِ طریقت
29
نشسته بود
شبلی
در آمد و شبلی عظیم کریم بوده است.
چون جنید سخنی که می راند تمام گشت، رُویم روی به جنید کرد و گفت: کریم
30
مردی است این شبلی.
جنید سر بر آورد و گفت: حدیث کسی می گویی که او مطرودی است از درگاه.
شبلی چون این شنید بشکست و خجلْ وار برخاست و از پیشِ ایشان بیرون آمد.
رُویم گفت: یا جنید این چه کلمه بود که در حق شبلی راندی، و حالت او ترا معلوم است در پاکی و صدق؟
جنید گفت: بلی شبلی عزیزی است از عزیزانِ درگاه، اِذَا کَلَمْتُم الشَّبْلِیَّ فَلاَ تَکلَّمُوهُ مِنْ دُونِ العَرْشِ و اِنَّ سُیُوفُهُ تقطُر دَمَاء، ولیکن این کلمه بر زبان تو برفت برتز کیتِ او تیغی بود که قصد روزگارِ او کرد تا مرکب معاملۀ او را پی کند ما از این کلمه سپری ساختیم تا آن تیغ ردّ کند
31
قُلْ اِنَّما اَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ * لَئنْ اَشْرَکْتَ لَیَحْبَطنَّ عَمَلُک * وَلَوْلاَ اَنْ ثَبَّتْنَاکَ.
آری آنچنان برداشت را که شب معراج بود باز خواست کم از روزِ اُحُد نبود و این تاج را که لَعَمْرُکَ به حیات تو تعویذ، کم از دندان شکسته و رخسارۀ آلوده به خون جگر نباشد.
شعر
|
فَیَوْماً تَرَانَا فِی الخَبِیصِ نَدُسُهَا
|
|
وَ یَوْماً تَرَانَا نَاکُلُ الخُبْزَ یابِساً
|
در روزِ بَدْر لشکرِ جمال را
32
از عالم نوال و افضال بفرستادیم تا تعبیۀ لطف و کرم بر قضیّۀ ارادت قِدَم بر ساختند و قاعدۀ شرک و افک
33
برانداختند و این ندا در عالم دادند که ظَهَرَ النّورُ وَ بَطَلَ الزّورُ وَ عُرِفَ مُحمّد بِالحُضُور.
و در روز احد لشکرِ جلال از عالم کمال بفرستادیم تا تعبیۀ قهر بر ساختند و سرِّ فَعَّالٌ لِما یُریدُ آشکارا کردند و سرِّ حکمِ قِدَم بر منبرِ جلال این آیت می خواند: اِنْ یَمْسَسْکُم قَرْح فَقَدْ مَسَّ القَوْمَ قَرْح مِثْلُه
34.
/40a/
ای درویش حالتی است که آن حالت نمودن است، و حالتی است که آن حالت ربودن است، گاهی مرد را به مرد نمایند
35، و گاهی مرد را از مرد بربایند.
همان مردی که در شبِ قربت بی عُدّت و اُهْبَت بُختی بَختش در فلوات خلوات گام می زد و عنان مرکبِ دولتش به مقامی کشیده بودند که مکان و زمان را آنجا گُنج نبود، هم او بود که در روزِ أحْد طاقتِ آن
|
p.129
نداشت که بر بالایی
36
رود، و همان مردی که مخدّرۀ معطّرۀ معنبرۀ فردوس را در کنارِ او نهادند به دانۀ گندم سالهای درازش
37
مطالبت کردند تا معلوم اربابِ علوم گردد که لاَ یُسْألُ عَمّا یَفْعَلُ وهُم یُسئلون.
ای جوانمرد!
احوالِ بنده
38
مختلف است، مردِ سالک را حالتی درآید که شرک انگارد ولیکن عرش و کرسی را به شِرَاکِ نعلینِ همّتِ خود نپسندد، هیکلِ علوی و مرکز سفلی را به خاکِ اَخْمَص قَدم خود بر نگیرد
39، در مصافِ محوِ اوصاف گردنِ گردون را به تیغِ جلالت حالت خود ببّرد، بهشت و دوزخ را به خادمی بارگاه علوّر تبت و سمُوّ منقبتِ خود نپسندد، بر بساطِ انبساط در عین فرح و نشاط این نعره زند که سُبْحَانِی مَا اَعْظَمَ شَأنِی
40
و حالتی درآید که خنازیر و کلاب عالم را بر خود درجت بیند، گبران و مغان و آتش پرستان را بر خود فضیلت شناسد، همه هجوها در خود شنود، همه عیبها در خود بیند، هر که سنگی بر وی
41
اندازد شکری در دهانش نهد، هر که لعنتش بگوید دعایش بگوید، هر که قفایش بزند و فایش بدارد.
بیت
|
در شهر مرد نیست زمن نابکارتر
42
|
|
مادر پسر نزاد زمن خاکسارتر
|
|
هستم میان حلقۀ دعوی میان خلق
|
|
جای دیگر زحلقۀ در، بر کنارتر
|
|
مُغ با مُغان بطوع زمن راستگوی تر
|
|
سگ با سگان بطبع زمن سازگارتر
|
|
هر چند دانم این بیقین کز همه جهان
|
|
کس را زحالِ من نبوَد حال زارتر
|
|
اینست جای شکر که در موقفِ جلال
|
|
نومیدتر کسی بوَد اومیدوارتر
|
شعر
|
اُرِیدُ فَلاَ اُعْطِی وَ اُعْطِی فَلَم اُرِدْ
|
|
وَیقْصُرُ عِلْمِی اَنْ یَنَالَ المُغَیّبَا
43
|
نشنیدی که همان مرد که در عالمِ فردیّت بر مشاهدۀ جمالِ احدیّت نعرۀ سُبْحَانِی سُبْحَانِی می زد در دَم باز پسین با خود می شورید
44.
او را گفتند: ای پیرِ طریقت و مقدّمِ حقیقت چه می کنی؟
گفت: زنّارمی بگسلم.
و همومی گفت در آن وقتِ نزع: تَنگِری تنگری.
یعنی من آن ترک نومسلمانم.
اینت عجب طینتی، گاه سخنان گوید که آسمان و زمین بر نتابد، و گاه بر شکلی که صَبَاحُهُ مَسَاءٌ وَ مَسَاؤهُ غَماء وَ دَعْوَاهُ کذْبٌ وَ قَوْلُهُ زورٌ وَانْتِبَاهُهُ نُوْمٌ وَ نَوْمُهُ مَوْتٌ وَ رِضَاؤهُ تَخَیُّلٌ وَرجَاؤهُ تَوَهُّمٌ وَیقِینُهُ شَکٌ وَ شَکّهُ اِفْکٌ وَ طَرِیقُهُ جِدُّ وَ طَبعُه
/40b/
طَمَعٌ وَ
|
p.130
کمَالُهُ نَقْصٌ وَ وِلاَیَتُه عَزْلٌ ظَاهِرُهُ حَسْرَةٌ وَ بَاطِنُهُ حَیْرَةٌ.
45
ای درویش این مردان را دو دیده داده اند که به یک دیده صفاتِ آفاتِ نفسانی بینند و به یک دیده صفای کراماتِ یزدانی بینند، به یک دیده غیب بینند و به یک دیده لطف غیب بینند، به یک دیده فضل او بینند و به یک دیده فعلِ خود بینند.
چون فضل حق بینند افتخار کنند و چون عجز و ضعف خود بینند افتقار کنند.
چون کرم قِدَم پاک بینند در ناز آیند، چون قَدَم عدم خاک بینند در نیاز آیند.
گاه گاه بودی که آن شوریدۀ عراق و سوختۀ آتشِ فراق گفتی: لَیْتَنِی کُنْتُ اَتّونیّاً و لَم
46
اَعْرِف هَذَا الحَدِیث.
کاشکی که گُلخَنْتابی بود می یا خراباتیی بود می
47
و مرا با این حدیث سر و کاری نبودی و گاه می گفت: کجااند ملایکۀ ملکوت و سکّانِ حظایرِ قدس، تا پیشِ تخت دولت و سریرِ عزّتِ ما سَماطین برکشند.
بیت
|
گهم داغ هجر است و گه باغ وصل
|
|
گهم جای پست است و گه گاه بلند
48
|
اَنَا بوقَلَمونٌ مِنْ کلّ لَوْنٍ اَکونُ.
بیت
|
گه با کف پُر سیمم و گه درویشم
49
|
|
گه با دل پُر نشاط و گه دل ریشم
|
|
گه بازپسین خلق و گه درپیشم
|
|
من بوقلمون روزگار خویشم
|
همان مرد را که آتشِ عشق در بضاعت طاعت ملایکۀ ملکوت زد و هشت بهشتِ خالصه به اقطاع داشت گاوی در پیشِ وی کردند و گفتند: بِکَدِّ الیَمِین وَ عَرَقِ الجَبِین قوت طلب کن.
اینت عجب کاری یک دم شادی، و سیصد سال حزن و اندوه در پی
50.
شعر
|
الحبُّ حُلو امرّته عواقبهُ
|
|
و صَاحبُ الحبّ صبّ القَلب ذائبهُ
|
|
استودع اللهَ من بِالطّرف ودعنی
|
|
یوم الفراق و دمع العین ساکبُه
|
|
ثمّ انصرفت وداعی الشَّوق یهتف بی
|
|
ارفق بقلبک قَد عزّت مطالبهُ
|
آری عجب کاری است بلای او از دانۀ گندم آمده
51
و او به طلب بلای خود برخاسته.
ای جوانمرد
52!
تا نگویی که بهشت از آدم باز ستندند
53، چنین گوی که آدم را از بهشت باز ستدند.
قَالَ الجِدارُ لِلْوَتِدِ لِمَ تَثقُبُنی
54؟
قالَ سَل الّذِی یَدُقُّنی فَاِنَّه لاَ یَتْرُکنی
55
وَرائی الحَجَر الّذی وَرائی.
دیوار میخ را گفت که مرا چرا سوراخ می کنی؟
میخ مردیوار را گفت: از
|
p.131
آن سنگ پرس که بر سرم می زنند.
عالمیان به تعجُّب بماندند که آدم هشت بهشت را به دانۀ گندم بفروخت لیکن آن خمار عشق که در سر داشت او را به بهشت باز نگذاشت که این راه را مردی باید در طلب فردی.
شعر
|
الطُرُق شَتَّی وَ طُرُق الحَقِّ وَاحِدَةٌ
|
|
وَالسَّالِکوُن طَرِیق الحَقِّ اَفْرَادُ
|
خاصگیانِ
56
سرادقاتِ جلال و مفردان مخیّماتِ جمال
57
و مردانِ میدانِ عشق و مستانِ بُستانِ شوق و ساکنانِ قبَۀ قُرب و غوّاصانِ بحرِ غیب و خرقه پوشانِ صبغة الله و مدهوشانِ بیهوشان فطرة الله و مخمورانِ شرابِ اَرِنِی اَنْظُر اِلَیْک و مقهورانِ مُهره مِهرِ لَبّیکَ اللّهُم لَبّیک و محرومانِ سفرِ ارادت و محرومانِ عالمِ سعادت
58
بر بساطِ انبساطِ سُبْحَانی سُبْحَانی، و عرایسِ خدور الطاف یزدانی
59
و صافیان دُردی کش و بلندهمّتانِ سرکش و مبارزان خویشتن کُش و گدایانِ سلطان وش و سیّاحانِ
60
بادیۀ بَدْو و سابحانِ بحرِ صَفو صحو، دامنِ همّت و ذیلِ
/41a/
حالت از این دِمَن بر کنده اند
61
و لباسِ افلاس و گلیم تسلیم از دستِ پیرِ اخلاص در زاویۀ اختصاص پوشیده اند و در خراباتِ محوِصفات و نفی آفات و محقِ فانیات از دستِ ساقی باقی بر مشاهدۀ باقیات قدح فرح کشیده اند که اَلاَ بِی افْرَحُوا.
و بر نطع قطعِ علایق و رفعِ عوایق در عینِ حقایق شَهْماتِ خود بدیده اند به سکیّنِ تسکین و حسام انتقام و تیغ بیدریغ سرِ شرّ این کبر بیقدر بریده اند، و تا در باغ
62
لطف قِدَم و بوستان اجتماع دوستان یک قدم زده اند و بر چمن انجمن عاشقان یک دم کشیده اند و در مهد عهدِ اَلَمْ اَعْهَدْ خطابِ اَلَسْتُ بِربِّکم بیواسط بشنیده اند
63، یک دم بی نَدم و نالۀ حسرت و آه حیرت نبوده اند، روز و شب خِمار حیاتِ ظاهر در خُمارِ آن شربت می کشند و این جاسوس عقل سراسیمه را به هزاران تیغ قهر می کُشند.
پس در هوسِ آن نفس از بیم عنای
64
عسس و بانگِ جرس زهره ندارند که بر زنند یک نَفَس.
و از اینجا بود که آن درویش را گفتند که آن روز یاد داری که می گفت: اَلَسْتُ بِربّکُمْ؟
گفت: همانا دی بوده است.
آری جان و جهان من ذرّاتِ ذرّیت را در صُلبِ صلابت و مَتْنِ متانت و ظَهرِ استظهار حقۀ لطف خفی آدم صفی بیرون گرفتند وَ اِذْ اَخَذَ ربُّک مِنْ بَنی آدَمَ، الآیه، و در حدایق حقایق بی زحمتِ علایق و کشاکشِ شحنۀ عوایق به شرابِ اَلَسْت مست و پست و تهیدست کردند.
چون مستان آن شراب گشتند بر مثالِ ذرّۀ آفتاب گشتند و چون در شتابِ تابِ جود، پای بر
|
p.132
بساطِ وجود نهادند انگشتِ انبساط بر نکتۀ مسئلۀ خود نهادند از سرِ سَرْمستی و سرِ نفی هستی
65
این نعرات عشق در صحرای صفاتِ صدق پیاپی کردند که اَرِنِی کَیْفَ تُحِیی المَوْتَی.
اَرِنِی اَنْظُر اِلَیْکَ
و آن شوریدۀ بسطام می گفت: سُبْحَانِی، و آن دیوانۀ عراق می گفت: اَنَا الحَقّ، وَلاَ تستَکْبِر ثمّ تَنْکَر.
ای درویش رمزی است عاشقانه، سلطانی که در خرابات مباهات اقداح خمر صرف کشیده باشد و لباس جمال پوشیده باشد چون به شهر درآید شور در شهر افکند.
بیت
|
شور در شهر فکند آن بتِ زنّار پرست
|
|
چون خرامان زخرابات برون آمدمست
|
آدم صافی قدَم، آن اعجوبۀ لطف قِدم را به اوّل کار چندان شرابِ محبّت و قهوۀ قربت وَراحِ روح آمیزِ شورانگیز در دادند که در خراباتِ محوِ صفات عمامۀ خواجگی اِنَّ اللهَ اصْطَفَی آدَمَ به بازار بیدلان فرستاد و به نقلِ وَ عَصَی آدَمُ، و به روی سترۀ ربَّنا ظَلَمْنَا، و کمرِ اِنَّهُ کاٰنَ ظلوُماً جَهُولاً گرو کرد
66.
بیت
|
گر شب به خرابات نبودی یارم
|
|
چندین به خرابات چه بودی کارم
|
|
گفتی به شب آمدن نیاری بارم
|
|
بیم عسس و قفای سیلی دارم
|
آن نهالِ اقبال باغِ افضال
67
و غوّاصِ با اخلاص بحار اسرار جلال را اطلس سیادت و قرطۀ دولت می پوشیدند و او به دست « وَعَصَی » در طلب آمد و آن را خرقه می کرد
68
و مرقّع فقر ظَلُومی و جَهُولی به دل و جان
/41b/
بَدَل آن جهان
69
و این جهان می خرید؛ زیرا که اِنَّ اللهَ اصْطَفَی تاج سلطانی بر سرش می نهاد.
وَاِنَّهُ کَانَ ظَلُوماً جَهُولاً تاجش را به تاراج می بر داد
70.
و این مردان آن دم آرمَند
71
که آبِ رویشان ریخته شود و حَلقشان به حلقۀ دام بی قدری
72
آویخته شود:
مصراع
|
نا یافتن مرادها دولت ماست
|
بُودَرْدا
گفت: یَا حَبَّذا المَکْروهَاتِ الثَلاث: المَرَضُ وَالْفَقْرُ وَالْمَوْتُ.
|
p.133
شعر
|
یَسُرّک اَنْ تَرَی قَلْبِی حَزِینَا
|
|
لَکَ الْبُشرَی بِمَا ترضی رَضِینَا
|
|
وَلکِنّی اِذّا وَطّنْت نَفْسِی
|
|
بما تَهْوَی وَ کُنْت أری حَزِینَا
|
اِنَّ اللهَ اصْطَفی آدَمَ بشارت به خلعت بود، اِنَّهُ کَانَ ظَلُوماً جَهُولاً اشارت به سرِّ خلعت بود.
اِنَّ اللهَ اصْطَفی آدَمَ رخسارۀ با جمال بود، اِنَّهُ کاٰنَ ظَلُوماً جَهُولاً بر آن رخساره بر شکلِ خال بود.
ای دوست آدم صفی را هم کسوتِ جلال و قرطۀ جمال اِنَّ اللهَ اصْطَفی آدَمَ داده بودند و هم مرقّعِ
73
فقرِ اِنَّهُ کاٰنَ ظَلُوماً جَهُولاً، تا اگر ملایکۀ ملکوت از علوِّ مقام و سمُوِّ اقدام و رفعت ایّام و بزرگی نامِ او تعجّب کنند طرازِ اعزاز و کسوتِ جمال به ایشان نماید؛ و اگر نهادِ او به عُجب پیش آید آنگه مرقّعِ فقر به وی نماید تا دست بر خویشتن دارد.
و آنکه آن مهتر را آن لقمه در حلق ماند همین سرّ بود.
هشت بهشت اقطاعِ وی کردند، مزامیرِ انس در مقاصیرِ قدس سماع وی کردند
74، تاجِ تعلیم و افسرِ تقدیم و خلعتِ تکریم و انوارِ صنعِ لطفِ قدیم بر سرِ سرِّ وی نثار کردند و ارواحِ لطیف را که در مسا و صباح، غبوق و صبوح و اقداحِ شراب
75
عبادات کشیده بودند به شاگردی وی فرستادند، قَالَ: یَا آدَم اَنْبِئهُمْ بِاَسْمائهم.
بیت
|
ای افسرِ خوبیِّ زمانه
|
|
ای من به تو هموار شادمانه
76
|
|
ای خاتم ملک را نگینه
|
|
و ای گوهرِ تاج را میانه
77
|
آنگه دانۀ گندم را که سینه اش به تیغِ نیاز مجروح بود بر مرکبِ قهر با اقداحِ زهر
78
از کمینِ غیب بر فرستادند تا بر قافلۀ جلال و راحلۀ جمال آدم زد طیلسان اصطفایش در ربود و عصای « وَ عَصَی » در دستش نهاد و مرقّع فَنَسِیَ وَلَم نَجِدْ لَهُ عَزْماً در وی پوشید و رکوۀ فقر و فاقۀ ربَّنا ظَلَمْنَا اَنْفُسَنَا
79
به وی داد و بادیۀ مردمخوارِ عشق در پیشش نهاد
80
که در طریقت رفتن ذلّ نبود
81
و در راهِ حقیقت جز در دل منزل نبود.
بیت
|
در راه تو قوت عشق جز دل نبود
|
|
جز منزِل درد، هیچ منزل نبود
|
|
بیهوده به گردِ تو نباید گردید
|
|
آن را که به بیلِ عشقِ تو گل نبود
82
|
شعر
|
ما زِلْتُ اَنْزِل فِی وِدَادِکَّ مَنْزِلاَ
|
|
یَتَحیَّرُ الاَلْبَابُ عِنْدَ نُزُولِهِ
|
|
p.134
در عالمِ طلب منازل است که مَرَاقِی اقدامِ اوهام و مَرَامِی سهامِ افهام عنقای عقول خاص و عام در مبادی آن بوادی
83
پرِّ فکرت و بالِ روّیت نیفکند.
فَقُلوُبُ الطَّالِبِینَ فِی بَیْداء کِبْرِیَائِه وَالِهَةٌ حَیْرَتی کُلّما اهتزّت لِنَیْلِ مطلوبها رَدَّتْها سُبُحاتُ الجَلاَلِ قهراً قَهْرَاً وَاِذَا اَهَمَّتْ بِالاِنْصِرَافِ آیِسَةً نُودِیَتْ مِنْ سُرَادقات
/42a/
الجَلال صَبراً صَبْراً.
بیت
|
کدام استاد داند راز این راه
|
|
که ما شاگردِ آن استاد باشیم
84
|
|
بفرساییم ازین فکرت عَلیَ حال
|
|
وگر خود زآهن و پولاد باشیم
|
عقول عُقلای عالم از دَورِ دولتِ آدم بر مراکبِ نظر و فکرت نشستند و بر مقتضای قوی و قدر به اجازت قضا و قَدَر دلالات و عِبَر استنباط کردند تابُوکه از تفصیل سرِ زلفِ شوریدۀ شورانگیزِ صاحب جمالِ بر کمال سَر جمله ای برآرند، غیرتِ جلال از عالم لاابال
85
تاختن آورد و صُدْغ خمیدۀ شورانگیز را تابی در داد که همه طلبها و گُفتها و جُستها به باد برداد
86.
شعر
|
هِیَ الشَّمسُ مَسْکَنُها فِی السَّماء
|
|
فَعَزَّ الفؤاد عزّاً جَمِیلاً
|
|
فَلَن تَسْتَطِیعَ اِلَیْهَا الصَّعود
|
|
وَلَنْ تَسْتَطِیعَ اِلَیْکَ النُّزولاً
87
|
بیت
|
شب راه بَرَد مسافر از تابش ماه
|
|
من باز به نور ماه گم کردم راه
|
ای درویش!
شکنِ زلفِ معشوقان دامِ دل عاشقان است و اشکال نعت مشیّت کمینگاهِ دل سالکان است، چون خواهد که خوِن صدهزار و بیست و اَنْد هزار نقطۀ عصمت بریزد صبغتی عجیب و رنگی غریب از خُمِ
88
مشیّت برآمیزد.
بیت
|
آن روی ماه پیکر با ماه راز کرده
|
|
وان زلفِ مشک بویش با لاله ساز کرده
89
|
|
خوِن هزار عاشق برُرخ کشیده عمدا
|
|
وانگه خلاف دین را با وی نماز کرده
|
بَعَثْتُکَ لاَبْتَلِیَکَ وَاَبْتَلِی بِکَ.
یا محمّد!
ما ترا روی در بلا آوردیم و خلق را روی به تو آوردیم
90.
اِنَّ اَشَدَّ النَّاسِ بَلاءً الانبیأ ثُمَّ الأولیاء ثُمَّ الاَمْثَلُ فَالْامْثَلُ و چون خواهد که هزار هزار ولیّ صادق را دل و جان غارت کند به سلطانِ بی نیازی اشارت کند، و چون خواهد که
|
p.135
هزار هزار عاشق سوخته را دل کباب کند و دیده پُرآب کند عطفات اَصْداغ عزّت
91
بر عارضِ مشیّت در تاب کند.
کیست که از شربتِ مشیّتِ او مست نیست، و در زیرِ اثقالِ جلالِ او پست نیست؟
کیست که از شرابِ عزِّ او در خمار نیست؟
کیست که از تیغِ قهرِ او دل فگار نیست؟
بیت
|
عشقبازی ساختی دست از دل و دیده بشوی
|
|
این خود امروزست آری باش تا فردا بُوَد
92
|
|
از بُن سی و دو دندان وامقی باید شدن
|
|
هر کرا در دل مرادِ صحبت عذرا بود
|
شعر
|
الحُبُّ سُکرٌ خُمَارُهُ التَّلَفُ
|
|
یَحْسُنُ فِیهِ الذّبُول والدَّنَفُ
|
|
عَابُوهُ اِذْ لَجَّ فِی تَصَلُّفِهِ
|
|
والحُسْنُ ثَوْبٌ طِرَازُهُ الصَّلَفُ
|
کیست که سَرْمستِ بوی دلجوی قهوۀ قُربِ او نیست؟
کیست که متحیّر و سراسیمۀ عالم غیب او نیست؟
آن سر جریدۀ صادقان و بیتِ قصیدۀ عاشقان را به صدهزار ناز و اعزاز در راه آوردند و طرازِ اعزازِ وَاصْطَنَعْتکَ لِنَفْسِی بر کسوتِ دولتِ او کشیدند و خالِ اقبالِ وَاَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبّةً مِنیّ بر رخسارۀ جمال صفوتِ او زدند و خلعتِ رفعتِ اِنّی اصْطَفَیتُکَ عَلیَ النَّاسِ در وی پوشیدند و طیلسانِ احسان بی علّت بر کتفِ جبلّتِ
93
او افکندند و صدهزار
/42b/
و بیست و اَنْد هزار سرِّ سربمُهر از کلام سبحانی، بی واسطۀ روحانی، به سمعِ وی فرستادند و جملۀ قِراب زمین خرگاهِ قُربِ او بزدند و به مقامیش رسانیدند که الله و موسی و موسی و الله.
چون مدهوش مناجات خطاب گشت و مخمورِ آن شراب گشت مقرّبانِ حضرت را با مَرَاوِح اُنس بفرستادند تا بادش می کردند.
فی القصّه لَمّا سَمِعَ کَلامَ اللهِ غُشِیَ عَلَیْه فاَرسَلَ اِلَیْهِ المَلاَئکَة حَتَّی روَّحوه بِمَرَاوِح الاُنْسِ.
بیت
|
یا هیچ گونه، بنده نباید نواختن
|
|
یا چون نواختیش نباید گداختن
|
|
در شرطِ مهتری و کریمی ستوده نیست
|
|
اوّل عزیز کردن و آخر بتاختن
|
بر فرقِ طوِر سینا دعوتی ساختند و مایدۀ انّی اَنَا اللهُ بگسترانیدند و درختِ سبز را شمع آن دعوت ساختند و لقمۀ لطفِ وَکَلّمَ اللهُ نهان در دهان وی نهادند، راست که سمع را خلعت کلامِ بی واسطه بپوشانیدند بَصَر به طلب خلعت در آمد که اَرِنِی، از عالم غیب ندا آمد که لَنْ
|
p.136
تَرَانِی.
ای موسی چون خلعت خود یافتی، گردِ خلعتِ دیگران مگرد که ما این خلعت رؤیت در صندوقِ غیرت نهاده ایم و قفل عزّت بر وی زده
94، تا که نوبتِ آن مرد فرد، خلیلی جلال، یوسفی جمال، سلیمانی کمال در رسد نه چنانکه ترا اهلیّت ستدنِ این خلعت نیست ما را جود و کرم دادن نیست، لیکن غیرت قَدَم آن مرد بر لطفِ قِدَم
95
تقاضا می کند که مهرِ عزّت بر این قدح نهیم تا چون او بخورد به حکم فضل فضله ای به جملۀ عشّاق و زمرۀ اصحابِ اشتیاق دهد.
شعر
|
وَمَا لَبِسَ العُشّاقُ ثَوْباً مِنَ الْهَوَی
|
|
وَلاَ خَلَعُوا اِلاّ الثِیَابَ التِّی اُبْلِی
|
|
وَلاَ شَرِبوا کأساً مِنَ الحُبِّ مُرَّةً
|
|
وَلاَ حُلْوَةً اِلاّ وَ شُرْبهُم فَضْلِی
|
ای عزیزانِ عالم شما از لذّت حالت به زفانِ مقالت نشانی باز دهید.
اَتَعْجَبُون اَنْ یَکُون الخُلَّةُ لاِبْراهیمَ وَالکَلاَمُ لِمُوسَی والرُّؤیةُ لِمحمّدٍ صَلَّی اللهُ عَلَیه.
شعر
|
اَلاَ رُبَّ طالِبةٍ وَصْلَنَا
|
|
اَبَیْنَا عَلَیْهَا الّذی تَطْلُبُ
|
|
طَلَبْنَا رِضَاکَّ بِانْسِخاطها
|
|
وَمَنْعُکُّ مِنْ بِذْلها اطیَبُ
|
موسی می آمد مستِ شرابِ وَکَلَّم الله، سکرِ آن قدح: اِنّیِ اَنَا الله، در سرمستیِ وَاَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحبّةً مِنّی، گفت: اَرِنِی اَنْظُر اِلَیْکَ، فَهَا اَنَا ضَعیِفٌ بَیْنَ یَدَیْکَ.
شعر
|
وَ کُلُّ مَنْ فِی فُؤادِهِ وَجَعٌ
|
|
یَطْلُبُ شَیئاً یُوَافِقُ الْوَجَعَا
|
آخر
|
کُلُّ شَیء لَهُ زکاةٌ تُوَدّی
|
|
وَ زکاةُ الجَمالِ رَحْمة مِثْلی
|
ای درویش وَ کلّمَهُ ربُّهُ بود که موسی را بر آن بساطِ انبساط آورد، ولیکن گفتۀ ایشان است که قِفْ عَلیَ الْبِسَاطِ وَ ایّاکَ وَألاِنْبِسَاط وَلاَ تأمَنْ مِنْ ضَرْبِ السِّیَاط حَتّی تجوز الصِّراط
96.
مَا لِلمُخْتَار وَالْاخْتِیَار وَمَا الْمَمْلُوکِ وَ المِلک وَ مَا للعَبْدِ وَالتَصَدُّرُ فِی دَسْتِ المُلُوکِ.
مَا کَانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ سُبْحَان اللهِ وَ تَعَالیَ عمّا یُشرِکونَ.
اَرِنی اَنْظُرْ اِلَیْکَ.
ای موسی چشم با خود آوردی که می گویی: اَرِنِی؟
اکنون که با چشم آمدی ما چشمت را چشمۀ خون
97
کردیم و بی علّت به حکم مشیّت لَمْ یَزَل به سنگی
98
نظر کردیم
|
p.137
ای جوانمرد!
او لَمْ یَزَلیِ خود کی به
/43a/
تو نماید، در صفتِ لَمْ یَکُنی تُرا به تو نماید، تا از تو ذرّه ای مانده است به کوهی حجاب افکند.
ای جان و جهانِ من!
من آنِ تو و تو آنِ من، او که حدیثِ آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی با تو می گوید حکمت در آن چیست؟
آرزو گاهِ تو را با خود گرم می کند و حجرۀ صبرِ ترا آتش در می زند
99؛ زیرا که گرسنه را که کسی در پیش بنشیند و طعامی لذیذ می خورد، آب در دهان آید.
ای دوستِ من اگر کالاها به نرخ است و درویشان نتوانند خرید باری آرزو مباح است.
شعر
|
اِذَا تَمَنَّیْتَ بتَّ اللَّیْلَ مُغْتَبِطاً
|
|
اِنّ المُنَی رَأسُ امْوَالِ المَفالیسِ
|
اگر در خانه ای که آب زنند نبات نروید باری بنقد خاک بنشاند
100
و خُنک شود.
اگر چندان آب نداری که به ضیاع بری، باری خوردن حلال است و از خوردن باز نشاید داشت
101، و گرچه جوی خالص ملک کسی بُوَد.
مسکین آن طبّاخ، رنج برده و جامه سیاه کرده و مقاساتِ حرارت آتش کشیده و خوردنی کسی دیگر خورده.
موسی گفته: اَرِنِی و تیغِ قهرِ لَنْ تَرَانِی خورده، و پاره ای سنگ را این
102
خلعت پوشانیده که فَلمَّا تَجلّی ربُّهُ لِلْجَبَلِ.
چون مقدّماتِ صدماتِ جلال و مطارد رایاتِ جمال از عالم تجلّی در ظهور آمد آن کوه به زمین فروشد و در خود محو گشت، و موسی را صعق افتاد، چون اِفَاقَت به حاصل آمد، گفت: بار خدایا آن کوه کجا شد؟
خطاب آمد که محو گشت و در کتمِ عدم افتاد.
یا موسی اگر آنچه تو می خواستی بدادمی، نه جمالِ ما را نقصان بودی و نه جلالِ ما را زیان داشتی، لیکن به بَدَلِ کوه در عالم اندوهِ تو محو گشتی و ما را با تو کارهاست.
بیت
|
آسان آسان ترا بنگذارم من
|
|
با زلف و لب تو کارها دارم من
|
عجب کاری است، موسی را گفتند لَنْ تَرَانِی و آنگه گفتند: وَلَکِن انْظُرْ اِلیَ الجَبَل، اِذْهَبْ اِلیَ فِرعَون.
چه می کند عزّت او با جانهای اهلِ محبّت.
آورده اند که چون بدان مقام رسید و آن قصّه ها برفت، خواست که با سرِ زن و فرزند شود، خطاب آمد که وَقَعْتَ فَاسْتَمْسِک چون در دام افتادی و دل به نامِ ما دادی و سر در راه ما نهادی، دل بر اندوه وقف باید کرد و جان بر خطر سبیل
103.
|
p.138
بیت
|
دل براندُه وقف باید کرد و جان را بر خطر
104
|
|
|
هرکرا با عشقِ بت رویان دلی یکتا بُوَد
|
|
عاشق از عجز صفاتِ خویش چون مُقطع شود
105
|
|
|
مقطع عجز صفاتش عشق را مبداً بُوَد
106
|
آن در روباه در دامی افتاده بودند، آن یکی مر دیگر را گفت: کجا ترا باز بینم
107؟
گفت: بَعْدَ غَدٍ فِی سُوقِ الفَرّائین پس فردا در رستۀ پوستین پیرایان
108.
موسی
گفت: وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِی.
بار خدایا!
گره از زفانِ من بردار.
خطاب آمد: قَدْ اُوتِیْتَ سؤلَکَ یَا مُوسَی.
گفت بار خدایا اکنون که گره برداشتی، اَرِنِی.
ای موسی چه جای این حدیث است؟
گره و بند آن است که بر حلقۀ زلفِ غیرت جمال و جلال است.
بیت
|
بازتابی درده آن زلفینِ عالم سوز را
|
|
|
باز آبی بر زن آن رخسارِ جان افروز را
|
|
باز بیرون تاز در میدانِ عقل و عافیت
|
|
|
آن سیه پوشانِ کفرانگیزِ ایمان سوز را
|
|
باز بر عشّاقِ صوفی طبع صافی جان گمار
|
|
|
آن دو صد جادوی شوخ دلبرِ جان دوز را
109
|
در یدایتِ حال موسی را به نسیمِ
/43b/
لطف بنواختند و به آخر در سمومِ
110
قهر بگداختند.
آورده اند که چون سؤالِ رؤیت کرد و آن تیغِ بی مرادی بخورد فریشتگان بیامدند و موی سرِ وی بگرفتند و در آن کوهها می کشیدند و می گفتند: یا ابن نساء الحیضِ اتَشْتَهِی رُؤیةَ رَبِّ الْعِزّة.
ای در زیرِ دامنِ زنانِ حایض پرورده، تو باشی که این حدیث گویی؟
آورده اند که خطاب آمد از حضرتِ جلال که یَا مَلاَئکَتِی لاَ تَقُولُوا لَهُ شَیْئاً.
ای فریشتگان موسی را هیچ چیز مگویید.
ای درویش لاَ تَسْتَکْبِرْ ثُمَّ تُنْکر.
بیت
|
اشتربان مرا سرد نباید گفتن
|
|
کورا خوشست غریبی و شب رفتن
111
|
|
p.139
آن چندان لطف در بدایت، این چندین قهر در نهایت.
شعر
|
وِصَالُکُم هَجْرٌ وَ حُبُّکُم قِلیً
|
|
وقُرُّبکم بُعْدٌ وَ سلمکُمْ حرب
|
|
وَ اَنْتُم بِحَمْدِ الله فِیکُمْ فَظَاظَةٌ
|
|
وَ کُلُّ ذَلُولٍ مِنْ مَرَاکِبِکُم صَعْبُ
112
|
بیت
|
اوّل به مَنَت میل بُد آن میل کجاست
|
|
امروز ملول گشتن از بهر چراست
|
|
ای دوست به دوستی که بر گویی راست
113
|
|
کان میل چه بود وین ملالت زچه خاست
114
|
با آدم صفی همین حالت رفت، در ابتدا حلّۀ کرامتش در پوشیدند و بر سریرِ جلالتش بنشاندند و مسجودِ ملایکۀ ملکوت گردانیدند و منشوِر سُوِر خلافتش
115
بنوشتند.
و در دیگر حالت خطاب آمد که اِهْبِطُوا، همان فریشتگان که پیشِ تختش سجده می کردند دست بر پُشتَش نهادند
116
چنانکه کسی، کسی را از سرای، ازعاج و اخراج کند
117.
و آدم اَنَامِلِ تعجّب به اَسْنَانِ تحیُّر گرفته که این چیست و آن چه بود؟
و محبّت بی کیفیّت می گفت: ای عاشق بجوی
118
و باک مدار.
بیت
|
دی بر دل و دیده می کشیدی بارم
|
|
و امروز به صدرِ خویش ندهی بارم
119
|
|
در کوی تو صد ناز برفتی پارم
120
|
|
و امسال به صد نیاز خون می بارم
|
شعر
|
یَا سَائلی کَیْفَ کُنْتَ بَعْدِی
|
|
لَقِیتُ مَا سَاءنِی وَسرّه
|
|
مَا زِلتُ اَحْتَالُ فِی وِصِالٍ
|
|
حَتَّی اَمِنْتُ الزَّمَانَ مَکْره
|
|
صَالٍ علیّ الصّدود حتّی
|
|
لم یبق ممّا شهدت ذرّه
121
|
آخر
|
اَحْسَنْتَ ظَنَّکَ بِلایّامِ اِذْ حَسُنَتْ
|
|
وَلَم تَخَفْ سُوء ما یَأتِی بِه القَدَرُ
|
|
وَسَالَمْتکَ اللَّیَالِی فَاغْتَرَرتَ بِهَا
|
|
وَ عِنْدَ صَفّوا للّیَالی یَحْدُثُ الکَدَرُ
|
آدم به تعجّب نگرست، وَلسَانُ الجَلاَلِ بِنَغَمَاتِ الدَّلالِ عَلیَ مِنْبَرِ الجَمَالِ یُنَادِی یَا آدَمُ اَنْتَ فِی وَادٍ وَ نَحْنُ فِی وَادٍ.
اَمَا عَلِمَت یَا عجیبَ الفِطْرَةِ وَ بَدیع القُدْرَة وَ یَا نَادِرَةَ الفَلَک وَ یَا مَسْجُود المَلِک وَ یَا صَاحِبَ التَّاج وَالحُلّة وَ یَا غَرِیبَ التَفْصِیل وَالجُمْلَة اِنَّ الحُبَّ اوّله خَتْلٌ وَ آخِرُهُ
|
p.140
قَتْلٌ، اوّله خِدَاعٌ وَ آخِرهُ صُدَاعٌ، اوّله قَبُولٌ فِی قَبُولٍ وَ َآخِرهُ ذُبُولٌ فِی دُبُولٍ، اوّله حَیَاةٌ وَ آخِرهُ وَفاةٌ، اوّله تَقْرِیبٌ وَ آخِرهُ لَهِیبٌ، اوّله کَرَامَةٌ وَ آخِرهُ غرامَةٌ، اوّله خُمَارٌ فِی خُمَارٍ وَ آخِرهُ نَارٌ فِی نَارٍ.
ای جُوامرد!
گفتۀ ایشان است: بلا در محبّت در باید چون نمک در دیگ.
هر آن صاحب جمالی که بر عاشقِ خود دلال نکند دادِ جمالِ خود نداده است.
به حقِّ حق که دادِ جمال آن است که اگر فردا خطاب آید که در ما نگر، تو گویی: اُنَزِّه
122
ذلکَ الجَمالُ عَنْ نَظَرِ مِثْلِی.
/44a/
شعر
|
اَشْتَاقُهُ فَاِذا بَدَا اَطْرَقْتُ مِنْ اِجْلالِهِ
|
|
لاَ خِیفَةً بَلْ هَیْبَةً وَ صبَابَةً لجَمالِهِ
|
|
وَ اَصُدُّ عنه اِذَا دَنَا وَ اَرومُ طَیْفَ خَیَالِهِ
|
|
فَالْمَوْتُ فِی اِعْرَاضِهِ وَالْعَیْشُ فِی اِقبالِهِ
|
ای درویش!
اگر آدم را به دانۀ گندم بنگرفتی، نه جلالِ او را نقصانی بودی، و اگر دیدارِ خود به موسی نمودی، نه جمالِ او را زیانی بودی، لیکن کمالِ جمال آن اقتضا می کند که هزار هزار عاشق به افغان و نفیر بُوَد و در سلسلۀ قهرِ او اسیر بُوَد.
شعر
|
فِدَی الغزْلاَن مُقْلَتَهُ وَجِیدَه
|
|
وَ غُصْنُ الْبَانِ قَامَتَهُ المَدیِدَه
|
|
کانَ سَلاَسِلَ ألاَصْدَاغ منه
|
|
شِبَاکٌ وَالقُلُوبُ بهَا مَصیِدَه
|
|
فَدِیوَانُ المَلاَحَةِ عنه یُروی
|
|
وَ غَمْزَةُ لَحْظة بَیْتُ القَصیِدَه
|
|
اِذا عُشّاقهُ عُرِضُوا عَلَیْهِ
|
|
عَدَدتُ وَ کُنْتُ فِی صَدْرِالجَرِیدَه
|
آدم عاشقِ صادق بود و محبّ موافق بود
123، هر شربتِ زهرِ ناکامی و هر ضربتِ قهر که به وی می دادند نوش می کرد.
شعر
|
اِنْ کاَنَ سرّکُم مَا قَالَ حَاسِدُنَا
|
|
فَمَا لجُرحٍ اِذا اَرْضَاکُم اَلَمُ
|
و به زفانِ حال می گفت: اگر شربتِ زهر فرستی به جان استقبال کنم، و اگر ضربتِ قهر زنی از میانِ دل احتمال کنم.
بیت
|
ما را بِمَرَان اگر بسوزی شاید
|
|
ما را ز میان، رضای تو می باید
|
|
p.141
|
هر دل که به دوستی ترا می شاید
|
|
در آتش تیزش ارنهی نگزاید
124
|
دور مکن وگر بر دار کنی رواست، مهجور مکن وگر بکشی شاید که دولتِ عشق ترا همیشه بقاست.
ما از جان و دل آنگاه بر خوریم که شرابِ قهرِ توُپرتر خوریم.
ما از حیاتِ خود آنگاه لذّت یابیم که از تیغِ قهرِ جلالِ تو زخمهای پیاپی خوریم
125.
بیت
|
تا من این عشق تو بسر نبرم
|
|
از دل و جان خویش بر نخورم
|
شعر
|
مَنْ مَاتَ عِشْقاً فلیَمُتْ هَکذَا
|
|
لاَ خَیْرَ فِی عِشْقٍ بِلاَ مَوتِ
126
|
« مَنْ عَشِقَ فَعَفَّ وَ کَتَم وَ مَاتَ، مَاتَ شَهیِداً. »
ای درویش!
اگر شبی سرت درد بگیرد آن درد را به سر و چشم خدمت کن که دردِسری که او دهد سرسری نبُود
127.
آورده اند که به عُزَیر – علیه السَّلام – وحی فرستاد که یا عزیر اگر به تقدیر من ترا زردآلویی دهم، مرا شُکر کُن، به حقارتِ آن زردآلو منگر، به آن نگر که آن روز که ارزاق قسمت می کردم تو در یادِ ما بودی.
بیت
|
نام دلم ای نگار در دفترِ تُست
|
|
شادست بدانکه باری از لشکرِ تُست
128
|
|
در جمله رهی، مطیع و فرمانبرِ تست
|
|
زیرا که همه رختِ رهی بر خرِ تُست
|
این حدیث چیست؟
داء لا دَواء لَهُ، وَلَیْلٌ لاَ سَحَر لَهُ، وَ بَحْرٌ لاَ سَاحِلَ لَهُ، وَ مَرَضٌ لاَ عِلاَجَ لَهُ، وَ ضَرْبٌ لاَ جِراحَ لَهُ، و بلاءٌ لاَ شِفَاء لَهُ.
و لَیُبْلِیَ المُؤمِنیِنَ مِنْهُ بَلاءً حسناً.
بلا می فرستد و می گوید: اینت بلای نیکو.
حُسْنُ البَلاَء لانَّهُ مِنْهُ وَ طابَ البَلاء لاَنَّهُ فِیهِ.
شعر
|
اَلْحُبُّ اوّل مَا یَکونُ لحَاجَةٍ
|
|
یَأتِی بِهَا وَ یَسُوقُهَا الاَقْدَارُ
129
|
|
حَتَّی اِذَا اقْتَحمَ الفَتی سبلَ الهَوَی
|
|
جَاءتْ اُمُورٌ لاَ یُطَاقُ کِبَارٌ
130
|
آن روز که بساطِ محبّت بگستردند و علّم عشق در عالمِ شوق بزدند همه مرادها را آتش در زدند و تخمِ بی مرادی در زمینِ دلها بپاشیدند و به آبِ حسرت و سیلاب حیرت مدد کردند.
اینک آدمِ صفی، آن سالکِ اوّل و آن سرِّ نقطۀ دِوَل، سیصد سال خونِ جگر بر رخساره
|
p.142
نثار کرد و در خانقاهِ دل با زاویه دارِ نَفْسِ مکّار نقار کرده، و اینک نوحِ برگزیدۀ
/44b/
بر کشیده را آیتِ اِنَّهُ لَیْسَ مِنْ اَهْلِکَ
131
بر جگر زده و شیطان با وی در کشتی نشانده و فِلْذَۀ کَبِدش را بر در زده، و اینک خلیل را حُلّۀ خُلّت پوشانیده و به قُبّۀ قُربت و هودجِ رسالت رسانیده، پس آنگاه نمرودِ طاغی را بر گماشته و تخمِ عداوت خلیل در سینه اش بکاشته تا آن مُدبِرِ نکوهیده کردارِ گران دیدار
132
سوداها پیموده و هوسها نموده و آن مهترِ عهد را در منجنیقِ بلا نهاده و او از عالم تحقیق در عینِ تصدیق نعرۀ اَمَّا اِلَیْکَ فَلاَ زده، و به آخر بادِ دولت بزیده و پشّۀ لنگ به یک بال نخوتِ آن
133
مُدبر را به باد بر داده.
اینک یعقوب را هفتاد سال در بیت الاحزان آورده و سلطانِ عشق را بر اطرافِ ولایتِ دلش گماشته.
و اینک یوسف را در سرِ چهارسوی مصر در صفِّ عبید به مَنْ یَزِید کرده و به چند دِرَم نبهره بفروخته و به آخر خریدار به درکوب آمده وَ کَانُوا فِیِه مِنَ الزّاهِدِینَ.
و اینک موسی را به هزار ناز و اعزاز به حضرتِ راز آورده و آنگه در درد و گداز آورده.
و اینک زکرّیای معصوم را اَرّه بر فرق نهاده و تا قَدَم بدو بیاورده.
و اینک یحیای پاک را روی بر خاک نهاده و چون گوسفند سرِ وی بریده.
بیت
|
این همه می کند ولیک از بیم
|
|
مرد را زَهره نی که آه کند
134
|
|
زانکه رویش بسان آیینه است
|
|
آه آیینه را تباه کند
|
|
p.142 - 144
اختلاف نسخه ها
-
۱
. مر: و نشان بدانست
-
۲
. تو، آ: بزند
-
۳
. مج، آ: متشمّر
-
۴
. آ: متحرکی نهاد
-
۵
. آ: درآموزد
-
۶
. آ: و بحقیقت
-
۷
. آ: نمی کند
-
۸
. آ: قدم چند
-
۹
. آ: قلاده شریف
-
۱۰
. تو: می برنکشد، مر: می برنکنند
-
۱۱
. تو: به سگیّم بپسند
-
۱۲
. تو:
این آب نه بس که خواندم
خاکِ سگِ کوی آشای تو
-
۱۳
. تو: حرکت نکرده است
-
۱۴
. مر: «آن عزیزی از اعزۀ طریقت... تو زده ای» ندارد
-
۱۵
. آ: و بحقیقت می دان که
-
۱۶
. آ: ماتم کار
-
۱۷
. مر: روی آن است
-
۱۸
. آ: «خداعه» ندارد، تو: خلابه + خداعه
-
۱۹
. تو، آ: «دارد» ندارد
-
۲۰
. مر: کتاب خود باز کرده الحمدلله. حمد و ثنا باشد خداوند و ملک الملوک
-
۲۱
. تو: ابیات عربی را ندارد و در نسخه های دیگر نیز مغلوط ثبت شده، بر اساس سیرۀ ابن هشام تصحیح شد
-
۲۲
. مر: می گویی
-
۲۳
. آ، تو: شدی
-
۲۴
. آ: برنیارد
-
۲۵
. تو: بر تو آید
-
۲۶
. آ: و عرض خود را پای سپرِ سکان شهرها کن و رها کن، تو: بر پای سگان شوله ها وقف کن
-
۲۷
. تو، آ: خوش بزی
-
۲۸
. تو: فریاد درگرفت
-
۲۹
. آ: از اسرۀ طریقت
-
۳۰
. آ: کرم
-
۳۱
. آ: در گذرد
-
۳۲
. آ: لشکری را
-
۳۳
. آ: شرک و کفر
-
۳۴
. تو، آ: + و تلک الایام نداولها بین الناس ولیعلم الله من ینصره رسله بالغیب
-
۳۵
. تو، آ: نماید
-
۳۶
. آ: بالای سنگی
۳۷
. آ: سالهای بسیار
۳۸
. آ: احوال بر مرد
۳۹
. مر: قدم برنگیرد، آ: قدیم تقدیم خود بر نگیرد
۴۰
. آ: + ترجیح نهد
۴۱
. آ: دروی
۴۲
. تو: به افگارتر
۴۳
. آ: در حاشیه افزوده شده: خلقت علی بالی غیر مخیّر ولو انّنی خیّرت کنت المهذباً
۴۴
. مر: بار پس می شورید
۴۵
. تو، آ: + هذا کلام بحر الکلماء البلغاء فیه نقطة و مذکاتهم فیه میته
۴۶
. مر: ابن بناذلم
۴۷
. آ: «یا خراباتیی بود می» ندارد
۴۸
. تو، آ:
گهم داغ فراق است و گهم باغ وصال
گهم چاه نشیب است و گهم گاه بلند
، مر: گه جای بلند
۴۹
. آ: پُر سِیم و گهی درویشم
۵۰
. آ: در پی بود، تو: «اینت عجب... در پی» ندارد
۵۱
. مج: گندم برخاسته
۵۲
. تو، آ: ای درویش
۵۳
. تو: باز ستدند
۵۴
. مج، مر، آ: تشقبن
۵۵
. آ: یدقنی لم یترکنی
۵٦
. آ: خاصگان
۵٧
. آ: مخیّمات جلال، تو: مخیمان جمال
۵۸
. آ: و محرمان سفر ارادت و محرمان عالم سعادت و همگنان
۵٩
. مر: خدور یزدانی
۶۰
. آ: و سایحان
۶۱
. مر: دامن همت حالت، آ: دامن همت... برکشند
۶۲
. مر: در باغ
۶۳
. تو: نشنیده اند
۶۴
. آ: بیم علالای
۶۵
. آ: و شراب هستی
۶۶
. آ: و به نقل انّه کان ظلوماً جهولاً گرو کرد
۶۷
. آ: نهال اقبال + باغ افضال
۶۸
. آ: و عصی خرقه می کرد
۶۹
. آ: و جان و این جهان
۷۰
. آ: بر می داد
۷۱
. مر: آرامند
۷۲
. آ: ریخته بود و حلق به حلقۀ بی مرادی
۷۳
. مر: مرقّع فقر و خرقۀ پُر درد
۷۴
. آ: «مزامیرانس... کردند» ندارد
۷۵
. آ:«اقداح شراب» ندارد
۷۶
. مر:
ای افسر خوبی با زمانه
ای من به تو همواره شادمانه
، مج، آ: ای افسر خوبان این زمانه
۷۷
. آ: وای گوهر زاج...
۷۸
. مر: با قلم زهر
۷۹
. مر: و رکوه ربنا ظلمنا انفسنا
۸۰
. آ: در پیش وی
۸۱
. آ: که جز این طریقت بیدلان نبود
۸۲
. مج: آن را که نبیل عشق تو گل نبود، آ: به گرد عشق تو نباید گردید
۸۳
. آ: به وادی + چیست
۸۴
. مج: که تا شاگرد...
۸۵
. مج، آ: لا ابال
۸۶
. مج: همه گفتارها به باد برداد، آ: در حاشیه افزوده شده:
و قالوا قریب قلت ما انا صانع
بقرب شعاع الشّمس لو کان فی حجری
فمالی منه غیر ذکر بخاطر
یهیج ناراکب (؟) والشوق فی صدری
۸۷
. تو: «پیاپی کردند
/41b/
... النزولاً» ندارد
۸۸
. مر: رنگی از خم
۸۹
. تو، آ: بیت «اَن روی ماه پیکر...ساز کرده» ندارد
۹۰
. آ: و خلق را با تو روی در بلا آوردیم
۹۱
. آ: عزت + را
۹۲
. تو: امروزست جانا...
۹۳
. آ: کتف ملت
۹۴
. مر: بر وی نهاده
۹۵
. آ: قدم ما + این
۹۶
. مج، آ: «ولا تأمن... الصراط» ندارد
۹۷
. آ: خون جگر
۹۸
. مج: مشت سنگ، آ: به مشتی سنگی
۹۹
. آ: آتش می زند
۱۰۰
. آ: «خاک بنشاند» ندارد
۱۰۱
. آ: نشاید داشتن
۱۰۲
. مر: پاره سنگ این
۱۰۳
. آ: بر خطر سیل سبیل
۱۰۴
. مج، آ: جان بر خطر
۱۰۵
. مج: مقطع کند
۱۰۶
. تو: مقطع کند... مبدا کند
۱۰۷
. آ: کجا باز بینم
۱۰۸
. مر: رشتۀ پوست دوزان، تو: بازار...، آ: رشتۀ...
۱۰۹
. آ: جان سوز را
۱۱۰
. آ: و در آخر به سموم
۱۱۱
. آ: او را خود بس است غریبی شب رفتن
۱۱۲
. مج، تو، آ: من خلائقکم صعب
۱۱۳
. تو، مج، آ: از بهر خدای را که بر گویی راست
۱۱۴
. مج: زکجاست
۱۱۵
. آ: منشور خلافتش
۱۱۶
. آ: می نهادند
۱۱۷
. آ: سرای عاج اخراج کند
۱۱۸
. آ: بخور
۱۱۹
. مج، تو، آ: و امروز به جهد و حیله ندهی بارم
۱۲۰
. مر، آ: یارا
۱۲۱
. مج: ظلال الاسنة تلوح فی جلال المنّة
۱۲۲
. تو: انزّه + واصون
۱۲۳
. آ: و محب فایق بود
۱۲۴
. آ: نگراید، تو: بگزاید
۱۲۵
. آ: که از تیغ جلال تو کرامت یابیم
۱۲۶
. تو: بلافوت
۱۲۷
. تو، آ: نه سرسری بود
۱۲۸
. مج، آ: شادست دلم که
۱۲۹
. تو، آ: یسوقه الاقدار
۱۳۰
. مج: دو بیت «الحب... کبار» را ندارد
۱۳۱
. آ: برکشیده را تیرِ انّه...
۱۳۲
. مر: کیوان دیدار
۱۳۳
. آ: به پشۀ لنگ باد نحوت آن
۱۳۴
. تو، مج: آه را زهره نه که آن کند.
|