شعر
|
فَرِیدٌ عَنِ الخُلاَّنِ فِی کلِّ بَلدَةٍ
|
|
اِذَا عظُمَ المَطْلُوُبُ قَلَّ الْمُسَاعِدُ
|
کون با وی لباسِ حرب پوشیده و در روی وی صمصامِ داوری کشیده، و او دِرعِ دلاوری در برافکنده و مِغفَرِ مردانگی بر سر نهاده و به عاقبت رخت از وطن اختیار برگرفته و از مکّه که اوّلُ اَرْضٍ مَسَّ جِلْدِی تُرَا بُهَا، وَاِنّ الابِلَ عَلَی غِلَظِ اَکْبَادِهَا، لَتَحِنُّ اِلیَ اَوْطاَنِها، وَاِنَّ الطَّیْرَ لَیَقْطَعُ عن عَرْض الاَرْضِ اِلیَ مَکانِهَا از مسکن
21
و وطن بیرون کرده و مهتروار برناقۀ فقر وفاقه نشسته و در مصاحبتِ صدیقِ تصدیق و رفیقِ توفیق و یارِ تحقیق قصدِ غارِ غیرت و منزِل حیرت و مشربِ صفوت وقبّۀ قربت و سرادقاتِ عزّت کرده و از عالم غیبی بی واسطۀ بشری این ندا به سمعِ جمعِ عشقش رسانیده که وَهُوَ مَعَکُم اَیْنَمَا کُنْتُم مَا یَکونُ مِنْ نَجْوَی ثَلَثَةٍ اِلاّ هُو رَابِعُهُم.
ای جُوانمرد!
تشریف نگر در حقِّ اُمّتِ مصطفی، در قصّۀ اصحاب الکهف گفت: سادِسُهم کَلْبُهُم، اینجا گفت در حقِّ این امّت: سادِسُهم ربُّهُم.
یَا لُطْفاً لاَ مَدَی لَهُ وَیا کَرَماً لاَغَایَةَ لَه.
آورده اند که چون خداوند عزّ و جلّ – قلم را که کدخدای رازِ ابدی و مفسّرِ
22
سرِّ ازلی و مستوفی سلطانِ حکم بود در وجود آورد.
آری جوانمرد!
23
عجب است آن قصب که سر از زمین
/30a/
بر آرد دست برگ به حکمِ نیاز دراز کرده کسوتِ حُورالعِین پوشیده، ده جای میان ببسته اُنْبوُبٌ عَلیَ اُنْبُوبٍ، یَکادُ مِن عِشقِه یَذُوبُ.
ای قصب این چندین کمر
24
چیست؟
و او به زفانِ حال بر منبرِ توحید این زمزمۀ عاشقانه
25
می سراید:
بیت
|
فرمانِ تو آمد و زجا برجَستم
|
|
پیغام همی داد و کمر می بستم
|
این حقِّ فرمانِ اوست که به ما آمد.
فرمانِ سلطان را چنین پیش باید رفت.
آن قصبِ بلعجب در حلّۀ عروسان سر از زمین برآرد و روزگاری در طراوتِ بدایت و حلۀ خضرت و حلیۀ لطفِ حضرت بباشد، نسیم ریح که حبیب روح است
26
بر اطرافِ وی می بزَد شمال جمّاشی می کند
27، بادِ سحر که ندیم اهل صبوت است بر وی می جهد، تا آنگاه که به آخر سمومِ قهر از عالم غیبی و جلال تاختن آرد و آن حلّۀ سبز از بَرَش برکشد و آن تاجِ زیبا از سرش