روح الارواح
Rawh al-Arwāh
p.94
۱۷ – القهّار

حق – جلَّ جلاله – قاهر است و قهّار. قالَ اللهُ تَعَالیَ: وَ هُوَ القاهِرُ فوق عِبَادِهِ. وَ قَالَ تَعَالیَ: اَلْوَاحِدُ القَهَّارُ. و معنی قهّار جبّار است که آنچه مراد و مشیّتِ اوست می داند و به رضا وسخط کس ننگرد.

شعر
اُذَلُّ فیا حَبَّذا مِنْ مُذِلٍّ
وَمِنْ سَافِکٍ لِدَمِی مُسْتَحِل
اِذَا مَا تَعزّز قَابَلْتُهُ
بذلّ وَ ذَلِکَ جَهْدُ المُقِلّ
و او – جلّ جلاله – هر که را خواهد به هر چه خواهد قهر کند.

آورده اند که یکی را از خلفای بنی عبّاس غلامی 1 بود که آن غلام را به پنج هزار درم 2 خریده بود، چون وقتِ وفات آن خلیفه آمد و رشتۀ عمرش باریک گشت و روز امیدش تاریک شد بفرمود تا ارکانِ دولت و بزرگانِ حضرت را حاضر کردند برای عقدِ بیعت یکی از اولادِ خود. و این غلام که صاحبُ الجیش بود بر سرِ او ایستاده بود آن خلیفه با این جماعت بر بالایی بودند 3، باتفّاق آن خلیفه به آن غلام نگرست 4 غلام پنداشت که از وی گناهی در وجود آمده است و این نظر نظرِ سخط است، از هیبِ آن نظر باز پس می آمد تا آنگاه که از بالا درافتاد و گردنش بشکست و هلاک گشت و آن خلیفه را در وقت وفات در رسید، او را در آن خانه بنهادند، چون باز آمدند موشی را دیدند 5 آماده، و آن چشم را که به آن چشم به آن غلام

p.95
نظر کرده بود برکنده. فَسُبْحَانَ مَنْ قَهَرَ عِبَادَهُ بِمَا شَاء مِنْ خَلْقِهِ.

ای نمرودِ لعین و ای مردودِ شقی که عالم را به بلای عتوّ و عناد و جحود و انکار و استکبارِ 6 خود پُر کردی، اینک پشّۀ لنگ 7 را فرستادیم تا سزای تو در کنارِ تو نهد. و ای فرعون عاتیِّ عادیّ طاغیّ باغیّ مدعیّ سرکشِ خویشتن بین که نعرۀ اَنَا ربُّکُم الاَعْلَی می زنی و دعوی خدایی می کنی، اینک پاره ای چوب از حضرتِ خود فرستادیم تا قدرِ علوّ وعتوّ تو 8 پیشِ تو نهد. /29a/ و ای بلقیس که عرشِ عظیم داری و به خیل و خَول خود تفاخر می آری و سرِ تکبٌّر و تجبُّر می افرازی و به مُلک و مِلک می نازی، اینک هُدْهُدی گندۀ مختصر را فرستادیم تا لوحِ عجز و ضعفِ تو برخواند. و ای ملوکِ عالم که بر مرکبِ افتخار نشسته اید و میخ اطنابِ خیام جبروت خود بردیدۀ خُرشید و ماه ثریّا زده اید و برّو بحرو سپهرو اجرام را در قهر خود آورده اید، ما ذبابی ضعیف بر شما گماشتیم تا به زفانِ حال منشوِر عجز و بیچارگی و بینوایی شما بر شما برخواند که وَاِنْ یَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَیئاً لا یَسْتَنْقِذوُهُ مِنْهُ ضَعف الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ. و ای ابرهه که با لشکر خود بر پُشتِ حیوانِ کوه هیکلِ موج پیکر قصدِ خانۀ ما کرده ای و بر عِدت و عُدت و ساز و آلتِ خود اعتماد ساخته ای، ما از خزانۀ قهر مرغکی ضعیف فرستادیم تا دمار از شما برآورند و آتش در شما زنند وَاَرْسَلَ عَلَیْهِم طَیْراً ابَابِیلَ تَرْمِیهِمْ بحِجَارَةٍ مِنْ سجِّیل فَجَعَلَهُم کَعَصْفٍ مأکُولٍ. و ای صنادیدِ قریش و سردارانِ کفر که قصدِ حبیبِ ما کرده اید و او را از وطنِ خود بتاخته اید و به اندیشۀ هلاک کردن از پی 9 او آمده اید و دوست ما با صدیق در غارِ غیرت رفته، ما عنکبوتی 10 را به شحنگیِ وی فرستادیم تا دستِ دعَاوی و اباطیلِ شما فرو بندد و سیاستِ قهر ربّانی بر سر شما براند.

عجب کاری است و نادر 11 قصّه ای، گاه مگسی ضعیف را صیدِ عنکبوت سازیم و گاه محمّد رسول الله – که سیِّد المرسلین و خاتم النبییّن است – در حمایتِ عنکبوتی آریم 12. آری در راهِ ما عنکبوتی مبارزی کند و پشّه ای سپاه سالاری کند و قُمریی دربانی کند و سوسماری خطیبی کند و گرگی دلیلی کند و موری مذکّری کند و سنگی مسبّحی کند و سگی عاشقی کند، غاری رازداری کند، عصایی در صحرا اژدهایی کند، آبی فرمانبرداری کند و آتشی مونسی کند و درختی سبز مَشعله داری کند.

ای جُوانمرد! مهتر را – صلّی الله علیه – به هجرت فرمودند و در راه، در غارِ غیرت

p.96
مستتر گشت از دیدۀ اغیار. محمّد رسول الله خُرشیدِ فلکِ سعادت و مشتری سپهر سیادت 13 بود و گاه گاه خُرشید به کسوف مبتلا گردد که اَلْعَیْنُ حقٌّ، نقابِ سیاه بر چهرۀ خُرشید بندد 14 به دستِ قدرت، تا چشم زخم بُوَد ولیکن آن تَواری مهتر در غار به صورت کسوف بود اما به معنی کُشُوفٌ فِی کُشُوف بود. ای مهتر کونین می باید که غارِ غیرت به قدمِ تو مشرف گردد و آن جانورکِ 15 ضعیف به جمالِ تو برآساید. و سوخته ای است در ربقۀ رقّ و بنِد بندگی بمانده، دویست سال در کنشتها گشته و در کلیسیاها ببوده، گرم و سرد به سرش رسیده رنجها کشیده و زهرها چشیده و نامش سلمان، آن صادقِ مسلمان، به چهرۀ بدری و صورت قمری تو برآساید. /29b/

مقصود آن حرفِ اوّل است، مهتر را به هجرت فرمودند. و هجرت را صورتی است و معنیی، قِشری و لُبّی، ظاهری و باطنی. ظاهرِ هجرت ارتحال بود و انتقال و اغتراب از اَوْطان 16، و باطنِ هجرت تودیع و تطلیق جمله اکوان است. هجرتِ ظاهر موقت است و هجرتِ باطن مستدام است. در هجرتِ ظاهر یار صدّیق است در هجرتِ باطن رفیق تصدیق است، در هجرتِ ظاهرزادْ طعام و شراب است در هجرتِ باطن قوتْ لطفِ ربّ الارباب است، در هجرتِ ظاهر منزل غار است در هجرتِ باطن منزل ترکِ اختیار و نفی اغیار است، در هجرت ظاهر حارس عنکبوت است 17 در هجرت باطن حارس دوام و ثبوت است، هجرتِ ظاهر از مکّه تا مدینه است هجرت باطن از اضطرابِ نفسِ شورانگیز تا سکینۀ سینه است، هجرتِ ظاهر مهاجرت از اوطان است هجرتِ باطن مهاجرت از عالمِ کُن فَکاَن است. در هجرتِ ظاهر فتحِ بَدْر است در هجرتِ باطن فتوحِ صدر است، در هجرت ظاهر جنگِ اُحُد است در هجرت باطن صلح با اَحد است 18، در هجرتِ ظاهر گشادنِ خَیْبَر است در هجرتِ باطن گشادن قلعۀ خصمِ اکبر است. در هجرت ظاهر دیدار اَبُو ایُّوب است در هجرت باطن انشراح و انفساح 19 قلوب است. در هجرت ظاهر مونس اَنَس است در هجرت باطن مونس حضرتِ مقدسَ است. در هجرت ظاهر مرکب ناقه است در هجرتِ باطن مرکب فقر و فاقه است. در هجرت ظاهر دیدار اهل نفاق است در هجرت باطن قدم زدن در عالم وفاق است. هجرت ظاهر اصحاب راست هجرت باطن کافۀ و زمرۀ احباب راست. هجرت ظاهر علامتِ ایمان است هجرت باطن اَمَارتِ امان است. کجاست مردی فردی، مفردی، مجرّدی، نیک همّتی، نیک خطوتی، نیک خطرتی 20؟

p.97

شعر
فَرِیدٌ عَنِ الخُلاَّنِ فِی کلِّ بَلدَةٍ
اِذَا عظُمَ المَطْلُوُبُ قَلَّ الْمُسَاعِدُ

کون با وی لباسِ حرب پوشیده و در روی وی صمصامِ داوری کشیده، و او دِرعِ دلاوری در برافکنده و مِغفَرِ مردانگی بر سر نهاده و به عاقبت رخت از وطن اختیار برگرفته و از مکّه که اوّلُ اَرْضٍ مَسَّ جِلْدِی تُرَا بُهَا، وَاِنّ الابِلَ عَلَی غِلَظِ اَکْبَادِهَا، لَتَحِنُّ اِلیَ اَوْطاَنِها، وَاِنَّ الطَّیْرَ لَیَقْطَعُ عن عَرْض الاَرْضِ اِلیَ مَکانِهَا از مسکن 21 و وطن بیرون کرده و مهتروار برناقۀ فقر وفاقه نشسته و در مصاحبتِ صدیقِ تصدیق و رفیقِ توفیق و یارِ تحقیق قصدِ غارِ غیرت و منزِل حیرت و مشربِ صفوت وقبّۀ قربت و سرادقاتِ عزّت کرده و از عالم غیبی بی واسطۀ بشری این ندا به سمعِ جمعِ عشقش رسانیده که وَهُوَ مَعَکُم اَیْنَمَا کُنْتُم مَا یَکونُ مِنْ نَجْوَی ثَلَثَةٍ اِلاّ هُو رَابِعُهُم.

ای جُوانمرد! تشریف نگر در حقِّ اُمّتِ مصطفی، در قصّۀ اصحاب الکهف گفت: سادِسُهم کَلْبُهُم، اینجا گفت در حقِّ این امّت: سادِسُهم ربُّهُم. یَا لُطْفاً لاَ مَدَی لَهُ وَیا کَرَماً لاَغَایَةَ لَه.

آورده اند که چون خداوند عزّ و جلّ – قلم را که کدخدای رازِ ابدی و مفسّرِ 22 سرِّ ازلی و مستوفی سلطانِ حکم بود در وجود آورد.

آری جوانمرد! 23 عجب است آن قصب که سر از زمین /30a/ بر آرد دست برگ به حکمِ نیاز دراز کرده کسوتِ حُور‌العِین پوشیده، ده جای میان ببسته اُنْبوُبٌ عَلیَ اُنْبُوبٍ، یَکادُ مِن عِشقِه یَذُوبُ. ای قصب این چندین کمر 24 چیست؟ و او به زفانِ حال بر منبرِ توحید این زمزمۀ عاشقانه 25 می سراید:

بیت
فرمانِ تو آمد و زجا برجَستم
پیغام همی داد و کمر می بستم
این حقِّ فرمانِ اوست که به ما آمد. فرمانِ سلطان را چنین پیش باید رفت. آن قصبِ بلعجب در حلّۀ عروسان سر از زمین برآرد و روزگاری در طراوتِ بدایت و حلۀ خضرت و حلیۀ لطفِ حضرت بباشد، نسیم ریح که حبیب روح است 26 بر اطرافِ وی می بزَد شمال جمّاشی می کند 27، بادِ سحر که ندیم اهل صبوت است بر وی می جهد، تا آنگاه که به آخر سمومِ قهر از عالم غیبی و جلال تاختن آرد و آن حلّۀ سبز از بَرَش برکشد و آن تاجِ زیبا از سرش
p.98
بیندازد و به تیغِ قهر از ببخش ببرند.

شعر
فَلمَّا اَضَاء الصُّبْحُ فَرَّقَ بَیْنَنَا
وَاَیُّ نَعِیمٍ لاَ یُکدِّرُهُ الدَّهر
و مدّتی در آفتابِ تموزش بیندازند 29 تا خشک گردد و به تَذاؤُب نداوت و تری و هستی از وی برود. پس آن کاتب که خواهد که اسرارِ ضمایر را که در ضمنِ استارِ خواطر است ظاهر گرداند، کاردی تیز بگیرد و سرش بیندازد و تیغِ بیدریغ بر فرقش زند و به دو نیم کند 30 و از وی بَریدی بی مئونت برسازد و هر ساعت در دوات که در وی دوای قلوب مجروح است می زند و رویش سیاه می کند و او به زبانِ حال می گوید: اگر زارم و بیمارم و افگارم و روز و شب در کارم اندی که اوّل که به ما نویسند نام دوست نبیسند: بِسمِ اللهِ الرَّحمَنِ الرَّحِیم.

بیت
اینک زسرشکِ دیده دارم همه سود
گر عمر من اندر غم هجرت فرسود 31

مقصود این است چون قلم بر لوح برفت و اسرارِ ازل ثبت کرد و آنچه طاعات و معاصی اُمَم بود 32 بنبشت، چون کار به اعمال این امّت رسید چندان جُرم و جنایت و گناه و زلّت ثبت کرد که قلم از شرم بشکافت، خطاب آمد که ای قلم بنویس: اُمّةٌ مُذْنِبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ.

بیت
گر کار نکو کنی به دست تو دَرْست

صد دل به دو زلفِ بتْ پرستِ تو دَرْست 33

عُدنَا اِلیَ الکَلاَمِ الاوّل. مصطفی را – علیه السَّلام – از روی ظاهر دو هجرت بود و از روی باطن هزار هزار هجرت. هجرتِ ظاهر یکی به مدینه بود و یکی به آسمان. در آن هجرت رفیق جبرئیل بود و در این هجرت رفیق صدّیق بود. در آن هجرت مَرْکب دابّه بود از دوابِ بهشت بی عیب 34، در این هجرت بُراق اشتیاق غیب. در آن هجرت اهلِ مدینه را صیدِ جمالِ خود کرد در این هجرت سکّان حظایر قدس را صید کمال خود کرد 35. در آن هجرت مدینه منتها، در این هجرت وَاَنَّ اِلیَ ربِّکَ المُنْتَهَی. در آن هجرت دادِ خلق داده، در این هجرت دادِ همّت از خود بخواسته. در آن هجرت به زاویۀ مختصر اَبُو ایُّوب فرو آمده در این هجرت به حظیرۀ قدس جبرئیل باز ننگرسته 36. در آن هجرت عنکبوت پیش آمده در این هجرت طاووسِ ملایکه این کلمه بگفته که لَو دَنَوتُ اُنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ. مرا چنین می آید که نازشِ

p.99
مصطفی – علیه السَّلام – /30b/ به هجرت مدینه ورای نازشِ او بود به هجرت به آسمان؛ زیرا که در آن هجرت تعزُّزِ حق بود و در این هجرت تفضُّل حق. و عیشِ خواص در عزِّ او لذیذتر است از عیشِ عوام به فضلِ او 37.

بیت
مرا دلیست که گر ساعتی غمی نبود
به غمگنان شود و غم همی ستانَدوام

p.99
اختلاف نسخه ها

  • ۱ . آ: غلام
  • ۲ . آ: پنج هزار غلام درم
  • ۳ . آ: بر پهلوی صفه بودند
  • ۴ . آ، مج: + که صاحب جیش بود
  • ۵ . آ: موشی دیدند
  • ۶ . آ: و کفر و استکبار
  • ۷ . آ: پشۀ لنگی
  • ۸ . آ: قدر تو
  • ۹ . آ: برپی
  • ۱۰ . آ، مج: عنکبوتی ضعیف از غیب
  • ۱۱ . آ: نادره
  • ۱۲ . آ: «در حمایت عنکبوتی آریم» ندارد
  • ۱۳ . مر: مشتری سیادت
  • ۱۴ . آ: بندند
  • ۱۵ . مر: جانور
  • ۱۶ . آ: از اوطان است
  • ۱۷ . مر: «است» ندارد
  • ۱۸ . مر: «در هجرت باطن صلح با احداست» ندارد
  • ۱۹ . آ: انفتاح، مج: انفساخ
  • ۲۰ . مج: یک همتی... یک خطرتی
  • ۲۱ . آ: از میان مسکن، مج: سکن
  • ۲۲ . آ: خدای قدیم و مفسر
  • ۲۳ . مر: جوانمرد
  • ۲۴ . آ: کمر تو
  • ۲۵ . آ: رمز عاشقانه
  • ۲۶ . آ: که نسیم روح است
  • ۲۷ . مر: می زند شمال جماشی می کند
  • ۲۸ . مج: مصراع «فلما اضاء... بینا» ندارد
  • ۲۹ . آ: «و به تیغ قهر از بیخش... بیندازند» ندارد
  • ۳۰ . آ: «و تیغ بیدریغ... کند» ندارد
  • ۳۱ . مج، آ: مصراع «گر عمر... فرسود» را ندارند
  • ۳۲ . آ: معاصی بود
  • ۳۳ . مج، آ: مصراع «صد دل... درست» ندارند
  • ۳۴ . آ: «بی عیب» ندارد
  • ۳۵ . آ: گردانید
  • ۳۶ . آ: در حاشیه دارد: باز نانگریسته
  • ۴۷ . آ: در فضل او.