p.145
۲۲ – القَابِضُ البَاسِط
بعضی گفته اند که معنی این نام آن است که او – جلَّ جلاله – گیرندۀ جانهاست از کالبدها
1
به وقتِ مُردن، و بسط کنندۀ ارواح است در کالبدها به وقتِ زنده گردانیدن.
و بعضی گفته اند که معنی
2
قبض صدقه هاست از توانگران.
و تحقیقِ این قبض قبول است و بسطِ ارزاق مر درویشان را به معنی
3
بخشیدن و دادن روزیها.
و بعضی گفته اند که این قبض به معنی تضییق و تنگ گردانیدن روزی است
4
و بسط به معنی فراخ گردانیدن روزی است.
و بعضی گفته اند که این قبضِ دلهاست که گاه گاه مرد را بینی بی سببی تنگدل گردد، و گاه گاه بینی که بی سببی باز خوشدل گردد.
و آن قبض و بسط حکم الهی است و تقدیر پادشاهی.
لاَ یسألُ عمّا یَفْعَلُ وَهُم یُسألونَ.
گاه در قبضۀ قبضش نهد تا سلطان جلال دَمَار از وی برآورد، و گاه بر بساط بسطش جای دهد تا سلطان ِ جمال وی را به حکم نوال بنوازد.
و آنگاه شرط مردِ صاحبْ درد آن است که در قبضۀ قبضِ قدرت بی اعتراض بُوَد و بر بساطِ بسط مودّت بی اغراض باشد.
هزار هزار جان فدای جبینی باد که در آن جبین چنین داوری نبود.
آن عزیزِ عهد گفت: الرّضَاء هُوَ اِسْتِقْبَالُ الاَحْکَام بِالْفَرَح.
رضا آن است که قدحِ زهرِ صرف نوش کنی، بی آنکه ناله و خروش کنی.
و آن سوخته
5
می گوید.
|
p.146
شعر
|
تَشَکَّی المُحِبّونَ الصَبَابة لَیْتنی
|
|
تَحَمَّلتُ ما یَلقونَ مِن بَیْنِهم وَحدِی
|
|
فَکَانَ لِنَفْسِی لَذّةَ الحبِّ کلّها
|
|
فَلَمْ یَلْقَها قَبْلِی مُحِبٌ وَلاَ بَعْدِی
|
ارواح خواص که به قبّۀ قُربِ اختصاص در گاه راه یافته اند و بلبلْ وار در صباح سعادت بر نسرینِ قربت و تمکینِ حضرت ترنّم کرده اند
/45a/
و به فکر و ذکر تنعّم کرده از بس کمالِ غیرت
6
که در سرِ جمال محبّت دارند، خواهند که هر تیغ که سلطانِ جلال عزّت از نیامِ کمال مشیّت برکشد حشاشۀ دل
7
خود را که حشو وی غموم و هموم محبّت است بر مرکبِ رضا به استقبال قبول وی فرستند.
بیت
|
چون شاد نباشم که خریدم بدلی
|
|
عشقی که هزار جان شیرین ارزد؟
|
شعر
|
اَسِجْناً وَ قَیْداً وَاشْتِیاقاً وَ غُرَبةً
|
|
وَ نَأیَ حَبیبٍ اِنَّ ذا لَعَظِیمُ
|
|
وَ اِنَّ امرءاً دامَتْ مَوَاثِیقُ عَهْدِهِ
8
|
|
عِلیَ مِثْلِ مَا قَاسَیْتُهُ لَکَرِیمُ
|
ای درویش مُقَلِّبُ الْقُلُوب وَالاَبْصَار چون تیرِ بلا از جعبۀ ولا در قبضۀ قضا نهد هدف جز حبّۀ قلوبِ ابرار نسازد.
آن درویش به آن خانقاهی در آمد، آن خادم بیامد و آن پای افزارِ وی می کشید و می گفت: بسلامت هستی؟
آن درویش گفت: زودتر پای افزارِ من بازده و سخنِ بیهوده مگوی.
آن روز که ما عصای طلب این حدیث بر دست گرفتیم سجادۀ سلامت دو جهانی خویش به دریای
9
بلا انداختیم و خرمن عافیت را آتش زدیم
10.
بیت
|
عشقِ تو مرا به حیله در دام انداخت
|
|
در آتشِ سوزندۀ ایام انداخت
|
|
جام ستمِ فراق بر دست گرفت
|
|
دین و دلم و صلاح در جام انداخت
|
شعر
|
ویح المُحبّین مَا اشقی حدودهم
|
|
اِنْ کاَنَ کلُّ الّذی بی بالمُحبّینا
|
ای جوامرد!
چشمی باید که در وی حَول التفات به علل نبُوَد، و دلی باید که در وی بخارِ داوری نبود، تا هر کاروان آراسته که از شهرِ قهر در می رسد، بِوَجْهٍ طَلقٍ وَ سِنٍّ ضَحکٍ
11
به
|
p.147
استقبال می آید.
آن مهترِ ما گفتی – پدرم قَدَّسَ الله رُوحَه
12
– چون درویش را بینی، گره در پیشانی افکنده، بدان که معبود بدل کرده است.
شعاعی که از خُرشید نظر به اسرارِ غیبی به کوه دیدۀ آن پیری در افتاد، هر دعوت که کردی اجابت آمدی، چهل فرزندِ وی را بکشتند دم نزد، با وی گفتند: چرا بنَه نالی؟
با روی خندان و دیدۀ گریان گفت: اَلمُلُوکُ لاَ یُرَاجَعُون فِی وَقْتِ الغَضَبِ.
ادب نبوَد که وقت غضب با ملوک سخن گویی.
شعر
|
حَسْبِی بِاَنْ تَعْلَمُوا اَنْ قد اُحبّکم
|
|
قلبی وَ اَنْ تَعْرِفُوا کُلَّ الّذِی اَجِدُ
|
|
الْقَیْتُ بَیْنِی وَ بَیْنَ الهمّ مَعْرفَةً
|
|
لاَیَنْفَدُ الدهْرُ حَتَّی یَنْفَدَ الاَبَدُ
|
|
لاَخْرُجَنَّ مِنَ الدُّنْیَا وَ حُبّکُم
|
|
بَیْنَ الْجَوانِح لَم یَشْعُرْ بِه اَحَدُ
|
بیت
|
هر دل که به عشق مبتلا شد
|
|
کانِ غم و محنت و بلا شد
|
|
بیگانه شد از نشاط هر دل
|
|
قدّی که زعاشقی دو تا شد
|
|
ممکن نبود که راست گردد
|
|
کوبا غمِ عشق آشنا شد
13
|
آن یکی گفت: مَنْ عَرَفَ اللهَ زَالَتْ اَحْزانُهُ.
آن دیگری گفت
14: مَنْ عَرَفَ اللهَ طَالَتْ اَحْزَانُه.
هر که
15
شمّه ای از این مرغزار به مشامِ وی رسید هزار هزار رَحَای عَنا و آسیای بلا بر دل و جگرش بگردانند، وگر نَطَق زند بر سرِ چهارسوی مهجوری از دارِ داوریش
16
در آویزند.
نه این شربت خرد خورده است که اطفال
17
را دهند در مهدِ بدایتِ عهد.
قدح مالامال که بالغان راه بر دست آن مرد نهند
18
و آن ذرّات ایشان نعرات صدق می زنند:
/45b/
بیت
|
کارم چو قد تو بود ای سروِ بلند
|
|
و امروز چو زلفِ تست بند اندر بند
|
|
خوردم بمرادِ دل جهان را یک چند
|
|
و امروز چنانکه هست هستم خرسند
|
اِذَا لَمْ یَکُنْ مَا تُرِیدُ فَاَرِدْ مَا یَکونُ.
اینت آخُرِ چربِ بی علف، و اینت نَشِیش دیگِ بی چربو.
صدهزار غمِ مجمل بر دلِ آن رنجوِر مهجور، که اگر یک ذرّه از شکوای خود بَثّ کند
19
و به صحرا آرد بر موجبِ صفرای عشق، نیز زهره ندارد
20
که خیمۀ حُسنای خود در عالم بزند و او کأساتِ زهر بر مشاهدۀ جمال قهر نوش می کند و این نعره می زند:
|
p.148
بیت
|
چه جای سرکشی باشد زحکمِ وی که در رویش
|
|
|
چو شمع آنگاه خوش باشم
21
که در گردن زدن باشم
|
در جمله و تفصیل، عاشقی آب وایی است که در وی نمکِ محابا نیست.
شعر
|
بُنِیَ الحُبُّ عَلیَ القَهْرِ فَلَوْ
|
|
سَامَحَ المَحْبُوبُ یَوماً لَسَمْجُ
|
|
لَیْسَ یُسْتَحْسنُ فِی حُکمِ الهَوَی
|
|
عَاشِقٌ یَطْلُب تألیفَ الحُجَج
|
عاشق چه کند که بردباری نکند
22.
شعر
|
کُن اِذَا اَحْبَبْتَ عَبْداً لِلّذِی تَهْوَی مُطِیعاً
|
|
لَنْ تَنَالَ الْوَصْلَ حتّی یَلْزَمَ النَّفْسُ الخضُوعَا
|
بیچاره محبِّ سودایی نفسی در کلبۀ سینه جسته
23، دلی به هزار تیغِ بی مرادی خسته، معارج انفاس محکم ببسته، هر گاه که نَفَسی خواهد که سر به پا لگانۀ ظهور فراز کند
24
لطمۀ غیرتش در روی زنند و از حضرتِ اختصاص
25
هر دم هزار غلامِ خاص می فرستند که آن نفَس را گوی که جای نگاه دار که اگر نفس سوخته به صحرا آید نه آن ماند و نه این.
نَفَسٌ مِنْ اَنْفَاسِ العُشّاقِ یُحْرِق الدّارَینِ وَ یُطْفِیء النّارَینِ.
ای دست غیرت برو و لگامِ عزّت بر دهانِ آن سوختگان نِه، و آن نَفَس را که دُرِّ نفیس بحر درد است هم آنجا بدار، که نباید که به حکم صفرای محبّت از کمال محنت به صحرا آید آنگه قبّۀ خضرا را و دایرۀ غبرا را نَفَسِ آن مستِ تهیدست پست کند.
ای جوانمرد!
با قرّایان و شب خیزان و نمازکنان و روزه داران محاباست و با هیچ عاشق ذرّه ای محابا نیست.
شعر
|
یَا کَثِیرَ النَّوْحِ فِی الدَّمَنِ
|
|
لاَ عَلَیْهَا بَل عَلَی السْکنِ
|
|
سنَّةُ العُشَّاقِ وَاحِدَة
|
|
فَاِذَا اَحْبَبْتَ فَاسْتَکنِ
|
بیت
|
تا غم عشقت مرا دست به دامن زدَست
|
|
رنج و بلا سرز گریبان رهی بر زدَست
26
|
|
p.149
شعر
|
عَلاَمَةُ الحُبِّ عَلی ذِی الهَوَی
|
|
خُشوُع عَیْنَیه اِذَا مَا نَظَر
|
|
اَکْتُمُ مَا اَلْقَی وَ نَارُ الهَوَی
27
|
|
سَمْعاً وَ طَوْعاً لِلهَوَی مَا امَرَ
|
گفتۀ ایشان است: لاَ یَجِدُ العَبْدُ حَلاَوَةَ الاِیمانِ حتَّی یَاتِیهُ البَلاء مِنْ کلَّ مَکَانٍ.
مرد حلاوتِ ایمان نیابد تا هدفِ تیرِ بلا نگردد
28.
شعر
|
تَجُورُ فَمَا تَنْصِفُ وَ تَجْحَدُ مَا تَعْرِفُ
|
|
وَ عِیدُکَ لِی صَادِقٌ وَ وَعْدُکَ لِی مَخْلِف
|
|
اِبْن لِی کَیْفَ الرّضَاء فَاحْتالُ اَوْ اَلْطِف
|
|
جَفَاء الشّادِنُ الاَهْیَفُ فَمُقْلَتُهُ تَذْرِفُ
|
بیت
|
ممکن نبود که هر زمانی
|
|
رنجی نرسد به جان عاشق
|
|
عاشق چو بیافت بوی معشوق
|
|
گردون نکشد کمان عاشق
29
|
اوّل عاشقی که در دبیرستان ِ وجود، ابجدِ عشقش بنوشتند، آدم بود، بنگر که به وی چه رسید، به دانۀ گندم با وی محابا نرفت همی تیغِ وَعَصَیَ آدَمُ از نیامِ ارادتِ قِدَم بر کشیدند و کأس قهر پُرشراب زهر کردند.
و همان مرد را که صوامع اصحاب طاعات
/46a/
به بریقِ برقِ خود آتش در می زد
30، روی به خراباتِ خراب نهاد، ندای اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِیعاً شنید
31.
بیت
|
آن مرد که دی گفت همی نکته وطامات
|
|
امروز گرو کرد مرقّع به خرابات
|
|
اکنون که مرقّع به خرابات گرو کرد
|
|
آن به که فراموش کند نکته وطامات
|
ای درویش مردی که مقامر و خراباتی بوَد صلت سلطان و عطای پادشاهانش رونق ندهد، زیرا که چون صلتی به وی رسد به خرابات برد و به قمار ببازد.
لیکن چون سلطان این مرد خراباتی را دوست دارد هر چند که وی به خرابات بیش می شود سلطان خلعت بیش می دهد.
آدمِ صافی قدم در محلّتِ زلّت نهاده و حجرۀ وَعَصَی آدَمُ به مزد گرفته
32
و پادشاه به حکمِ عنایتِ ازلی قدح اجتبا پیاپی کرده و قدم حَسَدِ حُسّاد پی کرده.
ای دوست صلۀ سلطان که رونق دهد صاحب عزمی کامل حزمی
33
را دهد و این نقطۀ خاک را طیلسان عزم از سُفت وجود ربوده اند که فَنَسِیَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً.
ولیکن توبۀ آن حزم صاحب عزم چه نگری، بدان نگر که به عمری یک بارش سلطان بیش خلعت نمی دهد، باز این شنگولی
34
بی عاقبت را دَمْ
|
p.150
بدم خلع لطف متواتر است.
ای جبرئیلِ عزیز و ای طاووسِ ملایکه، اَنْد هزار سال است
35
تا بر نطعِ طاعت بر وفقِ استطاعت مهرۀ عزم می گردانی لیکن ترا در عمری یک خلعت بیش نمی دهند.
کار آن قلندری لاابالی دارد
36
که خیّاطِ لطفِ ازل به سوزِن فضلِ لَمْ یَزَل این کسوتِ عزّت بر قدِّ قدر و بالای آلای او دوخته، که یُحبُّهم وَ یحبُّونه؛ اللهُ ولیُّ الّذِینَ آمَنُوا.
عرشِ مجید را یک خلعت دادند و آن خلعتِ استوا بود، آسمانِ رفیع را یک صلت فرستادند و آن صلتِ نزول بود و تشبیه و تمثیل از راه دور، و طوِر سینا را یک شربت بر کفِ عشق نهادند و آن شربتِ تجلّی بود، و دیگر موجودات را همچنین بود، ایشان که خلعت یافتند – تعظیم حرمتها – آن خلعت نگاه داشتند، این مشتِ خاکِ بیباک
37
را هر خلعت که بفرستادند به خراباتِ بشریّت فرو برد و به دُردی دَرد و سلاف دّنِ عشق در باخت.
بیت
|
دُردی خوردن به میکده عادتِ ماست
|
|
در مستیها خرابی از ملِّت ماست
|
|
رطلی که گرانتر است آن بابتِ ماست
|
|
نایافتنِ مرادها دولتِ ماست
38
|
ای درویش سرّی بخواهم گفت که جهانیان بایند که جان و جهان را در سماعِ این سرِّ او از غارت در دهند.
سرّی است که نطق فریاد می کند که نه کارِ من است گفتنِ وی، و قلم افغان می دارد که مرا خود دقِّ عشق گرفته است نه کارِ من است نبشتنِ وی، مداد می گوید: آن ظهور که وی راست از روی حقایق گلیمِ سیاهِ ما بنپوشد، میدانِ بیاض می گوید: گوی عشق وی را اینجا جای نبود، لیکن فراخ سخنی نخواهم کرد، اگر شما تنگدلی نکنید؛ و آن سرّ آن است که آدمِ صفی را در صفِ صفوت قدحِ صافیِ محبّت در دادند و از مَنَاطِ ثریّا تا منقطعِ ثری کلۀ دولت و آیینِ حشمتِ او ببستند و آنگاه ملایکۀ ملکوت را به سجودِ او فرمودند، حشمت و کرامت و شرف و دولت و رتبت و صفوتِ وی
/46b/
در سجودِ ایشان پیدا نیامد، در وَعَصَی آدَم پیدا آمد، عَلیَ الْقَطع وَالتَّحقیق بالای این سخن از عرشِ مجید برتر است.
چرا؟
زیرا که نواخت در وقتِ موافقت دلیلِ کرامت نیست، نواخت در وقتِ مخالفت دلیلِ کرامت است. آدمِ صفی صاحب جمال، که بر تخت جلال و کمال بود، تاجِ اقبال برسر، و حُلّۀ افضال در بر، مَرْکبِ نوال بر در، پایۀ سریرِ دولتش از عرش برتر، چترِ پادشاهی بر فرق بداشته، عَلَم علای عِلْم در عالم افراشته، اگر مَلک و فَلک وی را زمین بوس کنند
|
p.151
عجب نباشد، عجب آن باشد که در وهدۀ زلّت افتد
39، و قدِّ الفی، که بر کشیدۀ اِنَّ اللهَ اصْطَفَی بود، به دستِ وَعَصَی چون نون گردد و از سمای لطفِ ازل، تاجِ ثم اجْتَبَاهُ پرّان شود.
ای درویش اگر با عیب قبول نخواستی کرد با عیب نیافریدی.
شعر
|
وَمَنْ لاَ یُغَمّضُ عَیْنَه عَنْ صَدِیقهِ
|
|
وَلَمْ یَعْفُ مَا فِیهِ یَمُتْ وَ هُوَ عاتبُ
|
آخر
|
اَذَا کُنْتَ فِی کلِّ الاُمُورِ مُعَاتِباً
|
|
صدیقک لَم تَلق الّذی لاَ تُعَاتِبُه
|
|
فَعِشْ وَاحداً اَوْصِل اَخاک فَاِنَّهُ
|
|
مُفَارِق ذَنْبٍ مَرَّة وَ مُجَانِبُه
|
|
اِذَا اَنْتَ لَمْ تَشْرَبْ مِرَاراً عَلَی القَذَی
|
|
ظَمِئتَ وَ اَیُّ النَّاسِ یَصْفُوا مَشَارِبُه
|
ای درویش!
اعتقاد آن دار که آدم را به گندم خوردن از بهشت بیرون نیاورد، خود بیرون خواست آورد.
او در حکمها مناقضه نکرد
40
و احکامِ او از تناقض پاک بود.
فردا هزار هزار صاحب کبیره را به بهشت خواهد آورد
41، آدم را به یک بی فرمانی از بهشت بیرون آرد؟
لاَ جَلَّ اَحْکامُ الجَلاَلِ عَنْ اَنْ توزَن بِمِیزَانِ اَهْلِ الاعْتِزَالِ.
اگر گویی که آدم در بهشت نافرمانی کرد تا از آنجاش بیرون آورد، رسول – علیه السَّلام به قاب قوسین چه کرد که اینجاش باز آورد؟
لیکن به قابِ قوسین برد تا فریشتگان از سکوت و سکوِن وی خدمت بیاموختند، اینجاش باز آورد تا زمینیان از نطقِ وی شریعت بیاموزند.
آنجا می گفت: لاَ اُحْصِی اینجا می گفت: اَنَا اَفْصَحُ الْعَرَب.
رسول گفت – علیه السَّلام – مهمانی سه روز بیش نیست چون روِز چهارم بُوَد، مرد گران گردد، و دیدارِ گرانان تبِ جان است
42.
سّری دیگر: مردی عیالی دارد و با وی در صحبت است، نداند که عیال خود را دوست می دارد؛ زیرا که آن محبّت پوشندۀ صحبت است باش طلاق دهد آنگه دوستی پدید آید.
آدم دوست بود و دوستی وی پوشندۀ عطای بهشت بود؛ زیرا که نه هر کرا عطا دهند دوست بُوَد؟
همه روم زر و سیم است و هیجا
43
ذرّه ای محبّت نه.
چون حجابِ بهشت از پیش برخاست، حقیقتِ محبّت آشکارا گشت.
ابلیس آن وقت که ابلیس نبود بر گفتِ آن کس که گوید وی از ملک نبود، کس ندانست که وی ابلیس است، و نه نیز وی
44
عابدی بود و ساجدی، کمرِ کار بر میان بسته، چهره به آبِ موافقت شسته، چون پایش بلغزید، پدید آمد که نه دوست است و
|
p.152
نه بنده.
و آدم که بر تختِ عزَّت بود و براَرِیکۀ دولت بود، حلقۀ لطفِ حق در گوش، غاشیۀ سلطنتش بر دوش، دوست بود؛ ولیکن سرِّ محبّت در پوششِ
45
نعمت بود، چون پایش بلغزید پدید آمد که هم دوست است و هم بنده.
و آنگاه عجب آن است که ابلیس را که دشمن است، و آدم را
/47a/
که دوست است، در یک جای جمع آورده است.
ولیکن کوشکی که جامع باشد در وی هم صدر بُوَد که مَلِک بنشیند، و هم کنیف بُوَد که در وی وحشت کنند.
ذاکَ اللّعِینُ طَارَ بِحَوَا فِی الخَوْفِ وَ قَوَادِمِ التَقَدُّم فِی فَضَاء الطّاعَات وَ ظَنَّ اَنَّهُ مِنَ المُحْسِنِینَ فَلمَّا رَمَقَتْهُ اَعْیُنُ التَّقْدِیر وَ نَواظِرُ المقَادِیر شَزْراً شزْراً قُصَّ جَنَاحَهُ وَ ملِئ مِنْ شَرَابِ اللّعْن اَقْدَاحَهُ وَاللهُ یَفْعَل مَا یَشاء وَ یَحکُم مَا یُرِیدُ، وَ صَاحِبُ التَّمْکِین وَ هُوَ آدَمُ مَدَّ یَدَهُ اِلَی الشَّجَرَةِ المَنْهِیّةِ وَلَم یَتْرُک فِی قَوْسِ الخِلاَفِ مَنْزَعاً وَ بَقِیّةً، وَالْحَقُّ یَقُوُل: ثمَّ اجْتَبَاهُ ربُّهُ، هَذَا لَعَمْرِی تُحْفةٌ رَضِیّةٌ وَ هَدِیةٌ هَنیَّةٌ.
او – جلَّ جلاله – این مشتی خاک را برکشید و عظیم بر کشید – یَا اَهْلَ الجنَّةِ خُلُودٌ وَلاَ مَوْتَ وَ یَا اَهْلَ النَّار خُلُودٌ وَلاَ مَوْت
46
راهی بینهایت در پیشِ وی نهاد، هم بلای بیغایت، و هم عطای بینهایت.
ای وحوش و طیور و بهایم خاک گردید و از روی زمین پاگ گردید، و ای مشتِ خاک کار کارِ شما، و یار یارِ شما، و راز رازِ شما، و ناز نازِ شما.
آن روز که اَلَسْتُ بِرّبکم بگفتیم، دامنِ تان بگرفتیم و در سرادقاتِ جلالِ حضرتِ خود بستیم، تا داد ندادید و داد ندادیم
47.
دستِ عجز و افلاسِ شما و دامنِ جلال و نوالِ ما.
با هر که بسازید بسوزیم
48، و در هر وطن که قرار گیری آتش در زنیم، و هر کجا که باشید
49
صاحب خبری به پَیْ بفرستیم.
بیت
|
روزان و شبان باِیستم بر کارت
50
|
|
با هر که بسازی شکنم بازارت
|
در بَدْوِ کار که حدیثِ خود به سمعِ شما رسانیدیم بیواسطه رسانیدیم، در آن عهد که شما را در مهدِ لطف نشاندیم و بیواسطه خطاب کردیم که اَلَسْتُ بِرَّبکم، جبرئیل و میکائیل و حبیب و خلیل کجا بودند؟
ما را با شما کاری است که عقول در آن سراسیمه گردد.
سَقْیاً لاِیَّامٍ کُنّا فِی کَتْمِ الْعَدَم وَ هُوَ یُنَادِی بِحُکمِ لُطْفِ الْقِدَم بِلاَ سَابِقَةِ القَدَم، اَلَسْتُ بِربِّکم عِبَادی.
ای درویش!
گرفتاری به علّت در نیاید، ما نگوییم که وی را در حقِّ کسی گرفتاری است، لیکن تقاضایی که از سراپردۀ عزّت به صحرای منّت آمد بی علّت آمد.
|
p.153
آورده اند که روزی
عبدالملک مروان، عَزّه
را – که عشیقۀ کُثَیِّر بود – پیشِ خود خواند، و گفت: نقاب بگشای تا بنگرم که کُثَیّر در عشقِ تو بحقّ هست؟
نقاب بگشاد، عبدالملک در نگرست، عزّه
51
بس نیکو ندید، روی به عزّه کرد و گفت: عزّه!
ندانم که کُثَیّر در تو چه دید که بر تو شیفته گشت.
عزّه سر بر کرد و گفت: ای عبدالملک مؤمنان در تو چه دیدند که تو را امیر خود گردانیدند.
وَ اِذْ اَخَذَ ربُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ.
غوّاصِ قدرت را به بحرِ صلب آدم فرستادند تا گوهرهای شب افروز و شَبَه های شبرنگ برآورد و بر ساحلِ وجود بنهاد.
هم فرعون و هم موسی و هم ابراهیم و هم نمرود و هم مصطفای مَکِین و هم بوجهلِ لعین.
چنانکه دوستان را بیاورد دشمنان را بیاورد و شرابِ خطابِ ربوبیّت
/47b/
در داد همه به دستِ بَلَی بگرفتند و نوش کردند و حلقۀ بندگی در گوش کردند و به جوابِ خطاب ربّ الاّرباب پیدا آمدند.
باز به آخر چون خطابِ جلالِ لِمَنِ الْمُلْک در آید، کس دم نزند، به ابتدا نُطْقٌ فِی نُطْقٍ، و به آخر سُکُوتٌ فِی سُکُوتٍ.
آری مبتدیان را زفان است و گفت، أمّا منتهیان را نه زفان است و نه گفت.
اوّل در معرض شریعت بودند شحنۀ شرع در پی بود و شریعت مرد را اثبات کند؛ لاجرم به «بَلیَ» پیدا آمدند، أمّا به آخر در لباس حقیقت بودند حقیقت مرد را نفی کند؛ لاجرم نَطَق نزدند.
ای درویش!
هزار دستانی که شبانه روزی
52
بانگ کند به دِرَمی خرند، و بازی که عمری بانگ نکند به هزار دینار قیمت کنند.
چون به اوّل در راه صحو و هستی
53
بودند خطاب را جواب دادند، چون به آخر در راه محو و نیستی بودند او به خودی خود به کمال لطف از ایشان نیابت داشت، گفت: لِلهِ الوَاحِدِ القَهّار.
سرّی عزیز است، اگر به اوّل جواب خطاب او دادی و گفتی: بَلیَ، آفت از راه برخاستی، در دنیا نه کنشت بودی و نه کلیسیا و نه صلیب و نه چلیپا.
و دنیا سرای آفت است و آخرت سرای بی آفت، نه اینجا
54
بی آفت ممکن گردد و نه آنجا آفت صورت بندد.
خطاب اوّل شحنۀ راه دنیا، و خطابِ آخر شحنۀ راه آخرت.
هر که در دنیا حیات یافت به حکم خطابِ اوّل یافت که اَلَسْتُ بِرّبکم؛ و هر که در آخرت بقا یافت به حکم خطابِ آخر یافت که لِمَنِ الْمُلْک الْیَوْم.
بحقیقت دان که اگر خطابِ اوّل را جواب، او دادی هرگز دنیا به فنا نرسیدی، وگر خطابِ آخر را جواب تو دادی هرگز آخرت را بقا نبودی.
زخم جواب تو بود که بر دنیا آمد دنیا را فانی کرد، و پرتوِ خلعتِ جواب او بود که بر آخرت تافت صفتِ بقا یافت.
|
p.154
ای جُوامرد!
حقیقت دان که در آن روز با تو عهدی رفت تا کیست که بر سرِ آن عهد است.
شعر
|
مَنْ لِی بِمَنْ یَثِقِ الفُؤادَ بِوُدِّهِ
55
|
|
وَ اِذَا تَرحَّلَ لَم یَزِغ عَنْ عَهْدِه
|
|
یَا بؤسَ نَفْسٍ مِنْ اَخٍ لِی تَارِکٌ
|
|
حُسْنُ الوَفاء بِعَهْدِهِ لاَ یُفْدِهِ
|
|
یُبْدِی الصَّفَاء بِنُطْقِهِ لاَ خُلقِهِ
|
|
وَیبُشُّ صَاباً فِی حَلاَوَةِ شهْدِهِ
|
|
وَلِسَانُه یُهْدِی جَوَاهِرَ عقْدِهِ
|
|
وَ جَنَانُهُ یُغْلِی مَرَاجِلَ حِقْدِهِ
|
|
لاَهَمُّ اَنِّی لاَ اُطِیقُ مِرَاسَهُ
|
|
بِکَ اَسْتَعِیذُ مِنَ الْحَسُودِ وَ کَیْدِهِ
|
از میانِ جان بکوش تا حلقه ای که از اقرار در روزِ عهدِ اَلَسْت در گوشِ خود کرده ای از دست بندهی، که در حلقۀ دامِ بلا آویخته گردی.
با شکنِ صُدغ معشوقِ مشکین خال در شکستن، آنگه به آخرِ کار عهد
56
بشکستن، نشانِ مردی نبوَد اگر سرت ببرند بر سرِ عهد باش وگر هر دوکون روی به تو آرند و خنجرِ خصومت بر حنجرِ وقتِ تو نهند فرد باش و مرد باش.
شعر
|
فَکُنْ رَجُلاً رِجْلُهُ فِی الثَّرَی
|
|
وَهَامَةُ هِمَّتِهِ فِی الثُّریا
|
در روزِ اَلَسْتُ بِربّکم مایده ای از مودّت بنهادند و تو را به حکم لطف بر آن مایده نشاندند و لقمۀ حلال از عهد جلال ربوبیّت به تو دادند، تو به دستِ بَلیَ گرفتی و در دهانِ محبّت نهادی.
وَ لاَ لُقْمَةً اَشْهَی مِنْ لُقْمَةِ التَّوْحِیدِ فِی فَمِ المُحبَّة.
هان و هان تا این لقمه را به قذفِ کراهیت بنه اندازی
57
که اَبَدُا لاَبَد در بلای
/48a/
بَلیَ خود درمانی
58.
اوّل نهالی که در باغِ سمع تو بنشاند، نهالِ ربوبیّتِ خود نشاند، آنگه، به آبِ لطف مدد کرد تا همی کشته بود، شاخ وفا جسته بود.
والموفون بِعَهْدِهِم اِذَا عَاهَدوُا.
برگِ رضا رُسته بود رَضِیَ اللهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ.
شکوفۀ حمد و ثنا شکفته بود الحَمّادُونَ اللهَ عَلیَ کُلِّ حَال.
ثمرۀ وصل ولقاببسته بود.
وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ اِلی رَبّها نَاظِرَةٌ.
بر الواحِ ارواح به مدادِ امداد به قلم لطف قِدَم عهدنامۀ ربوبیّت ثبت کرد.
أولِئکَ کَتَبَ فِی قُلُوِبهِم الاِیمَانَ وَ اَیَّدَهُم بِرُوحٍ مِنْهُ.
با قوالب سخن از ربوبیّت گفت، و با قلوب حدیث از محبّت راند.
ای قوالب من خدایم، ای قلوب من دوستم؛ ای قوالب شما آنِ من اید، ای قلوب من آنِ شماام؛ ای قوالب در تعب باشید که ربوبیّت از عبودیّت این تقاضا می کند، ای قلوب در طرب باشید اَلاَ بِی فَاَفْرِحُوا وَ بِذِکْرِی
|
p.155
تَنغَّمُوا، که محبّت بی کیفیّت این اقتضا می کند؛ ای قوالب شما در حقایق مجاهدات، ای قلوب شما در حدایق مشاهدات؛ ای قوالب شما در ریاضت عمل، ای قلوب شما در ریاض لطفِ ازل؛ ای قوالب شما در سؤال، ای قلوب شما در نوال؛ ای قوالب شما در نیاز، ای قلوب شما در ناز؛ ای قوالب شما را کرد، ای قلوب شما را درد؛ ای قوالب طاعت رها مکنید، ای قلوب طاعت جز به ما مکنید
59؛ ای قوالب بر رنج باشید، ای قلوب بر سرِ گنج باشید؛ ای قوالب چون حلقه بر در باشید، ای قلوب از عرش مجید برتر باشید؛ ای قوالب به نسیه تن در دهید، ای قلوب جز دستادست
60
ستد و داد مکنید.
نبینی که چون حدیثِ قالب رفت، وَعْد در میان آورد وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوَی فاِنَّ الجَنَّة هِی المأوَی.
و چون حدیثِ قلب رفت به نقد گفت: اَنَا جَلِیسُ مَنْ ذَکَرَنِی.
اَنَا عِنْدَ ظَنّ عَبْدِی بِی.
وَ هُوَ مَعَکُمْ اَیْنَمَا کُنْتُم.
ای درویش!
بهشتِ فصل را از بهشتِ وصل دریابند، امّا بهشتِ وصل را از بهشتِ فصل در نیابند
61.
ای قوالب شما را مذهب، ای قلوب شما را مشرب؛ ای قوالب شما در روزه و نماز باشید، ای قلوب شما در راز و نیاز و درد گداز باشید
62؛ ای قوالب شما را سفر به اِیّاکَ نَعْبُدُ، ای قلوب شما را نظر به اِیّاکَ نَسْتَعین.
اِیّاکَ نَعْبُدُ لاَنَّا لَکَ وَ ایّاکَ نَسْتَعیِن لاَنَّا بِکَ.
ایَّاکَ نَعْبُد وَفاءً بِالعُبُودِیَّةٍ، وَ اِیَّاکَ نَسْتَعیِن نَظَراً اِلیَ صَفاء الرُّبوِبیّة.
اِیَّاکَ نَعْبُد لانَّا عَبیِدُکَ عَلَی بَابِکَ، وَ ایّاکَ نَسْتَعیِن لانَّا مِنْ زُمْرةِ اَحبّائکَ.
اِیَّاکَ نَعْبُد لانّا خُدّامٌ، وَ اِیَّاکَ نَسْتَعیِن لانَّا عُشّاقٌ.
و عاشقِ مست را دستگیری در خورد بود.
اِیَّاکَ نَعْبُد نَفْیاً لِلجَبْرِ، وَ اِیَّاکَ نَسْتَعیِن ردّاً للقَدَرِ.
ایّاکَ نَعْبُد جَهْدِنَا، وَ ایّاکَ نَسْتَعیِن لِکَیْ تَحْفظ عَلَیْنَا عَهْدنَا.
ایّاکَ نَعْبُد کمرِ جدّ بر میانِ صدق بستن است، و ایَّاکَ نَسْتَعیِن فیضِ فضلِ جودِ وجودِ وی خواستن است.
و شرط است که جدِّ خود را پیش جودِ وی بَرَی، بُوکه از لمعانِ شمسِ جُودِ او پرتوی
/48b/
بر جدِّ تو افتد، تا جدِّ تو شایستۀ حضرتِ جلالِ او گردد.
ایّاکَ نَعْبُد بِجَلالِ اَمْرِک، وَ ایّاکَ نَسْتَعیِن بِکَمالِ فَضْلِکَ؛ ایّاکَ نَعْبُد لِعِزّ اَمْرِک، و ایّاکَ نَسْتَعیِن من کَنْزِ فَضْلکَ؛ ایّاکَ نَعْبُد از کوی خدمت برآید و ایَّاکَ نَسْتَعیِن از کوی همّت برآید.
چون بنده گوید: ایَّاکَ نَعْبُد، حق – عزَّ و علا – گوید: هرچه آورده است قبول کنید.
چون گوید: وَ ایَّاکَ نَسْتَعیِن، گوید: هرچه می خواهد
63، بدهید.
ای درویش!
خزانۀ مُعْطِیان رونق به سؤال و نیازِ سایلان
64
گیرد، و هیچ سایل با نیازتر از خاک نبود، آسمان و زمین و عرش و کرسی به وی دادند و ذرّه ای از نیازِ وی کم نشد، هشت بهشت خالصه در کارِ وی کردند و نیاز با وی عنان زنان، و فقر بر سفرۀ وجودش میزبان
65،
|
p.156
اِنَّ الاْنْسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً.
هَلُوع آن بود که هرگز سیر نشود.
آدم را – علیه السَّلام – در بهشت آورد و نعیم بهشت بر وی مباح کرد امّا گفت: گردِ آن درخت مگرد، و آدم خود از همه نعمتها گرفتارِ آن درخت بود، الممنوُع مُغْرَی.
بلی نَهْیَش کرده بود ولیکن باطنش از بایستِ وی پاک نکرده بود، و هر که در عالم غلام است
66
غلام بایست خود است.
آورده اند که در لوحِ محفوظ نبشته بود که یا آدم گندم مخور، و هم آنجا
67
نبشته بود که بخورد.
اِنَّ اْلاِنْسَان خُلِقَ هَلُوعاً.
این حرصِ آدمیان از روزگارِ آدم در است، هر که حریص نباشد آدمی نباشد، و آدمی هر چند خورد، نیزش باید.
هر که چیزی خورد و گوید: سیر شدم، دروغ می گوید، آن مانده شده است؛ زیرا که آدمی را سیری نبود وَلاَ یَمْلأ جَوْف اِبْن َآدم اِلاّ التُّرابُ.
اگر کسی گوید: آن نبشتۀ لوح آدم را حجّت بود؟
بلی با موسی بود تا خاموشش کند، چنانکه در آن خبرِ صحیح آمده است که موسی گفت: اَنْتَ الّذی اَشْقَیْتَنَا وَ اَتْعَبْتَنَا وَ اَخْرَجْتَنَا مِنَ الجنَّةِ.
یا آدم خوانی بدان آراستگی
68
که پیشِ تو نهادند چه بودی که دست بدان ابا نبردی
69؟
فَقَالَ لَهُ آدَمُ اَقَرَأتَ التَّوریةَ اِلیَ اَنْ قَالَ: اَتَلُومنِی عَلیَ اَمْرٍ کَتَبَ اللهُ عَلیَّ قَبْلَ اَنْ خَلَقَنی.
موسی گفت: پس این ربّنا ظَلَمْنا اَنْفُسَنَا چه بود؟
آدم گفت: خصم هزیمت کردن را حجّت نبشته او، امّا وسیلت بر درگاهِ عزّت ربَّنَا ظَلَمْنا که با وی حجّت پیش نشود.
آن یکی، یکی را گفت: بر ما گناه تقدیر کند پس عقوبت کند؟
گفت: کرده است و دم نتوان زد.
مقصود آن حرفِ اوّل است که این نقطۀ خاک کانِ نیاز است و معدنِ فقر و افتقار.
وَ فَقْرُنَا فَخْرُنَا.
آدما در بهشت آمدی و بر سفرۀ رضوان بنشستی، این خود نیکوست امّا مردِ سفری را با سفرۀ رضوان چه کار؟
ذرّات ذرّیتِ اولاد را به دعوتِ عهد می باید خواند تا سفرۀ خطابِ اَلَسْتُ بربّکم بیفکنیم، و اقداحِ شرابِ یُحِبُّهم پیاپی کنیم، و کؤوسِ لطف وَ سَقَاهم رُّبهم دمادم کنیم.
ملأ اعلی در تعجّب بمانده که از آدم عشقبازی عجب نیست، عجب از این ذرّات ذرّیتِ وی است که بر کشتی
70
بلا می جهند و در زورق بَلَی می نشینند.
و لسانِ لطف بر منبرِ فضل می گفت: عجب مدارید که ایشان
/49a/
بطْ بچه اند و بط بچه را اُشنا
71
نباید آموخت
ای درویش!
به آن ساغری که ایشان
72
شراب خوردند، در کلِّ کون کسی نیارست خورد.
جامِ خاصّ و عام مَلک از این در نگذشت، بَلْ عِبَادٌ مُکرَمونَ؛ امّا جامِ عهدِ محبّت یُحِبُّهم در هژده هزار عالم جز آدمیان نکشیدند.
|
p.157
شعر
|
اسْقِنِی بالْکَبِیر اَنّی کَبِیرٌ
|
|
اِنَّما یَشْرَبُ الصَّغیِرُ الصَّغِرَا
|
آخَر
|
اَلاَ فاسقینهَا قهوةً بَابلیَّة
|
|
تُحَاکی شُعَاعَ الشَّمْسِ بَلْ هِیَ اَفْضَلُ
|
|
فَقَدْ نَطَقَ الدُّرّاجُ بَعْدَ سُکوتِهِ
|
|
وَوافی کَتابَ الوَردِ اِنّی مُقْبِلُ
|
آری این حدیث نه شرابی است که هر حوصله ای در کشد
73، و نه دستی است که هر کسی را در کشد، و نه سلطانی است که هر کسی را کشد
74، و نه کلاهی است که هر سری را شاید، و نه بادی است که به هر باغی وزد، و نه لسانی است که با همه کس سخن گوید، و نه صاحب جمالی است که پیشِ هر کس نقاب بگشاید
75.
بیت
|
ای کفر چه چیزی که مغان از تو بلافند
|
|
اسم تو پرستند و زعینِ تو معافند
|
|
یک موی به تو راه نیابند زدانش
76
|
|
آنان که در اسلام همی موی شکافند
|
اَحَبَّکَ قَبْلَ اَنْ اَحْبَبْتَهُ، وَ طَلَبَکَ قَبْلَ اَنْ طَلَبْتَهُ، وَ ذَکَرَکَ قَبْلَ اَنْ ذَکَرْتَهُ، وَ اَعْطَاکَ قَبْلَ اَنْ سَألْتَهُ، وَ لَم تَکُنْ مِمَّن قَدْ شَکَرْتَهُ
77، وَ اَجَابَکَ قَبْلَ اَنْ دَعَوتَهُ، وَ اَرَادَکَ قَبْلَ اَنْ اَرَدْتَهُ.
هرگز بر خاطرِ آب و گل نگذشت که وی را مقام بندگی بود، تا آنگه که به درجۀ دوستی رسد.
نخست در ازل وی حدیثِ تو با خود بگفت، آنگه حدیثِ تو با تو بگفت.
شبلی
را پرسیدند وقتی، که اِلیَ مَا تَحِنُّ قُلُوبُ اَهْلِ المعَارِف؟
فَقَالَ: الَی بَدایَاتِ مَا جَرَتْ لهم فِی الاَزِل فِی الْحَضْرة حَالَةَ غَیْبَتِهِم عَنْهَا.
شعر
|
سَلاَمٌ عَلَی بِلْکَ المَعَاهِدِ اِنَّهَا
|
|
شَرِیعَةُ وِرْدِی اَوْ مَهَبُّ شمَال
|
|
لَیَالی لم احذر حرُون قَطِیعة
|
|
وَلَم امسِ اِلاّ فِی سُهُوِل وِصَالِ
|
|
فَقَدْ صِرْت اَرْضی مِنْ سَوَاکِن اَرْضِهَا
|
|
بِخُلَّبِ بَرْقٍ اَوْ بطَیْفِ خَیَالِ
|
وقتی بر خاطرِ ما می گذشت این ابیات
78:
غزل
|
آن چه عهدی بُد که ما را دولت و اقبال بود
|
|
|
از محبّت پَرّوفر و از مودّت بال بود
79
|
|
p.158
|
سالها در عالم وصلت بجز یک دم نبود
|
|
|
یک دم اندر کوی هجرت، بُعدِ سیصد سال بود
80
|
|
چون بزیدی در ریاضِ وجد، بادِ مجد و لطف
|
|
|
صد هزار ابدال را زان باد، وجد و حال بود
|
|
گوهر دریای لطف لَمْ یزل را بی علل
|
|
|
فضلِ ربّانی و جُودِ ذوالمِنَن دلاَل بود
|
|
همّتِ عشّاق حضرت در مطافِ رَوح روح
|
|
|
روز و شب طوّاف بود و دم بدم جوّال بود
|
|
مجلسی از اُنس بود و جام باده از سرور
81
|
|
|
دوستان با هم نشسته، لطف حق قوّال بود
|
|
صدهزار اسرارِ دل بُد دوستان را در میان
|
|
|
پردۀ اسرار، یادِ جعدِ زلف و خال بود
|
|
خانه از تجرید بود و جامه از تفرید بود
|
|
|
لقمه از توحید بود و شربت از افضال بود
|
|
هر قدح کز دستِ غیب آمد بسوی دوستان
|
|
|
از شراب دولت و اقبال مالامال بود
|
|
از قبول و از وصول و از بقا و از لقا
|
|
|
روزمان معسود بود و قبله مان اقبال بود
82
|
در بعضی کتب، مُنْزَل است: خَلَقْتُ جَمِیعَ العَالَم لَکُم وَ خَلَقْتُکُم لِی.
همه عالم را برای شما آفریدم و شما را برای خود.
آن مردی بود، دیداری بس کَرِیْه داشت، روزی در آیینه
/49b/
می نگریست و به تعجّب با خود می اندیشید که حق را – جلَّ جلاله – چه حکمت بود در آفریدن این روز زشت.
ندایی شنید از میانِ آیینه: حِکْمَتِی فِی خَلْقِکَ محبّتِی فِی قَلْبِکَ.
حکمت در خلقِ تو محبّتی است که در سرِّ تو سرشته است، آن سرّ محبّت درستر غیرت غیبت بود تا دیدۀ غیر بر تو نیفتد.
چون نقطۀ خاکِ خاکباش را قرطۀ وجود بر قضیۀ کرم و جُود در پوشیدند سرّ محبّت آشکارا کردند.
اَنَا الملِکُ اَدْعُوکم لِتَصِیرُوا مُلُوکاً، اَنَا الحیُّ اَدْعُوکُم لِتَکُونُوا اَحْیَاءً.
|
p.159
ای درویش اگر او ترا پادشاهی ندادی از تو معرفت وی درست نیامدی؛ زیرا که پادشاهان را جز پادشاهان نشناسند.
اشارت به این بشارت در مصحفِ مجید کجاست.
ثُمَّ جَعَلنَاکُم خَلاَئفَ وَ جَعَلَکُم مُلُوکاً.
ترا پادشاه کرد و پادشاهیی داد که آن پادشاهی ملطّفه ای است مُوجز از پادشاهی ذوالاجلال.
از روحِ تو عرشِ عشق ساخته، و از دلِ تو کرسیِ صدق نهاده.
از خیلِ خیال که در صحرای نهادِ تُست
83
خیام مُقام زده اند، و از دماغِ تو لوح المحفوظی در پیشِ تو نهاده.
حواسّ خمسه را ملایکۀ ملکوتِ نهادِ تو گرادنیده، از عقلِ تو ماهی و از علمِ تو آفتابی بر فلکِ پیکرِ تو رخشان کرده، و ترا بدین همه پادشاه گردانیده، و عبارت از این حالت بر لسانِ نبوّت بازداده که کُلُّکُم رَاعٍ وَ کُلُّکُم مَسْئُولٌ عَنْ رَعِیتِهِ.
ای دوستانِ حق نگرید تا به دیدۀ حقارت
84
در خود ننگرید مَطَارِ هُمای اخطار و پروازِ رازِ شما نه اینجاست، خطرِ شما بزرگ است، و مرتبۀ شما عظیم است، اگر ظاهرتان خاکی است و رسم تان بیباکی است
85، باطن تان از عالم پاکی است و در دوکون کفر شما کیست.
اگر طاووسِ وجود شما در مرغزارِ ازل پرّنده نبود در ریاض جِنانِ ابد پرّیده است
86
و خَالِداً مُخلّداً به وصالِ دوست رسیده است، وگر جواهرِ باطنِ شما در ابتدا به صفاتِ بهیمی وسَبُعی آمیخته است چون در غربالِ اقبال بر مجاهدت بیخته شود و خون این نفسِ حَرُون را زروی طبع ریخته شود
87
سزاوارِ جوارِ حضرتِ سلطانی است و بر روی زمین جواهر آسمانی است، و عبارت از این حالت چیست؟ المَعْرِفَةُ سَوَاطِعُ اَنْوارٍ لَمَعَتْ فِی القُلوبِ فَحَمَلَتِ القُلوب مِنَ العیُوُب اِلیَ الغیوُبِ
88.
|
p.159 - 160
اختلاف نسخه ها
-
۱
. مر: از کالبد
-
۲
. آ: به + معنی
-
۳
. مر: بر درویشان یا به معنی
-
۴
. آ: تنگ گردانیدن روزیهاست، مر: تنگ گردانیدن است
-
۵
. مج. و آن سوخته ای
-
۶
. آ: از سر کمال غیرت
-
۷
. مر: حبیبۀ دل
-
۸
. مج: امرءاً یبقی مواثیق عهد
-
۹
. آ: سلامت به دریای
-
۱۰
. آ: «و خرمن... زدیم» ندارد
-
۱۱
. آ: سنّ ضحوک
-
۱۲
. مج، آ: آن مهتری ما گفت شیخ الا السلام قدّس سرّه
-
۱۳
. مج: ابیات «هر دل که ... آشنا شد» را ندارد
-
۱۴
. مر: دیگر گفت
-
۱۵
. آ: هر آنکه
-
۱۶
. آ: دار داوری
-
۱۷
. آ: اطفال + طریقت
-
۱۸
. مج: بر دست نهند
-
۱۹
. مر: حدیث کند
-
۲۰
. آ: عشق فیروز هیچ کس زهره ندارد
-
۲۱
. آ، مج: خوش خندم
-
۲۲
. آ: بردباری نکند عاشق چه کند
-
۲۳
. آ: بنجسته
-
۲۴
. مر: سر به پالگانه فراز کند
-
۲۵
. آ: حضرت عزت اختصاص
۲۶
. مج: زگریبان من بر زدست
۲۷
. آ: و بالی الهوی
۲۸
. آ: تیر بلاها نگشت
۲۹
. مج: ابیات «ممکن نبود... کمان عاشق» را ندارد
۳۰
. آ: آتش می درزد
۳۱
. آ: «شیند» ندارد
۳۲
. آ: و عصی آدم گرفته
۳۳
. آ: صاحب عزم کامل حزم
۳۴
. آ: قلندری
۳۵
. آ: از هزار سال است
۳۶
. مر: مهتری لاتیالی دارد
۳۷
. آ: همچنین ایشان خلعت نگاه داشتند اما این مشت خاک
۳۸
. تو: عبارت «هر دل که به عشق مبتلا شد
/45b/
... دولت ماست» ندارد
۳۹
. مر: در دهره افتد
۴۰
. آ: اوردا و مناقصه نکند
۴۱
. آ: خواهد برد
۴۲
. آ: مهمان سه روز... و دیدار گران تب جان است
۴۳
. آ: هیچ جا
۴۴
. آ: و وی
۴۵
. آ: در ستر
۴۶
. آ: «یا اهل الجتة... ولا موت» ندارد
۴۷
. مر: تا داد به دادی بدادیم
۴۸
. مر: بسازی نسوزیم
۴۹
. مر: باشی، آ: بنشینید
۵۰
. مج: نشسته ام بر کارت
۵۱
. آ: عزت + را
۵۲
. آ: شب تا روز
۵۳
. آ: صحو هستی
۵۴
. مر: نه این
۵۵
. آ: بحبه
۵٦
. آ: عهد عشق
۵٧
. آ: نیندازی
۵۸
. آ: بمانی
۵٩
. آ: طاعت تنها می کنید
۶۰
. آ، کب: جز بنقد
۶۱
. کب: در یابد... در نیابد
۶۲
. مر: نیاز باشید و در گذار باشید
۶۳
. آ: هرچه خواهد
۶۴
. آ: رونق به نیاز
۶۵
. مر: میزبانی کرد
۶۶
. آ: هر که در عالم کسی است
۶۷
. آ: در + آنجا
۶۸
. آ: آراسته یی
۶۹
. آ: بدان یک ابا نبردی
۷۰
. آ: در کشی
۷۱
. آ: آشناه
۷۲
. آ، کب: آدمیان
۷۳
. آ: حوصله ای کشد
۷۴
. آ: بکشد
۷۵
. کب: نقاب گشاید
۷۶
. مج، آ: از عزت
۷۷
. تو، آ:«و لم تکن شکرته» ندارد
۷۸
. مر: «وقتی بر خاطر... ابیات» ندارد
۷۹
. مر: پر بود و از مودت بال بود
۸۰
. مر: اندر کوی بعد و هیچ، تو: یک دم اندر کوی بعد و هجر
۸۱
. مج، تو، آ: مجلس بد ساخته در وی قدح از سر و بر
۸۲
. مج: بیت «از قبول... اقبال بود» ندارد
۸۳
. آ: خیام تو
۸۴
. آ: بر چشم حقارت
۸۵
. آ: و در سخن تان بیباکی است
۸۶
. مر: پرنده است
۸۷
. آ: نفس حرون قارون طبع ریخته شود
۸۸
. مج، آ: + وصلی الله علیه و سلم.
|